The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

کدام چپ؟

شيدان وثيق

کدام چپ؟
به بهانه‌ي آغاز روند گفتگوها براي شکل‌دهي تشکل بزرگ چپ
شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۰ - ۲۸ ژانويه ۲۰۱۲


شيدان وثيق



گفتگو پيرامون کدام تغيير وضع موجود در ايران با توجه به وضعيت آن، به بيان ديگر گفت‌و‌ گو درباره‌ي معضل چگونگي پيوند مبارزات مبرم کنوني براي آزادي، حقوق بشر، جمهوري‌، دموکراسي‌ و لائيسيته از يکسو با مبارزه براي برابري‌ و بر ضد‌سرمايه‌داري و دولت‌گرايي از سوي ديگر‌، يکي از موضوعات اصلي بحث براي ترسيم سيماي کلي چپِ ديگر را تشکيل مي‌دهد.

cvassigh@wanadoo.fr
بدون اميدواري، غير مترقبه را نمي‌توان يافت (هراکليت)
سرآغاز پشت سر ما نَيارميده است بلکه پيشاپيش ما سربلند مي‌کند (هايدگر)

اين روزها در ميان پاره‌اي از سازمان‌ها و فعالان چپِ سوسياليست، به طور عمده در خارج از کشور، سخن از برگزاري گفتگوهايي باز به روي همه‌ي علاقه‌مندان پيرامون شکل‌دهي «تشکل بزرگ چپ» مي‌رود. البته اين نخستين بار نيست و واپسين بار نيز نخواهد بود که چنين خواست‌ و آرزويي در جنبش چپِ چندگانه‌ي ايران مطرح مي‌شود. تلاش‌هاي تا کنوني اما، در اين زمينه، بويژه در دوران جمهوري اسلامي، همواره يا با ناکامي رو به رو شده‌اند يا به اتحاد‌هايي شکننده و ناپايدار انجاميده‌اند و يا بر خلاف هدف ادعايي که ايجاد پديداري نو بود، به «تکرار همان» در شکل و محتوا يعني به بازسازي کهنه‌ پرداخته‌اند. با اين همه، اميد است - حداقل مي‌توان در اين راه مبارزه و شرطبندي کرد زيرا که به قول هراکليت، بدون اميدواري، غير مترقبه را نمي‌توان يافت – که اين بار، تلاش جديد، اگر به برآمدن چپي نو نيانجامد – امري که تحقق آن در شرايط تاريخي کنوني و آن هم به طور عمده در خارج از کشور يعني به دور از ميدان عيني و واقعي جنبش اجتماعي، سخت بعيد مي‌نمايد - اما حداقل شايد بتواند به پيشرفت بحث و تبادل نظر پيرامون مساله‌انگيزهاي مختلف «چپِ ديگر» که ما چپ رهايي‌خواه مي‌ناميم، در حوزه ي نظري و عملي ياري رساند. مهم‌تر از هر چيز در اين جا، نه به تنهايي نتيجه‌ي کار چنين تلاش‌هايي است که عموماً کمتر به هدف دلخواه و مورد نظر مي‌رسند بلکه تحول و دگرگون شدن خودِ انسان‌ها هستند، خودِ فعالان سياسي‌-‌ اجتماعي که در چنين روند و کارزاري وارد مي‌شوند و از طريق هم‌کوشي‌هاي نظري، مراوداتي و تجربي قادر مي‌شوند ايده‌ها، راه‌کارها و ارزش‌هايي را براي تاريخ و آيندگان به جاي گذارند.
در اين ميان اما پرسشي که بيش از هر پرسش ديگر سرنوشت اين گونه تلاش‌ها را رقم مي‌زند چه مي‌تواند باشد؟ اين پرسش، به باور ما، نه مساله‌ي اصل ضرورت يک تشکل بزرگ چپ ايران است - چه در هر شرايطي و در همه جا امروز مي‌توان همواره از ضرورت متحد شدن چپ‌هاي پراکنده و تبديل‌شدن آن‌ها به نيرويي تعيين کننده در سياست سخن راند - و نه عامل کمي «بزرگ» بودن آن است - چه مي‌دانيم که کميت هيچ‌گاه در سياست تعيين کننده نبوده است و نيست و «ديکتاتوري اعداد» بر بينش سياسي همواره گمراه کننده بوده است. پس به راستي پرسش اصلي چيست؟
پرسشي که اکنون، بيش از هر زمان ديگر، خود را با بغرنجي روز افزون مطرح مي‌سازد؛ پرسشي که در حقيقت از آغاز پيدايش افکار نوين سوسياليستي و کمونيستي - که همواره با نام و نشان مارکس و مارکسيسم سرشته‌ شده‌اند - جنبش چپ را به تامل فرا مي‌خواند؛ پرسشي که امروزه در ميدان نقد «سياست» و عمل شايد تنها پرسش اساسي‌ باشد که ارزش دارد در باره‌اش بي‌انديشيم و در راه پاسخ‌گويي به آن فعاليت و مبارزه کنيم، پرسش «کدام چپ؟» است: چپِ قدرت‌طلبِ تمامت‌خواه؟ چپِ اصلاح طلبِ اداره کننده‌ي نظم سرمايه‌داري؟ و يا در گسست از اين دو، چپِ ديگري، چپِ رهايي‌خواه در نفي سيستم‌هاي موجود؟
جنبش چپِ برآمده از مارکسيسمي که هيچ‌گاه يگانه نبوده است، در سِکانس‌هاي پايان يافته‌ا‌‌ي از تاريخ صد و پنجاه ساله‌‌اش، همواره پاسخ‌هايي متفاوت و متضاد به پرسش فوق داده است. نگاهي بر اين سِکانس‌ها بي‌اندازيم.

سه سِکانس‌ خاتمه يافته
سِکانس نخستين و بنيادين را مي‌توان مارکسي ناميد. چپ مارکسيستي در اين جا ريشه‌ در انديشه‌هاي سوسياليستي، انکشاف مناسبات سرمايه‌داري و برآمدن جنبش‌هاي کارگري در غرب دارد. اين سِکانس از دهه‌ي 40 سده‌ي نوزدهم و به طور مشخص از مانيفست حزب کمونيست در سال 1848 آغاز مي‌شود و با کمون پاريس در سال 1871 خاتمه پيدا مي‌کند. اين سِکانس تاريخي تام و تمام متعلق به اروپاي ‌غربي است. در آن، شيوه‌ي طبقاتي classiste - طبقه عليه طبقه - بر انديشه و عمل چپ انقلابي و مارکسيستي مستولي است. به اين معنا که سياستِ رهايي‌خواه از فرايند مبارزه‌ي طبقاتي دو طبقه‌ي مطلق و آنتاگويستيک، پرولتاريا و بورژوازي، مي‌گذرد. از تصرف قدرت سياسي و دولت توسط طبقه‌ي کارگر صنعتي آگاه و متشکلي که به حکم موقعيت‌ ويژه‌اش در نظام سرمايه‌داري، رسالت مسيحايي نجات انسان‌ها‌ را بر عهده دارد... تا برقراري ديکتاتوري پرولتاريا به جاي ديکتاتوري بورژوازي و سرانجام امحاي طبقات و دولت در کمونيسم. اين سِکانس طبقاتي يا طبقاتيستي از سياست و سوسياليسم در پي ناکامي دو آزمون بزرگ تاريخي، بين‌الملل اول کارگري و کمون پاريس، به پايان مي‌رسد. سِکانس‌هاي بعدي به طور اساسي ادامه و تکامل اين نخستين نيستند.
سِکانس دوم را مي‌توان سوسيال‌-‌ دموکراتيک نام‌گذارد. چپِ مارکسيستي در اين سِکانس، به تدريج و قدم به قدم، به عدم امکان و حتا ضرورت برچيدن نظام سرمايه‌داري از طريق انقلاب يا تغييرات راديکال پي مي‌بَرَد. نظامي که از نظر او در بُن و اساس‌ يعني در وجود مالکيت، سرمايه، کار مزدوري، بازار و دولت، تنها نظم عقلاني، عملي و ممکن بشري است و هيچ جايگزين يا بَديلي بر آن متصور نيست. اين سِکانس پس از شکست کمون پاريس و با شکل‌گيري پيوند جنبش کارگري آلمان با جنبش فکري سوسياليستي‌- رفرميستي تحت مفهوم آن چه که «سوسيال دموکراسي» نام مي‌گيرد، به وجود مي‌آيد. با اين که امروز، چپِ سوسيال ‌دموکرات به حيات خود در بسياري از کشورها و نه تنها در زادگاه غربي‌-‌ اروپايي‌اش با فراز و نشيب‌هايي ادامه مي‌دهد اما مي‌توان گفت که تاريخ واقعي‌ آن به عنوان چپِ مارکسيستي به طور عمده با شرکت و مشارکت اين چپ در جنگ امپرياليستي جهاني اول خاتمه پيدا مي‌کند. احزاب سوسيال‌دموکرات و سوسياليستِ اروپا و جهان با کنار گذاشتن هر گونه ارجاع به مارکسيسم در نيمه‌ي ‌اول سده‌ي بيستم، نقطه‌ي پاياني بر حيات خود چون چپِ خواهان گسست از نظام سرمايه‌داري و امحاي آن مي‌گذارند. به اين سان، آن چه که امروزه از چنين چپي باقي مانده است، سازمان‌ها و احزاب رفرميستي‌ هستند که مدعي انجام اصلاحاتي در نظام سرمايه‌داري در چهارچوب حفظ و مديريت آن مي‌باشند.
سِکانس سوم را مي‌توان لنيني- استاليني يا به طور عام‌تر سويتيک ناميد. اين سِکانس به طور اساسي آسيايي و به طور عمده روسي است. با پيش‌درآمدي نظري و عملي، از چه بايد کرد لنين در سال 1902 و به طور مشخص از انقلاب اکتبر و تصرف قدرت سياسي توسط حزب بلشويک در سال 1917 آغاز مي‌شود و با فروپاشي دولت‌هاي سوسياليسم واقعاً موجود در 1990 به پايان مي‌رسد. در اين سِکانس تاريخي، مارکسيسمي که خواهان محو دولت بود به ايدئولوژي و سياستِ حفظ و اقتدار مطلق دولتي بوروکراتيک و پليسي تبديل مي‌شود. شيوه‌ي حزبي‌-‌‌ دولتي به جاي شيوه‌ي جنبشي‌-‌ طبقاتي مي‌نشيند. حزب‌- ‌دولت به جاي طبقه‌ي کارگر و زحمتکشان و به نام آن‌ها رسالت مسيحايي قيموميت بر انسان‌ها و هدايت جابرانه‌ي امور جامعه را در همه‌ي زمينه‌هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي به دست مي‌گيرد. ديالکتيک و ماترياليسم تاريخي در اشکال مبتذل و جبرباورانه‌اش براي توجيه سلطه‌ي بي‌‌مانندي در تاريخ بشر که ساختمان سوسياليسم در يک کشور نام گرفت از سوي ايدئولو دولتي حاکم به خدمت گرفته مي‌شوند.

چپِ سويتيک
اهم احزاب چپ مارکسيستي در سه قاره‌ي آسيا، آفريقا و آمريکاي لاتين از جمله در ايران، در اين سکانس تاريخي سوم پا به عرصه‌ي حيات و رشد مي‌گذارند. برخي از آن‌ها در کشور‌شان صاحب نفوذ و قدرتي مي‌شوند. اما اين سازمان‌ها و احزاب نيز، در اکثريت بزرگ‌شان، همراه با فروپاشي سوسياليسم واقعاً موجود، يا از هم مي‌پاشند يا در احزاب سوسيال‌دموکرات، سوسياليستي و غيره... استحاله پيدا مي‌کنند و يا در فرقه‌هايي کوچک و در انتظار حسرت‌بار بازگشتِ ناممکن سِکانس‌ لنيني‌- ‌استاليني سپري شده، به بقاي بي ثمر و ارزش خود ادامه مي‌دهند.
مهم‌ترين آن‌ها در چين و ويتنام، در آمريکاي لاتين و در پاره‌اي از کشورهاي خاورميانه و جنوب آسيا‌ -‌ با وجود تفاوت‌ها و اختلافاتي که با اتحاد شوروي در زمينه ي سياست‌گذاري، شکل مبارزه‌‌ و درک از انقلاب و سوسياليسم داشتند – به عنوان نمونه نظريه‌ي جنگ توده‌اي و تئوري دموکراسي نوين نزد مائو در انقلاب چين و يا تئوري کانون و عمل مسلحانه در گِواريسم ‌در آمريکاي لاتين- اما در اساس، همان سوسياليسم دولتي مستقر در اتحاد شوروي را سرمشق خود قرار داده بودند و در چهارچوب عمومي بينشي که با انقلاب اکتبر در روسيه حاکم مي‌شود، فکر و عمل مي‌کردند.
چپ مارکسيستي ايران نيز در متن سِکانس لنيني- استاليني شکل مي‌گيرد. چپ‌هاي مارکسيست ايراني از ابتداي تولدشان تحت تأثير شيوه‌ي تفکر و عمل بلشويک‌ها که در اوايل سده‌ي بيستم در نوار مرزي شمال ايران فعاليت داشتند قرار مي‌گيرند. آن‌ها نيز - از فرقه‌ي کمونيست ايران و حزب توده تا سازمان‌هاي چريکي، مارکسيستي- لنينيستي و غيره در دهه‌ي 40 و 50 – همگي، به جز شايد گروه خليل ملکي و برخي محافل مستقل روشنفکري، در منظومه‌ي ايدئلوژيکي، نظري و سياسي مارکسيسم سويتيک به وجود آمده و رشد مي‌کنند.
به اين ترتيب در اين دوره، استثنايي در گسست از آن چه که در سِکانس سوم حاکم است رخ نمي‌دهد: نه در حوزه‌ي تئوري و نقد «سياستِ واقعاً موجود» و نه در حوزه‌ي اشکال نوين سازماندهي و مبارزاتي. بخش کوچکي از اين چپ، تنها در زمينه‌ي مبارزه‌ي ضد امپرياليستي، ضد ديکتاتوري و استقلال‌خواهي، گاه مي‌تواند در پاره‌اي از کشورهاي موسوم در آن زمان به جهان سوم، مواضعي درست و ارزشمند اتخاذ کند ( به جز حزب توده در ايران و احزابي مشابه در جهان که عوامل سرسپرده‌ي اتحاد شوروي بودند). با اين همه اما بايد تکرار و تاکيد کنيم که در زمينه‌ي سياست، انقلاب و سوسياليسم، اين چپِ جهان سومي، در اساس، در چهارچوب همان سيستم بينشي، نظري، عملي و ايدئولوژيکي سويتيک باقي مي‌ماند و کمترين ايده و عمل نويني از خود در گسست از آن ارايه نمي‌دهد.
تنها در دو رخ‌داد تاريخي قابل توجه، يکي در جنبش ماه مه‌ي 68 در اروپاي غربي – آن جا که مساله‌ي انقلاب چون رهايش Emancipation و نه تصرف دولت و قدرت سياسي مطرح مي‌شود - و ديگري در لحظه‌‌اي کوتاه در انقلاب فرهنگي چين در نيمه‌ي دوم سال 1960 - آن جا که سخن از «به توپ بستن ستاد فرماندهي»، از ميان برداشتن حزب‌-‌ دولت و تشکيل کمون‌ها مي‌رود - مي‌توان از تلاش‌هايي نوين اما متزلزل در گسست از سه سِکانس‌ تاريخي نامبرده سخن راند. اما اين تلاش‌ها نيز، از جمله به دليل شرايط تاريخي، کوتاهي فرصت و کاستي‌هاي فراوان‌ در نظريه و عمل، نتوانستند و نمي‌توانستند مفاهيم و نمونه‌هاي تجربي نوين، تعميم بخش و جهان‌رواي به جاي گذارند.

چپ ‌رهايي‌خواه
بنا بر آن چه که رفت، ما امروز در شرايطي زندگي و مبارزه مي‌کنيم که سه سِکانس‌ تاريخي چپ مارکسيستي، يکي پس از ديگري، بدون آن که ادامه و تکامل يکديگر باشند، به پايان رسيده‌اند. پرسش اين است: از آن‌ها چه اصول و ارزش‌هاي راهنمايي براي امروز ما باقي مانده‌اند؟
از سکانس نخست مارکسي تنها مي‌توان ماترياليسم تاريخي - که بي‌شک از ماترياليسم جبر‌باورانه‌ و تاريخ‌باورانه‌ بايد متمايز شود - و نقد اقتصاد سياسي سرمايه‌داري را نام برد که هم‌چنان سلاح‌هاي نقد نيرومندي را در تحليل از اوضاع و شرايط اجتماعي- سياسي تشکيل مي‌دهند. اما از دو سکانس تاريخي سوسيال دموکراتيک و سويتيک چه اصول، نظريه‌ها و راه‌کارهايي را مي‌توان امروزه براي کاربرد در مبارزات جاري معتبر دانست؟ تئوري دولت؟ تئوري حزب؟ شيوه‌هاي سازماندهي؟ نظريه‌ي دولتِ‌رفاه؟ نظريه‌ي ساختمان سوسياليسم در يک کشور؟ اقتصاد و سوسياليسيم دولتي؟ ... کدام يک از اين ها امروزه مي‌توانند به کار چپِ رهايي خواه آيند؟ بي ترديد پاسخ مي‌دهيم که به تقريب اگر نه به طور مطلق: هيچ يک!
پس در نتيجه، چپِ دِگر، در گسست از دو چپ قدرت‌طلبِ توتاليتر و اطلاح‌طلبِ نظم موجود سرمايه‌داري، ناگزير بايد از نو و دوباره يعني از بُن و اساس، از سرآغاز، در هر جا و مکان، در سطح ملي و جهاني، دست به ابداع و تاسيس ايده‌ها، نظريه‌ها، راه‌کارها و اشکال نوين زند. چه، با وام گرفتن از اين ايده‌ي هايدگر، مي‌توان گفت که سرآغاز چپِ رهايي‌خواه در گذشته‌ي او نَيارميده است بلکه پيشاپيش‌ او سر‌بلند مي‌کند. براي ايجاد چنين چپي البته مي‌توان و بايد شرط‌بندي و مبارزه کرد، اما هم‌زمان بايد واقف بود که برآمدن آن در وضعيت امروز جهاني امري بسي دشوار و بغرنج است.
در توضيح ايده‌ي چپِ رهايي‌خواه و مبارزه در راه تکوين آن در مقياس ملي و جهاني چه مي‌توان از هم اکنون بر زبان آورد؟
اگر رهايي‌خواهي پرتو افکن راه مبارزات جاري ما مي‌باشد، پس عمل سياسي روزمره و کنوني چپ رهايي‌خواه نمي‌تواند به جهت راهي رود که او را از هدف خود دور تر مي‌سازد. شکست سوسياليسم واقعاً موجود از جمله در اين بود که بين هدف آرماني ادعايي و سياست‌هاي روزمره‌‌اش شکافي ژرف و تضادي عظيم به وجود ‌آمد. به اين سان که به نام لغو مالکيت خصوصي، مالکيت در شکل دولتي را به مراتب نيرومند‌تر از پيش کردند. به نام تخريب ماشين دولتي، دولت، بوروکراسي و تکنوکراسي را مقتدر‌تر از پيش کردند. به نام حکومت زحمتکشان، ديکتاتوري ‌حزب-‌ ‌دولت و سلطه‌ي ايدئولوژيکي- پليسي بر کارگران و تمامي جامعه را شديد‌تر از پيش اعمال کردند.
رهايش يا رهايي‌خواهي که هم آرمان است و هم مضمون مبارزه‌ي حي و حاضر - در اين جا و هم اکنون و نه در نا کجايي در آينده‌اي نامعلوم - تنها مي‌تواند در گستره‌ي مبارزاتي و مداخله‌گري‌ تعريف و تبيين شود. در مبارزه براي آزادي و رهايي از سلطه‌هاي گوناگون. در مبارزه براي الغاي مالکيت بر نيروهاي مولده و الغاي سرمايه‌داري. در مبارزه براي محو دولت و «سياستِ واقعاً موجود» که نام ديگر «حکومت کردن و تحت حاکميت قرار گرفتن» است. در مبارزه‌ براي برابري و عدالت اجتماعي. در مبارزه‌ي مردمان براي تصاحب مستقيم و بي‌‌واسطه يعني بدون نمايندگي امور خود به دست خود و براي خود. سرانجام، در مبارزه براي تکامل آزادانه‌ي هر فرد چون شرط آزادي همگان در مشارکت و هم‌زيستي با هم.
تلاش در چنين جهتي البته تنها نظري نبوده است بلکه عملي نيز مي‌باشد. يعني همراه با مداخله‌گري در مبارزات سياسي و اجتماعي انجام مي‌پذيرد. در اين راه ما هم به رويکردي فلسفي نياز داريم و هم به آزمودن شکل‌ها و شيوه‌هاي نوين مبارزه. پس در برابر سه گونه پرسش يا بغرنج قرار مي‌گيريم: کدام تغيير وضع موجود؟ توسط کدام فاعل جمعي انقلابي؟ با کدام اشکال نوين سازماندهي؟

کدام تغيير وضع موجود؟
تغيير وضع موجود امروزه در گرو حل دو مناسبات سخت پيچيده و سر در گُم شده است. از يک‌سو مناسبات غالب سرمايه‌داري عمل مي کنند که خصلت عمومي و چهاني پيدا کرده‌اند و بيش از پيش راه بهروزي و برابري در جوامع را محدود و مسدود مي‌کنند و از سوي ديگر جهاني‌شدن و به هم پيوستگي امور اقتصادي، سياسي و اجتماعي کشورهاي مختلف است که راه‌حل‌هاي ملي و محلي را به ميزاني بي‌سابقه و تعيين کننده غير‌عملي مي‌سازد.
تغيير نظم موجود امروزه بيش از پيش در همه‌ي کشورهاي جهان و از جمله در جامعه‌ي ايران وابسته به خروج يا گسست از مناسبات سرمايه‌داري در اشکال و درجات مشخص، مختلف و ويژه شده است. اين در حالي است که راه‌حل‌هاي تاکنوني به اصطلاح ضد‌ (يا غير) سرمايه‌داري از نوع تمرکز مالکيت و اقتصاد در دست دولت (راه حل سوسياليسم دولتي و توتاليتر) و يا اصلاحات رفرميستي توسط «دولت رفاه» در چهارچوب حفظ مناسبات بازار و سرمايه (راه حل سوسيال‌دموکراتيک)،‌ در هر جا که طي يکصد سال گذشته تجربه شده‌اند، هر دو نشان داده‌اند که نه عدالت اجتماعي مي‌آورند و نه برابري و بهزيستي براي مردم. امروزه پربلماتيکِ تصاحب جمعي و دموکراتيک نيروهاي مولده و کنترل جمعي آن‌ها در اشکالي که نه دولتي باشد و نه خصوصي همواره چون بغرنجي پيچيده بدون پاسخ باقي مانده است.
در چنين شرايطي و به طور نمونه در جامعه‌ي ايران، مي‌دانيم که سه اصل جمهوري، دموکراسي و جدايي دولت و دين که ما لائيسيته مي ناميم، اگر چه، بدون ترديد، بنياد‌هايي اساسي آلترناتيوي در برابر نظام استبداد ديني کنوني‌ مي‌باشند و از اين نگاه پيش‌شرط‌‌‌هاي هر گونه تحول و دگرگوني‌ در کشور ما را تشکيل مي‌دهند، اما اين‌ها همه به تنهايي راه‌حل و پاسخي به چگونگي برون رفت از مناسبات اقتصادي حاکم در ايران که آميزشي از سرمايه‌داري و اقتصاد رانتي متکي بر دولتي مستبد و فعال‌مايشا‌ست، به دست نمي‌دهند. براي دگرگون ساختن چنين مناسباتي، ما نياز به ايده‌ها و راه‌کارهايي نوين و بديع داريم که از هم‌اکنون و نه در آينده‌اي نامعلوم بايد در دستور کار نظري و تجربي و مبارزات سياسي- اجتماعي خود قرار دهيم.
امروزه با جهاني شدن جوامع بشري، خروج از مناسبات اقتصادي حاکم در يک کشور نمي تواند مستقل و منفک از ديگر کشورها در منطقه، قاره و جهان انجام پذيرد. نه تنها برآمدن جامعه‌ي نوين و مناسبات اجتماعي نوين در محدوده‌ي بسته‌ي يک کشور نا‌ممکن مي‌شود - اين را مارکس صد‌ و پنجاه سال پيش‌ مشاهده کرده بود - بلکه همه‌ي شواهد نشان مي‌دهند که حتا اصلاحات در يک‌ کشور نيز بيش از پيش نياز به هم‌راهي و هم‌سويي ديگر مردمان و اقتصادها در کشورهاي دنيا و منطقه دارند. امروزه، جهاني‌شدن مناسبات اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي امر يافتن راه‌کار‌هاي مشخص براي تغيير وضع موجود در يک کشور، مستقل از تغيير و تحولات در دنياي خارج را هر چه بيشتر پيچيده و معمايي کرده است. چپِ رهايي‌خواه امروزه ديگر نمي‌تواند در چهارچوب محدود و بسته‌ي ملي – محلي بي‌انديشد و مبارزه کند بلکه بيش از پيش، در هم‌سويي و هم‌کوشي با چپ‌هاي رهايي خواه جهان، بايد به صورتي منطقه‌اي و جهاني فکر کند و چاره‌جويي کند.
گفتگو پيرامون کدام تغيير وضع موجود در ايران با توجه به وضعيت آن، به بيان ديگر گفت‌و‌ گو درباره‌ي معضل چگونگي پيوند مبارزات مبرم کنوني براي آزادي، حقوق بشر، جمهوري‌، دموکراسي‌ و لائيسيته از يکسو با مبارزه براي برابري‌ و بر ضد‌سرمايه‌داري و دولت‌گرايي از سوي ديگر‌، يکي از موضوعات اصلي بحث براي ترسيم سيماي کلي چپِ ديگر را تشکيل مي‌دهد.

کدام فاعل جمعي؟
در بينش و سيستم‌ نظري چپ سنتي، نقش فاعل اجتماعي را پرولتاريا و «حزب طبقه کارگر» ايفا مي‌کردند. اما طبقه‌ي کارگر جمعي، صنعتي و مولد يا به عبارت ديگر پرولتاريايي که در مرکز بينش‏ فرجام‌گرايانه¬ و مسيحايي قرار داشت و مارکس از آن چون «جنبش اکثريتي عظيم به نفع اکثريتي عظيم» (مانيفست) نام مي‌بُرد، طبقه‌اي که تا نيمه‌ي سده‌ي بيستم بر رسته و نيرويش‏ افزوده مي‌شد، امروز نه تنها رو به تقليل مي‌رود بلکه از انسجام، اتحاد، خودآگاهي و خود‌-‌ ‌سازماندهي طبقاتي‌اش‏ کاسته مي‌شود. چنين وضعيتي، بيش‏ از آن که اتفاقي يا گذرا باشد، ترجمان تغيير و تحولات ساختاري و اجتماعي است. به اين معنا که تضاد ميان کار و سرمايه، يعني موضوع استثمار سرمايه‌داري در فرايند توليد، اگر چه همواره يک رکن مهم مبارزات طبقاتي و ضد سرمايه‌داري باقي مي‌ماند، اما جايگاه انحصاري و سيادت سابق خود از اوايل سده‌ي نوزده تا نيمه‌ي سده‌ي بيست را از دست داده است. امروزه، نه تنها در مراکز بزرگ سرمايه‌داري جهاني بلکه در همه جا، تضاد ميان کار و سرمايه در گستره‌ي توليد ديگر تنها عامل کسب خود‌‌آگاهي ضد‌سرمايه‌داري و تنها محرک تغيير و تحولات و ايجاد جنبش‏هاي ضد‌سستمي نمي‌شود، اگر چه اين عامل اهميت خود را همواره به مثابه¬ي بخش قابل توجهي از اين جنبش‌ها‏ حفظ مي‌کند.
اين سلطه‌ي همه جانبه‌ي سرمايه - همه‌ي انواع آن و نه فقط سرمايه اقتصادي بلکه به قول بورديو سرمايه سمبُليک يعني سرمايه سياسي، نظامي، علمي، فن‌آوري، رسانه‌‌اي و غيره - امروزه بر «کليت جامعه» در همه‌ي ابعاد زندگي فردي، خصوصي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي... حاکم شده است. اين سلطه نه تنها بر طبقه‌ي کارگر و در مکان توليد بلکه بر توده‌ي بسيارگونه multitude و در مکان‌هاي گوناگون اجتماعي اعمال مي‌شود. اين سلطه اما در عين حال مي‌تواند (بدون آن که مسلم باشد) شرايط خود‌آگاهي، خود‌‌سازماندهي جمعي و مبارزه را‌ براي رهايي در ميان قشرهاي وسيع اجتماعي مساعد کند. خودآگاهي ضد‌سرمايه‌داري و رهايي‌خواهانه و خود‌‌سازماندهي اجتماعي مي‌توانند حاصل مبارزاتي شوند که در بستر آن‌ها راه‌کار‌ها و پروژه‌هاي نفي ارزش‏هاي حاکم مطرح ‌شوند. در اين مبارزات، قشرهايي مختلف (و نه تنها کارگران) در ميدان‌هايي مختلف (و نه تنها در ميدان توليد) با نظام و ارزش‏هاي حاکم درافتاده و درگير مي‌شوند. مردماني که تحت انقياد و ازخود‌بيگانگي مناسبات سرمايه‌داري قرار دارند با وارد شدن در ميدان دخالت‌گري مدني، اجتماعي، اقتصادي، سياسي، فرهنگي و خود- مديريتي... قابليت‌ها و توانايي‌هاي‌شان‌ را در چاره‌جويي براي ارايه‌ي راه کار‌ها جهت رهايي خود به کار مي‌اندازند.
با اين همه اما امروزه شاهد آنيم که آن فاعل جمعي انقلابي و دگرگون‌ساز که مي‌بايست برانگيزنده‌ي فرايند دگرساني اجتماعي شود، تنها به صورت لحظه‌اي و ناپايدار در رخ‌داد‌ها و برآمدهاي بزرگ مبارزاتي و جنبشي و در مکان‌هاي مشخص شکل مي‌گيرد و سپس فرو‌ ‌مي‌نشيند و از پا در مي‌آيد. از يک‌سو، سلطه‌ي سيستم موجود قشر‌هاي وسيع اجتماعي را در سطح ملي و جهاني وارد ميدان مبارزه‌ي ملي- جهاني ضد‌سيستمي مي‌کند اما از سوي ديگر فاعل جمعي سيستم‌برانداز سر بر نمي‌آورد.
گفتگو پيرامون پروبلماتيکِ تبيين فاعل جمعي دگرگون ساز اجتماعي چه در جامعه‌ي ايران و چه در ساير جوامع، نيرويي که ديگر امروزه به طبقه‌ي کارگر صنعتي محدود و خلاصه نمي‌شود، يکي ديگر از محورهاي اصلي بحث براي ترسيم سيماي چپِ ديگر را تشکيل‌ مي‌دهد.

کدام اشکال نوين سازماندهي؟
در مساله‌ي سازماندهي جمعي و مناسبات ميان هستي اجتماعي و آگاهي، دو بينش و شيوه‌ي اقتدارگرايانه را همواره تجربه کرده‌ايم و مي‌کنيم. در سيستم‌هاي مدرن و دموکراتيک کنوني، تحزب به طور عمده به وسيله¬ي گروه‌هايي از نخبگان بورژوازي، متخصصان، کارشناسان و سازندگان «افکار عمومي» چون رسانه‌هاي عمومي با مشارکت تکنوکرات‌ها و روشنفکران و در بهترين حالت با نظرسنجي از مردم و مراجعه به آراي آن‌ها هر چند سال يکبار در انتخاباتي آزاد عمل مي‌کند. از سوي ديگر، در سيستم فلسفي و بينشي چپ کلاسيک نيز، به همان سان، تنها «افرادي خاص» محدود و معين هستند که چون مسلح به «علم سوسياليسم» ‌مي‌باشند، رسالت رهبري و هدايتِ بلامنازع زحمتکشان و مردم از طريق فرمانروايي «حزب- دولت» را بر عهده مي‌گيرند. با اين تفاوت نسبت به دسته‌ي اول که اين سيستم تمامت‌خواه براي اداره‌ي جامعه و کشور حتا نيازي به رايزني عمومي و انتخابات آزاد ندارد.
اين دو بينش در حقيقت از يک سنخ مي‌باشند. هر دو از يک خاستگاه واحد ديني برآمده‌اند. از اعتقاد به نقش مهدوي نيرويي که جدا از جامعه، بر فراز آن و حاکم بر آن بايد قرار گيرد تا انسان‌ها را به سوي رستگاري هدايت نمايد. نيرويي که تا ديروز رسول-‌ کليساي ناجي بود و امروز حزب- دولتِ راهبر است.
در برابر اين دو بينش، آن ما فلسفه و بينش‏ ديگري را ما قرار مي‌دهيم که از يکسو بر قابليت‌ها و توانايي‌هاي فاعل اجتماعي در جنبش‌ها و مبارزات اجتماعي و از سوي ديگر بر فاصله گرفتن از قدرت و دولت و تحزب سنتي تأکيد مي‌ورزد. قابليت‌هاي‌ اين فاعل جمعي (کلکتيو) در کسب شناخت و دست‌يابي به ‌ايده‌ها، نطريه‌ها و طرح‌هايي به طور نسبي صحيح‌‌تر و نزديک‌‌‌تر به «واقعيت» و به همين سان توانايي‌ در خود‌‌‌سازماندهي خويش. «واقعيت» در اين جا البته نه به معناي آن چه که «به واقع» هست، مشاهده مي‌شود، امکان‌پذير مي‌نمايد و يا آن چه که به يقين بايد انجام پذيرد، بلکه به مفهوم آني است که به نظر ما ناممکن مي‌رسد ولي مي‌تواند رخ‌دهد و اتفاق بي‌افتد و حداقل مي‌توان بر سر آن شرط‌بندي کرد. اين قابليت‌ها و توانايي‌ها نيز از آن جا ناشي مي‌شوند که جنبش‌هاي‏ اجتماعي مي‌توانند نمونه‌ها¬ي عالي فضاي آزاد، دمکراتيک و پر چالش تبادل و تقابل نظري باشند که در فرايند آن‌ها مبارزه و عمل دگرگشتي اجتماعي با مراوده‌ي فکري و برنامه‌اي آميزش‏ مي‌يابند و خودِ شهروندان در اين فرايند، نقش‏ فاعلان، مبتکران و بازي‌کنان اصلي و مستقيم را ايفا مي‌کنند. در يک ‌کلام، مداخله‌گري مستقيم و بدون واسطه‌، بدون واگذاري، بدون نمايندگي‌ از ديگران و بدون نماينده کردن ديگران.
امروزه با نقد و رد شکل‌ها و شيوه‌هاي کهنه‌ي فعاليت سياسي و سازماني، جنبش‌هاي احتماعي در همه جا در تکاپوي اختراع شکل‌هاي نويني از مشارکت و خود‌‌‌سازماندهي‌اند. همه‌ي آن‌ها نيز در برابر چالش‌هايي جديد و سخت قرار دارند. اشکال تاريخي و سنتي سازماندهي‌هاي شناخته شده که در سده‌ي بيستم در نمونه‌ي حزب‌-‌ دولت، جبهه... براي رهبري و متحد کردن مردم، تصرف قدرت سياسي و حفظ آن عمل مي‌کردند و هم‌چنان نيز عمل مي‌کنند، اکنون در بحران فکري و ساختاري ژرفي فرو رفته‌اند و نمي‌توانند نيروي اجتماعي‌ قابل توجهي را مانند سابق متشکل و فعال ‌کنند. در مساله‌ي شکل سازماندهي جمعي، ويژگي مشترک جنبش‌هاي اجتماعي کنوني در همه جا – چه در غرب و چه در جوامعي چون جامعه‌ي ايران – ناقد و نافي شکل‌هاي تاکنوني و سنتي فعاليت سياسي و حزبي است.
تشکل‌هاي حزبي، تحزب واقعاً موجود، چه در گذشته و چه امروز، چه چپ و چه راست، با هر ايدئولوژي، ساختار و شيوه‌اي، چه با اتکا به مردم و چه بدون اتکا به مردم، همواره براي تصرف قدرت و حکومت کردن زاده، ساخته و پرداخته شده‌اند. اين‌ها با وجود نقشي که در طول تاريخ مدرن در هدايت و سازماندهي مبارزات و تحولات سياسي و اجتماعي ايفا کرده‌اند، همواره در زمان و مرحله‌اي از مبارزه، در مقابل و روياروي حرکت‌ها و جنبش‌هاي اجتماعي رهايي‌خواهانه قرار گرفته و مي‌گيرند. حزب قدرت‌طلب و دولت‌گرايي که امروزه و در شرايط تاريخي کنوني به قدرت مي‌رسد، بنا بر سرشت محافظه‌کارانه‌ي «حفظ‌خود» چون دستگاهي در خود، براي خود و جدا از جامعه، براي اداره‌ي کشور ناگزير دست به سلطه و ستم يا آن چه که «خشونت مشروع» مي‌نامند خواهد زد. در مرحله‌اي از حاکميت‌اش، اگر نه از همان ابتدا، از رشد و توسعه‌ي حرکت‌‌ها و جنبش‌‌هاي مستقل اجتماعي، خود‌مختار، معترض و رهايي‌خواهانه که خارج از حوزه‌ي اقتدار و کنترل و سازماندهي‌اش قرار مي‌گيرند و يا مانع سياست‌هايش مي شوند، جلوگيري به عمل مي‌آورد و حتا به سرکوب آن‌ها مي‌پردازد.
اشکال خود‌ ‌سازماندهي‌ در جنبش‌هاي اجتماعي امروزي، با وجود موانع و مشکلات‌، داراي چنين خصوصياتي‌اند که هر گونه انحصار‌طلبي، قدرت‌طلبي و سيادت‌طلبي را رد و مشارکت مستقيم و بدون واسطه‌ي همه‌ي داوطلبان و مداخله‌‌گران را به صورتي برابرانه تشويق مي‌کنند. فعالان و کنشگران اجتماعي امروزه به شيوه‌هاي خودگردان سازماندهي تمايل دارند که مشخصه‌‌اش روابط تشکيلاتي از نوع ديگري است. اين اشکال نوين، در حد شناخت کنوني ما، به گونه‌اي مي توانند باشند که به افراد و گروه‌هاي مختلف و فعال و شرکت کننده امکان دهند نقش خود را به منزله‌ي کنشگران، دخالت‌گران و تعيين‌کنندگان مستقيم و بدون واسطه در شرايطي برابر و دموکراتيک ايفا کنند. جنبش‏هاي اجتماعي براي دگرديسي تمايل نيرومندي به خودمختاري، خودگرداني و خودرهايي دارند. خودمختاري به معناي استقلال، حاکم شدن، حاکم بودن و حاکم ماندن بر سرنوشت خود است. خودگرداني به معناي نفي رهبري توسط يک مرکز (ولو مرکزي انقلابي، آگاه و پيشرو) و خود‌-‌ مديريت برابرانه و گردان امور است. خود‌‌رهايي به معناي آزادي و رهايي انسان‌ به دست خود از «سياستِ واقعاً موجود» و از «حزب - دولت» چون نيروهايي بَرين و جدا از جامعه و مسلط بر آن و بنا بر اين از سه سلطه‌ي‌ اساسي يعني مالکيت، سرمايه و دولت است.
گفتگو پيرامون چگونگي سازماندهي نوين در گسست از تحزب کلاسيک، چه در شکل لنيني- استاليني آن و چه در اشکال مرسوم کنوني، تحزبي که نگاه به تصرف قدرت، تبديل شدن به حزب- دولت و حاکميت و سلطه بر جامعه در حفظ جدايي و فراسويي خود از آن است، محور اصلي سومي را در مباحثات براي ترسيم سيماي کلي چپِ ديگر تشکيل مي‌دهد.

نتيجه‌گيري: تدارک نظري‌-‌ عملي
از بحث خود نتيجه مي‌گيريم که امروزه، در برابر شکل گيري چپِ ديگر يا رهايي‌خواه، چه در ايران و چه در ساير کشورهاي جهان، بغرنج‌هاي حل نشده‌اي سد راه مي‌باشند. آن‌ها را در خطوط اساسي و در سه پرسش اصلي مورد توجه قرار داديم: کدام تغيير وضع موجود؟ کدام فاعل جمعي انقلابي؟ کدام شکل ديگرِ سازماندهي؟ گفتيم که برآمدن چپِ رهايي‌خواه وابسته به چگونگي پاسخ دادن او به سه پرسش فوق در گسست از دو نوع چپِ توتاليتر و اداره کننده‌ي نظم موجود سرمايه‌داري است. با اين توضيح، به باور ما، در شرايط ملي و جهاني کنوني، شکل گيري چنين چپي نياز به زمان دارد. نياز به تلاش‌هاي فراوان نظري و عملي. مهم تر از هر چيز نياز به شکوفا شدن جنبش‌هاي سياسي‌- اجتماعي در نفي نظم موجود و برآمدن رخدادهاي نامترقبه دارد. از اين رو، به باور ما، چنين چپي به تنهايي از اتحاد يا وحدت چند سازمان و فعال سياسي ايراني آن هم در خارج از کشور و در شرايطي که همواره با سرسختي و استمرار عناصر کهنه‌ي چپِ سنتي در بينش، تفکر، سياست‌، سبک‌کار‌ و شيوه‌ي سازماندهي و غيره رو به رو هستيم، نمي تواند فرا رويد. سازمان‌ها و فعالان چپ کنوني ايران، در اکثريت بزرگ‌شان، از نسل چپ سنتي و فرسوده‌ي گذشته هستند و جواناني که امروزه «مارکسيست» مي‌شوند هم‌چنان ملهم از بينش و فرهنگ چپ سويتيک و توتاليتر‌اند. در نتيجه، از فرايند گفتگوها براي «شکل‌دهي تشکل بزرگ چپ» چه مي‌توان انتظار داشت؟ اين که در زمينه‌هاي نظري و تجربي، قدم‌هايي هر چند کوچک در جهت آني بردارد که ما در اين نوشتار و در جاهاي ديگر سه گسست از چپ سنتي در بينش، سياست و سازماندهي ناميديم.
نسل چپِ رهايي‌خواه، امروزه در همه جا، تنها مي‌تواند دست به کار تدارکات نظري و عملي زند. مقدمات، زمينه‌ها وشرايط فرارويي سياستي ديگر و چپي ديگر را در فرايند جنبش‌هاي اجتماعي و رخ‌داد‌هاي نامترقبه‌اي که ناممکن را ممکن مي‌سازند، آماده و فراهم کند.

شيدان وثيق
ژانويه 2012 – دي 1390

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration