The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

شنا بر سنگ*

حسين دولت آبادي

شنا بر سنگ*
تاريخچة کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» ( ۱۳۸۲- ۲۰۰۰ )
جمعه ۱۶ دي ۱۳۹۰ - ۰۶ ژانويه ۲۰۱۲


حسين دولت آبادي


تنـها موردي که کانون نويسنـدگان ايران «در تبعيـد» و ساير نهادهاي فرهنگي و احزاب و گرو‌ه هاي سياسي موفق شدند مرگ را عقب برانند، مورد فرج سرکوهي بود. در اين کارزار، بي‌ترديد، کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» سهم به سزائي داشت. فرج سرکوهي، در مجمع عمومي سال 1999 ماينز آلمان، به اين امر اشاره کرده و گفت:
«اگر فشار نيروهاي خارج از کشور و از جمله کانون نبود، من حالا زنده نبودم».

مدت‌ها پس از  حملۀ حزب‌الله و چماقدارن و به تاراج رفتن خانۀ «کانون نويسندگان ايران» به دست عناصرجمهوري اسلامي، اعضاي هيئت دبيران، جلسات خود را مخفيانه در خانه‌هاي اعضا برگزار مي‌کردند. در يکي از همين نشست‌ها تصميم مي‌گيرند منوچهر هزار خاني را به اروپا راهي کنند تا به نمايندگي آن‌ها و همياري اعضايي که به ناچار جلاي وطن کرده بودند، کانون نويسندگان ايران را در خارج کشور تشکيل دهد. در پي همين تصميم، منوچهر هزارخاني به فرانسه مي‌آيد و با دوستاني که به اين کشور پناهنده شده‌اند ديدار مي‌کند و دريک شب فرهنگي ـ هنري که در پاريس برگزار مي‌شود، در حضور جمع، کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» موجوديتش را اعلام مي‌کند:
«ايرانيان
جهانيان
ما، اعضاي کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» با توجه به اين که:
هيولاي توصيف‌ ناپذير جمهوري اسلامي از لحظۀ تولد، بر هستي تاريخي ميهن ما پنچه افکنده و با غريزه سير ناشدني‌اش به اندام ميراث فرهنگي ـ هنري پرداخته است، با توجه به اين که سرزمين ميهن را به ميدان عظيم اعدام مبدل کرده است، ميداني که در آن بي هيچ وقفه، خرد و کلان، زن و مرد و مليّت‌هاي ايراني به مجّرد گمان کمترين مخالفت کشتار مي‌شوند و سر فصل‌هاي زير در دستور کار اين نظام گورزاد و کور دل قرار دارد:
- تجاوز مستمر و بي‌سابقه به حقوق و حرمت انساني، از نظر فکري و عقيدتي و مذهبي.
- سرکوبي تمام نهادها و سازمان‌هاي ملّي، دموکراتيک، مترّقي و ضد امپرياليستي
- تصفيه، تعقيب، دستگيري، حبس و اعدام اهل علم و هنر و فرهنگ و قلم و توقف کامل هر نوع فعاليّت علمي، فرهنگي و هنري.
- مداخلۀ همه جانبه در کليّۀ شئون زندگي روزمرۀ مردم کشور.
وظيفۀ قاطع ما است که بيش از پيش رو در روي اين چنين اختناق و استبدادي بايستيم و حال که کانون نويسندگان ايران، همچون ديگر نهادهاي ملي و دموکراتيک زير  آوار يورش وحشيانۀ رژيم از هم پاشيده و عملاً امکان فعاليّت علني از کانون سلب شده است، حضور خود را در ميدان مبارزۀ پي‌گير با تعهدي که نسبت به سرنوشت مرد ميهنمان داريم، در چهارچوب منشور کانون نويسندگان ايران در خارج از کشور اعلام مي‌کنيم و همچنانکه با رژيم آدمکش و وابسته سلطنتي مبارزه مي‌کرديم، با رژيم آدمکش و وابسته جمهوري اسلامي نيز با دستمايه‌هاي فرهنگي و هنري به مقابله مي‌پردازيم و هم‌ ميهنان اهل قلم و هنر در خارج از کشور را به همکاري فعال دعوت مي‌کنيم و همه نويسندگان و هنرمندان آزاديخواه جهان را به ياري مي‌طلبيم.»
بيانيّۀ اعلام موجوديّت کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» که در حضور جمعي از ايرانيان مقيم پاريس خوانده شد به امضاي پانزده نفر رسيده بود: منوچهر هزارخاني، ناصر پاکدامن، نعمت ميرزازاده، غفار حسيني، هما ناطق، غلامحسين ساعدي، محمود راسخ، مهدي خانبابا تهراني، بهمن نيرومند، کامبيز روستا، علي ميرفطروس، رضا مرزبان، خسرو شاکري و علي شيرازي. دو يا سه روز بعد از اعلام موجوديت کانون «در تبعيد» دو نفر از اعضاي هيئت دبيران، از راه کوه به پاريس مي‌آيند و به اين جمع مي‌پيوندند: محسن يلفاني «عضو اصلي» و حسن حسام «عضو علي‌البدل»، چندي بعد، عضو ديگر هيئت دبيران، اسماعيل خوئي به پاريس مي‌آيد و بعد به لندن مي‌رود و پناهنده مي‌شود. اين روند تا چند سال ادامه دارد و هر عضوي که از ايران به خارج مي‌آيد و پناهنده مي‌شود، اگر ابراز تمايل کند، از اعضاي کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» به شمار مي‌آيد، مگر آن هايي که در ايران از کانون اخراج شده و يا خود بنا بر دلايلي کناره گرفته بودند. در آن روزگار گمان مي‌رفت کانون نويسندگان ايران به زودي دوباره فعّال خواهد شد و همه به ايران برخواهند گشت. هم از اين رو در متني که فراهم شده بود، آمده بود به محض فعّال شدن کانون نويسندگان ايران، کانون خارج خودش را منحل خواهد کرد. از آن روز، حدود هيجده سال مي‌گذرد و با همه تلاشي که دوستان ما در ايران کرده‌اند و قرباني‌ها داده‌اند و ستم‌ها کشيده‌اند، هنوز کانون با آن هويّت قبلي در ايران نتوانسته است سر بلند کند و مبارزه براي تجديد فعاليّت کانون همچنان ادامه دارد.
اگر به متن اعلاميّه موجوديت کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» با دقت نگاه کنيم، به عبارتي برمي‌خوريم که مي‌گويد: «... با جمهوري اسلامي، با دستمايه‌هاي فرهنگي و هنري به مقابله مي‌پردازيم» اعضاي کانون «در تبعيد» تک تک آن ها، در همۀ اين سال‌ها به اين پيماني که بسته بودند، وفادار ماندند و ثمرۀ اين تلاش‌ها بر کسي پوشيده نيست و امروز همۀ مراکز فرهنگي و کتاب‌خانه‌ها از اين آثار انباشته است. ولي کانون «در تبعيد» در اين مبارزه فرهنگي هميشه سهم ‌به سزائي نداشته و در دوره‌هائي بنا به مشکلات و درگيري هاي دروني، رسالت اش را از ياد برده است. گيرم اعتبار و حيثيّت آن معنوي در اذهان وجود داشته و از اين اعتبار و حيثيت در جهت آرمان‌ها و اهداف کانون کم و بيش استفاده شده است.
باري، در آن ايّام که کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» اعلام موجوديت کرد شماري از امضاکنندگان بيانيّه عضو شوراي ملي مقاومت بودند و تعدادي، اگر چه، از افق‌هاي فکري مختلف مي‌آمدند ولي تقريباً همه به «چپ» گرايش داشتند و يا همه خود را «چپ» مي‌دانستند. گيرم هر کسي تلقّي خاصي از اين مفهوم داشت. همۀ آن ها در گذشته با رژيم شاهنشاهي در گير بوده، ستم ديده، عده‌يي حتّي به زندان افتاده و شکنجه شده بودند: «يلفاني، حسن حسام، نعمت‌آزرم و...» وطبعاً با نظام جمهوري اسلامي که وحشيانه‌تر از سلف خود کشتار مي‌کرد، سرسازگاري نداشتند و هر کدام به نحوي و در جائي با اين نظام در افتاده بودند و اگر تبعيد را به جان خريده بودند، براي ادامۀ همين مبارزه بود. يعني فضاي سياسي و متشنّج ايران به همراه آدم‌هائي که مجبور به فرار شده بودند به خارج منتقل شده بود و کمتر جماعتي در آن روزها يافت مي‌شد که رنگ سياسي و مضمون سياسي نداشته باشد. طبعاً کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» که استخوانبندي آن را افراد سياسي تشکيل داده بودند نمي‌توانست از تنش‌ها وتشنّج‌هاي ناشي از سياست برکنار بماند. در فضاي سياسي آن روزگار و در ميان جمعي از روشنفکران مترّقي و مبارز که زير نام کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» حضور خود را اعلام کرده بودند، در کارزار سياسي و مبارزه با رژيم ولايت فقيه، اهداف و آرمان‌هاي اوليّه و اصولي کانون تحت تأثير اين فضا و در سايه قرار مي‌گرفت. زخم شمشير دو دم نظام اسلامي بر جسم و جان آن ها نشسته بود و همۀ آرزوها و آرمان‌هاي انساني آن ها را برباد داده بود و زخم‌هاي رژيم گذشته هنوز کهنه نشده بود. در چشم‌انداز آن ها حاکميّت ملاّها و ميدان‌هاي اعدام و تيرباران و طناب‌هاي دار قرار داشت و در پيرامونشان عناصر باقي ماندۀ رژيم شاهنشاهي که سر آن داشتند حقانيّت خويش را از روسياهي ولايت فقيه کسب کنند. در ميان اين جمع کساني بودند که حدود پانزده سال پيشتر در شرايط خفقان و سرکوب نظام شاهنشاهي با اعتراض به سانسور و دخالت حکومت‌ها در هدايت فرهنگ و ادبيّات، کلنگ خانه کانون نويسندگان ايران را زده بودند و در پي يک ضرورت تاريخي با درايت و شجاعت اقدام کرده بودند. ماهيّت اين اعتراض و جوهر آن سياسي بود و لاجرم کساني پا پيش مي‌گذاشتند که عواقب و عوارض آن را آگاهانه مي‌پذيرفتند. مروري بر متن آن بيانّيه و يا نامه و اسامي «نويسندگاني» که آن را امضا کرده‌، نشان مي‌دهد: اگرچه هر کدام از افق‌هاي فکري مختلف مي‌آيند و بينش سياسي متفاوتي دارند ولي در يک امر خاص، يعني «محو سانسور و آزادي انديشه و بيان» متفق‌القولند. آزادي انديشه و بيان امري همگاني است ولي مگر در آن زمان و در تمام زمان‌ها، همگان از آن محروم بوده‌اند؟ در تمام حکومت‌هاي استبدادي کارگزاران فرهنگي آن ها و کساني که در سايۀ حکومت‌ها قلم زده‌اند هرگز چنين محروميتي را نشناخته‌ا‌ند و نمي‌شناسند. بي‌سبب نيست که چنين نويسندگاني هرگز از آستانۀ خانۀ «کانون!» عبور نکرده‌اند و نمي‌کنند. بي‌سبب نيست که شالودۀ کانون نويسندگان ايران با جان‌هاي شيفته ريخته مي‌شود و نويسندگاني زير سقف آن جا خوش مي‌کنند که آزادي بيان و انديشه را براي همه مي‌خواهند و در راه اين هدف و آرماني انساني مبارزه مي‌کنند و مي‌توان آن ها را «نويسندگان مترّقي و متعّهد»، همچنانکه در عرف و فرهنگ جهاني معمول است، ناميد! چنين مضمون و هويّتي بر کانون از خارج و آگاهانه تحميل نشده است، اين هويّت از ذات معترض و خواهان تغيير يکايک نويسندگان برآمده و بر باور مردم به ثبت رسيده است. جاي شگفتي نيست اگر نويسندگان طيف وسيع چپ در آن سهم بيشتري داشته‌اند و احتمالاً دارند. اين امري تاريخي است که بر مي‌گردد به همان جوهر اعتراض و تغيير و مبارزه که در عرصه‌هاي ديگر نيز شاهد آن بوده‌ايم. به رغم همۀ اين ها، کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» سقفي است و يا «مي‌بايد سقفي باشد» که همه افق‌هاي فکري، عقيدتي و مذهبي زير آن گرد آمده‌اند تا براي آرمان‌ها و اهداف مدوّن در منشور و اساسنامه‌اش مبارزه کنند. کانون نهادي دموکراتيک است و يا مي‌تواند باشد که از خود و به نام خود هيچ عقيدة خاص، ايدئولوژي خاص، مذهب و مسلکي خاص ندارد. مادري است که همه فرزندانش را به يک مقدار و به يک اندازه دوست دارد و هيچ تفاوتي بين آن ها قايل نمي‌شود. ولي تلّقي برخي از دوستان ما از رسالت کانون «در تبعيد» در سال‌هاي اوليّه، مرا به ياد سناتوري انداخت که در رمان اسپارتاکوس مي‌گويد:
«رم مادر ماست، ولي کراسوس مي‌خواهد با او ازدواج کند!»
گفتم که در آن روزها جو سياسي غالب است و تقريباً همه در گيري‌هاي نظري و فکري خود را به درون خانۀ کانون مي‌آورند و افرادي که مسؤليّت دارند، با همۀ پختگي و تجربۀ سال‌هاي سال تحت تأثير قرار مي‌گيرند و يا آگاهانه بديهيّات را ناديده مي‌گيرند. اگر نگاهي به اولين بيانّيه کانون «در تبعيد»بيندازيم درمي‌يابيم که خشت اول را چرا و چگونه کج گذاشته‌اند. اين بيانيه که به نام کانون «در تبعيد» منتشر مي‌شود، مي‌نويسد: «... هر حاکميت ديني به هر صورتش، در نهايت به ارتجاع ختم مي‌شود!»
حرف بر سر درستي و يا نادرستي اين پيشگوئي و يا پسگوئي پيامبرانه نيست. حتي اگر همه نيروهاي جنبش مترقي ايران باور کنند و بخواهند اين جمله را با زر بر طاق آسمان ايران بنويسند، باز هم نمي‌تواند جائي در «موضع» کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» داشته باشد. چنين مضمون و مفهومي جايش در مقاله‌ئي است که احتمالاً عضوي از اعضاي کانون در نشريه‌ئي مي‌نويسد و با امضاي شخصي به چاپ مي‌رسد و يا حتي کانون اين مقاله را مثلاً در کتاب «نامۀ کانون» چاپ مي‌کند ولي کانون «در تبعيد» مجاز نيست، «يک نظر سياسي خاص» را به نام کانون «در تبعيد» اشاعه دهد. مگر اين مادر مهربان، فرزندان لاييک خود را از مذهبي‌ها بيشتر دوست دارد؟ چرا بين آن ها بي‌جهت تفرقه مي‌اندازد؟ چرا به اختلاف‌ها دامن مي‌زند؟
در جواب اين بيانيّه، « نشريۀ دانشجويان مسلمان » واکنش نشان داد و اتهامات ناروائي به اعضاي کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» وارد ساخت و آن عدّه از اعضا که در آن روزگار هنوز دل در گرو شوراي ملّي مقاومت داشتند، صدايشان به اعتراض بلند شد و اختلاف و درگيري هاي نظري و سياسي در خانۀ کانون نيز ريشه دواند و روز به روز قرص تر شد! هر بار جلسه‌هاي کانون «در تبعيد» به تشنّج کشيده مي‌شد و از شماري از اعضاکه در ضمن، در شوراي ملي مقاومت نيز فعاليّت داشتند، از جمله بهمن نيرومند، کانون «در تبعيد» را زير فشار مي‌گذارند تا اطلاعيه‌يي صادر کند و حرف اش را پس بگيرد. گويا در يکي از همين جلسه‌ها بهمن نيرومند سماجت مي‌کند و کوتاه نمي‌آيد و غلامحسين ساعدي، پيش پاي او زانو مي‌زند و مي‌گويد: «... من تو را خيلي دوست داشتم ولي نمي‌دانستم گشتاپويي...!»
غرض اين اختلاف‌هاي سياسي و درک‌هاي متفاوت و گاهي مخدوش از رسالت کانون «در تبعيد» ريشه‌ يابي نمي‌شود و خانۀ کانون صحنۀ نبردي مي‌گردد که اگر نيک بنگريم به اين نهاد دموکراتيک هيچ ربطي ندارد. تا سال 1984، يعني طي دو سال ثمره فعاليت‌هاي فرهنگي ـ هنري کانون صدور چندين بيانيّه بود و برگزاري دو سه شب فرهنگي ـ هنري به مناسبت جشن نوروز، نمايشنامه عمو نوروز محسن يلفاني و نمايشنامه اتلو در سرزمين عجايب اثر غلامحسين ساعدي که به همت اعضاي کانون «در تبعيد» به روي صحنه رفت. البتّه نمي‌توان سهم سايرين را که مسؤليتي در کانون «در تبعيد» نداشتند و با جان و دل مي‌کوشيدند ناديده گرفت.
کانون نويسندگان ايران «درتبعيد» دو ساله مي‌شود: گرچه در کشور فرانسه به ثبت رسيده است ولي هنوزنامي است درهوا، از«خبرنامه» و «نامة کانون در تبعيد» هنوز خبري نيست و چهره‌هاي سرشناس اين جا و آن جا به نام کانون «در تبعيد» سخنراني مي‌کنند و هرازگاهي بيانيّه‌ئي به مناسبتي مي‌نويسند و درمجامع ايراني پخش مي‌کنند. يکي از گرم‌ترين و پرجوش و خروش‌ترين اين مجامع در آن روزگار «سيتۀ پاريس» بود که نيروهاي سياسي به جز سلطنت‌طلب‌ها و طرفداران شاهپور بختيار و حزب توده، عصرهاي جمعه هر  هفته ميز کتاب مي‌گذاشتند و  نشرّيه و کتاب مي‌فروختند و گُله به گُله با هم بحث و گفتگو مي‌کردند و آدمي را به ياد دانشگاه تهران قبل از انقلاب مي‌انداخت. در «سيتۀ پاريس» واقعه‌يي رخ مي‌دهد و باز پاي کانون «در تبعيد» به ميان مي‌آيد. چند تن از اعضا، از جمله هما ناطق تقاضا مي‌کنند که کانون «در تبعيد» جلسه بگذارد. اين جلسه که در روز بيستم آوريل 1984 در خانۀ غفار حسيني در پاريس تشکيل مي‌شود و  بيش از هفده نفر در آن شرکت مي‌کنند. مجمع عمومي نام مي‌گيرد. مجمع عمومي سال 1984 از اين جهت اهميّت دارد که «واقعۀ سيتۀ پاريس» سبب مي‌شود مفاهيم آزادي، آزادي بيان و انديشه و رسالت کانون و حوزه عمل او مورد بحث و گفتگو قرار بگيرد. بحث و گفت گوئي که چند بار به مشاجره مي‌کشد و جلسه متشنج مي‌شود و بيم آن مي‌رود که ناتمام بماند. در آن مجمع عمومي، اعضاي کانون «در تبعيد» همکارانشان را به چشم رقيب سياسي نگاه مي‌کردند ومرزبندي‌ها، داوري‌ها همه سياسي بود و جماعتي که به جز اين مي‌انديشيدند يا خاموش بودند و يا از نفوذ و اعتباري برخوردار نبودند که بتوانند تأثيري بگذارند. پرويز اوصيا را به عنوان رئيس سني جلسه برگزيده بودند ولي نعمت‌آزرم مدام تکرار مي‌کرد: «من به عنوان رئيس جلسه!...»  بگذريم، از ميان آن همه صداهائي که گاهي تا مرز هتاکي و اهانت و اتهام‌زدن بالا  مي‌رفت سه گرايش استنباط مي‌شد. شماري از جمله هما ناطق و کامبيز روستا مدّعي بودند که آزادي انديشه و بيان امري است آرماني و همگاني که زمان و مکان و هيچ قيد و شرطي را برنمي‌تابد و شامل همه مي‌شود و در نتيجه کانون «در تبعيد» موظف است از حق آزادي انديشه و بيان عناصر رژيمي که در گذشته اين آزادي‌ها را پايمال کرده است، دفاع کند. گرايشي ديگري که غفار حسيني، نعمت ميرزازاده، حسن حسام و محسن حسام از آن جمله بودند، آزادي و آزادي انديشه و بيان را امري تاريخي ـ اجتماعي ارزيابي مي‌کردند و باور داشتند که کانون «در تبعيد» نمي‌بايد تاريخ مملکت را ناديده بگيرد و چشم بر جنايات رژيم شاهنشاهي ببندد و آزاديخواهي رياکارانه امروز آن ها را باور کند، با اين منطق حسن حسام رقيبان را «ضد انقلاب» مي‌ناميد که دارند، نادانسته و يا دانسته، آب به آسياب دشمن مي‌ريزند. اين نسبت، شامل حال غلامحسين ساعدي هم مي‌شد که با طنز و شوخي از آن گذشت. اين گرايش معتقد بود اگر کانون «در تبعيد» قرار است موضع بگيرد و بيانيّه صادر کند، مي‌بايد از اين زاويه به «واقعۀ سيته» که به گمانش جنگ انقلاب و ضدانقلاب بود بنگرد! گرايش سوم با زباني ملايم و محتاط مي‌گفت: «واقعۀ سيته» و نظاير آن به حوزه عمل و اختيارات و وظايف کانون مربوط نمي‌شود و بايد آن را مسکوت گذاشت. اين گرايش نيز محض احتياط مخالفت کانون «در تبعيد» را با شيخ و شاه، مدام بر زبان مي‌آورد. مجمع عمومي سال 1984 پس از ساعت‌ها بحث و جنگ و جدال پايان مي‌يابد، در اين اجلاس از گزارش اعضاي هيأت دبيران خبري نيست و در ختم جلسه نيز، جز وعده‌هايي که در هوا معلق مي‌ماند، نتيجۀ ديگري گرفته نمي‌شود. ولي يکي دو روز بعد بيانيّه‌ئي منتشر مي‌شود که مزيّن به امضاي دوازده نفر عضو کانون «در تبعيد» است و از جمله بهمن نيرومند. در اين بيانيّه کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» و يا دست‌کم آن هايي که متن مذبور را امضاء کرده‌اند، در جايگاه سازماني سياسي چپ و راديکال ايستاده است و از «واقعۀ سيتۀ پاريس»، در شرايط مشخص تحليل مشخص مي‌دهد و پس از اشاره به تاريخ سياسي معاصر ايران و نقد نظري آن، در بند چهارم آن اظهار مي‌دارد: «ما از همۀ آزاديخواهان و علاقمندان به سرنوشت آزادي در ميهن عزيزمان ايران انتظار داريم که با درک شرايط حساس کنوني و پيچيدگي مسائل سياسي، به جنجال‌هاي فرصت‌طلبانه مناديان دروغين آزادي و دموکراسي آگاهانه بنگرند تا با نام آزادي بازار دشمنان تاريخي آزادي گرم نشود و به هوش باشند که اعتبار و حرمت نام‌ها نه در راستاي خواست‌هاي دشمنان ملت، که در همسوئي با آرمان‌هاي انقلاب مردم ايران به وجود آمده است»[1]
از متن و پيام بيانيّه چنين استنباط مي‌شود که انگار اعضاي يک کانون دموکراتيک، سوداي رهبري جامعۀ ايران را در سردارند و سکّان آن کشتي طوفان‌زده را به دست گرفته‌اند و آن را با درايت و هشياري از ميان امواج سهمگين و گرداب‌ها رو به ساحل نجات هدايت مي‌کنند. کانون نويسندگان ايران، هرگز چنين رسالتي را براي خويش متصّور نبوده است. ولي فضاي سياسي خارج از کشور گويا توهمّاتي بوجود آورده بود که افرادي رهبري سياسي جامعه را بر گرده کانون «در تبعيد» بار کرده بودند و اين نهاد دموکراتيک فرهنگي را که مي‌رفت آرام آرام روي پا بايستد، هر بار با موضع گيري‌هاي تند سياسي به دست‌انداز و چاله و چوله مي‌انداختند. حتي بهمن نيرومند که در مجمع عمومي آوريل 1984، بحث پخته، همه جانبه‌يي از مفهوم آزادي بيان و انديشه ارائه داده بود، مي‌بينيم دو روز بعد، گرايش و تمايلات سياسي‌اش بر آن منطق و استدلال مي‌چربد و بيانيّه را امضاء مي‌کند و جريان تند آب او را نيز مي‌برد.
جلسۀ عمومي سال 1984 و صدور همين بيانيه، منشاء اختلافات تازه‌يي مي‌شود و ضايعاتي نيز به بار مي‌آورد. محسن يلفاني که از اتهام‌ زني‌ها، هتک‌حرمت‌ها رنجيده و نور رستگاري در جبين اين کشتي نمي‌بيند، بي‌سر و صدا کناره مي‌گيرد. هما ناطق برآشفته و عصبي مقاله‌يي در نقد بيانيه مذکور مي‌نويسد و از کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» استعفا مي‌دهد و عده‌يي نيز در جاهاي ديگر سرگرمند و توجهي به کانون «در تبعيد» ندارند. چند نفر باقيمانده نيز به زحمت مي‌توانند يخۀ خود را از درگيري‌ها و گاهي اختلافات شخصي رها کنند و به سختي وجود همديگر را تحمل مي‌کنند. شرايط خاص تبعيد، اضطراب و نگراني‌ها، وضعيت اضطراري تک تک آن ها نيز در اين ماجرا بي‌تأثير نيست. در همان روزها، در يکي از همين نشست‌ها که شماري در باروي شوراي ملي مقاومت سنگر گرفته‌اند و عده‌يي تفسير و تحليل مشخص سياسي خود را به جاي «موضع» کانون گذاشته‌اند و با هم جدل مي‌کنند. باقر مؤمني که هنوز کتاب «درد اهل قلم» که يادگار مباحث چند سال پيش کتاب کانون نويسندگان ايران است، را زير بغل دارد حضور پيدا مي‌کند. باقرمؤمني مانند قديم هنوز روي هويت صنفي کانون حرف مي‌زند و باز مانند قديم حرف‌هايش خريداري پيدا نمي‌کند. جدلي بين او و کامبيز روستا درمي‌گيرد و نعمت‌آزرم با يک کلام قائله را خاتمه مي‌دهد: باقر مؤمني در ايران از کانون نويسندگان به خاطر همين اختلاف نظري کناره گرفته است و عضو نيست! باقر مؤمني از ميان آن ها مي‌رود و هرگز به کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» برنمي‌گردد. ولي تا سال ها بعد، تا همين اواخر، در هر فرصتي نظرياتش را در نشريّات خارج از کشور مطرح مي‌کند و در اين باره قلم مي‌زند که در جاي خودش به آن ها اشاره خواهم کرد.
تا مجمع عمومي سال 1988 در فرانکفورت برسيم چند نفر از جمله علي ميرفطروس استعفا مي‌دهند. غلامحسين ساعدي براي هميشه خاموش مي‌شود و در يک روز سرد زمستاني صدها نفر او را تا گورستان پرلاشز پاريس بدرقه مي‌کنند و نه چندان دور از صادق هدايت به خاک مي‌سپارند. در نوامبرسال 1987دبيران کانون «در تبعيد» و شرکت‌کنندگان در مجمع متفقاً به اين نتيجه مي‌رسند که اگرچه با توجه به همه دشواري‌ها و برخوردهاي ناگوار درون کانوني، کار آن ها «رويهمرفته موفق نبوده است»، با اين همه اين نهاد برجاي مانده و بايد در پاسداري از نقش بنيادي خود پايدار بماند و کار خود را با کوشش بيشتر از سرگيرد[2]. از اعضاي هيأت دبيران دو عضو علي‌البدل «ميرفطروس، م.سحر» و يک عضو اصلي «ناصر پاکدامن» قبلاً از دبيري استعفا مي‌دهند و در مجمع حسن حسام و نعمت ميرزازاده دو دبير باقي مانده از سوي اعضاي هيأت دبيران سخن مي‌گويند!
دشواري‌هاي نويسندگان و اهل قلم تبعيدي به ويژه در سال‌هاي نخست بر هيچ کسي پوشيده نيست و طبعاً کانون «در تبعيد» در آن وضعيّت که غم نان  و  مسکن همۀ وقت و انرژي آدم‌ها را مي‌گرفت، نمي‌توانست شق‌القمر کند ولي آن چه که بيشتر از اين او را فلج کرده بود و قادر به هيچ حرکتي نبود، همانا «درگيري‌هاي درون کانوني بود» که در بالا به گوشه‌هائي از آن اشاره کردم. نکته اين جاست که به جاي طرح اين مشکلات و ريشه‌يابي درگيري‌ها هر بار کسي استعفا مي‌دهد و يا با کناره گرفتن خيال خودش را راحت مي‌کند. به هرحال در آن سال ها کانون «در تبعيد» در افراد، شخصيّت‌ها، و اعضا، به زندگي و حياتش ادامه مي‌دهد و جلوۀ جمعي و بيروني آن چندان چشم‌گير نيست. تقريباً هيچ جمعي از اعضاي هيأت دبيران تا به آخر دورۀ مسؤليت خويش بر جاي نمي‌ماند و اختلاف نظرها به استعفاي يک يا دو نفر ختم مي‌شود. اگر کانون «در تبعيد» در آن سال ها از هم نمي‌پاشيد به اين خاطر است که نام عده‌يي از اعضاي قديمي آن با نام کانون گره خورده و اعتبار و حيثيّت و گذشته کانون را چون ميراثي گرانبها به هر طريق حفظ و حراست مي‌کنند. هر چند نزاع داخلي بر سر اين ميراث بين افراد ادمه دارد.
در نوامبر 1998، عده‌يي[3] که نرمش و انعطاف بيشتري در بعضي زمينه‌ها و از جمله ساختار دموکراتيک «کانون در تبعيد» دارند مسؤليت ادارۀ آن را به عهده مي‌گيرند و پس از چندي گشايشي نسبي در کارها به وجود مي‌آيد. تدارک انتشار نامۀ کانون را مي‌بينند و اسماعيل خوئي ويراستاري آن را مي‌پذيرد و تا سال 1990 دو شمارۀ آن را فراهم مي‌کند که يک شماره‌اش به چاپ مي‌رسد. در اين مدّت شش شماره خبرنامه به همت و پشتکار محمد جلالي چيمه و ساير دوستان بيرون مي‌آيد، چندين شب فرهنگي و هنري در کشورهاي اروپائي برگزار مي‌گردد و «کانون در تبعيد» از انزوا به در مي‌آيد. مسؤلين سياست مدارا و دل جويي پيش مي‌گيرند و  به تمامي کساني که به نحوي و به دليلي از کانون « در تبعيد» کناره گرفته‌اند مراجعه مي‌کنند و در اين فاصله جمعي از نويسندگاني که در «تبعيد» بسر مي‌برند به عضويت کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» درمي‌آيند و اين نهاد دموکراتيک به لحاظ کمي وکيفي رشد مي‌کند. در حرکت تازه، نمي‌توان نقش پرويز اوصيا را ناديده گرفت. شور و اشتياق او، نرمش و انعطاف‌پذيري شخصيت او که لازمۀ کارهاي جمعي و دموکراتيک است و صد البته امکانات همه جانبه و از جمله مالي او به اين امر کمک بسيار مي‌کرد.
باري، از جمله وظايفي که مجمع عمومي بر عهدۀ آن ها گذاشته بود، اصلاح اساسنامه بود. بنا به تصميم قبلي طرح اساسنامه نوشته و براي اعضا فرستاده مي‌شود و مجمع عمومي سال 1989، بيشتر وقتش صرف اين موضوع مي‌گردد، به ويژه بند هفتم اساسنامه که مقرر مي‌داشت «عناصر سانسور و سرکوب و تفتيش عقايد که در جهت تحکيم اختناق فرهنگي و اجتماعي در رژيم گذشته و کنوني شرکت داشته‌اند نمي‌توانند عضو کانون باشند.» حذف اين بند از اساسنامه با 3 رأي موافق، 9 رأي مخالف و 3 رأي ممتنع به تصويب مي‌رسد و آن چند نفر اعضايي که دورادور شاهد ماجرا هستند به ميدان مي‌آيند و با اعتراض نامه‌يي به اعضاي هيأت دبيران مي‌نويسند و در اين نامه مدّعي مي‌شوند که از «کانون نويسندگان ايران در تبعيد» هويّت‌زدايي شده است. اشارۀ آن ها به سخنراني باقر پرهام در پاريس، حضور سياوش کسرائي در يک شب فرهنگي ـ هنري در لندن که اسماعيل خوئي بگرمي از او استقبال مي‌کند و از پشت بلند مي‌گويند: من سياوش کسرائي شاعر را از سياوش کسرائي توده‌ئي فرق مي‌گذارم و در نتيجه به نيمۀ شاعر او خوش‌آمد مي‌گويد. و به مصوبۀ تازه‌يي که جاي بند هفتم اساسنامه را گرفته است. متن و مضمون اين مصوبه چنين است:
«هرگاه کارنامه يا پيشينۀ سياسي کسي که خواهان عضويت در کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» با آرمان‌هاي بيان شده در «موضع کانون آشکارا در تضاد باشد، کانون تقاضا و پذيرفته شدن او به عضويت خويش را در حکم انتقاد کردن صريح و صميمانه از آن کارنامه يا پيشينه خواهد دانست.»
نامۀ چهار عضو معترض و جوابيۀ يکي از اعضاي هيأت دبيران «اسماعيل» خوئي که در مجمع عمومي سال 1990 در فرانکفورت بين اعضا پخش مي‌شود و سبب درگيري‌هاي تازه مي‌گردد و کار مجمع نيمه تمام مي‌ماند و حتي فرصت انتخاب اعضاي هيأت دبيران جديد را پيدا نمي‌کنند. در آن روز کمال رفعت‌صفائي به پرويز اوصيا اتهام مي‌زند و پيرمرد در حالت غش و ضعف مجمع را ترک مي‌کند و با هواپيما به لندن برمي‌گردد. باقي وقت صرف رسيدگي به اين مسأله مي‌شود و اعضاي هيأت رئيسه، در مقام خويش ابقاء مي‌شوند تا سال ديگر براي مجمع عمومي فراخوان بدهند و در ضمن آن قضيه را نيز پي‌بگيرند و به نتيجه‌ئي برسانند. گمانم براي رسيدگي به امر اتهام، کميسيوني نيز تشکيل مي‌گردد و قرار مي‌شود به مسأله رسيدگي کند. اين بار، اختلاف‌ها و درگيري‌ها، کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» را که آرام آرام جان مي‌گرفت دو باره از پا درمي‌آورد. فضاي خصمانه و متشنج عمومي پيآمدهاي ناگواري را سبب مي‌شود. شماري دلسرد و دلزده به خانه‌هايشان برمي‌گردند و از جمله مينا اسدي استعفا مي‌دهد و کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» به مدت يک سال و اندي بلاتکليف مي‌ماند. در اين مدت عده‌يي پا در مياني مي‌کنند تا با کدخدامنشي به مسأله پرويز اوصيا و کمال رفعت‌صفائي پايان دهند و آرامش را دوباره برقرار کنند. بعدها گرچه پرويز اوصيا از حق خود مي‌گذرد و صورت کمال را پدرانه مي‌بوسد ولي مجمع عمومي مدّت‌ها وقت صرف مي‌کند تا مصوبه‌يي به تصويب برساند براي جلوگيري از مواردي مشابه و تنبيه و توبيخ عضوي که به جاي بحث و استدلال منطقي به حربۀ اتهام متوصل مي‌شود تا حريف را از ميدان به در کند. گيرم به رغم اين مصوّبه در اساسنامه کانون در تبعيد، اين شيوۀ برخورد هنوز منسوخ نشده است.
اين بار مسائل و مشکلات داخلي کانون « در تبعيد» آفتابي مي‌شود و به نشريات خارج از کشور راه پيدا مي‌يابد. کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» به بن‌بست رسيده بود و من که دو روز تمام شاهد مشاجرات و انفجار کانون بودم در حد توان خودم، در مقاله‌يي به آن پرداختم. به گمان من ماهيت آن مباحث سياسي بود و هر کدام طرف مقابل را به چشم حريف سياسي نگاه مي‌کرد و لاجرم راه به جائي نمي‌برد. سوابق افراد، بدگماني‌ها و عدم اعتماد به آتشي که در گرفته بود دامن مي‌زد. هنوز تلقي يگانه و همه باوري از هويت کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» وجود نداشت. اسماعيل خوئي معتقد بود: «بحران ساختاري کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» که او را از درون منفجر کرده و در هوا معلق گذاشته است به هيچ وجه ويژۀ کانون نيست!» اين تعبير درستي بود. چرا که تغيير و تحولات جهاني، فرو ريختن ديوار برلن و فروپاشي نظام‌هاي سوسياليستي بلوک شرق، خيلي‌ها را به تأمل و تفکر واداشته بود و اعضاي کانون در تبعيد ما نيز مستثني نبودند. ولي اين تمام قضيه نبود. مشکلات و اختلافات دروني کانون در گذشتۀ نه چندان دور و در تاريخ معاصر مملکت ما ريشه داشت. نگراني‌هاي شماري که نامۀ اعتراضي نوشته بودند، از اين رو بود که مبادا درهاي کانون در تبعيد به روي عناصري باز شود که در آينده در مسير و راه کانون اختلال کنند و اين نهاد را از اهداف اصلي‌اش که همانا «مبارزه با کليت جمهوري اسلامي است» دور سازند. شايد به همين سبب، اسماعيل خوئي که در نامه‌اش خطاب به مجمع عمومي کانون «درتبعيد» را فراسياسي خوانده بود، در همان مقاله به آن ها اطمينان خاطر مي‌دهد و مي‌نويسد  « ... تا جمهوري اسلامي درکار باشد و همين و همچنين باشد که هست، صنف فرهنگي ما به ناگزير سياسي خواهد بود» و چند سطر پائين‌تر تأکيد مي‌کند: «کانون نويسندگان ايران در ايران، از درون براي رسيدن به آرمان «آزادي بيان» با حاکميت شاه رويارو بود،کانون «در تبعيد» از بيرون براي همۀ آرمان‌هاي آزاديخواهانه با کليّت رژيم اسلامي درگير است... با کليّت جمهوري اسلامي مي‌جنگد»
اسماعيل خوئي در همان مقالة کذائي دو گرايش «سياست‌زده» و «سياست‌گريز» را در کانون در تبعيد کشف مي‌کند و معايب و کم و کاستي‌هاي هر کدام را بر مي‌شمارد و به اين نتيجه مي‌رسد که کانون «در تبعيد» نهادي «فراسياسي» است و مرادش از واژۀ فراسياسي همان چيزي است که حسين دولت‌آبادي از کلمۀ دموکراتيک مي‌فهمد.
محمود راسخ نيز در نشزيۀ آرش مي‌نويسد: «... به نظر من علت وضعي که کانون اکنون در آن قرار دارد اين نيست که کانون حرف‌هاي سياسي زده و کارهاي سياسي کرده، اگر کانون در ايران حيثيت و آبروئي کسب کرد... دليل اش درست آن بود که کانون در آن روزگار خفقان و سکوت، حرف‌هاي سياسي زده و کارهاي سياسي کرده بود... » از جمله کارهاي سياسي کانون به گمان او، ده شبي بود که در سال 1356 در انستيتو گوته برگزار گرديد. پيداست که تلقّي محود راسخ از سياست و کارهاي سياسي با آن چه من مراد مي‌کنم، خوانائي ندارد. در آن سال‌ کانون نويسندگان ايران امکاني فراهم مي‌کند تا شماري از اهل قلم و انديشه در بارۀ سانسور و يا «مميزي» سخنراني کنند و يا شعر بخوانند. اين حرکت در نفس خويش حرکتي فرهنگي بود که رژيم شاه به آن انگ سياسي مي‌زد. در آن روزگار قصه‌هاي صمد بهرنگي، محمود دولت‌آبادي، فريدون تنکابني و ديگران نيز «سياسي»تعبير مي‌شدند و نويسندگان آن ها به همين جرم به زندان مي‌رفتند، ولي مگر، امر به آن نويسندگان نيز مشتبه مي‌شد؟ در آن ايام کانون نويسندگان ايران پا به حيطۀ سياست گذاشت، از جمله بيانيه‌ئي بود که در  رثاي جنبش سياهکل صادر کرد. گمان نمي‌کنم چنين بيانيّه‌هائي براي کانون اعتبار و حيثيّتي که محمود راسخ به آن اشاره مي‌کند، کسب کرده باشد! اين بيانيّه در جوهر خويش سياسي بود!
باري در آن مقاله‌ها، من نيز در گرايش «سياست‌گريز» جاسازي شده بودم. بعدها که دوباره اين مطالب را خواندم دريافتم به قدر کافي به «سياست کانون در تبعيد» نپرداخته‌ام و لذا سوءتفاهم پيش‌آمده. من نيز، مانند شماري ديگر، از جمله اسماعيل خوئي باور داشته‌ام و باور دارم که کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» نهادي صنفي ـ فرهنگي است که براي آرمان آزادي انديشه و بيان مبارزه مي‌کند. آزادي انديشه و بيان شاه‌کليد آزادي‌هاست. طبيعي است هر نهاد دموکراتيکي که اين آرمان و هدف را در اساسنامه‌اش بگنجاند و براي تحقق آن تلاش و مبارزه کند، با حکومت و يا قدرت‌هائي که اين آزادي را پايمال کرده‌اند و مي‌کنند رو در رو قرار مي‌گيرد و اصطحکاک پيدا مي‌کند. اين روياروئي، بي‌شک نياز به سلاحي دارد و سلاح ما، قلم ماست. از آن جا که کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» قصد تسخير قدرت سياسي را ندارد، با «دستمايه‌هاي فرهنگي و هنري به مقابله با رژيم مي‌پردازد!». اگر عزيزاني خوش دارند روي اين حرکت فرهنگي و هنري، نام «سياسي» بگذارند و بگويند «کانون در تبعيد» کارهاي سياسي مي‌کند و يا تلقي آن ها از سياست چنين باشد، من هيچ دعوايي روي «اسم» ندارم. منتهي نبايد از ياد برد که اين سياست، سياست کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» است که همۀ افق‌هاي فکري و گرايش‌هاي گوناگون سياسي و احتمالاً ديني را در خانۀ خويش گرد آورده و مي‌بايد استقلال اش را با وسواس و ظرافت حفظ کند و هويّت، اعتبار و حيثيت اش را پشتوانۀ هيچ گرايشي، چه درقدرت و چه بر قدرت، قرار ندهد. آزادي انديشه و بيان و مبارزه براي تحقق آن و پاسداري از آن، سکان کشتي ماست که ما را، که سرنشينان کشتي را از ميان هر طوفاني به سلامت خواهد گذراند.
بحث صنفي و يا سياسي کانون بحثي قديمي است. در اين زمينه باقر مؤمني بيشتر از هر کسي قلم زده است در دورۀ دوم فعاليت کانون نويسندگان ايران، باقر مؤمني در تمام جلسه‌ها حضور داشت و با پشتکار و سماجت شگفتي‌آوري ازنظرش دفاع مي‌کند. سال ها از آن روزگار مي‌گذرد. او هنوز بر همان باور قديم استوار ايستاده است و روي صنفي بودن کانون اصرار مي‌ورزد و به نظر او، کانون نويسندگان ايران صنفي است مانند ساير اصناف جامعه که براي منافع مادي و معنوي اهل قلم مبارزه مي‌کند و به ناگزير بايد در عرصه و ميدان خودش باقي بماند و «… عوارض سياسي مبارزۀ صنفي را بپذيريد و از رو در روئي خود با هر قدرتي جا نزند!» باقر مؤمني معتقد بود که کانون مي‌بايد از سياست به معناي عام آن پرهيز کند و مبارزه با سانسور و آزادي بيان را محور قرار دهد و عواقب اين مبارزه را نيز بپذيرد. درد اهل قلم او را بدون اجازۀ ادارۀ نگارش به چاپ برساند و منتشر کند. به‌آذين که حريف او در همۀ عرصه‌ها بشمار مي‌رفت مي‌گفت: «شما ساعت‌ها سر ما را درد آورديد که کانون نبايد کار سياسي بکند، حالا پيشنهاد مي‌کنيد کتاب شما را بي‌اجازه منتشر کند؟ مگر اين کار سياسي نيست؟»
چندين سال بعد، محمد مختاري کسي که جانش را بر سر آرمان کانون گذاشت. در جواب سؤال مسعود نقره‌کار به همين مطلب اشاره مي‌کند: «قبل از هر چيز بايد درنظر داشت که کانون يک نهاد مستقل بوده و هست، مستقل از هر مقام و مرجعي خواه سياسي يا غير سياسي، خواه دولتي يا غير دولتي و خواه داخلي و يا خارجي[…] ما به عنوان يک صنف عمل مي‌کنيم، خب حرفه و کار ما «بيان» است. ما براي بهبود شرايط «بيان» و دفع موانع از سر راه اساس کار و حرفه‌مان عمل مي‌کنيم. خب اگر موانعي بر سر راه «بيان» وجود داشته باشد، صنف ما نمي‌تواند کارش را انجام بدهد، اگر «آزادي بيان» نباشد صنف ما چگونه بايد کار کند و عمل کند؟ ما بايد دست‌آوردهاي کاريمان را تبادل کنيم، مي‌بايد امنيت شغلي و معشيتي داشته باشيم، بنابراين ما نويسندگان اصولي را به عنوان اساس فعاليت‌هاي صنفي و تشکل صنفي خود مطرح کرده‌ايم که من تکرار مي‌کنم:
1ـ دفاع از آزادي انديشه و بيان بي‌هيچ حصر و استثنا براي همگان در تمامي عرصه‌ها
2ـ مخالت با هر گونه سانسور و مانعي که بر سر راه نشر و ارائه آثار وجود دارد، يعني لغو هر گونه سانسور
3ـ دفاع از حق مؤلف…
خب، اين ها اساس کار صنف ماست، اما قدرت‌ها و حکومت‌ها خواست‌هاي ما را ناديده مي‌گيرند. براي تحقق‌شان مانع‌تراشي مي‌کنند و در معناي مورد نظر خودشان خواست‌هاي ما را سياسي مي‌کنند. آن ها حقوق ما را سلب مي‌کنند. ما از پايگاه صنفي خودمان خواستار حقوقمان هستيم، که سياسي شده است. البته آزادي يک امر سياسي است و آزادي بيان هم امري سياسي است، اما اساس کار صنف ما همين است.»
اين مصاحبه در آمريکا، درست چند ماه پيش اين که او را در بيابان‌هاي ورامين خفه کنند، انجام شده است. انگار «همۀ راه‌ها به رم ختم مي‌شود!» يعني مبارزه براي آزادي بيان و انديشه، آن گاه که با قدرت، هر قدرتي رو يا رو مي‌گردد «سياسي» مي‌شود، چون در حکومت‌هاي استبدادي آزادي و آزادي بيان سياسي است. اين درک از رسالت کانون، با آنچه باقر پرهام، در سخنراني پاريس از آن متصّور بود، تفاوت آشکار دارد. باقر پرهام مي‌گفت: «… اين هاست مشخصات حرکت کانون: حرکت اجتماعي اعتراضي روشنگرانه در چهارچوب قوانين اساسي کشور و بر پايۀ موازين دموکراتيک حقوق بشر که ناگزير همراهست با احساس مسؤليت به خود و نسل‌هاي آينده!»
اگر چهارچوب قانون اساسي کشور را از روي اين تعريف برداريم، کانون تا مقام رهبري جامعه بالا مي‌روي و در عرش بر کرسي مي‌نشيند و مانند ماه شب چهارده، راه سعادت جامعه بشري را روشن مي‌کند. باقر پرهام در همان سخنراني، اشاره مي‌کند«… يعني کانون مانند يک گروه حرفه‌يي ـ صنفي نبود که فقط از حقوق خودش دفاع کند. کانون از حق آزادي بيان و انديشه همۀ گروه‌هاي جامعه به هر شکل آن و آزادي بيان به عنوان الگوي حاکم بر روند توسعۀ اجتماعي به طورکلي دفاع مي‌کرد!»
اگر کانون يک گروه حرفه‌يي ـ صنفي نبود، پس چه بود؟ باقر پرهام کانون نويسندگان ايران را با کانون روشنفکران ايران يکي مي‌دانست و هيچ تفاوتي بين آنها قايل نبود و توّهم او در بارۀ رسالت کانون از همين جا ريشه مي‌گرفت. توّهمي که از آغاز در ميان شماري از اعضاي کانون وجود داشته و هنوز هم کم و بيش وجود دارد. ولي بلند پروازي هاي باقر پرهام در قفس قانون اساسي جمهوري اسلامي انجام مي‌گرفت که ماهيتاً ناقض حقوق بشر است. در همان سخنراني از قانوني بودن کانون و قانوني شدن آن سخن راند و تا آن جا پيش رفت که پيشنهاد کرد و رهنمود داد تا کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» از سفير جمهوري اسلامي ايران دعوت کند تا در سمينارها، کنفرانس‌ها و مباحث کانون شرکت کند و با هم به رأي‌زني بنشينند. در آن روزگار هنوز جبهۀ دوم خردادي وجود نداشت و هر ساله، جمهوري اسلامي ايران به خاطر نقض حقوق بشر محکوم مي‌شد. سخنراني باقر پرهام را بعدها، دوبار خواندم، از جمله کجروي‌ها و تند روي‌هاي کانون در سال 1356 به شعرخواني سعيد سلطانپور اشاره داشت و از شما چه پنهان حيرت کردم. به نا به ادعاي باقر پرهام کانون نه فقط از حقوق خود و اعضاي خود، بلکه از آزادي بيان تمام گروههاي اجتماعي دفاع مي‌کرد. در آن شب فرهنگي که من نيز در گوشه‌يي سرا پاگوش ايستاده بودم، سعيد‌سلطانپور آوازهاي بندش را مي‌خواند: «من آن مسلسلم که از متن انقلاب مي‌گذرد» در همان شب باقر مؤمني کلمۀ سانسور را که حتّي از جانب خود اعضا سانسور شده بود به زبان آورد و در بارۀ سانسور سخنراني کرد و من هنوز نمي‌دانم چرا مسؤليّت اين کارها: «بيان» به گردن اعضاي هيأت دبيران، از جمله باقر پرهام مي‌افتاد؟ مگر آن ها مسؤل رفتار، کردار و گفتار خودشان نبودند؟ مگر کانون اين مکان را فراهم نکرده بود تا هر قلم‌زني بتواند حرفش را بزند؟ مگر «حرکت اعتراضي روشنگرانه» حد و مرزي دارد؟ آري «چهارچوب قانون اساسي کشور!» خب اگر نويسنده‌ يي قانون اساسي کشور را به نقد کشيد و کم و کاستي‌ها و نا رسائي‌هاي آن را نشان داد و از ترس جانش گريخت و در گوشه‌يي از اين دنيا پناهنده شد، جايش کجاست؟ کنار سفير جمهوري اسلامي ايران؟ در همين حوالي است که عقاب بلند پرواز ما به گل مي‌نشيند و آن همه تجربۀ گذشته او راه به جائي نمي‌برد. آن چهار نفر اعضاي معترض کانون که نقل اش در بالا آمد، با اشاره به سخنان ايشان مدعي شده بودند که از «کانون هويت‌زدائي شده» است!
نطفۀ «کانون!» در اعتراض به سانسور و دخالت حکومت‌ها در کار اهل قلم و هدايت ادبيات، بسته شده بود و به قول محمدعلي سپانلو: «امضاکنندگان که براي نخستين بار توانسته بودند از گروه هاي « مختلف- ‌العقيدة سياسي در يک مورد خاص، يک توافق مکتوب به دست بياورند و اين امر در تاريخ روشنفکري ايران بي‌سابقه بود!». در واقع رمز بقاي کانون و ادامۀ حيات آن به رغم همۀ افت و خيزها، همان يک «مورد خاص» بود و هست. يعني مبارزه براي آزادي انديشه: همان سکاني که در تلاطم‌ها، آن را حفظ و در مسير درستي هدايت کرده است.
دور نيفتيم! گذر زمان زخم‌ها را التيام مي‌بخشد و کدورت‌ها کمرنگ و کمرنگ‌تر مي‌شوند در برابر ضرورت ادامۀ حيات کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» به کلي رنگ مي‌بازد. عزيزاني چون اکبر اکبري و منوچهر محجوبي چهره در نقاب خاک مي‌کشند و پرويز اوصيا در مجمع عمومي هلند، کمال رفعت‌صفائي را در آغوش مي‌گيرد و او را پدرانه مي‌بوسد. آرامش نسبي به مجامع عمومي برمي‌گردد و حالا گاهي فرصت پيش مي- ‌آيد که اعضا شبانه دور هم جمع شوند و شعري و يا قصه‌ئي بخوانند. کار اساسنامه به پايان رسيده ولي مشکلات مالي کانون «در تبعيد» همچنان پا برجاست و به همين دليل اعضا به سختي مسؤليّت ادارۀ کانون را به عهده مي‌گيرند و تقريباً هيچ کس داوطلب نمي‌شود. پراکندگي و فاصلۀ جغرافيائي و عدم امکانات سبب مي‌شود که هر بار عدۀ کمي در مجامع عمومي شرکت کنند. تا سال ها در خارج کشور، در اروپا، مجامع عمومي مخفيانه برگزار مي‌شود و به جز مدعوين هيچ کس از محل برگزاري خبر ندارد. ترور دولتي ولايت فقيه از همه زهر چشم گرفته و در نتيجه همه جور احتياط به عمل مي‌آيد. «کانون در تبعيد» با نويسندگان داخل کشور ارتباط اش را به گونه‌هاي مختلف حفظ مي‌کند و از طريق کساني که به اروپا مي‌آيند در جريان جزئيات فعاليّت‌هاي آن قرار مي‌گيرد. براي مثال، فرج سرکوهي به اروپا مي‌آيد و با اعضاي کانون مقيم فرانسه ديدار مي‌کند و همان‌ها زير نام ساختگي انجمن قلم برايش يک شب سخنراني تدارک مي‌بينند. رضا براهني به فرانسه مي‌آيد و در ديداري خصوصي و مخفي با دو تن از اعضاي هيأت دبيران وقت ( حسن حسام و حسين دولت آبادي) گزارش مفصلي از «گروه مشورتي» مي‌دهد و چندي بعد، محمد مختاري به اروپا سفر مي‌کند و در ميان اعضاي کانون مقيم فرانسه، با حوصله و بردباري در بارۀ فعاليت‌هاي نويسندگان ايران حرف مي‌زند و تبادل نظر مي‌کند و غيره ...
از اين گذشته، ارتباط‌هاي فردي و تماس‌هاي تلفني نيز وجود دارد وسبب مي‌شود کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» در جريان وقايعي که در ايران مي‌گذرد قرار گيرند و به موقع واکنش نشان دهند. ماجراي سعيدي سيرجاني پيش مي‌آيد و«کانون در تبعيد» تا آن جا که در توان دارد، در کنار نويسندگان داخل، براي آزادي او مبارزه مي‌کند. نامۀ «ما نويسنده‌ايم» را از طريق احمد ابراهيمي به انجمن قلم جهاني «پن» مي ‌برد و آرتور ميلر در مجمع عمومي آن سال مي‌خواند و حمايت نويسندگان دنيا را در دفاع از نويسندگان ايران جلب مي‌کند.
سيرجاني را در زندان مي‌کشند و در همين سال ها قلب اوصيا از حرکت مي‌ايستد. خبر بيماري و سکتۀ او را در مجمع عمومي هلند سال 93 شنيديم. کمال رفعت‌صفائي که از درد معده، سرطان بي‌طاقت بود، در حاشيۀ سالن قدم مي‌زد و من هرگز نگاه او را، چشم‌هاي سياه و درشت او را و آن بهتي را که در نگاه اش بود از ياد نمي‌برم. پرويز اوصيا را در برگشت از مجمع عمومي به پرلاشز مي‌برند و نه چندان دورتر از غلامحسين ساعدي به خاک مي‌سپارند و سال بعد، سرطان معده، کمال شاعر را از ما مي‌گيرد. در گورستان شعري از او به يادم مي‌آيد، بر سر قبري مي‌نشينم و زير لب زمزمه مي‌کنم:
«نه! کابوس نيست / اين جاده را مي‌نويسم / و سفر مي‌کنم / تا فرسنگي ديگر / هيچ نخواهم داشت / مگر چشم‌هاي شما / و فوج گنجشکان بياباني /که در توقفي کوتاه / مردگانشان را از زندگانشان کسر مي‌کنند / و مي‌پرند!»
کمال رفعت‌صفائي در شعرش بسيار زيبا بود ولي همو تا دم مرگ باور داشت و سماجت مي‌کرد که کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» نمي‌بايد از حق بيان عناصري که مغضوب حکومت شده‌اند، دفاع کند و آخرين باري که نيمه جان و رو به مرگ، درمجمع عمومي حاضر شد، روي همين موضوع ازاعضاي هيأت دبيران که دوستان بسيارنزديک ااش بودند[4]، به شدت انتقاد کرد. کمال رفعت‌صفائي دفاع کانون در تبعيد، از عبدي و خوئيني‌ها و ديگران را نوعي حمايت از يک جناح حکومت مي‌پنداشت و از آن جا که با کليّت نظام درگير بود، حقي براي آناني که در گذشته با رژيم همکاري کرده بودند و حالا چوب اش را مي‌خوردند، قايل نبود.
حالا که نوشته‌ام را مي‌خوانم مي‌بينم پا به پاي مرگ سفر کرده‌ام و هنوز به آخر راه نرسيده‌ام. بيشتر بيانيه‌هاي کانون در تبعيد، در بارۀ مرگ نويسندگاني است که در راه آرمان آزادي بيان مبارزه کرده‌اند، سعيد سلطانپور، سعيدي‌سيرجاني، زالزاده، رواني، ميرعلائي، محمد مختاري، محمدجعفر پوينده...
تنـها موردي که کانون نويسنـدگان ايران «در تبعيـد» و ساير نهادهاي فرهنگي و احزاب و گرو‌ه هاي سياسي موفق شدند مرگ را عقب برانند، مورد فرج سرکوهي بود. در اين کارزار، بي‌ترديد، کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» سهم به سزائي داشت. فرج سرکوهي، در مجمع عمومي سال 1999 ماينز آلمان، به اين امر اشاره کرده و گفت:
«اگر فشار نيروهاي خارج از کشور و از جمله کانون نبود، من حالا زنده نبودم».
باري، تصفيه، تعقيب، دستگيري، حبس و اعدام اهل قلم و هنر و فرهنگ که از همان سال‌هاي اول انقلاب آغاز شده بود هر بار زير نامي و عنواني در ايران ادامه مي‌يابد، روزنامه‌ها و مجلات وابسته به حکومت، راديو و تلويزيون جمهوري اسلامي، منابر و مساجد و دانشگاه ها، بارگاه خلفيه و اعوان و انصارش، يعني گروه هاي فشار و خشونت که بنام امت «حزب‌الله» مفتخر شده‌اند، دست به دست هم مي‌دهند تا همۀ صداها را در گلو خفه کنند و در انجام اين رسالت دستي گشاده و يدي طولاني دارند که حد و مرزي نمي‌شناسد و تا سال‌ها نه فقط در ايران، بلکه در چهار گوشۀ جهان کشتار مي‌کنند! هر بار که نشريه‌يي نيمه مستقل پا مي‌گيرد و در آن خفقان سياه سربلند مي‌کند، شمشير دو دم اسلام که مدام در فضا مي‌چرخد، بر گردنش فرود مي‌آيد، سردبير آدينه را از فرودگاه مي‌ربايند و پس از ماه ها شکنجه رواني و جسمي زير فشار افکار عمومي جهاني رها مي‌کنند، غفار حسيني را در خانه‌اش به قتل مي‌رسانند، غفار حسيني، گر چه به ايران برگشته بود ولي هرگز دست از مبارزه کشيده بود و با کانون نويسندگان ايران فعاليّت مي‌کرد و همه جا حضور داشت و در سفرهايي که به اروپا آمد، هر بار گزارش مفصل و دقيقي از فعاليت‌هاي کانون و مبارزات مردم مي‌داد و کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» را در جريان وقايع مي‌گذاشت. مجله گردون و سردبير آن عباس معروفي زير ضرب قرار مي‌گيرد و به خوردن چند ضربه شلاق محکوم مي‌شود و بعدها، فاجعۀ قتل‌هاي زنجيره‌يي پيش مي‌آيد و کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» در کارزاري که در سراسر دنيا و در ميان ايرانيان مهاجر و تبعيدي در گرفته و عليه اين جنايات دست به اعتراض زده‌اند شرکت مي‌کند و صدايش را از طريق راديوها، مجلات، بيانيّه‌ها، گردهم‌آئي‌ها، جلسه‌هاي سخنراني و کنفرانس‌ها به گوش مردم ايران و جهان مي‌رساند. کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» که دوران بحراني سالهاي 88 تا 91 را از سر گذرانده بود، به آرامش نسبي دروني مي‌رسد و اين وضعيت از جهاتي منوط به احوال روحي اعضا است که پس از سال ها آوارگي و سرگرداني، باري به هرجهت، دور از وطن، در گوشه‌يي جا افتاده‌اند و اضطراب‌ها، نگراني‌ها کمرنگ‌تر شده‌اند و تنش‌هاي ناشي از بلاتکليفي کاهش يافته است و پس از آن همه اصطحکاک و درگيري‌ها، برخوردها صيقل يافته‌اند و به دريافت معقول‌تري از رسالت کانون در تبعيد رسيده‌اند و در اين راه مي‌کوشند. مجمع عمومي هر ساله، به موقع برگزار مي‌شود، دفترهاي کانون که نسيم خاکسار مسؤليت وير استاري و رضا اغنمي مسؤليت چاپ و پخش آن را به عهده گرفته‌اند به موقع منتشر مي‌شوند. خبرنامۀ داخلي، اعضاي کانون در تبعيد را که در اروپا ـ آمريکا و کانادا و ... پراکنده‌اند در جريان مسائل، مشکلات و وقايع ‌اتفاقيه مي‌گذارد، سال به سال، به شمار اعضاي کانون در تبعيد افزوده مي‌شود و نيروي جوان و تازه نفس، جاي خالي عزيزان را پر مي‌کند و زندگي ادامه مي‌يابد.
کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» که در سال 1982 با امضاي پانزده نفر، موجوديتش را اعلام کرده بود، در سال 1999، منشي کانون، اسد سيف، اعضاي کانون را 149 نفر اعلام کرد که از آن ميان 51 نفر در مجمع عمومي ماينز شرکت کرده بودند. در اين گردهمائي سالانه، مسأله تجديد فعاليت کانون نويسندگان ايران در ايران، در محور بحث‌ها قرار مي‌گيرد. در آن روزها، کانون تحت حمايت وزير ارشاد جمهوري اسلامي مجالي يافته بود تا در وضعيتي اضطراري و در فضائي پر از بيم و هراس، شماري از نويسندگان را فرا بخواند و مجمع عمومي را تدارک ببيند و پيش از انتشار منشور و اساسنامه، اعضاي هيأت دبيران را انتخاب کند. در پي اين انتخابات، دو بيانيّه از جانب کانون صادر شد که موجب نگراني‌ها گرديد و در نتيجه اعتراضاتي در ميان روشنفکران داخل و خارج و از جمله، کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» برانگيخت. در آن بيانيه‌ها که با نام خداوند جان و خرد استقلالش از هر قدرت سياسي و اصل لائيک بودن کانون خدشه وارد شده بود. در مجمع عمومي ماينز، ساعت‌ها در اين باره بحث و تبادل نظر شد و سرانجام قطعنامه‌يي به اتفاق آرا به تصويب رسيد. در اين قطعنامه، پس از ستايش و تجليل مبارزات نويسندگان ايران براي آرمان آزادي انديشه و بيان آمده است: «... اما مايليم دوستانه بگوئيم که چند تني که به تازگي با امضاي اعضاي هيأت دبيران وقت انتشار يافته با نهايت تأسف برخوردار از آن دقت و سنجيده‌نگري پيشين نبوده و از گوهرۀ پيشين منشور فاصله گرفته است. در نتيجه اين نگراني در ما پديد آمده است که مبادا آزادي انديشه و استقلال از هر گونه جهان‌نگري و نظام اعتقادي و استقلال از قدرت سياسي در حرکت‌هاي اخير کانون برکنار گذاشته شده باشد و راه روشن و غرورآفرين دفاع از آزادي انديشه و بيان و قلم ـ بي‌حصر و استثناء براي همگان ـ به بيراهه و سنگلاخ مصلحت‌جويي و توسل به تقيه که خود نوعي سانسور است، بيانجامد. تاريخ سي سالۀ کانون نشان داده است که نمي‌توان مبارزه با سانسور را از مبارزه براي آزادي انديشه جدا کرد. هيچ مصلحتي ناديده گرفتن اين اصل بديهي را توجيه نمي‌کند و نميتوان در راه رسميت يافتن کانون قرباني کرد. کانون نويسندگان ايران، مأمن همۀ نويسندگاني بوده است که جدا از اعتقادات و جهان‌نگري‌هاي گوناگون به پيکار براي آزادي انديشه و بيان و نشر برخاسته‌اند...».
شمار ديگري از روشنفکران و نويسندگان تبعيدي، متن مشابهي را منتشر مي‌کنند و مواضع تازه کانون نويسندگان ايران را به نقد مي‌کشند و با لحني دوستانه و دلسوزانه به آن ها هشدار مي‌دهند. حذف «انديشه» از منشور کانون و آوردن شعر فردوسي «به نام خداوند جان و خرد»، بر بالاي بيانيه‌هاي اعضاي هيأت دبيران و حمايت ضمني وزير ارشاد جمهوري اسلامي، به بحث‌هائي دامن مي‌زند و به مجله‌ها و راديوها نيز راه پيدا مي‌کند و اين کار به مذاق عده‌يي که به تازگي مسؤليت پذيرفته‌اند خوش نمي‌آيد. از آن ميان هوشنگ گلشيري به دفاع برمي‌خيزد و در مناظره‌يي با  اسماعيل خوئي که از  راديوي RFI پخش مي‌شود  به  طور تلويحي مدعي مي‌شود:  نويسنده و يا نويسندگاني که از ايران خارج مي‌شوند، خود به خود عضويت آن ها درکانون معلق مي‌گردد. يعني نويسندگاني که در تبعيد به سر مي برند، حق دخالت در امور کانون در ايران را ندارند. گلشيري معتقد است که دفاع از انديشه در حوزۀ رسالت کانون نمي‌گنجد « ... و ما آن را برداشتيم».
به هر حال، تا کنون منشور و اساسنامۀ جديد کانون نويسندگان منتشر نشده و به جز همان يکي دو بيانيه، من خبري از فعاليت‌هاي آن ها ندارم. پيداست که نظر هوشنگ گلشيري به تنهائي، نظر کانون نويسندگان ايران نيست و خاموشي آن ها يحتمل مکث و تأملي است روي همين معني.
اين بار، اختلاف نظر روي مباني و اصول کانون، فعاليّت قانوني و رسمي آن در اين سوي مرز، در تبعيد به وحدت نظري که جوهر آن در قطعنامه آمده است ختم مي‌شود و در ايران، در آن فضاي پرآشوب و اختناق و بيم  مرگ که همه جا سايه انداخته است، آرام آرام خاموش مي‌شود. در آن فضاي باز سياسي!! و در دوران حکومت مردي که کمر همت به ايجاد توسعۀ سياسي و جامعۀ مدني اسلامي بسته بود، عزيزان و فرهيختگان اين قوم خفه مي‌شوند و مبارزات مردم و دانشجويان به خون کشيده مي‌شود، روزنامه‌نگاران يکي پس از ديگري محاکمه مي‌شوند و به زندان مي‌افتند و لبخند شيرين رياست جمهوري بدرقۀ راهشان مي‌گردد، در آن فضا بي‌ترديد اگر کانون نويسندگان ايران بخواهد قد علم کند دو راه بيشتر پيش رو نخواهد داشت: يا در کنف حمايت جناحي از حکومت قرار مي‌گيرد و هويت و استقلال اش را از دست مي‌دهد و با دادن امتيازهائي رسمي و قانوني مي‌شود، يا مانند همۀ سال‌هاي گذشته، به قول احمد شاملو، در وجود تک تک نويسندگان به حياتش ادامه مي‌دهد و با حفظ و وفاداري به اصول و مباني کانون در حد توانش مبارزه مي‌کند. سرنوشت کانون نويسندگان ايران، با سرنوشت مردم گره خورده است. آزادي انديشه و بيان آرماني است که اين روزها از گلوي همه گروه هاي اجتماعي که دل در گرو سعات مردم و پيشرفت و ترقي کشور دارند، فرياد مي‌شود. کانون نويسندگان ايران در اين عرصه تنها نيست. اگر دوستان ما اين مهم را دريابند و در اردوئي که متعلق به آن هاست باقي بمانند و با نرمش انعطاف رفتار کنند: کانون جان به سلامت خواهد برد و از اين مبارزه سرفراز بيرون خواهد آمد. در اين مبارزه کانون نويسندگان ايران « در تبعيد» درکنار آن هاست، همان گونه که در گذشته يک دم از آن ها غافل نمانده است. نويسندگان تبعيدي ايران، روزها و سال ها و ماه هاي سختي را از سرگذراند و تجربه‌هاي فراواني در خانۀ کانون کسب کردند و به رغم همه مشکلات، از جان و جيفه مايه گذاشتند تا چراغ کانون خاموش نشود. در اين نوشته به مناسبت، از شماري نام برده‌ام و اين به آن معنا نيست که ديگران هيچ نقشي نداشته‌اند براي مثال، تدارک مجامع عمومي، هميشه از دشوارترين کارهائي بوده که بر عهدۀ اعضاي هيأت دبيران وقت مي‌گذاشتند ولي هميشه کساني از اعضا بودند که به دون داشتن مسؤليت ويژه، اين مهم را انجام مي‌دادند. تا آن جا که به خاطر دارم، سعيد يوسف، عسکر آهنين، رضا علامه‌زاده، قادر... ربوبي، اسد سيف، و ساير عزيزان در انجام اين کار، تهيه سالن و مسکن براي مدعوين از هيچ تلاشي فرو گذار نکردند.
باري، در همۀ اين سال ها، نويسندگاني از افق‌هاي فکري و سياسي متفاوت زير سقف کانون در تبعيد ماندند و براي آرماني مشترک در حد توان و امکاناتشان مبارزه کردند و مبارزه مي‌کنند و اين دست‌آورد کم‌ نظيري در جنبش روشنفکري ايران است. بي‌شک، کانون نويسندگان ايران «در تبعيد» در دوره‌هائي کم‌کاري، اشتباه و کجروي‌هائي نيز داشته است که به اختصار به آن ها اشاره شد ولي به رغم همۀ افت و خيزها و بحران‌ها، به همت عزيزاني که يکدم دست از تلاش برنداشتند زنده ماند و به عهدي که در آغاز بسته بود وفا کرد و از چنان اعتبار و حيثيتي برخوردار گرديد که شايستۀ نويسندگان تبعيدي ايران است.
بي‌شک اگر روزي تاريخچه جنبش روشنفکري ايران به رشتۀ تحرير درآيد، کانون نويسندگان ايران و پارۀ تبعيدي آن، جايگاه ويژه‌يي خواهند داشت!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اين مقاله در سال دو هزار ميلادي به در خواست ناصر مهاجر به رشتة تحرير در آمد تا در کتابي به نام «روشنفکر» منتشر مي شد. علت تأخير انتشار مقاله درنشريه ها به خاطر قولي بود که به او داده بودم. گيرم يازده سال گذشت و از«روشنفکر» هيچ خبري نشد. باري، «شنا بر سنگ» در آن زمان به ايشان تقديم شده بود که هنوز به قوّت خويش باقي است.


ـ نعمت آزرم، حسن حسام، غفار حسيني، مهدي خانباباتهراني، محمود راسخ، م.ح.رودباري، م.سحر، عاطفه گرگين، منوچهر محجوبي، رضا [1]
مرزبان، علي ميرفطروس، بهمن نيرومند
ـ نقل از شمارۀ اول خبرنامۀ کانون (؟)[2]
ـاسماعيل خوئي، پرويز اوصيا، نسيم خاکسار، محمد جلالي چيمه (م . سحر)، احمد ابراهيمي[3]
ـ حسن حسام، سماکار و حسين دولت‌آبادي[4]



[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration