The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

روايت زندگي در بند ۳۵۰ اوين



روايت زندگي در بند ۳۵۰ اوين







متن نامه احمدي امويي به همسرش ژيلا بني يعقوب، به شرح زير است:


سلام ژيلا جان

در حياط بند ۳۵۰ نشسته ام و به روبرو خيره شده ام، صندلي چوبي است با دسته هاي شکسته.

يک هفته است که باران مي بارد. از خورشيد اثري نيست. ابرها خيلي متراکم اند و انگاري قرار است همه بارشان را همين جا خالي کنند.

سردي هوا براي من مثل يک باد شمالي مي ماند که سرماي هوا را با خود آورده است. مثل هميشه با شروع فصل پاييز احساس سرماخوردگي ام هر روز شديدتر مي شود و تا پايان زمستان که چند بار زمين گيرم مي کند، ادامه خواهد داشت. خودت که اين حال من را خوب مي داني.

در اين چند روز باراني، تمام شب و روز را توي اتاق و در خلوت خودمان در تخت هايي که تنها مکان خصوصي هر کدام از ما زنداني هاي ۳۵۰ است، مي گذرانيم. در اين اتاق ۱۸ نفريم و به زحمت مي توان بدون ايجاد مزاحمت براي ديگران حتي يک ليوان چاي نوشيد. علاوه بر اين، گازوئيل زندان هم گويا ته کشيده است. آب گرم نداريم و چند روزي است به حمام نرفته ام.

اين روزها بيش از گذشته به آن سوي اين ديوارهاي بلند و روزها و ساعتهاي با تو بودن فکر مي کنم.


امروز با خودم گفتم شايد بد نباشد به بهانه نوشتن براي تو، از خودم و احساسم در ميان اين ديوارهاي بلند و قطور حرف بزنم.


مي بيني ژيلا، اغلب ما مردها چقدر خودخواهيم، حتي وقتي مي خواهيم با همسر خود حرف بزنيم، خود و مسائل خودمان را محور قرار مي دهيم.


اينجا هر چند وقت يک بار موضوعي پيش مي آيد و با بچه ها دور هم جمع مي شويم و حرف مي زنيم. هر وقت حرف تو پيش مي آيد، من به آنها مي گويم که ژيلا نوع نگاهم را به وقايع و مردم عميق تر از قبل کرد و از او ياد گرفتم که جزييات را خوب ببينم. زياد بخوانم و مطالعه منظم و موضوعي داشته باشم. به آنها مي گويم خيلي چيزها را مديون تو هستم، از جمله اينجا بودنم را که يکي از مهم ترين و ارزنده ترين فصل هاي زندگي ام محسوب مي شود.


شايد اگر تو نبودي، سال ها پيش سر از جايي ديگر در مي آوردم و نه از بند ۳۵۰ اوين در ميان نخبه ترين و صادق ترين فررزندان ميهنم. اما حالا از جايي سر در آورده ام که مي توانم به خاطر اين نوع زندگي احساس افتخار کنم و سينه جلو بدهم و گردن راست کنم. آري، زنداني سياسي بودن چنين احساسي را به تو مي دهد.


از اينجا که نشسته ام، چند متري با ديوار فاصله دارم، ديواري بلند با آجرهاي قرمز و در انتها يک رشته سيم خاردار حلقوي که دور تا دور حياط بند را احاطه کرده است. صبح ها، خورشيد از ميان همين سيم خاردارها به ما لبخند مي زند و شب ها از پشت همين سيم خاردار ماه را مي بينيم، البته به ندرت و اگر خيلي خوش شانس باشيم.


چند روز پيش هنگام آمار شبانگاهي، و حدود ساعت شش بعد از ظهر، قرص ماه را ديدم که از شرق آسمان خود را بالا مي کشيد. ماه کامل بود. بي اختيار لبخند بر لبانم نشست و روي پنجه هاي پا بلند شدم تا از وراي ديوار آن را بهتر ببينم. عليرضا بهشتي شيرازي با همان خنده هاي ملايم و گرمش گفت: به چه مي خندي؟


ماه را به او نشان دادم و گفتم: خيلي وقت بود که ماه را در آسمان نديده بودم. انگار مدتهاست که ماه هم در حصار سيم خاردار گرفتار شده است.


ديوار، ديوار و ديوار. هرجا چشم مي اندازم، ديوار مي بينم. ديوار قطور ۵۰ سانتي متري قرمز رنگ روبه‌رو، گويا هر ده سانتي مترش يک دهه از عمر ما را روايت مي کند. در اين پنجاه سال گذشته چه اتفاقاتي در اين ممکلت افتاده است! مي گويند اين زندان در دهه چهل شمسي ساخته شده است.


و ما، يعني تمام ساکنان گذشته و حال اين زندان، انگار با هم در يک زمان در آن بوده ايم، هر گوشه اش ياد و خاطره اي بايد نهفته باشد. مي نشينم و روي آجرهاي سردش دست مي کشم. شايد چيزي احساس کنم.


محمد مهدي فروزنده پور، رييس دفتر مهندس ميرحسين موسوي در فرهنگستان هنر را که يادت هست. اين روزها زياد با هم حرف مي زنيم، ديروز او از گذر زمان گلايه مي کرد و مي گفت: «در تمام اين سال ها چيزهايي توي ذهن ما کرده بودند که شده بود ديوارهاي بين ما و بقيه مردم. نمي گذاشتند مردم، جامعه و اطرافم را آن طور که هستند، ببينيم. آدم ها را با مسلک ها و مرام هايي که معلوم نبود چقدر درست است، انگ مي زدند و اين انگ ها توي ذهن ما تبديل به تابوهايي شده بودند، تابوهايي که نبايد به آنها نزديک شد.»

فروزنده پور با افسوس مي گفت: «در چند ماهي که بين زندانيان هستم، تازه فهميدم چقدر دور خودمان ديوار کشيده بوديم و خيلي ها را نمي ديديم» و بعد به بچه هاي ملي-مذهبي توي اتاق هفت که با آنها هم اتاق است، اشاره کرد: «خيلي آدم هاي با صفا و پاکي هستند، يا آن دانشجوي جوان که گرايش چپ دارد. چرا نمي گذاشتند که اين آدم ها را به صفت انسان بودن شان ببينيم و بشناسيم.»


حرفهاي فروزنده پور برايم جالب بود، او هم داشت به چيزهايي فکر مي کرد که من چند روزي به آن مي انديشيدم: ديوار، ديوار و باز هم ديوار و ديوار.


صبح روز گذشته، بالاخره پس از چند روز شايعه شد که آب بند ولرم است، همه دويديم توي صف حمام. صحنه اي را ديدم که بي اختيار داد زدم: انگار همه جامعه ايران اينجا هستند، همه طيف هاي سياسي: محسن ميردامادي استاندار و نماينده پيشين مجلس با وسايل حمام در دست با يکي –دو تا از بچه هاي جوان چپ گرا صحبت مي کرد، جواد لاري از بچه هاي مجاهدين خلق ظرف مي شست، فيض الله عرب سرخي زير دوش حمام عرق ورزش صبحگاهي را مي شست و نفس تازه مي کرد. عليرضا رجايي از فعالان ملي-مذهبي هم به پشتم زد و گفت: «نفر آخر تو هستي.»


ژيلا! همه ي ما در اين سال ها چقدر از هم دور بوديم و حالا چقدر نزديک. نمي دانم، اما فکر مي کنم حالا پس از سي سال دوري، جنگ و قهر حالا همه با هم هستيم. همه ي ما در کنار هم، هرچند در زندان. مگر جنبش سبز جز اين مي خواهد؟ فرصتي پيش آمده که بيشتر با هم حرف بزنيم، کاري که تا به حال از آن اکراه داشتيم، همه براي هم شده بوديم دشمن، و همديگر را يک مشت معاند، کافر و ملحد، دزد انقلاب مردم و… خطاب مي کرديم.


چند روز پيش امين نيايي فر را بردند براي شلاق زدن. به زحمت ۴۵ کيلو وزن دارد و ۲۲ سال سن. نحيف و لاغر است، اين دانشجوي مکانيک دانشگاه تهران، روزي که به اتاق ما آوردندش، بچه ها به شوخي به او گفتند که اين چند ماه که اينجايي بايد حسابي به خودت برسي و سو تغذيه بيرون را جبران کني.


رگه هاي کبود‌ رنگي که از ضربه هاي شلاق بر پشتش مانده بود، از مقابل چشم هاي ما رژه مي رفتند. نمي دانستيم چه کنيم؟ چند تايي از بچه هاي اتاق هاي ديگر براي ديدنش به اتاق ما آمدند. کمي گفتيم و خنديديم تا از آن فضاي سنگين و ناراحت کننده کمي بيرونش بياوريم.


ابوالفضل قدياني، مسن ترين زنداني سياسي بند ۳۵۰ که سالها در رژيم شاه نيز زنداني بوده، خاطره اي را از دوران سالهاي زندان دهه ۵۰ براي ما گفت: «روزي يک روحاني را آوردند، در زندان کميته مشترک حسابي شلاقش زدند و بعد از آن، موقع ناهار عدس پلوي خوشمزه اي به ما دادند. آن روحاني گفت: «به! به! عجب موسسه اي است اينجا، هم شلاق دارد و هم پذيرايي.»


راستي ژيلا! يک چيز جالب هم برايت بگويم که بهانه اي است براي بيشتر به ياد تو افتادن و در چنين شرايطي هميشه تو را در مقابل خودم مجسم مي کنم. آن اتفاق جالبي است که هر بعد از ظهر جمعه اينجا مي افتد. برنامه هفتگي گلگشت فرهنگي با اجراي علي مليحي، دانشجوي زنداني… البته تصورت از گلگشت، گشتن در طبيعت و فضاي سبز نباشد، نه! ما جمعه بعد از ظهر در حياط ۲۰۰ متري زندان جمع مي شويم و با اسمي که براي برنامه گذاشته ايم، خودمان را در طبيعت و فضاي سبز تصور مي کنيم. برخي شعر دکلمه مي کنند و بعضي ها هم سرود و ترانه مي خوانند و بعد ما کساني را که شعر و آوازي خوانده اند، تشويق مي کنيم و سعي مي کنيم با صداي بلندتر هم آنها را تشويق کنيم. مي داني چرا؟ حتما شنيده اي که زندانيان سياسي زن مدتي است همسايه ديوار به ديوار ما شده اند، ما محکم تر کف مي زنيم و با صداي بلندتر شادي مي کنيم، تا شادي مان را با آنها که در آن سوي ديوار هستند، تقسيم کنيم و بگوييم ما هنوز هم هستيم و هنوز هم بي شماريم. ابراهيم مددي، فعال کارگري بلند بلند به همه سلام مي گويد، با اين اميد که آنها سلامش را بشنوند، هر چند که نمي دانيم مي شنوند يا نه؟


بعضي وقت ها در خيالم تو را هم در ميان آنها تصور مي کنم، در کنار بهاره هدايت، نسرين ستوده، عاطفه نبوي، مهديه گلرو و ديگران.


ژيلا، جالب تر است برايت اگر بداني که گاهي صداي خنده و شادي آنها را نيز از آن سوي ديوار مي شنويم و ما چقدر خوشحاليم که آنها هم شادي مي کنند و شايد آنها هم مي خواهند شادي شان را با ما تقسيم کنند.


وقتي اصغر محموديان، پدر و پسر دانشپور، وحيد لعلي پور و حامد يازرلو اين صداها را مي شنوند، اشک شوق را مي توان در چشمان شان ديد. آنها همسران و مادران شان دربند زنان هستند، عزيزان شان فقط چند قدم آنطرفتر هستند، پشت آن ديوارهاي بلند… سخت است عزيزانت اينقدر به تو نزديک باشند و تو فقط هر دو هفته يک بار آنها را ملاقات کني، آن هم براي بيست دقيقه.


ژيلاي عزيزم، خيلي دلم برايت تنگ شده است، گاهي با خودم فکر مي کنم بد نبود اگر حکم زندان تو را هم زودتر اجرا کنند و بيايي همين ديوار به ديوار ما و من هم مثل وحيد که صداي خنده هاي مهديه را مي شنود، گاهي بتوانم صداي خنده هاي تو را بشنوم. تازه مي توانستيم تجربه ديدارهاي هر دو هفته يک بار ملاقات حضوري را هم داشته باشيم و اگر خيلي بخت با ما يار بود، گاهي اتفاقي همديگر را در بهداري زندان مي ديديم.


تازه، گاهي با خودم مي گويم، اين روزها، اينجا، يعني زندان از هرجاي ديگر ايران شايد براي افرادي مثل تو امن تر باشد. حداقل اينجا، آدم مي داند فردا صبح که از خواب بيدار مي شود، يکي هست که روزي دو بار ما را بشمارد: بماند که برخي وقت ها در شمارش هم اشتباه مي کنند و چند بار آمار مي گيرند!


اما راستي، آن بيرون اگر روزي چند نفر هم کم بشوند، شايد خيلي ها خوشحال بشوند. به نظرم مي رسد به همين دليل ما در اينجا از امنيت بيشتري از آن بيرون برخورداريم و بد نبود تو هم از اين امنيت!؟ برخوردار مي شدي.


ژيلا! در چند هفته گذشته، آدم هايي را بازداشت کرده و اينجا آورده اند که هرگز باور نمي کني. مثلا يک راننده وانت و يک پيرمرد هفتاد و پنج ساله را. هر دو مي گويند توي خانه نشسته بوديم که تلويزيون جمهوري اسلامي خبر مي داد که امسال نرخ تورم و بيکاري پايين آمده و وضع زندگي مردم بهتر شده… آنقدر اين حرفها دروغ بود که به قول خودشان نتوانستند تحمل کنند و هر کدام يک ماژيک برداشته و به خيايان رفته بودند تا عليه اين دروغ ها شعاري بنويسند، مي خواستند با شعارهايشان به دروغ و فساد اعتراض کنند. پيرمرد ۷۵ ساله را با لباس خواب به اينجا آورده بودند.


يک استاد دانشگاه اصفهان را هم آورده اند اينجا که مي گويد سرکلاس صدايش را ضبط کرده بودند و بعد به او گفته اند حرفهايت بوي تبليغ عليه نظام را مي دهد و بعد پس از تحمل ۳۵ روز زندان انفرادي در اصفهان و تهران امروز به بند آوردندش.



خب ژيلا! ديگر چه بگويم؟ خودت مي داني که براي کسي مثل من که در فرهنگ شهرستاني آن هم از نوع بختياري اش بزرگ شده، بروز احساسات خيلي راحت نيست. شايد به همين دليل است که احساساتم را توي اين جملات که خواندي پرتاب کرده ام. اين همه آسمان و ريسمان بافته ام که به تو بگويم: تو هميشه نسبت به من مهربان و بخشنده بودي و همين طور بزرگترين حادثه و اتفاق زندگي من.


بهمن احمدي امويي

پنج شنبه ۱۲/۸/۹۰ – ساعت ۳ بامداد، بند ۳۵۰ اوين، اتاق ۹


[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration