The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

پرويز ثابتي در نقش گوبلز دوراني يک‌سره سپري شده و بازگشت ناپذير

محمد قراگوزلو

پرويز ثابتي در نقش گوبلز
دوراني يک‌سره سپري شده و بازگشت ناپذير
چهار شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۵ فوريه ۲۰۱۲
محمد قراگوزلو

شرح کوتاهي از وقايع‌اتفاقيه پيش و پس از انقلاب بهمن 57 به مناسبت‌هاي مختلف در نوشته هاي من آمده است. هم‌چنين در رمان "پرستو در باد" (انتشارات آلفابت ماکسيما - استکهلم) کوشيده ام حوادث پر تنين ماه هاي پاياني منجر به قيام توده يي بهمن را به شکلي کاملاً واقعي ترسيم کنم. گيرم در قالبي روايي و ترکيبي از گونه ي مقاله ـ داستان. کما اين که در پاسخ چند سوال و به منظور تصريح چند ابهام، در حاشيه و درآمد بخش سوم سلسله مقالات "امکان‌يابي دفن نئوليبراليسم" (عروج و افول سوسيال دموکراسي) – چهارشنبه 13 بهمن 1389 – يکي دو پنجره ي بسته ي حوادث انقلاب 57 را کمي گشودم. (بنگريد به درآمد مقالهي پيش گفته تحت عنوان "قصه نيستم که بگويي".) تبعاً در اين مجال مجمل به اجمال نيز نميتوانم گوشه ي کوچکي از رخنمودهاي سالهاي 56 و 57 تا ارديبهشت 58 را باز بنويسم. صرف نظر از تنگناي زمان طرح بسياري از ناگفتهها با شرايط حاضر هم ساز نيست. از سوي ديگر پاسخ گويي به همهي مدعاهاي آقاي ثابتي - درجريان گفت‌وگو با VOA – نه در صلاحيت اين قلم است و نه اساساً سن و سال من اجازه ي چنين قضاوتي را به شکل مستقيم و کنکرت ممکن ميسازد. اما براي روشن شدن حوادثي که هنوز تاريخي نشده است، به عنوان شاهدي در متن ماجرا وظيفهي خود ميدانم به دو رويداد اشاره کنم. تطبيق قياسي دو دورهي مختلف پيش و پس از انقلاب بهمن 57 در حوزه ي مسائل حقوق بشري از حوصله و رسالت اين قلم بيرون است. آقاي ثابتي سخن گوي نظام امنيتي (ساواک) پهلوي دوم است و در ارتباط با وقايعي که کم و بيش از اواخر سال 58 (حمله به کتابخانه ها و مطبوعات و اجتماعات و "انقلاب فرهنگي" و "يا روسر يا توسري") در ايران حاکم شده و متعاقب آن حوادث خون بار دهه ي شصت به بعد، سازنده گان و مدافعان آن وقايع و سخن گويان نظام کنوني بايد پاسخ گو باشند. لابد! في‌المثل آقاي محسن سازگارا که در ارتباط نزديک با آقاي بهزاد نبوي و خسرو تهراني و تيم امنيتي مستقر در نخست وزيري وقت بوده است، اين "شايسته گي" را دارد که با استفاده از تنفس در هواي آزاد "جهان آزاد" در خصوص نحوه ي دست‌گيري و اعدام فعالان سياسي همچون تقي شهرام و سعيد سلطانپور و فعالان ترکمن و غيره توضيح دهند. در نتيجه آن‌چه من خواهم گفت دو بُرش تاريخي بسيار کوتاه را پوشش مي‌دهد. خواننده مجاز است که اين دو دوره را با استنباط فردي و منطبق با منطق دستگاه نظري خود مقايسه کند. يا نکند. از آن جا که در اين نوشته مخاطبم آقاي ثابتي و افکار عمومي است تبعاً وارد مقولات تئوريک و پيچيده يي همچون "الاهيات و فلسفه ي شکنجه" و خاستگاه و ماهيت سياسي سازمان امنيت شاه نمي شوم.

الف. دوره ي منجر به عروج قيام بهمن 57

اواخر پاييز 1356 من جواني حدوداً 18 ساله بودم. محفل کوچکي زده بوديم. راديکال‌ترين عمل ما مطالعه ي صوري کتاب سرخ مائو و نهج البلاغه و جزوه هاي ده بيست صفحه يي دَمِ دستي بود. همه ميدانند که تيغ بُرنده ي سانسور وزارت فرهنگ و هنر اعليحضرت حتا نام وارتان سالاخانيان در شعر شاملو را جراحي ميکرد و شاعر ناگزير ميشد از نام مستعار "نازلي" بهره ي شعري بگيرد. کاربست کلماتي مانند شب و ستاره و سرخ و ....غير مجاز بود. اگرچه در همان زمان به اعتبار الطاف ملوکانه آثار حسينيه ي ارشاد به توليد انبوه مي رسيد، اما واي به حال کسي که با دو خط دست‌نويس جزوه ي "جنگ مسلحانه هم استراتژي، هم تاکتيک" زنده ياد احمدزاده گير مي افتاد. خود آقاي ثابتي هم ميداند که حساب چنين اسيري با کرام الکاتبين بود. به قول ظريفي اگر کاپيتال مارکس (ترجمان اسکندري) را مي گرفتند به جرم حمل سلاح سنگين (به خاطر حجم و قُطر کتاب و نه حتا محتواي آن؟!!) بي بر و برگرد اعدام روي شاخش بود! باري من و دوستانم نه حميد اشرف بوديم و نه در زمان مورد نظر يک ناخن‌‌گير تيز با خود حمل مي‌کرديم.

از مدت‌ها پيش به قم رفت و آمد داشتم. به خاطر سکونت مادرم. که همسرش از اهالي قم بود. هر بار که به قم مي‌رفتم سَرَکي هم به حوزه ها مي کشيدم. از سر کنجکاوي شايد. و گاه البته جدل‌هاي شبه فلسفي با روحانيوني که هنوز اهل بحث بودند... ژرژپليتسر را تازه خوانده بودم. دو سه سال بعد هم که آقاي مصباح يزدي با يک سوال سطحي فلسفي جناب فرخ نگهدار را آچمز کرد، هنوز روحانيان اهل بحث بودند. تا حدودي! در همين مسير بود که پايم به بيت آيت‌الله پسنديده هم باز شد. که برادر بزرگتر آيت‌الله خميني بود. انساني آرام و منطقي با تحليلهاي سنجيده از نيروهاي سياسي آن زمان. يک بار که عدهيي چغلي کمونيستها را مي‌کردند او با عصبانيت در مقابل‌شان ايستاد. با چند آيت‌الله ديگر نيز ملاقات داشتم. از جمله شريعت‌مداري، نجفي و صادق روحاني. کار خاصي انجام نمي‌دادم. بارها نوشته ام و به تکرار مي‌گويم که به قول شاملو در آن دوران جواني به تمامي همچون تربچه يي قاطي ميوه هاي سالم و گنديده شده بودم. رفت و آمد مکرر به منزل آيت‌الله پسنديده، به نوعي اعتماد دامن زده بود. چند بار نامه هايي را در کاغذ نازک سيگار نوشت و من رساندم. به منزلگه مقصود. در همين حد بود ارتباط ما. آخرين بار اواخر پاييز 56 بود به گمانم!.درست به خاطرم نمانده است تاريخ آن ملاقات.آيت الله مثل هميشه چست و چابک نامه يي نوشت به همان سياق. براي آقاي مهدوي کني. اين بار کمي سفارش کرد که بيشتر مراقب باشم. نامه را آب بندي‌کردم. داخل دهان. و برگشتم به تهران! آقاي کني امام جماعت مسجد جليلي بود و تا رياست خبره گان رهبري و مرجعيت" جبهه ي متحد اصول گرايان" 33 سال فاصله داشت. خيابان ايرانشهر. ضلع شمالي ميدان فردوسي. دست چپ. مسجد جليلي. به مسجد که رسيدم تازه الله‌اکبر نماز مغرب را سر داده بودند. مترصد بودم وارد شوم يا نه که ضربه يي محکم به کنار گوش و سمت راست صورتم اصابت کرد. در جا عينکم شکست و خون از کنار چشمانم روانه شد. تا تکان بخورم سردي دست‌بند را حس کردم. دستانم از پشت قفل شده بود. ثانيه هايي بعد، سَرَم مماس با کف اتوموبيل بود. همنشين و همسفر با دو صاحب‌خانه ي مهمان نواز! پاي يکي برگردن من فشار مي‌آورد. نامه را بلافاصله بلعيده بودم. پاي صاحب‌خانه مرتب تلمبه مي زد و پيشاني من به کف گِلي اتوموبيل مي‌خورد. به کجا منتقل شدم؟ نمي دانم! چگونه لو رفته بودم؟ نمي دانم و هرگز نيز ندانستم. مي دانم که پاره‌گي گوشه‌ي پلک بدون درمان خود به خود خوب شد. در مجموع سي چهل ضربه شلاق خوردم و البته فحش‌هاي آب‌دار هم. به ضميمه! چيزي از بازجويي‌ها در نيامد. يعني چيزي نبود که در بيايد. لاجرم کوتاه آمدند. ول کردند! ادبي اش مي‌شود رهايم کردند! تا بعد. تا حوادث دانشکده ي تربيت معلم که کار به اعمال شاقه کشيد و در آن کشمکش ها اگرچه کاره‌يي نبودم اما همکاران حضرت ثابتي چنان کردند که پليس فرانسه ي سارکوزي با کارلوس نکرده است...

آن برخوردهاي خشن با يک جوان سياسي غير حرفه يي زماني شکل مي بست که به سبب بحران داخلي و سقوط مشروعيت شاه از يک سو و فشارهاي حقوق بشري دولت آمريکا از سوي ديگر؛ تا حدودي عنان گسيخته گي ساواک تعديل شده بود!! و به يک مفهوم دستان دوستان جناب ثابتي کم و بيش بسته بود.....

شنيدم که جناب ثابتي در گفت و گويش با صداي آمريکا از جمشيد آموزگار و شخص اعليحضرت گلايه فرموده است که دست مبارکش را براي دست گيري هاي بيشتر بسته بودند. از پرويز ثابتي انتظار عذر خواهي کمي بيش از حد ساده لوحانه است. اما در اين گير و دار" من نبودم دستم بود" کمي هوشمندي اقتضا مي کرد که جنابش منکر برخي شاه + کارها شود.

باري؛ اين‌ها همه واقعيت است. اگر هم چون فدائيان تشکيلاتي مسلح دستگير مي شدم، شايد "حق" داشتند!!. بالاخره يک "خرابکار" مسلح را بايد ابتدا شکنجه کرد و بعد سر وقت و با حوصله و برنامه پشت تپههاي اوين برد و به جوخه ي اعدام سپرد. آن گاه با استفاده از پروپاگاند رسانه هاي مزدور خبر سازي کرد. اين منطق آقاي پرويز ثابتي است. جالب اين که هنگام دست گيري، کل هسته‌ي هفت، هشت نفره ي ما به هيچ تشکيلاتي وصل و وابسته نبود. وقتي که با يک عنصر تازه کار غير سازماني چنان مي‌کردند، پيداست که با مسعود احمدزاده و رفقايش چه ها کرده اند! سخن گفتن از شکنجه در زمان شاه با وجود صدها شاهد زنده بيش ار بديهه سرائي است.آقاي ثابتي ناشيانه در پوست گوبلز رفته اند. اين جا دروغ بزرگ فقط واقعيت بزرگ را رونمايي مي کند.

ب. بعد از قيام بهمن 57

پادگان جمشيديه را ما فتح کرديم. حکايت‌اش را نوشته ام و تکرار نمي‌کنم. به جز آقاي داريوش همايون و وليان و چند نفر ديگر که با استفاده از هرج و مرج مقابل زندان پادگان گريختند، تنها فردي که به طور اتفاقي دست‌گير شد رييس سابق همين جناب پرويز ثابتي بود. ارتشبد نصيري. (بنگريد به 5 فصل اول رمان پرستو در باد). تيمسار نصيري براي شهادت دادن در ميان ما نيست و شايد آقاي ثابتي گواهي امثال ابراهيم يزدي را نپذيرد. برخوردهاي هيستريک آقاي يزدي با متهمان - که چند فيلم آن موجود است - نشان مي دهد که اين بابا به شدت ملتهب و جوگير شده بود. از قضاوت هم که چيزي سر در نمي آورد. دليلش هم سوالات بي‌ربطي است که از فرماندار نظامي تهران (تيمسار رحيمي) مي پرسد. باري پادگان دژبان مرکز (جمشيديه) را اواخر فروردين 58 تحويل سرهنگ عزيزالله اميررحيمي دادم. او نماينده ي آيت‌الله طالقاني بود و از شوراي انقلاب حکم داشت. در همان مدت، حکم دست‌گيري سروان حسن‌زاده دست من بود. با امضاي آقاي هادوي. دادستان وقت کشور. اين آقاي سروان حسن‌زاده زندان‌بان دژبان مرکز بود. و پاي حکم اعدام خسرو گلسرخي امضا گذاشته است. سرگرد سپه‌پور و سرهنگ شفيعي از فرماندهان وفادار به شاه و شاغل در دژبان مرکز بودند. شاهدان مستقل و متعدد گواهي مي دادند که آنان در کشتار 17 شهريور و چند تيراندازي ديگر دخالت داشتند. سرلشکر نادر فدايي فرماندهي پشتيباني منطقه سه بود. همان باغ شاه سابق که بعدها شد پادگان لاهوتي. همه ي اين افراد و چند رييس ساواک را تيمي دست‌گير کرد که مسووليتش با من بود. نمي دانم که اين آقايان حالا کجا هستند. مي دانم که بسياري از ايشان پس از چند لابي با اين و آن آزاد شدند. اگر هر کدام از آن حضرات زنده و حاضر باشند مي‌توانند شهادت دهند. در غير اين صورت تمام سي و چند سال سابقه ي نويسنده گي و همه ي زنده گي مستقل و شرافت قلم و ده‌ها جلد کتاب و صدها مقاله و وجدانم را گواهي مي‌گيرم تا بگويم که برخلاف رفتارهاي به شدت ضد انساني همکاران جناب ثابتي - که نمونه‌يي از آن با خود من مرور و تمرين شده بود – مواردي که خواهم گفت عين حقيقت است:

الف. در مدتي که آقايان متهم در اختيار ما بودند به آنان دست‌بند زده نشد. دوران بازداشت ايشان نزد ما حداکثر 24 ساعت بود.

ب. در تمام مدت بازجويي اوليه و علي‌رغم پرخاش‌گري طلب‌کارانهي ايشان، هرگز يک کلمه ناسزا و جمله ي رکيک از سوي من و دوستانم گفته نشد.

پ. يکي از همکاران کارکشته ي آقاي ثابتي (رييس ساواک آبادان) که توسط ما دستگير شده بود، چند بار کوشيد تا در جريان بازجويي‌هاي اوليه، اعصاب من و همکارانم را به هم بريزد اما راه به جايي نبرد. بازجويي‌هاي اوليه شامل احراز هويت واقعي، شغل، تفهيم اتهام و چند سوال ساده بود.

ت. بعد از آن را نميدانم، اما تا زماني که اين متهمان در اختيار ما بودند همان غذاي ناچيزي را ميل ميفرمودند که ما نيز! همان جا مي‌خوابيدند که ايضاً ...! نه بازداشتگاه خاصي داشتيم. نه زيرزميني و نه....! با اين حال همه ي اين امکانات از دستبند تا زيرزمين و غيره فراهم بود. اردي بهشت 58 من کل دادستاني و دولت و حکومت را براي هميشه به خدا سپردم و بيرون زدم. اين که بعد از آن با متهمان چگونه برخورد شده است نمي دانم! ديگران بايد جوابگو باشند. که انشالله خواهند بود؟

ث. تمام اين رفتارهاي انساني زماني صورت گرفت که علي‌القاعده در کشور يک خشم تودهيي عليه ساواک و سران ارتش حاکم بود.براي درک اهميت موضوع توجه مخاطب و خواننده را به عمل کرد وحشيانه ي اوباش وابسته به ناتو، هنگام دستگيري معمر قذافي جلب مي کنم.

ج. تمام اين رفتارهاي انساني از سوي کساني انجام شد که نه فقط جوان بودند بل‌که تن و جان شان سرشار از کينه و نفرت عليه "متهمان" بود. همين کينه‌هاي طبقاتي ميتوانست به محض دست‌گيري رييس آقاي ثابتي، با چند گلوله تلافي شود. اما نشد!

ج. هنگام دست‌گيري آقاي فولادي - از نزديکان هژبر يزداني- حتا يک سنت از چمدان‌هاي پر از دلار و طلاي ايشان دست نخورد و يک جا صورت جلسه شد. با اعضاي خانوادهاش کاملاً محترمانه رفتار شد. حتا در مقابل ناسزاهايي که ما را "لات" و "چاقوکش" ميناميدند کوچک‌ترين واکنشي به عمل نيامد.

ح. آقايان مجيد و سعيد اميدي (شايد اسامي مستعار باشد) از همکاران نزديک آقاي ثابتي بودند. منزل‌شان در حوالي حسينيه ي ارشاد بود. هنگام دست‌گيري ايشان، همسر محترم يکي از آقايان با يک گلدان سر يکي از همکاران من (عظيم رشيدي، از همان سال نمي دانم کجاست) را شکست. عظيم کلتش را بيرون کشيد اما... هيچ اتفاقي نيفتاد.

در دور دست، آتشي اما نه دودناک
در ساحل شکفته ي درياي سرد شب
پر شعله مي‌فروزد
آيا چه اتفاق؟
کاخي ست سر بلند که مي سوزد؟
يا خرمني که مانده ز کينه
در آتش نفاق؟
احمد شاملو

بعد از تحرير

1. قياس ميان انسانها و جريان هايي که قوانين فعلي حقوق بشر را تقليل گرايانه و "اعدام را قتل عمد دولتي" مي‌دانند (مارکس) با کساني از جنس آقاي ثابتي و هم مسلکانش يا هر ايده ئولوژي فاشيستي ديگر، از بيخ و بن مع الفارق است.هر چند چپ تحت هيچ شرايطي آقاي ثابتي و ميراث خوارانش را نه فراموش خواهد کرد و نه خواهد بخشيد؛ اما شکنجه و اعدام در دستگاه فکري سوسياليسم چپ از اصل و اساس منفي و منتفي است.

2. آقاي ثابتي البته به تاسي از آموزه هاي گوبلز آموخته است که براي تحميق مخاطب، دروغ را تا مي تواند زير آگرانديسمان بگذارد. با اين حال او براي طراحي چنين دروغ‌هايي بايد نه سي‌وسه سال، بل‌که سيصدوسي سال بعد در VOA حاضر مي شد، تا نه فقط هيچ شاهد مرده و زنده يي در کار نباشد، بل‌که اساساً به سبک تاريخ نويسي سرشار از دوغ و دوشاب وطني، همه ي حوادث گذشته قلب شده باشد.

3. هر قدر هم که به تعبير نادرست شاملو "اين مردم حافظه ي تاريخي نداشته باشند" اما گذشت سه دهه براي طراحي دروغ‌هاي شاخ دار و تمرين شده کافي نيست.

4. نام و هويت و تعلق تاريخي و سنت فکري آقاي ثابتي اساساً و اصولاً به دوراني يک‌سره سپري شده و و بازگشت ناپذير گره خورده است. اپوزيسيون بورژوايي ايران با هر تعداد گردايش کذايي براي "اتحاد و عبور و گذار به دموکراسي" و شرف يابي "اتفاقي" (مهاجراني و نوري زاده) به دربار شعر خواني عربستان سعودي، آب در هاون مي‌کوبد. از منظر روند تکاملي تاريخ احياي دوران ثابتي تحت هر عنواني بازگشت انسان به عصر غارنشيني را تداعي مي کند.

5. اپوزيسيون "دموکراسي خواه" اگرچه به ياري نهادهاي امپرياليستي و با استفاده از پول و مدياي سرمايهداري جهاني به ائتلاف‌هاي جديدي دست زده و توانسته است در شورايي متشکل از اصلاح طلبان و سلطنت خواهان و سکولارهاي جمهوري خواه و هکذا در معادلات سياسي ايران امروز مانوور بدهد و در غياب لشکر آشفته و متشتت چپ سکتيِ خوش نشين، گرد و خاک راه بيندازد، اما به حکم علم و تاريخ و تکامل اجتماعي - و نه به حکم جبر - آينده فقط بر پاشنهي عدالت اجتماعي و آزادي برخاسته از سوسياليسم چپ طبقه ي کارگر مادي خواهد شد.

6. مي‌گويند سوئد و پايتخت‌اش مرکز تجمع چپ تبعيدي ايران است. گردآيش اولاف پالمه نشان داد که اين چپ در خود و حاشيه يي چه قدر زود قافيه را به اصلاح طلبان و جمهوري خواهان باخته است. طرح چنين انتقادي البته به مفهوم تقليل چپ به يک گروه فشار نيست.........


[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration