The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

زنان دوزخي

ناصر رحيم خاني

زنان دوزخي
روايت کيفرهاي کهن

ناصر رحيم خاني

چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱٣۹۰ -


• «روان زني را ديدم که به زبان تابه‌اي گرم را مي‌ليسيد و دست خويش را زير آن تابه مي‌سوزاند. پرسيدم «اين تن چه گناه کرد که روان چنان گران پادافراه برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «اين روان آن زن بي‌دين است که به گيتي نسبت به شوي و سالار خويش جوابگوئي کرد و سگ‌زبان بود و نافرماني کرد و کام او را در گادن بر نياورد و خواسته [اندوخته] از شوي دزديد و پنهاني اندوخته خويش کرد.»

ارداويراف‌نامه،(۱) متني است کهن از باورهاي زرتشتي، گردآوريده و بازمانده‌ي واپسين دوران ساسانيان؛ روايت سفر روحاني ويراف ،ديده‌ها و بازگفته‌هاي او از «چينوَدپُل»(۲) [پل صراط]، از بهشت و دوزخ و برزخ و کيفرهاي سخت زنان ناپارسا.
اسطوره‌ي بهشت و دوزخ ونيز پاداش و کيفر آن جهاني، آفريده‌ي انديشه‌ي ايراني است. روايتي است زرتشتي که ديرترها به باورهاي ديني يهودي و مسيحي و اسلامي راه يافت، با روايت‌ها و تفسيرهاي ويژه‌ي آن باورها در متن داستان آفرينش.
حتي در کهن‌ترين متن از متن‌هاي دين‌هاي ابراهيمي يعني در باب نخست «سِفر پيدايش» ـ نخستين «سِفر» از «اسفار» پنجگانه‌ي تورات ـ از بهشت و دوزخ سخني در ميان نيست.
ارداويراف‌نامه، نخستين روايت است از معراج انسان به «عالم بالا» و سرنمون معراج‌ها و معراج‌نامه‌هاي بعدي.
ارداويراف‌نامه را قياس کرده‌اند با کمدي الهي ( دوزخ ) دانته(٣) به‌ويژه در هم‌ساني روايت اين دو کتاب از دوزخ و کيفر «زنان ناپارسا».
پژوهشگر اسطوره‌هاي ايراني مهرداد بهار، متن فارسي ارداويراف‌نامه را در کتاب «پژوهشي در اساطير ايران» به دست داده‌است.(۴)
اين متن کهن را، همانند هر متن ديگر مي توان از منظرهاي گوناگون خواند و نگريست و ارزيابي کرد.اما گزارش گونه ي پيش رو، تنها آن بخش از متن ارداويراف نامه راگزارش مي‌کند که روايت «بهشت» است و «دوزخ»، روايت «پادافراه روان زن دروند» ،روايت نابرابري جنسيتي، فرودستي زن، نابرابري حتي و بويژه دربرشمردن «گناهان» و نابرابري در «کيفر» هاي سخت .در پانويس اين گزارش گونه، چند روايت اسلامي ـ شيعي آمده است در باب «بهشت» و«جهنم» ونيز «عقوبت زن» ،به گواه همساني روايت‌ها، بازتاب اثر گذاري آئين کهن زردشتي بر باورهاي مذهبي پس از خود.
اما سرآغاز کتاب ارداويراف نامه، شرحي است در «چرايي» و «چگونه‌گي» معراج ارداويراف، ديدار او با «ايزدان مينوي» و آگاهي آوردن او از آن جهان.
کتاب مي‌گويد: «گجسته اسکندر رومي مصري مسکن» آن «پتياره بدبخت» (۵)، «اهريمني»، «بدکردار»، همه‌ي «اوستا و زند» را که بر پوست‌هاي پيراسته‌ي گاو به آب زر نبشته بود برآورد و بسوخت و بسياري از «‌داوران» و «هيربدان» و «موبدان» و «دين‌برداران» و «دانايان» ايرانشهر را بکُشت. پس از آن مردمان ايرانشهر در آشوب و پيکار بودند و چون «شاه» و «رهبر» و «سالار» و «دستور دين‌آگاه» نداشتند در امر «‌ايزدان» به شک بودند و «شرک» و «شک» و «اختلاف راي» در جهان پديد آمده بود. اشاره‌ي کتاب به همين «شرک» و «شک» و «اختلاف راي» و نبود «شاه» و «رهبر» و «دستور دين آگاه» ،هم چگونگي زمانه‌ي «آشوب» را تصوير مي‌کند و هم انگيزه و هدف «‌دستوران دين آگاه‌» و «موبدان» زردشتي را در فراهم آوردن کتاب روايت‌هاي «بهشت» و «دوزخ». روايت‌هاي هولناک از دوزخ تا «‌شرک»‌ و «شک» از دل «گناهکاران»، زدوده شود.

خانم مري بويس، ايران‌شناس نامدار که در ادبيات و آيين زرتشتي سرآمد ديگر پژوهشگران سده‌ي پيشين بود، درباره‌‌‌‌‌ ي ناروشني تاريخ تاليف متن اوليه‌ي ارداويراف‌‌‌‌‌‌‌نامه، نوشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ است:
«يک اثر زرتشتي که تاريخ تاليف آن معلوم نيست در دست است که ظاهرا قصد از تاليف آن تقويت نحوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي زندگي کردن زرتشتي‌‌‌‌‌‌‌‌‌مابانه است... اسم پارسي ميانه کتاب ارداويراف‌نامه است.» . مري بويس‌، در باره‌ي تصويرهاي «دوزخ» ارداويراف نامه، مي‌نويسد:
«اگر فردي فاقد قدرتِ تخيل لازم باشد تا متصور شود روان شخص گناهکار پس از مرگ با چه سرنوشت هولناکي روبرو خواهد شد، برايش کتاب باستاني ارداويراف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه را تاليف کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. ظاهرا کتاب در سده‌‌‌‌ي نهم يا دهم از «روايت پهلوي» اقتباس شد تا موجب استواري ايمان کساني شود که دچار تزلزل روحي گشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. نسخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي متعدد از اين اثر همراه با نقاشي‌‌‌‌‌‌‌ هاي زنده در دسترس بود و کساني که سواد نداشتند نيز با تماشاي صحنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي نقاشي شده کتاب دچار بيم و هراس مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدند تا به تزکيه نفس و تهذيب اخلاق خويش بپردازند. از جمله نسخ خطي که در سال ١٥٥٩ از ترک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آباد يزد براي پارسيان هند فرستاده شد، نسخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ي مصور ارداويراف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه بود. يک قرن بعد بازرگاني فرانسوي (تاورنيه) در شهر کرمان مشاهده مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که موبدان:
«کتاب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هايي دارند مملو از تصاوير کوچک که با ناشيگري تصوير شده بودند و نشان مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دادند که پاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اي از گناهان آدمي را در دوزخ چگونه کيفر مي‌دهند»
اين اثر به فارسي و گجراتي ترجمه و پس از چندي در چاپخانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي بمبئي به زيور طبع آراسته شد. يکي از نسخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي چاپ عکس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دار بمبئي در سال ١٩٦٠ به شريف ‌‌‌‌‌‌‌‌آباد يزد آورده مي‌‌‌‌‌‌شود تا پاره‌اي از روستاييان هراسناک آن را تورق و تماشا کنند.»(۶)

باري در زمانه ي «شرک» و «شک» و «اختلاف راي»، «مغ مردان» اندوهگين مي‌شوند، انجمن مي‌کنند، و چاره را در اين مي‌بينند تا کسي رود و از «ايزدان مينوي» آگاهي آورد که آيا «آفرين» و «نيرنگ» [دعا و نيايش] و «پارياب» [وضو] و تطهير که مردمان روزگار به جاي مي‌آورند به «ايزدان» مي‌رسد يا به «ديوان» و به فرياد روان مردمان مي‌رسد يا نه.
اينچنين، «مغ‌مردان» همه مردم را فراخواندند و از ميان همه، هفت مرد را جدا کردند که به ايزدان و دين بي‌گمان‌تر بودند و انديشه و گفتار و کنش ايشان پيراسته‌تر و نيکوتر بود.
و آن هفت مرد از هفت، سه و از سه يکي، ويراف نام را برگزيدند.
به خواست ويراف، سه بار هم قرعه انداختند، نخستين بار به انديشه‌ي نيک، دگربار به گفتار نيک، و سه ديگر به کردار نيک و هر سه بار قرعه بر ويراف افتاد.
اما «آن ويراف را هفت خواهر بود و آن هر هفت خواهر، زن ويراف بودند و متون دين را از بر کرده بودند». آن هر هفت خواهر از شنيدن داستان برادر برآشفتند. «هرزه درآيي» و «بانگ» کردند، در انجمن «مزديسنان» رفتند و گفتند: «مکنيد شما مزديسنان. ما هفت خواهريم و آن يک برادر و هر هفت خواهر آن برادر را زنيم(۷) ... شما او را پيش از زمان، از اين شهر زندگان به آن شهر مردگان فرستيد. بر ما بي‌دليل ستم رفته است.»
«مزد يسنان»، آن هفت خواهر را دلگرمي دادند و گفتند که «ما ويراف را تا هفت روز تندرست به شما بسپاريم و اين نام‌آوري بر اين مرد بماند».
خواهران، هم‌داستان مي‌شوند، ويراف پذيراي سفر روحاني مي‌شود.
بزرگان دين در خانه مينوي جائي خوب به اندازه سي گام بر مي‌گزينند. پس ويراف «سر و تن بشست و جامه نو پوشيد، به بوي خوش ببوئيد، بر تخت هاي سزاوار بستر نو و پاک بگسترد ... نيايش کرد و روانگان ياد کرد و خورش خورد». «مغ مردان» مي و منگ گشتاسبي در سه جام زرين پر کردند، يک جام را به انديشه نيک و ديگر جام را به گفتار نيک و سه ديگر را به کردار نيک فراز کردند.
مي و منگ گشتاسبي آن مي آميخته به منگ است که گشتاسب از دست زرتشت نوشيد و حقيقت دين وي را دريافت.
ويراف آن مي و منگ را بخورد و بر بستر خفت.
آن هفت خواهر ويراف پيرامون بستر او نشستند و هفت روز شبان، اوستا نيايش کردند. خواهران با همه «مزد يسنان» و «دستوران دين» و «هيربدان» و «موبدان» به هيچ‌گونه پاسباني از ويراف را رها نکردند.
روان ويراف از تن به چکاد دائيتي، به «چينوَدپُل» [پل صراط] رفت و هفتم شبانه روز باز آمد و در تن رفت، برخاست، گوئي از خواب خوش برخيزد با انديشه‌اي بهمن گونه و خرم.
آن خواهران با «موبدان» و «مزديسنان» چون ويراف را ديدند شاد و خرم شدند و گفتند «خوش آمدي تو، ويراف، پيغامبر ما مزديسنان، از شهر مردگان به اين شهر زندگان آمدي» ...
ويراف فرمود: «آوريد دبير دانا و فرزانه را». دبير فرهيخته‌ي فرزانه را آوردند و پيش وي نشست و هر چه ويراف گفت درست و روشن و آشکار نوشت...
کتاب ارداويراف نامه از پس شرح چرائي و چگونگي معراج ويراف، در برگيرنده‌ي گفته‌هاي اوست از سفر به جهان ديگر، ديدار با «سروش پرهيزکار» و « ايزد آذر»، گذر از « چينوَدپُل» و بهشت و دوزخ، ديدن روان کيفر ديده زنان و مردان، پرسش از گناه تن و پاسخ «سروش پرهيزکار».
ويراف به دبير فرهيخته‌ي فرزانه چنين فرمود نوشتن: «که بدان، نخستين شب،«سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» به پيشباز من بيامدند و برمن نماز بردند و گفتند که «خوش آمدي تو ارداويراف، که تو را هنوز زمان آمدن نبود». من گفتم «پيغامبرم». پس «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» دست مرا فراز گرفتند. نخستين گام را به انديشه نيک و ديگر گام را به گفتار نيک و سديگر گام را به کردار نيک فراز آمدم به «چينوَدپُلِ» هرمزد آفريده . چون به آن جاي فراز آمدم، «روان» در گذشتگان را ديدم که در آن سه شب نخستين به بالين «تن» نشسته‌اند و آن سخن «گاهاني» را مي‌سرايند: Usta ahamai usta kahamaicit
... پس آن «چينوَدپُلِ» نه نيزه پهنا گشوده شد. من با «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» به «چينوَدپُل» به آساني و به فراخي و نيک و به دليري و به پيروزگري بگذشتيم... «ايزد مهر» ... و «ايزد بهرام» ... و «ايزد اشتاد» به من ارداويراف نماز بردند و من ارداويراف ، ديدم رشن(٨) راست را که ترازوي زرد زرين به دست داشت و پرهيزکاران و «دُروندان» [بي‌دينان] را قضاوت مي‌کرد.
پس «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» دست من فراز گرفتند و گفتند که «بيا تا به تو نمائيم» «بهشت» و «دوزخ» و روشني و خواري را. و آساني و فراخي و خوشي و رامش و شادي و خوشبوئي «بهشت» را که پاداش پرهيزکاران است. و به تو نمائيم تاريکي و تنگي و دشواري و بدي و اندوه و آسيب و درد و بيماري و سهمگيني و بيمگيني و ريشگيني و گند در «دوزخ» را که پادافراه گونه گونه‌اي است که ديوان و جاودان و بزهگران گيرند.»
«سروش پرهيزگار» و «ايزد آذر» جاي «برزخيان» را هم نشان مي‌دهند. اين جاي را «همستگان» (۹) خوانند. يعني آميختن، در هم آميختن، جايي که گناه و ثواب به گونه‌اي برابر با هم آميخته است. «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند مردماني که گناه و ثواب آنان برابر باشد تا تن پسين به اين «همستگان» ايستند، پادافره ايشان را از گردش هوا است: سردي يا گرمي، و ايشان را پتياره ديگري نيست.
پس از آن شرح جاي جاي بهشت است، جايگاه‌ها و پايه‌ها. (۱۰) «ستاره پايه»، «ماه پايه»، «خورشيد پايه». در جايگاهي که «خورشيد پايه» است روان‌هايي هستند که «به گيتي پادشاهي نيک و خداوندي و سالاري» کردند. کدخدايان و دهقانان که بزرگ‌دودمان‌هاي سرزمين هستند و بسيار کاريز و رود و چاه را به کشت و آباداني آوردند، در بستر خوب و بالش و قالي شايسته، در گاه بسيار زرين‌اند. روان شبانان که به گيتي چارپاي و گوسفند را ورزيدند و پرورند ... در آن روشني و بدان بالاي درخشان و رامش و شادي بزرگ مي‌روند.
سرانجام «بهمن امشاسپند»، از گاه به زر ساخته، دست ارداويراف را فراز گرفت و به انديشه‌ي نيک و گفتار نيک و کردار نيک، او را رهنمون شد به «ميهن هرمزد و امشاسپندان و ديگر پرهيزگاران و فروهر زردشت سپتمان و کي گشتاسب و جاماسب و ديگر سروران دين و پيشوايان» که از آن جاي هرگز روشن‌تر و نيک‌تر نبود.
مهرداد بهار درباره‌ي «جاي‌ها» و «‌پايه‌هاي» بهشت ارداويراف مي‌نويسد: «چنين بر مي‌آيد که بهشت نيز مفهومي طبقاتي داشته است. مردم فرودست و ميانه حال مي‌توانستند فقط از فرو پايه‌ترين طبقه بهشتي يعني از «ستاره پايه» برخوردار شوند، در «ماه پايه» شاهاني که يشت نکرده، گاهان [سرودهاي آسماني زرتشت] نسروده و ... در «خورشيد پايه» کساني که پادشائي نيک و خداوندي و سالاري کرده و آئين‌ها و دستورهاي دين را به‌جا آوردند، اما در پنجمين و برترين طبقه بهشت که ميهن و يا محل اقامت هرمزد و امشاسپندان است، سروران دين زردشتي: موبد و شاه مقدس، پيامبر و پيامبر زادگان بسر مي‌برند و بکلي از اغيار و از عوام‌الناس خالي است».
باري، گفته‌هاي ارداويراف از بهشت و دوزخ، پرسش‌هاي او درباره «روان»‌ها از «سروش پرهيزکار» و «ايزدآذر» و پاسخ‌هاي آنان به ارداويراف را با هم بخوانيم.
ارداويراف آغاز سخن مي‌کند از روان زن‌هاي نيک با جامه‌ي زرنشان و گوهرنشان.
«روان آن زنان بسيار نيک‌انديش، بسيار نيک گفتار و بسيار نيک کردار فرمانبردار را که شويشان را به سالاري قبول دارند، در جامه زرنشان و سيم نشان و گوهر نشان ديدم. پرسيدم که ايشان «کدام روان‌ها» هستند».
«سروش پرهيزکار» و « ايزدآذر» گفتند که اين «روان آن زنان است که به گيتي آب را بزرگ داشتند و آتش را بزرگ داشتند و زمين را و گياه را و گاو و گوسپند و ديگر همه آفريدگان نيکوي هرمز را بزرگ داشتند... سپاس ايزدان جهان مينوي و ايزدان جهان مادي را بجاي آوردند و خشنودي و يگانگي و احترام و فرمانبرداري شوي و سالار خويش را ورزيدند و به دين مزديسنا بي‌گمان بودند.»
از آن پس، بيش‌ترين پاره‌هاي گفته‌هاي ويراف شرح «کيفر»هاي دهشتناک «روان» زناني است که در اين جهان فرمانبردار شوي و سالار خويش نبوده‌اند، سالار خويش را «جوابگويي» کرده‌اند، «سگ زبان» بوده‌اند، کودک «تباه» کرده‌اند [جنين انداخته‌اند]، در گيتي جادوگري کرده‌اند، دشتان [عادت ماهانه] از شوهر پنهان کرده‌اند و با او هم‌بستر شده‌اند.»
• «روان زني را ديدم که جسد خويش به دندان مي‌ليسيد و مي‌خورد. پرسيدم که اين روان کيست؟ «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند اين روان آن زن دُروند(۱۱) [بي دين] است که به گيتي جادوگري مي‌کرد».
• «روان مردي چند و زني چند را ديدم که ايشان را نگونسار در دوزخ آويخته بودند و همه تن از ايشان را مار و کژدم و ديگر خرفستران(۱۲) [مار و مور و عقرب] مي‌جويدند. پرسيدم که اين «روان‌هاي کدام مردمان‌اند»؟ «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که اين «روان‌هاي آن مردمان‌اند که به گيتي آب و آتش را حفظ نکردند و ريمني بر آب و آتش بردند و در ملا عام آتش را کشتند»
• «روان زني را ديدم که به پستان خويش کوهي را مي‌کند و سنگ آسيائي را چون مرده‌اي بر سر مي‌داشت، پرسيدم که «اين تن چه گناه کرد که روان چنان گران پادافراه برد؟»، «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «اين روان آن زن دُروند است که به گيتي کودک خويش را (درشکم ) جسد و تباه کرد و بيفکند»
• «روان زني را ديدم که به پستان به دوزخ آويخته بود و خرفستران همه تن او را مي‌ستانند. پرسيدم که اين «تن چه گناه کرد که روان چنان پادافراه برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که اين «روان آن زن دُروند است که به گيتي شوي خويش را رها کرد و تن به مردکسان داد و روسپيگري کرد»
• «روان زني را ديدم که به شانه آهنين سينه و پستان خويش مي‌بريد. پرسيدم که «اين تن چه گناه کرد که روان چنان گران پادافراه برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که اين روان آن زن دُروند است که به گيتي شوي و سالار را تحقير کرد و بد بود و بدآراست داشت. خويش را مي‌آراست و با مرد کسان (عمل) بد انجام مي‌داد»
• «روان زني را ديدم که به زبان تابه‌اي گرم را مي‌ليسيد و دست خويش را زير آن تابه مي‌سوزاند. پرسيدم «اين تن چه گناه کرد که روان چنان گران پادافراه برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «اين روان آن زن دُروند است که به گيتي نسبت به شوي و سالار خويش جوابگوئي کرد و سگ زبان بود و نافرماني کرد و کام او را در گادن بر نياورد و خواسته [مال ، اندوخته] از شوي دزديد و پنهاني اندوخته خويش کرد»
• «آنگاه روان زني را ديدم که به پستان کوهي آهنين مي‌کند و کودکي از آن سوي کوه مي‌گريست و بانگ وي مي‌آمد و کودک به مام و مادر به کودک نمي‌رسيد. پرسيدم که «اين تن چه گناه کرد که روان چنان گران پادافراه برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که اين روان آن زن دُروند است که به گيتي نه از شوي خويش، بلکه از ديگر کس آبستن شد و گفت آبستن نبودم و کودک تباه کرد»
• «آنگاه روان زني چند را ديدم که هر يک را چند زبان بود. پرسيدم که «اين زنان چه گناه کردند»، «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «اين روان آن زنان دُروند است که به گيتي زبانشان تيز بود و شوي، سالار خويش را به بسيار به زبان آزردند»

• «روان زناني را ديدم که به دست خوبش و دندان خويش ، پستان خويش مي بريدند و سگان شکم (ايشان را) مي دريدند و مي خوردند و (به) هردو پاي بر روي گرم ايستاده (بودند). پرسيدم که « اين روانها از آن کيست و چه گناه کردند؟» سروش پرهيزگار و ايزد آذر گويند که «اين روان آن زنان دروند است که به گيتي، به دشتان (هنگام حيض)، خورش ساختند و پيش مرد پرهيزگار بردندو خوردن فرمودند و (درباره) جادوگري جستجو مي‌کردند و سپندارمذ زمين و مرد پرهيزگار را آزردند»

• «جائي فراز آمدم و روان زني را ديدم که ريم [چرک ، چرک جراحت] و پليدي مردمان را تشت تشت براي خوردن به وي مي‌دادند. پرسيدم «اين تن چه گناه کرد که روان چنان پادافراه برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «اين روان آن زن دُروند است که به هنگام دشتان [عادت ماهانه] از مرد دوري نجست و آئين را پاس نداشت و به آب و آتش رفت.»
اما «دشتان» چيست، چراست و از کجاست؟
«دشتان» تحفه و پاداش «اهريمن» است به دختر خود، «جهيکا».
در کهن‌ترين متن‌هاي ايراني اسطوره ي آفرينش، «اهريمن» با بوسه زدن بر سر دختر خود «جهيکا» يا «جهي» «دشتان» را بر او آشکار مي‌کند.
در کتاب «بندهش» آمده است که «اهريمن» در نبرد با «مرد پرهيزکار» سست شد و سه هزار سال به سستي فرو افتاد. در آن سستي ديوان بيامدند و گفتند «برخيز پدر ما! زيرا ما در گيتي آن گونه کارزار کنيم که «هرمزد» و «امشاسپندان» را از آن تنگي و بدي رسد». اما «اهريمن» تبهکار آرام نيافت و به سبب بيم از «مرد پرهيزکار» از آن سستي برنخاست تا آنکه «جهي» تبهکار در پايان سه هزار سال آمد و گفت که «برخيز پدر ما! زيرا من در آن کارزار چندان درد بر «مرد پرهيزکار» و گاو ورزا هلم که به سبب کردار من زندگي نبايد. فرّه ايشان را بدزدم، آب را بيازارم، زمين را بيازارم، آتش را بيازارم، گياه را بيازارم، همه آفرينش هرمزد آفريده را بيازارم.»
او آن بدکاري را چنان به تفصيل بر شمرد که اهريمن آرامش يافت، از آن سستي فراز جست، سر «جهي» را ببوسيد، اين پليدي که دشتانش خوانند، بر «جهي» آشکار شد. اهريمن به «جهي» گفت که «تو را چه آرزو باشد، بخواه تا تو را دهم»، آنگاه «هرمزد» به خرد همه آگاه دانست که بدان زمان آنچه را «جهي» خواهد، «اهريمن» تواند داد. «هرمزد» براي صلاح، آن تن زشت شبيه وزغ ِاهريمن را چون مرد جوان پانزده ساله‌اي به «جهي» نشان داد. «جهي» به «اهريمن» گفت: «مرد کامگي [ميل به کام‌جوئي با مرد] را به من ده تا با سَروَري او در خانه نشينم».

باري «جهيکا» يا «جهي» به معناي روسپي، نام دختر «اهريمن» است. «جهيکا» نه تنها انگيزاننده‌ي «اهريمن» به تازش بر جهان «هرمزدي» است بلکه فريبنده و اغواگر مردان نيز هست و بنا به پاره‌اي اسطوره‌هاي زرتشتي، زنان از «جهيکا» پديد آمده‌اند و دشتان (۱٣) هم تحفه «اهريمن» است به «جهيکا».
برابر آئين‌هاي زرتشتي، زنان را در روزهاي «دشتان» از خانه دور مي‌کردند، تا آب و آتش و زمين و گياه را آلوده نکنند، خوراک آنها را در ظرفي جداگانه مي‌دادند، از دست زدن به چيزهاي خانه منع مي‌شدند و آميزش آنان با مرد گناهي بزرگ و سزاوار کيفري سخت بود. در «دانشنامه‌ي مزديسنا»، «دشتان» نشان بلوغ دختر و زمان شوهر دادن اوست. اگر پدر، دختر را شوي ندهد، هر بار که دختر «دشتان» شود، گناهي بزرگ بر پدر نوشته مي‌شود و در «چينوَدپل»، اولين گناهي که «شمار» کنند، همين گناه است.
در کتاب «صد در بندهشن» مي‌نويسد: «و آنچه پرسيدند که زنان را شوهر کردن چه کرفه (ثواب) است، بدانند که به دين در چنان پيداست که دختر چون نه ساله شود، مي‌بايد نامزد شوي کنند. چون دوازده ساله باشد، با شوهر دهند و چون «دشتان» شود، شوهر سزاوار به خويشتن آيد و به شوهر ندهند و اگر پدر ندهد هر بار که «دشتان» شود و دختر سر شويد آن پدر تنافوري [يکي از مدارج گناه] که هزار دويست درم سنگ، گناه باشد و به سر «چينوَدپل» اول شمار اين کنند. و اگر مادر رضا ندهد، اين گناه مادر باشد. و اگر برادر رضا ندهد اين گناه برادر باشد و اگر دوده سالار رضا ندهد اين گناه دوده سالار باشد...» موبد اردشير آذر گشسب در کتاب «مقام زن در ايران باستان» که در رد «ناسزاها و تهمت‌هاي بيجا و ناروا » نوشته، به «سن بلوغ در ايران باستان» نيز اشاره کرده و مي‌نويسد: «سن بلوغ در ايران باستان پانزده بود و دختران جوان مي‌توانستند پس از رسيدن به پانزده سالگي به خانه شوهر بروند». در کتاب ويدئودات چنين نوشته شده «آن مرد بايد خواهر يا دختر خود را پس از رسيدن به پانزده با گوشواره‌ها در گوش به يک مرد پارسا به زني بدهد».
اما در کتاب «زن در آئين زرتشتي» و در اشاره به سن ازدواج از فصل سي و چهار کتاب «صد در بندهش» بار ديگر چنين مي‌خوانيم: «واندر دين پيداست که دختر تا نه ساله نشود به شوهر نبايد دادن و نامزد کسي نبايد کردن و تا دوازده ساله شود پس به شوهر بايد دادن چه گناه باشد ...» و اما اگر دختري خود شوهر نخواهد و نکند «اين گناه دختر باشد به سر «چينوَدپل» پادافراه اين فرمايند و اگر هم چنان به هيچ حال شوي نکند و شوهر سزاوار باشد و خواستاري کند و دختر سر در نيارد چون هشتاد ساله شود و بميرد اگر صد هزار کار و کرفه [ثواب] کرده باشد، ممکن نيست که روان او به بهشت رسد يا از دوزخ رهايي يابد تا رستخيز تن پسين در دوزخ بماند».

باز مي‌گرديم بر سر حديث و حکايت ويراف. ويراف گفت:
• «جائي فراز آمدم و روان زني را ديدم که زبان بريده و چشم کنده، مار و کژدم و کرم و ديگر خرفستران مغز و سر وي مي‌خوردند و زمان به زمان تن خويش را به دندان مي‌گرفت و گوشت مي‌جويد. پرسيدم که «اين تن چه گناه کرد»، «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که اين روان آن زن دُروند است که به زندگي روسپي بود و جادوگري بسيار کرد و بزه‌گري بسيار از او رفت».
• «آن گاه روان مردي را ديدم که نگونسار از داري آويخته شده بود و استمنا مي‌کرد و آن مني را در دهان و گوش و بيني وي مي‌هشتند. پرسيدم که «اين تن چه گناه کرد که روان چنان پادافراه برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «اين روان آن مرد دُروند است که به گيتي عمل جنسي قبيح کرد و زن کسان را فريفت و گمراه کرد».
• «آن گاه روان زني را ديدم که جسد خويش مي‌خورد، پرسيدم که «اين زن چه گناه کرد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «روان آن زن دروند است که به گيتي نهان از شوي، گوشت بسيار خورد و به ديگري داد»
• «آن گاه روان زني را ديدم که کوهي به پستان مي‌کند و تشنه و گرسنه مي بود. پرسيدم که «اين زن چه گناه کرد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «اين روان آن زن دُروند است که کودک خويش شير نداد و گرسنه و تشنه رها کرد و به سبب کام خويش و به آز و شهوت عمل جنسي قبيح، با مرد بيگانه رفت»
ويراف، روان مردان «بدکار» و کيفرهاي سخت آنان را هم ديده است و باز گفته است هر چند در قياس با زنان و کيفرهاي آنان، شمار مردان کيفر ديده بسيار کمتر است.
• «روان مردي را ديدم که ريم و دشتان زنان را به دهانش مي‌ريزند و فرزند شايسته خود را مي‌پخت و مي‌خورد. پرسيدم که «اين تن چه گناه کرد که روان چنان پادافراه برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزدآذر» گويند که «اين روان آن مرد دُروند است که به گيتي دشتان مرزي(۱۴) کرد و هر يک گناه، پانزده و نيم تناپوهر است»
• «روان مردي را ديدم که تن در ديگي روئين کرده، وي را مي‌پزند، پرسيدم که «اين تن چه گناه کرد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزدآذر گويند که «اين روان آن مرد دُروند است که به زندگي بر اثر شهوت کامگي و بدکرداري به سوي زن شويمند بسيار رفت... »
• «روان مردي را ديدم که ماران آلت تناسلي وي را مي‌گزيدند و مي‌جويدند و به هر دو چشم وي مار و کرم مي‌ريدند و ميخي آهنين بر زبان وي رسته بود. پرسيدم که «اين تن چه گناه کرده که روان چنان پادافراه برد؟»
«سروش پرهيزکار» و « ايزد آذر» گويند که اين روان آن مرد دُروند است که کون ‌مرزي بسيار کرد و به سبب شهوت کامگي زشت، زن کسان گائيد و با چرب زباني خويش زن کسان را فريفت و گمراه کرد و از شوي جدا ساخت»
• «روان زناني را ديدم که ميخي چوبين در هر دو چشم زده شده بود، به پاي نگون آويخته و بسيار قورباغه و کژدم و مار و مور و مگس و ديگر خرفستران به دهان و گوش و کون و جاي گادن اندر شده بودند، پرسيدم که «اين روان‌ها از آن کيست و ايشان چه گناهي کردند که روان‌شان چنان گران پادافراه برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «اين روان آن زنان دُروندي است که به گيتي شوي داشتند و با مردي ديگر خفتند و گادن دادند و جاي بستر شوي را تباه داشتند و تن شوي را آزردند.»
• «روان زناني را ديدم که نگونسار افکنده شده بودند و خار پشت گونه‌اي آهنين با خاري که از آن رسته بود به تن ايشان فرو مي‌بردند و باز مي‌کشيدند و به ژرفاي انگشتي، مني ديوان و دروجان، گنديدگي و ريمني به دهان و بيني اندر مي‌شد. پرسيدم که «ايشان روان هاي کيانند که چنان پادافراه برند؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که «اين روان آن زنان دروند است که به گيتي پيمان شکني اندرشوي کردند و از شوي باز ايستادند و هرگز خشنود نبودند و گادن ندادند»
• «جائي فراز آمدم و روان مردي را ديدم که روانش را گوئي ماري ستون آسا به نشيمن فرو شد و به دهان بيرون بيامد و ديگر ماران بسيار، هم اندام وي را همي ستانند. از «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» پرسيدم که «اين تن چه گناه کرد که چنان پادافراه گران برد؟» «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» گويند که اين روان آن مرد دُروند است که به گيتي کون مرزي (۱۵) کرد و مرد بر خويش هشت. اکنون روان وي چنين پادافراه گران برد»

کتايون مزداپور با نگاهي به بهشت و دوزخ ارداويراف، مقايسه جنسيت گناهکاران و کيفرهاي آنان خواننده را به نکات آموزنده‌اي رهنمون مي‌شوند:
«در دوزخ ارداويراف‌نامه، نظير جهان واقعي و طبيعي، زنان بي نام و نشان و يکنواخت و همانند پديدار مي‌شوند و مردان گوناگون و آراسته با نامهاي بسيار و مشاغل و روش‌هاي متفاوت. مردان هم گناه‌کارترند و هم بهشتي‌ترند... از سي و يک مورد عذاب مردانه، بيست و پنج صحنه غير جنسي و شش صحنه جنسي است. اما از نوزده زني که گناه کرده‌اند، همه جا جنسيت آنها مطرح است. يا به دليل جنسيت خود مرتکب گناه شده‌اند و يا با اعضاي جنسي خود شکنجه مي‌بينند... در گناه زنان بصورت منفرد، خطا و رنج صد در صد ماهيت جنسي دارد، حال آنکه تنها بيست و چهار درصد از گناهاني که مرد به تنهائي مرتکب مي‌شود جنسي است. تعداد مرداني که با اندام جنسي خود مجازات مي‌گردند حتي از آناني که گناه جنسي کرده‌اند کمتر است... به نظر مي‌رسد که زنان را رفتار جنسي درست يا نادرست به بهشت يا دوزخ مي‌برد و مردان را مشاغل و قدرت خوب يا ناخوب آنان»
بر چکاد دائيتي، زير چينودپل، در بياباني زير چينودپل، درون زمين، دوزخ مهلک ارداويراف سهمگين و بيمگين است.
ناله و بانگ اهريمن و ديوان و دروجان و بسيار روان‌هاي ديگر دُروندان از آن جاي آن گونه مي‌آمد که من پنداشتم که هفت کشور زمين لرزند، من آن بانگ و ناله را شنيدم. ترسيدم. از «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» خواهش کردم که «مرا ايدر مبريد و بازگرديد»
پس «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» به من گفتند که «مترس، زيرا تو را هرگز از اين جا بيم نباشد». «سروش پرهيزکار» و «ايزد آذر» از پيش رفتند و من، ارداويراف، از پس به بي‌بيمي، فراز به‌آن دروني‌ترين دوزخ تاريک شدم.
آن تاريک‌ترين دوزخ مهلک، بيمگين، سهمگين، پردرد، پررنج و گند را ديدم. سپس انديشيدم و چنينم در نظر آمد که چاهي است که هزار ني نيز به بن آن نرسد و اگر همه هيزم‌ها را که در جهان است، همه را در گندترين تاريکي دوزخ بر آتش نهند، هرگز بوي خوش ندهد ... و ديگر اينکه به اندازه يال اسب که موي بر موي دارد، بدان گونه بسيار شمار روان دُروندان [بي‌دينان] در ايستاده‌اند و يکديگر را نبينند و بانگ نشوند. هر کس پندارد که تنهايم. ايشان را تيرگي و تاريکي و گنديدگي و بيمگيني و زخم و پادافراه گونه‌گون دوزخ چنان بود که کسي که يک روز در دوزخ باشد بانگ کند که «آيا هنوز آن ۹۰۰۰ سال بسر نرسيده است که ما را از اين دوزخ رها نکنند؟»
دفتر عقوبت به پايان نيامده است، حکايت هم‌چنان باقيست، هفت اقليم زمين هنوز مي‌لرزند، روزها دوزخي‌اند. آه، روز ۹۰۰۰ سال دوزخ ِ ما، کي بسر مي‌رسي تو ؟

٭آنچه خوانديد، صورت گسترش يافته‌ي مقاله‌اي ست که با همين عنوان «زنان دوزخي» در دهماسفندماه سال ۱٣٨۵ خورشيدي (اول مارس ۲۰۰۷ميلادي) منتشر شد. در ويراست کنوني، آگاهي‌هاي بيشتر در باره‌ي زمانه‌ي تدوين ارداويراف نامه و نيز انگيزه و هدف روحانيان زردشتي ،به متن افزوده شده است. همچنين نمونه‌هاي بيشتري افزوده شده است به نشانه‌ي اثر پذيري روايت‌هاي ايراني ـ شيعي از روايت‌هاي زردشتي در باب «بهشت» و «دوزخ» .


پا نويس ها:
۱ـ ارداويراف نامه را نخستين بار رشيد ياسمي ترجمه کرد. تاريخ اين ترجمه، نه در فهرست آثار رشيد ياسمي آمده است و نه در منبع‌هاي ديگر. به احتمال زياد، اين ترجمه، در فاصله‌ي سال‌هاي ۱٣۱۴ و ۱٣۲۰ خورشيدي، صورت گرفته است.
دکتر رحيم عفيفي نيز کتاب «ارداويراف نامه، بهشت، دوزخ در آئين مزديستي» راچاپ کرد.چاپ دوم کتاب (انتشارات توس)، تاريخ ۱٣۷۲ خورشيدي را دارد.
مهرداد بهار در کتاب «پژوهشي در اساطير ايران»، چاپ اول (ويراست سوم)، بهار ۱٣۷۵ خورشيدي، ترجمه‌اي از ارداويراف نامه بدست داده است.
خانم ژاله آموزگار، ارداويراف نامه‌ي منتشره توسط فيليپ ژينيوي فرانسوي را ترجمه کردند همراه تحقيقات و توضيحات .چاپ اول ۱٣۷۲ خورشيدي.
داريوش کارگر، ارداويراف نامه (روايت فارسي زردشتي) را به عنوان تز دکترا ارائه کرده و کتاب توسط «دانشگاه اوپسالا»ـ سوئد منتشر شده است .سال ۲۰۰۹ ميلادي.
چند «منظومه»‌ي فارسي هم، برپايه‌ي روايت‌هاي ارداويراف نامه هم سروده شده است. از آن ميان «منظومه»‌ي بهرام پژوه از پارسيان هند. اين منظومه در سال ۱۹۲٣ ميلادي در بمبئي، فراهم آمده است. همچنين «منظومه»‌ي اديب‌السلطنه سميعي، چاپ شده در يادنامه پور داود. بي‌تاريخ.
نخستين ترجمه‌ي ارداويراف نامه‌، به دست خاورشناس انگليسي، پوپ، در ۱٨۱۶ ميلادي صورت گرفت.

۲ـ چينودپُل، چينوت پُل، پل صراط است. به موجب روايت‌هاي زرتشتي يک سوي چينود پل بر روي قله دائيتي است که نزديک رودي است به همين نام در ايران و يج، و سوي ديگرش بر کوه البرز قرار دارد و در زير پل، در حد ميانه‌ي آن، دروازه دوزخ (جهنم) است. در کتاب‌ها و روايت‌هاي زرتشتي درباره اين پل و دشواري‌هائي که در عبور از آن پيش مي‌آيد، سخن رفته است. به اعتقاد زرتشتي‌ها اين پل هنگام عبور نيکان به اندازه‌ي کافي گشاده و عريض مي‌شود و در هنگام عبور بدکاران تا به اندازه لبه تيغي باريک مي‌گردد تا روح بدکار به دوزخ افتد.

٣ـ دانته، کمدي الهي (دوزخ)، ترجمه‌ي شجاع الدين شفا، چاپ اول ۱٣٣۵ خورشيدي، انتشارات امير کبير.
شجاع‌الدين شفا در پيشگفتار ترجمه‌ي دوزخ کمدي الهي دانته، «شباهت عجيبي» بين ارداويراف نامه و کمدي الهي مي‌بيند و مي‌گويد «جاي تعجب» است اگر دانته را از اين اثر «بي اطلاع» بدانيم اما در تعديل اين نظر بي‌درنگ مي‌افزايد «هر چند که چنين اطلاعي بعيد» مي‌نمايد. شفا مي‌نويسد: «نوع سفر به دنياي ديگر، نوع گناهان، نوع عقاب‌ها و شکنجه‌ها و توصيفي که از قسمت‌هاي مختلف دوزخ مي‌شود و وجود کيفرهاي گوناگون از قبيل آتش، تعفن، مار، طوفان، افعي آدمي شکل، تازيانه، حتي خوردن مغز گناهکاران، همه اين جزئيات بصورتي مشابه در ارداويراف‌نامه و کمدي الهي ديده مي‌شود در صورتي که در هيچ اثر ديگر قبل از «کمدي الهي» اين نوع ريزه‌کاري‌ها را نمي‌توان ديد. بدين ترتيب مي‌توان گفت که هزار سال پيش از دانته نظير کتابي که آن را «بزرگ‌ترين اثر نبوغ اروپا» لقب داده‌اند، در ايران زمين وجود داشته است، منتها به خلاف «کمدي الهي» که از آغاز مورد بحث و تحليل قرار گرفته، اين کتاب ايراني (ارداويراف نامه) گمنام مانده است». شفا همچنين مي‌نويسد: «يک اثر ديگر شرقي که آن را نيز غالباً از منابع الهام دانته در سرودن «کمدي الهي» شمرده‌اند «رساله‌الغفران» ابوالعلاء معري (٣۶٣ ـ ۴۴۹ هجري قمري) شاعر بزرگ عرب است.»
اين درست است که ارداويراف نامه و کمدي الهي هم‌ساني‌هائي دارند در شرح بهشت و دوزخ و برزخ و شکنجه‌ها و عقوبت‌هاي دوزخ اما تفاوت هاي اين دو کتاب را که در دو برش تاريخي گوناگون و در دو متن فکري و فرهنگي متفاوت نوشته شده‌اند، نمي‌توان ناديده گرفت .

۴ـ بهار، مهرداد، پژوهشي در اساطير ايران، پاره نخست و پاره دويم، چاپ اول، بهار ۱٣۷۵ ،انتشارات آگاه. ويرايش اول کتاب با عنوان اساطير ايران توسط بنياد فرهنگ ايران، ۱٣۵۲

۵ ـ پتياره: واژه پهلوي پتيارک به معني مخلوق اهريمني که از پي تباه کردن و ضايع ساختن آثار نيک و آفريدگان اهورا مزدا پديد آمده. مخلوق اهريمني. ديو. هم‌چنين به معناي دشمني، مخالفت، ضديت، مکر، فريب، و نيز در تداول زنان دشنامي است سخت و قبيح: لکاته، پتياره.

۶ ـ مري بويس، چکيده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي تاريخ کيش زرتشت، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زاده، انتشارات صفي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عليشاه، تهران، ١٣٧٧

۷- ازدواج با نزديکان ـ خويدوده يا خيتودت Khitvadat ريشه درکهن ترين دوره هاي نخستين شکل‌گيري نهاد خانواده دارد. مفهوم گناه آلود «ازدواج با محارم»، پديده اي ست که سپس‌تر از شکل‌گيري کانون خانواده، رواج يافت و مبين تحول و تکامل نظام خويشاوندي‌ست. بنابراين «خويدوده»، ازدواج با خواهر يا مادر، در روزگار خود، برابر مفهوم ناشناخته ي «ازدواج با محارم» نبود. براي ريشه‌هاي کهن آن نگاه شود به: ايرج اسکندري، در تاريکي هزاره‌ها ،فصل دوم، ژنت و نظام ژنتي ، تحول خانواده و مناسبات خويشاوندي. چاپ اول پائيز ۱٣۶٣خورشيدي، ۱۹٨۴ميلادي پاريس. براي چندين نمونه از پيشينه‌ي «خويدوده» نگاه شود به کتاب «زن به ظن تاريخ» نوشته بنفشه حجازي، هم‌چنين براي توضيح واژه‌ي«خويدوده» يا «خيتودت» Khitvadat، انکار گلايه‌مندانه و نامستند پيشينه‌ي آن نگاه شود به کتاب «مقام زن در ايران باستان» نوشته موبد اردشير آذر گشسب.
در زبان‌هاي اروپائي از جمله پژوهش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي مهم در باره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي نقش مناسبات جسماني و گونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوني آن در جامعه‌‌‌‌‌‌هاي روم و يا يونان باستان جلد دوم کتاب مجموعه‌ي سه جلدي Histoire de la Sexualite انديشمند فرانسوي، مشل فوکو است که در سال ١٩٨٤ توسط انتشارات گاليمار به چاپ رسيد.

٨ ـ رشن يا رشنو از داوران محکمه روز واپسين. در نوشته‌هاي ديني پهلوي و پازند در‌باره‌ي او گفته شده: پس از آن که روان از چينودپل گذشت، آنگاه رشن، ترازوي زرين را برگرفته، کردارهاي خوب و بد را بسنجد. پله‌ي ترازو را به هيچ سو گرايش ندهد، سر موئي بالا و پائين نکند، نه از براي پاکان و نه از براي ناپاکان، نه از براي گدا و نه از براي شاه، با همه يکسان است. خواه توانگر خواه درويش. بدين ترتيب داوري کردار مردم در روز واپسين با اوست.

۹ ـ همستگان يا «برزخ» ارداويراف نامه در روايت‌هاي شيعي جائي است به نام «اعراف» و جاي «مستضعفين» است. آيت‌اله دستغيب شيرازي در کتاب «سراي ديگر» به نقل از «بحارالانوار» مجلسي معناي گسترده مستضعفين را چنين آورده‌است: «... ديوانه‌ها و زن‌هائي که عقل‌شان کم است بلکه هر ضعيف‌العقل و سفيهي و هر جاهل قاصري که در دنيا اسم خدا و آخرت را نشنيده مثلا ميان جنگل‌ها و پشت کوه‌ها زندگي مي کرده و خلاصه هرکس حجت برايش تمام نشده، اين‌ها مستضعفين هستند و در قيامت جايي ميان بهشت و دوزخ آن‌ها را جاي مي‌دهند، نه معذبند و نه متنعم چون در بهشت حتما بايد ايمان همراه باشد و جهنم جاي اهل کفر و جرم است، لذا اين عده نه درکات جهنم را دارند نه درجات بهشت را. خدا عادل است...» (آيت‌الله دستغيب، سراي ديگر.)

۱۰ ـ در روايت اسلامي ـ ايراني بهشت، واژه هاي فارسي «جاها» و «پايه‌ها» جايگزين مي‌شوند با واژه‌ي عربي «صف». در اين روايت اهل بهشت اما «يک صد و بيست صف» هستند و روايتي از قول پيامبر اسلام آورده‌اند که «اهل بهشت يک صد و بيست صف هستند و هشتاد صف از آن ها امت من مي‌باشند». دراين روايت، توضيح داده‌اند که هشتاد صف از صد و بيست صف يعني دو ثلث از بهشتيان مسلمانانند.
در روايت اسلامي ـ ايراني، بهشت و نعمت‌هاي بهشت سرشت مادي و اين جهاني دارند. «در بهشت مومن داراي قصري است که در آن هفتاد خانه از ياقوت سرخ و در هر خانه‌اي سرير و روي هر سرير هفتاد خوان طعام و هر خوان طعامي هفتاد رنگ است و مومن از همه آنها استفاده مي‌کند. و نيز از تمام حورها که برايش آماده شده بهره‌مند مي‌شود» (سراي ديگر)
در اين‌گونه روايت‌ها‌، «افواج دوزخيان» هم برشمرده مي‌شوند:
در روايت «تفسير مجمع‌البيان» شمار «افواج دوزخيان» به دست داده شده و گفته شده که «در قيامت گنه‌کاران در ده فوج وارد محشر مي‌شوند»، عذاب‌ها و عقوبت‌ها همانندي دارد با روايت ارداويراف‌نامه. در تفسير مجمع‌البيان «فوج ششم زبانشان را بي‌اختيار مي‌جوند»، «دسته‌ي هفتم دست و پا بريده‌ها هستند»، «دسته‌ي هشتم زنان گناهکاري هستند که «عذاب» و «عقوبت» «اخروي»اشان خبر از چگونگي گناه «دنيوي»‌اشان مي‌دهد زيرا به گفته‌ي مجمع‌البيان «بوي فرج‌اشان مانند لاشه مردار محشر را فرا گرفته است» .... و فوج دهم کساني هستند که «سر تا پا لباس آتشين پوشيده‌اند» (آيت‌الله دستغيب، کتاب سراي ديگر) آتش دوزخ آتشي است که سه هزار سال آن را دميده‌اند، يعني «آتش دوزخ را هزار سال دميدند تا سفيد شد و هزار سال ديگر دميدند تا قرمز شد و هزار سال ديگر دميدند تا سياه شد و فعلاً سياه است» ( آيت‌الله دستغيب، کتاب سراي ديگر)
روايت‌هاي شيعي ـ ايراني درباره «معراج» و بهشت و دوزخ و برزخ (اعراف)، بازآفريني و بازنويسي همان باورهاي کهن ايران پيش از اسلام است در متني اسلامي ـ شيعي با افزوده‌ها و ويژگي‌هاي خود.
اصول کافي و بويژه بحار‌الانوار علامه مجلسي و ده‌ها کتاب ديگر سرشار از اين روايت‌هاست.

۱۱ ـ دروند (به ضم دال) واژه پهلوي: کافر، بي‌دين، مرتد

۱۲ـ خرفستر: واژه پهلوي: جانور موذي، مار، مور، عقرب، زنبور

۱٣ ـ اگر در روايت ديني زرتشتي ، «دشتان» تحفه «اهريمن» به زنان است از پس بوسه‌ي «اهريمن» بر سر «جهيکا»، در روايت اسلامي ـ ايراني، « حيض»، تنها يکي از آن «هشت ده» چيز است که به گفته‌ي امام محمد غزالي ،حق تعالي زنان را بدان عقوبت کرده است .
امام محمد غزالي طوسي (۴۵۰ ـ ۵۰۵ هجري قمري) در کتاب نصيحه‌الملوک مي‌نويسد: «اما آن خصلت‌ها که حق تعالي زنان را بدان عقوبت کرده است:
چون حوا در بهشت نافرماني کرد و از آن درخت گندم خورد، حق تعالي زنان را هشت ده چيز (هيجده چيز) عقوبت فرمود کردن.
اول حيض، دوم زادن، سوم جدا شدن از مادر و پدر و مرد بيگانه را به شوهر کردن، چهارم بنفاس خويش آلوده شدن، پنجم آنکه مالک تن خويشتن نباشد، ششم کمي ميراث، هفتم طلاق که بدست ايشان نگردد، هشتم آنکه مرد را چهار زن حلال کرده و زن را يک شوي، ... يازدهم آنکه گواهي دو زن را برابر يک مرد نهاده، ...چهاردهم اميري را نشايند و نيز قضا را و نه حکم را.
روايت اسلامي ـ ايراني امام محمد غزالي، آميزه‌اي است از روايت زرتشتي «جهيکا» و اسطوره‌ي آفرينش يهودي در «سِفر پيدايش» تورات همراه پاره‌اي «اضافات» و«ملحقات»!
گفت و گو از «اسطوره آفرينش»، روايت‌هاي يهودي ـ مسيحي و اسلامي آن، تفسير کلامي يا تأويل عرفاني آن، به هيچگونه در توان اين نوشته نيست، اشاره به اين روايت‌ها باري تنها براي نشان دادن همساني و هم رائي اين اسطوره‌هاست در روايت فرودستي « مقدر» و « ازلي» زن.
حيض اما واژه‌اي عربي‌ست و از اصطلاحات فقهي: قاعده شدن زن، قاعدگي، عادت ماهانه، عذر زنان، بي‌نمازي. پس از دوره‌ي «تجدد» واژه‌ي فرانسوي «پريود» جاي واژه‌ي عربي «حيض» را گرفت. به نظر مي‌رسد در پس به‌کارگيري واژه‌ي عربي «حيض» و واژه‌ي فرانسوي «پريود»، با همه‌ي تفاوت ظاهري اين دو واژه، منطق فرهنگي و زباني يکساني عمل مي‌کند: پوشاندن عرياني زبان طبيعي با ستر رياي کلام رسمي.
تا پيش از آغاز دوره «تجدد» و «تجدد ادبي» و نيز زماني پس از آن، هم در ادبيات نوشتاري و هم بويژه در ادبيات شفاهي، شعر، ترانه و قصه فولکلوريک، اندام‌هاي بدن انسان، زن و مرد، بهمان نام سر راست واقعي‌شان ناميده مي‌شدند.
از پس مشروطيت و با فراهم شدن زمينه‌هاي ورود آشکارتر زنان به فعاليت‌هاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي، آرام آرام تصفيه زبان و زبان زنانه پيش آمد. براي ناميدن اندام‌هاي بدن زن واژه‌هاي فرنگي و بويژه واژه‌هاي فرانسوي که گوئي عرياني و طنين آشناي واژه‌هاي فارسي را در چشم و گوش ما نداشت، کم و بيش جايگزين واژه‌هاي فارسي شد. «پستان بندِ» «روز افزون» ، دختر بي باکِ داستان سمک عيار، به پستوي خانه رفت و «کرست» و «سوتين» فرانسوي جاي آن را گرفت. ده‌ها واژه قديمي به فراموشي رفت و در برابر واژه‌هاي تازه غربي، برابر فارسي آن ناديده گرفته شد.
زبان نوشته‌ها و نوشته‌هاي زنانه هم دگرگون شد. خانم افسانه نجم‌آبادي در پيشگفتار کتاب «معايب الرجال» نوشته‌ي بي‌بي خانم استرآبادي و در مقايسه زبان آن نوشته با نوشته‌هاي بعدي مي‌نويسد: «ويژگي ديگر معايب الرجال، متمايز از نوشته هاي نوگرايانه زنان در دهه هاي بعد، عريان کلاميِ سخن آنست» .
يداله رويائي در زمينه‌ي تغيير دادن واژه‌ها مي‌نويسد: «از خودم مي‌پرسم آيا عربي کردن نام اعضاي تناسلي پيش فارسي زبانان به خاطر تلطيف «شوک» است يا براي تبعيد آن‌ها از حوزه فهم عام»
رويائي در مقاله‌ي خود، زبان عريان مولوي در مثنوي را با زبان رسمي بررسي مي‌کند و با مقايسه‌ي فرهنگ‌هاي زبان مي‌گويد: «اين رواني و بي‌عقدگي را از مولوي بياموزيم ... اعضاي بدن ما، هر عضوي، در نويسش ِما و در متن ارزش ادبي هجائي و ساختماني خود را دارند و در زبان فارسي و در فرهنگ‌هاي لغت سکونت دارند. ما نبايد آن‌ها را ازموطن خودشان تبعيد کنيم». (مقاله‌ي «زبان شهوت و ناتواني زبان»، برگرفته از سايت کلمات به نقل از شهروند ۲۱ دي ۱٣٨۵ زنبور.

۱۴ـ «دشتان مرزي»: همخوابگي با زن است هنگام قاعده بودن زن و تنافور از مدارج گناه است و هر تنافور برابر هزار دويست درمسنگ گناه اخروي دارد.

۱۵ـ کيفر اين جهاني هم‌جنس‌گرائي مردان نيز بسيار سخت است. کتايون مزداپور با استناد به روايت «اميداشا و هيشتان» از متون زرتشتي مي‌نويسد در ميان گناهان، اما هيچ گناهي به پاي آن نمي‌رسد و حکم آن قتل است. اين گناهي است که موجب نابودي نطفه مردان مي‌گردد و به دليل گناه بودن نابودي نطفه مردان است که همجنس‌گرائي مردان سزاوار کيفر مرگ است.

منابع:
در فراهم آوردن گزارش گونه ي « زنان دوزخي » از اين کتاب‌ها بهره برده‌ام:
ـ پژوهشي در اساطير ايران، مهرداد بهار
ـ زن در آئين زرتشتي، کتايون مزداپور
ـ مقام زن در ايران باستان، موبد اردشير آذرگشسب
ـ دانشنامه مزديسنا واژه نامه توضيحي آئين زرتشت، دکتر جهانگير اوشيدري
ـ زن به ظن تاريخ ، بنفشه حجازي
ـ در تاريکي هزاره ها، ايرج اسکندري
ـ نصيحه الملوک، محمد غزالي طوسي، تصحيح جلال همائي
ـ گناهان کبيره ، آيت‌الهط عبدالحسين دستغيب
ـ سراي ديگر،آيت‌الله عبدالحسين دستغيب.

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration