The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

خاطرات کودکي ،به ياد سعيد کلانتري

مسعود فروزش راد

خاطرات کودکي
قسمتي‌ کوتاهي از بخش دوم
به ياد سعيد کلانتري
کودکان کار در ايران
درسال ۱۳۳۵بعد از به پايان رساندن تحصيلات ابتدايي و گرفتن تصديق ششم ابتدايي به علت وضع بد اقتصادي خانواده مجبور شدم تحصيلات متوسطه را ترک کرده و براي کمک به امرار معاش خانواده به کار کودکي‌ در يک کارخانه فلز کاري تن دهم. پدرم يک کارگر کفاش و از رهبران اتحاديه کارگري فراري حزب توده بود ، که همه ثروت خود را در اين راه به اضافه مغازه کفاشي که داشت از دست داده بود، زيرا محيط مغازه خود را کاملا در اختيار جلسات حزب توده گذاشته و به تدريج ورشکست شده بود. و در نهايت به عنوان يک فرد حرفه اي وارد کار سياسي شده بود.
ما چند ين نفر بچه هاي هم محلي بوديم که صبح هاي زود ازنارمک همه با هم سوار اتوبوس شده و در ميدان فوزيه من از آنها جدا شده و ميرفتم که تمام روز استثمارشوم براي بدست آوردن نان و کمک به خانواده . من قبلان از پدرم تقاضا کرده بودم که اگر امکان دارد اجأزه دهد که لاعقل تا کلاس نهم به تحصيل ادامه دهم تا بتوانم قدري روي پاي خود بايستم ، ولي‌ وي قادر به اين کار نبود، و من مجبور شدم علارغم ميل خود شروع به کار کودکي نمايم.
چيزي که از همه بيشتر مرا رنج ميداد صبح ها ,زماني بود که من مجبور بودم از بقيهٔ نو باوگان هم سن و سال خود جدا شده و بسوي ديگري رهسپارشوم براي کار کودکي . و آنها تقريبا همگي‌ رهسپار هنرستان صنعتي تهران وبراي آموزش درس ميرفتند .اگر چه اگر قرار بود من به تحصيل ادامه دهم , ترجيح ميدادم به جاي هنرستان به دبيرستان روم که بعد از سه سال موفق شدم شبانه به ادامه تحصيل به دبيرستان خزائلي رفته و شروع به تحصيل نمايم. و اين همانطور که بعدا خواهيم ديد به پيشنهاد و تشويق سعيد کلانتري مهربان بود.
همانطور که گفتم ,من صبح ها ميرفتم به کار فلزکاري و آنها روانه تحصيل . محيط کارگاه يک محيطي‌ بود که به جز من و يک کارگر ديگر همه ارمني بودند و با هم به زبان ارمبي مکالمه ميکردند، من هم چيزي از آن نمي‌فهميدم ,در آنجا به جز من دو کودک کار ديگر هم بودند. که آنها هم ارمني بودند.
از آنجا که پدر من بنا به شرايط کاري هم به زبان ارمني خوب مسلط بود و هم به زبان ترکي‌ .و بدين وسيله با ارامنه روابط خوبي داشت مخصوصاً انهايي که سياسي بودند .و به همين جهت و به اعتمادي که به آنها داشت من را بدانان سپرده بود و کارفرما هم خود يک تحصيل کرده ارمني بود، ولي‌ با وجود اين استثمار کودک برايش مهم نبود. عصرها سر ساعت ۶ بعداز ظهر کارگران دست از کار کشيده و روانه منزل ميشدند ولي‌ ما سه نفر کودک بايستي دست به سينه جلوي وي مي‌ ايستاديم تا وقتي‌ که او به ما بگويد برويد منزل. و اين جريان هر شب تا نزديک ساعت ۹ ادامه داشت که بعد از آن من ميرفتم سر نزد پدرم و با وي مي‌رفتيم منزل. گاهي‌ اوقات هم من خود به تنهايي روانه منزل ميشدم ، که مي‌ بايستي‌ از سر پيچ شميران تا ميدان فوزيه که تقريبا يک و نيم کيلومتر ميشد پياده روم ,از آنجا منتظر يک اتوبوس قراضه مشهدي عبداله شده و به سرخيابان سي‌ متري نارمک ميرسيدم و از آنجا چون اتوبوس نبود سه کيلومتر پياده رفته تا به منزل ميرسيدم.
يکي‌ از اشکالات اين کار فرما اين بود که احساس ميکرد آدم روشنفکري است ,زيرا در سال براي گردش و وارد کردن پروفيل هاي فلزي جديد روانه آلمان ميشد و هر بار با يک سواري جديد وارد ايران ميشد. او هر شب در حاليکه ما سه نفر را سر پا نگاه ميداشت ، خود با کرفتن ژست آرتيستي و قدم زدن به اين طرف و آن طرف, بعد از شنيدن انواع و اقسام موسيقي کلاسيک، به وسيله گرامافن و صفهات ۳۳ دور، ساعت ۸شب تازه راديو تهران را روشن ميکرد و به شنيدن تفسير موسيقي توسط شاهين فرهت و شنيدن دوباره آن به رقص با ريتم موزک کلاسيک ميپرداخت.
ما سه نفر بد بخت را هم مجبور به شنيدن آنچه را که عادت نداشتيم ميکرد. ولي‌ به تدريج و بعد از اين همه جيغ و داد صداهاي سوپران و آلت و تنور و باس و باريتون ، که بعد ها شناختم عادت کرده و هر بار در آن نواي جديدي پيدا ميکردم، و به تدريج فهميدم که درآن صداي چندين ساز با زير و بمها و نواهاي مختلف سر داده ميشود و اين خود هر روز مرا بيشتر علاقه مند ميکرد طوري که آرزو مي‌کردم وي مرا دير تر به خانه بفرستد ,ولي‌ چه ميشد کرد در خانه وي کساني هر شب منتظر وي بودند و وي بايد در را بسته و رهسپار خانه خود ميشد، تو گويي آنها که در خانه منتظر وي بودند هرگز نميخواستند با شنيدن اين نواها گوششان آزار به بيند و وي ترجيح ميداد که حد اکثر استفاده را در آن زمان ساکت غروب ببرد، و دير تر نزد خانواده رود. در طول روز هم محيط کارخانه مملوّ از انواع و اقسام سر و صدا بود ,مخصوصاً کارخانجات فلز کاري. و فرصت شنيدن هيچ گونه موزيک را به انسان اميداد.
به اين ترتيپ بود که من با شکنجه مجبور شدم با اين موزيک زيبا آشنا شوم که اوايل واقعا برايم شکنجه آور بود. ولي‌ بعد از يک سال بدون آن من مسعود واقعي نبودم و نيستم.
در ميان همه کارگران ارمني فقط يک مسلمان وجود داشت به نام صمد که به وي لقب صمد ترکه داده بودند ,و تنها کسي‌ که هميشه مرا آزار ميداد همين آدم بود که دست بزن عجيبي‌ داشت و از شکنجه و آزار واذيت من دست بر نميداشت ، وي در کتک زدن افراد ساديسم عجيبي‌ داشت و بي‌ جهت انسان را آزار ميداد. و اعتقاد داشت که آنها يعني‌ ارامنه چون مسلمان نيستند نجس هستند و نبايد از ليوان آنها آب خورد و موقع دست وصورت شستن نزديک آنها نمي‌شد. او هميشه بايد هر طور شده نمازش را بخواند و چون ميديد من به اين چرنديات اعتقاد ندارم و ارمني هم نيستم به من توهين کرده و ميگفت تو از آنها نجس تري و سعي‌ ميکرد هميشه به من حمله کرده و مرا از پاي در آورد. و در ضمن براي اينکه بتواند در آنجا بماند دست از هيچ نوع خبر چيني‌ بر نميداشت و دأمان به کار فرما گزارش اين و آن را ميداد. به طوري که همه از دست وي شاکي‌ بودند.
يک روز که به من حمله کرده و صورتم را کبود کرده بود، من شب بسيار اندوهگين به خانه باز گشتم و هنوز پدرم از سر کار باز نگشته بود. برادر بزرگترم که در هنرستان تحصيل ميکرد من را ديده و نگران حالم شد و از من ماجرا راپرسيد من هم همه چيز را به وي گفتم ، و گفتم که اين مرد چه قدر باعث رنج و آزارم ميشود. اي کاش ميتوانستم محيط کار خود را عوض کنم. برادرم قدري در فکر فرو رفته و به من گفت اصلا نگران مباش و فقط مگذار پدرمان بفهمد و قبل از آمدن وي يک چيزي بخور و بخواب ، به مادر هم چيزي نگو که وي طاقت آنرا ندارد ، آخر مادرم من را خيلي‌ دوست داشت و خود من هم نگران وي بودم که چيزي نفهمد.
من در اثر يک سال و نيم کار طاقت فرساي کودکي در محيط کارخانه بسيار ضعيف و تقريبا هميشه مريض بودم، و پسر يکي‌ از دائي هايم که پزشک بود هميشه کمکم ميکرد که سالم بمانم ولي‌ چه سود که روز از نوو مريضي از نو ، آخر من قبل از اين کارخانه شش ماه ديگر هم در جاي ديگر که محيط سالمي براي سلامتي کودک نبود به شدت کار کرده و استثمار شده بودم. و اين دومين کارخانه بود، من در کار خانه اولي‌ با اينکه سطح تکنيک پيشرفته يي داشت و خيلي‌ کار علمي‌ و تکنيکي‌ از آن آموخته بودم ولي‌ محيط بهداشتي خوبي نداشت در آن کار خانه علاوه بر ساختن يخچال و بخاري نفتي‌ کار پيشرفته روي چوب هم ميکردند و به همين دليل هميشه در معرض مواد شيميائي قرار داشتم. و ازانجاکه
با کمبود آب مواجه بوديم ، آب کافي‌ براي نظافت وجود نداشت و هميشه صورت ظريف و کودکا نه ام را آزار ميداد.
به هر حال بعد ازآن شب برادرم, روز بعد به من گفت تو سر ساعت ۶ از کارخانه به هواي اينکه مريض هستي‌ از کار دست بکش و بيا بيرون و اين مرد را به ما نشان بده. و من همين کار راکردم ,به محض اينکه آن مرد يعني‌ صمد از کارخانه بيرون آمد يک جوان قوي جسته با قدرت بازوي وي را گرفته و به طرف کوچه بغل کشاند وي اول مقاومت نمود ولي‌ بعد که ديد دونفر ديگر هم هستند ترسيده و گفت از من چه ميخواهيد ,آن دو نفر ديگر پسر دائي من و برادرم بودند که با نفر سوم از هنرستان صنعتي آمده بودند، مرد جوان‌ به وي گفت تو داراي خانواده و زن و بچه هستي يا نه؟ صمد جواب داد بله هستم چي‌ ميگين ؟ جوان از وي پرسيد آيا تو بچه هاي خودراهم همين طور آزار ميدهي؟ صمد گفت آزار نميدهم ولي‌ بچه را بايد با کتک ادب کرد ، آنگاه آن جوان مهربان مرا نشان داده و گفت ببين چه روزي به حال اين بچه آورده يي ؟ آيا خجالت نميکشي‌ از کاري که کردي ؟ تو يک کار گري و بايد نمونه يک انسان خوب باشي‌ .آخر کدام مذهب و آداب و رسومي به تو حق داده که با يک کودک ضعيف اين نوع بر خورد کني‌ ؟ صمد که فقط ترسيده بود گفت باشه آقا از اين به بعد من با اين بچه کاري ندارم و بگذار برود و ارمني بشود. مرد جوان بعد از آن باز هم ميخواست روي اين آدم زبان نفهم تاثير بگذارد بعد از نصايح زياد خسته شده و گفت من نميدانم تا چه حد توانستم تو رابه کارهاي مثبت تشويق کنم ,ولي‌ بهتر است از اين پس دست از اين کارهاي ساديسمي شکنجه و آزار کودکان برداري و خبر چيني‌ را هم قطعه کني‌ ، اين را بدان بار ديگر دست بالاي دست بسيار است . صمد در جواب باز هم فقط قول داد که نه تنها دست بروي من بلند نکند بلکه ديگر اصلا در جوار من نگشته و از من هيچ کاري را نخواهد. و اين شد که من واقعا ديگر از شر اين آدم وحشي نجات يافتم و هميشه بعدازکار با رغبت به موزيک کلاسيک کار فرما گوش ميدادم و او هم با سيگاري گوشه لب خود از کار خودش لذت ميبرد.
برادر و پسر دائي من که بسيار از دست اين صمد آقا عصباني بودند و ميخواستند کتک سيري به اين آدم زبان نفهم بزنند ,چون از قبل اين جوان برايشان جايگاه ويژه و ارزنده يي را داشت، در کار وي دخالت نکرده و بعد از اتمام کار از وي تشکر رفيقانه يي کردند ,آخر او نه تنها از من حدود چهار سال بزرگ تر بود بلکه از آنها هم يک سال بزرگ تر بود.
رفتار اين جوان در من چنان تاثيري گذاشت که تا کنون هميشه يکي‌ از ارزش هاي زندگي من محسوب ميشود، زيرا من در آن شب انتظار اين را داشتم که صمد از آنها کتک جانانه يي را نوش کند، در حاليکه رفتار اين جوان من را که يک کودک بودم شگفت زده کرده وخود را براي هميشه درسينه ام جا داد. او ميدانست هر رفتاري از وي سر زند در آينده من تاثير به سزايي خواهد گذاشت ، من اين را آنشب درک نکردم ولي‌ اثر آن که در مغزم نقش بسته بود سر مشق خوبي براي آينده ام داشت و او خود اين را خوب ميدانست و آنقدر که من برايش مهم بودم صمد جز وسيله يي براي انتقال يک ارزش از روحي‌ به روح ديگر نبود. اين جوان بعد از اينکه کارش با صمد تمام شد با نگاه مهربان خود رو به من کرده گفت چطوري مسعود. و در چهره من جز شادابي چيز ديگري نديد ,و همان را ميخواست.
پسر دائي من هم که از دوران کودکي اکثرا با من بوده و از من حمايت ميکرد و من هم او را که سه سال از من بزرگ تر بود دوستش داشتم ، رو به دوستش کرده وبا خنده گفت اي بابا سعيد جون تو باز هم تا ما ميخواستيم يک نفر رو ادب کنيم تو از چنگ مون درش آوردي . با اون حرفات آدمش کردي. اين جوان که من بعد از دو سال فهميدم نامش سعيد کلانتري است ، پيشنهاد کرد حالابريم يک چيزکي بنوشيم . مسعود تو هم اگه گرسنته با ما بيا ,من که آرزويم بود گفتم آخه من لباسم کثيفه ، گفت اتفاقا بايد به اين لباس افتخار کني‌ . بيا بريم و شلوغش نکن.
از اين ماجرا حدود يک سال و نيم گذشت و من به تدريج که کار مي‌کردم جثه ام بزرگ تر شده و هر شش ماه سعي‌ مي‌کردم کارخانه هايي‌ که در آن کار مي‌کردم عوض کنم تا حقوقم بيشتر شود و همين طور هم ميشد و من روز به روز در کار صنايع فلز کاري استاد تر ميشدم ، مادرم هم دايما به من پيشنهاد ميکرد که تو که عصرها بعد از ساعت چهار تعطيل ميشي‌ بيا بريم من اسمت را بنويسم دبيرستان شبانه درس بخوان ,ولي‌ من هر روز پشت گوش مينداختم . تا اينکه يک روز در يکي‌ از ماه هاي پاييز شروع کردم از قلهک به طرف پايين حرکت کرده و در جستو جوي کار جديد با مزد بيشتر بودم ، در آن زمان ها براي کار به هر دري که دوست داشتي سر مي‌کشيدي و تقاضاي کار ميدادي و آنها که کار داشتند براي يک يا دو ساعت امتحان ميکردند و اگر راضي‌ بودند ميتوانستي از همان لحظه براي انهاکار کني‌ ، تا اينجا من کار خانه هاي کوچک را در نظر داشتم. و به همين جهت بيشتر به دنبال آنها بودم ، زيرا خارخانه هاي بزرگ نه تنها به علت سني‌ قبول نمي‌کردند بلکه حقوق ناچيزي نصيبت ميشد . البته بماند که بعد ها سالها اسير آن کار خانه هاي بزرگ شدم و تا ديپلم نگرفتم از دست آنها خلاص نشدم، و اين فعاليت هاي کاري و سياسي و سنديکايي بماند براي بخش دوم اين نوشته .


۱۳۳۸ شمسي ‌زمان دومين برخورد با سعيد کلانتري .
به هر حال انروز مشغول جستجوي کار بودم که به حوالي سه راه زندان در يکي‌ از خيابانهاي فرعي رسيدم . ناگهان چشمم خورد به يک مغازه تعميرات راديو و تلويزيون ، پسر دائي خود را ديدم که در آنجا مشغول بر رسي‌ و رد يابي‌خرابي يک تلويزيون ميباشد ,از ديدن وي خوش حال شده و وارد مغازه شدم او هم از ديدن من که مدتها بود نديده بودمش خوش حال شد، پرسيدم مغازه مال خودته ؟ گفت نه مال دوستمه و من فقط کارهاي تعميراتي مهم آنرا انجام ميدهم و هميشه هم اينجا نيستم، من طبق معمول ديگر هيچ سوالي نکردم ، زيرا در آنزمان و يا بر اساس تربيت خانوادگي عادت نداشتم از کسي‌ چيزي که به من مربوط نيست به پرسم برايم فقط در درجه اول ديدن وي جالب بود و اين خصلت اکثر نوباوگان است اکثرا کسي‌ را که دوست داشتم ميخواستم در کنارش بايستم و نگاه و يا سکوت کنم ,و به اين وسيله به وي اجأزه ميدادم که اگر بخواهد حرفي‌ بزند. کلآن در کناروي بودن برايم مهم تر از سوال کردن بود .و در آنزمان آگاهانه از اين کار لذت ميبردم.
بعد از مدت کمي‌ که در آنجا ايستاده بودم و به کار فني‌ پسر داييم ميگريستم ، يک باره کسي‌ آمد داخل که به نظرم شناس آمد و وي هم قدري تعجب نمود زيرا من خيلي‌ زود قد کشيده بودم وديگر چهره ام حالت کودکانه نداشت مخصوصاً با موهاي پر پشتي‌ که داشتم ، ولي‌ ته چهره ام نشان ميداد که من بايد همان مسعود باشم و چهره وي هم که اگر چه داراي خطوط بيشتري شده بود ولي‌ باز ميشد تشخيص داد همان سعيد است. من از ديدن وي بيشتر خوش حال تر شده بودم تا وي زيرا سعيد کاري را که به خاطر من انجام داده بود خيلي‌ طبعيي‌ تر از آن ميديد که من ميديدم . براي من وي يک ارزش بزرگ بود ولي‌ وي براي خود همان سعيد و بيشتر نبود . و من از حالت وي فهميدم ، و متوجه شدم سرش خيلي‌شلوق است ,فقط توانست به من بگويد چه طوري مسعود و منتظر جواب نماند.
در همين اسنأ يک باره يک پاسبان پست روز که در آنجا قدم ميزد وارد شده و به سعيد گفت مگر تو صاحب مغازه نيستي‌ ؟ سعيد گفت بله کاري داري؟ پاسبان گفت مگر نميداني امروز چهارم آبان است؟ سعيد گفت نه ؟ پاسبان گفت چطور نميداني امروز تولد علا حضرت است ؟ چرا عکس شاه به پشت شيشه ات نيست؟ مگر نميداني اين کار جرم است و از يک تا سه سال زنداني دارد. ؟ سعيد با عصبانيت جواب داد ؛ بابا چسب نداشتم ,الان ميروم چسب ميخرم و آن را ميچسبانم، پاسبان گفت من ميروم ولي‌ اگر بر گشته و ديدم هنوز عکس را نزدي دست گيرت مي‌کنم،و ميروي به زندان، و رفت . من که سعيد را يک بار ديده بودم ، نميدانستم يک نفر ميتواند اينقدر تنفر خود را نشان دهد ، وي بر گشته و با عصبانيت و فحش به مقام معظم شاه ، که دل من را هم خنک کرد تف بزرگي‌ روي شيشه مغازه انداخته و گفت بيا اي ديوس اين چسب و آب دهان بزرگتري انداخته و گفت اين هم عکس اين جنايت کار تاريخ ايران. و برگشته به پسر دائي من گفت بيا هر چه زود تر تا اين خود فروش بر نگشته در مغازه را پايين کشيده و برويم تا اين مرتيکه اونجاش آتيش بگيره. سعيد در مغازه راکه يک کر کره آهني بود پايين کشيده و ما آمديم بيرون . پسر دائي من که دوست صميمي‌ و غير سياسي سعيد بود به وي گوش زد کرد تو با اين کارها نميتواني کاسبي کني، سعيد هم در جواب گفت محمد جان به جهنم و کاسبي فداي سرت و گور پدر من که اگر بخواهم با اين کارها نون بخورم .
براي من گفتار سعيد هر چه بود خوب بود و وي برايم هنوز همان سعيد يک سال و نيم پيش بود، برايم در آن لحظه مفاهيم و يا منطق مهم نبود مهم اين بود که از دهان وي چه چيزي بيرون ميايد وبلافاسله در ذهن خودم بدون اينکه اظهار نظري بکنم مورد قبول و منطقي‌ بود، زيرا در آن لحظه فکر سعيد بود. در آن لحظه من همان کودک بودم و سعيد همان سعيد يک سال ونيم پيش بود.
بعد از کمي‌ قدم زدم من ميخواستم جدا شده و بروم ، سعيد گفت هر چه دوست داري؟ من گفتم نميخواهم مزاحم وقت شما شوم، وي گفت امثال تو براي من هيچ گاه مزاحمتي ايجاد نميکنند . تو فقط مواظب خود باش ، زيرا تو اول جوانيت است و بدان اين جامعه هيچ وقت قابل اعتماد نيست.
وي پس از کمي‌ سوال در مورد وضعيت من . به من پيشنهاد کرد و گفت مسعود جان تو که عصر ها وقت داري بهتر است اسم خود را در يک دبيرستان شبانه بنويسي‌ و تحصيلات متوسطه را به اتمام برساني‌ درس خواندن در کنار کارانسان را داراي ارزش و آگاهي‌ مي‌کند که ميتواند بهتر نارسايي هاي اين جامعه را بر طرف سازد. و وي گفت که اميد وارم باز هم بتوانيم هم ديگر را ببينيم. و من از آن دو نفر جدا شده و رفتم.
سعيد درکل انسان با ارزش و شلوغي بود ، هر جا شلوغ ميشد وي هم حضور داشت . سعيد به دليل همين شلوغي ها و اعتصاب راه انداختن درون هنرستان صنعتي تهران بارها و بارها تحت تقيب بود با چندين بار در همان زمانها به جرم سياسي دست گير شده و ماه ها در دوران جواني و تحصيل در زندان شاه بسر برده بود ، بار آخر غيبت وي از هنرستان تهران باعث اخراج وي از هنرستان صنعتي تهران شد و ديگر نتوانست تحصيل خود را به پايان برساند ، اين همان وقت بود که مرا ديده و به من اندرز داد ، و گفت مسعود جان به تحصيل خود ادامه بده و همين حرف وي باعث شد که من در دبيرستان شبانه خزائلي نام نويسي کردم اگر چه دو ماه از سال تحصيلي‌ مي‌گذاشت. و من بعد از چند سال تحصيل موفق به اخذ ديپلم طبيعي شدم و به دينوسيله به دانشکده نفت راه يافتم. به هر حال خود سعيد سال آخر هنرستان را بنا به دلايل ذکر شده بالا نتوانست به آخر برساند . هم کلاسيهاي وي و همدوره هاي هنرستاني وي هم بعضيها بنا به دليل فعاليت سياسي نتوانستند تحصيلات خود را به پايان برسانند .
هنرستان صنعتي تهران هميشه محيط آشوب هاي سياسي بود و از آنجا مبارزين زيادي بيرون آمدند ، از تمام بچه هايي‌ که صبح ها با من براي تحصيل و کار بيرون ميامدند ,۹۰ در صد آنان سياسي شده و به زندانهاي طويل المدت محکوم شدند از جمله خود من . درست است که ما صبح زود همان طور که گفتم از هم جدا شده و من بسوي کار و آنها بسوي درس ميرفتند ,ولي‌ بعد از آن اکثر وقت هايمان با هم بود و هم آنان بودند که ازاوائل سال ۱۳۴۰ با هم مبارزه قهر آميز را شروع کرديم. يکي‌ از مبارز ترين اين انسانهاي شريف که جان خود را بر سر عقيده خود نهاد همانا علي‌ صفايي فراهاني بود که هم مدرسه و هم رزم سعيد کلانتري بود.
وي در هنرستان صنعتي انسان مبارز و ساکت و هميشه پنهان کار و کسي‌ نميدانست در بيرون از مدرسه چه کار مي‌کند .وي حتي توانست به هنر سراي عالي‌ که در نارمک بود راه پيدا کرده و موفق به اخذ مدرک مهندسي‌ شد . بعد از آن هم که ميدانيم براي درس دادن به شمال ايران منتقل شده و در آنجا که هدفش شناسايي جنگل ها بود شروع به کار کرد ، که در بخش سوم و حساس ترين دوره زندگي‌ من براي تان باز گو خواهم کرد.
سعيد کلانتري هيچ گاه نميتوانست آرام باشد ، در دل وي هميشه آتشي شعله ور بود که از وي يک انقلابي که بدون حرکت ميميرد ساخته بود.
من در کلاس ششم ابتدايي دوستي‌ داشتم که براي آنها هفته يي يک بار کتاب بينوايان هوگو که در آن زمان توسط حسين قلي مستعان در دست تر جمعه بود به صورت جزوه ميرسيد ، وي اکثرا جزوه را به مدرسه مياورد و ما چون هميشه کنار هم روي نيم کت مينشستيم اغلب يواشکي مابين خود مان ميگذاشتيم و آنرا ميخوانديم. به تدريج و در آن سالهاي کودکي من با شخصيت بر جسته ژان وال ژان آشنا شده بودم و اولين بر خورد وي با کوزت تاثير عميقي در من گذاشته بود، وقتي‌ اولين بر خورد سعيد کلانتري با من صورت گرفت نميتوانستم آن رفتار را با رفتار آنشب ژان وال ژان با کوزت مقايسه نکنم.
مسعود فروزش راد

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration