The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

سردارمصيب ازاعدام هاي «مرغي»و«جفتي» قربانيان سال هاي ۶۰مي گويد.

مسعود نقره کار



سردارمصيب ازاعدام هاي «مرغي»و«جفتي» قربانيان سال هاي ۶۰مي گويد.
شاهد جنايت هاي حکومت اسلامي (بخش بيست و يکم)
سه شنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ - ۰۱ مه ۲۰۱۲


مسعود نقره کار



«....زندان اوين، زمستان سال ۱۳۷۵،ازمن خواسته شد تعدادي پرونده ، که در جريان شان بودم و اطلاعات کافي در مورد آ نها داشتم را به دست آيت الله گيلاني در زندان اوين برسانم و اگر ايشان در مورد پرونده ها سوالي داشتند پاسخگو باشم.

از فرودگاه مستقيم به اوين برده شدم . آيت الله گيلاني عليرغم اينکه به ظاهر مستعفي و کنار گذاشته شده بود، هنوز در اوين دفتر داشت و در آنجا زندگي مي کرد.( مي گفتند پشت زندان روحانيون او يک سوئيت داشت). به دفتر ايشان هدايت شدم. پرونده ها را همراه با توضيحاتي به ايشان دادم. بعد از مدتي با هم از دفترشان بيرون آمديم. من زندان اوين را خوب نمي شناختم ، چند بار بيشتر به اوين نيامده بودم که اولين بار همان سال ۶۰ بود که با سعيد محسني ناييني آمده بودم.

وقت نماز بود، به ايشان گفتم براي اقامه نماز مي خواهم بروم نمازخانه. گيلاني گفت:« اينجا را بلد نيستي بگذار ماموري صدا کنم حسينيه و نمازخانه را نشانت بدهد.» ، ماموري را صدا زد و مامور راهنمايي ام کرد تا نماز خانه. نماز مغرب و عشا را تمام کردم و مشغول دعا بودم که صدايي از پشت سرم گفت: « ولش کن کاري با ما نداره ، به دعاي گربه سياه بارون نمي آد». سرم را برگرداندم ديدم « مصيب» با چهره اي خندان پشت سرم هست . ده دوازده سالي مي شد که نديده بودمش. سردوشي ها و مدال هاي روي سينه اش توي چشمم خورد.معمولا توي زندان پوشيدن اين نوع لباس ها متداول نبود.همديگر را بغل کرديم و بوسيديم. هنوز بوي بد تاول هاي شيميايي مي داد. روي سينه اش زير لباس بر آمدگي اي حس کردم. نگاهي به من انداخت و گفت: « بي خيال، مهم نيس، سوقاته جنگه،دستگاهي شدم ، واسه قلبمه ». به فردي که مودبانه کنارش ايستاده بود گفت : « سرهنگ يه قدري چايي تازه دم و غذاي شبانه واسمون بيار» ، چشم توي چشمم انداخت و با صداي بلندگفت: « سرهنگ مهمون دارم ، يه مهمونه قديمي، لوطي و کم حرف». سرهنگ رفت ، سيگاري روشن کردم براي خودم، اوخواست سيگاري هم به او بدهم. اولين دود را که گرفت شروع کرد به سرفه کردن ، آنهم سرفه هاي شديد. اما اعتنايي نکرد و به کشيدن سيگار ادامه داد. گفت: « وصله پينه اي شدم حاجي،هيچ جام درست کار نمي کنه، بالا پايين داغون، دردا دست از سرم بر نمي دارن، اونام که مرتب چپ و راست نشون و درجه سوارمون مي کنن ،اما درد ما که با اين حلبي ها درمون نميشه ، راستي اينجا چيکار مي کني ؟ هنوز توي قوه قضاييه هستي؟ » ، گفتم : « آره»، گفت : «پير و خسته شديم ،باز خدارو شکر تو سرپايي ،راستش تو مردمم که ديگه جايي نداريم ، الان حاجي با کي کار مي کني ؟»، گفتم: « با هيچکس،چند تا پرونده آوردم براي حاج آقا گيلاني ، همين». خنده تلخي کرد و گفت: « اين قرمساقم که هنوز دست از سر مردم ور نداشته ». جا خوردم ،براي اولين بار مي ديدم و مي شنيدم يک پاسدار و سردار اينطوري در مورد آيت الله گيلاني صحبت مي کند.گفتم : « مثل اينکه دلت خيلي پره، خب بگو ببينم تو اوين چيکار مي کني؟ » ، پوز خندي زد و گفت: « هيچي خير سرم مسئول يه قسمت اين خراب شده هستم »، سکوتي کرد و گفت : «اما سرکاريه ، سرکارم گذاشتن، مي خوان بيکار نباشم، در ضمن مي خوان به اين پاسداراي جوون بگن ببينين ، يه سردار جنگ با اينکه پير و شکسته و مريضه اما هنوز کاريه ، واسه اينکه انقلابيه »، مصيب آرام صحبت نمي کرد. گفت : « حاجي دلم خيلي پره ، مي خوام با يکي حرف بزنم ، خدام تورو رسوند، از خدا پنهون نيس، ديدي ما با مردم چه کرديم، با جووناي مردم چه کرديم ، با خودمون چه کرديم ، غريبه که نيستي من حس مي کنم نه اين دنيارو دارم نه اون دنيارو ،نه آخرتو، تو گوله نزدي حاجي،شلاق نزدي، ولي با اينا بودي، گيرم عذابت کمتر، اما من ...» ، و اشک توي چشم هاي اش پر شد. « ديدي حاجي چه آتيشي به پا کرديم؟ امام که رحلت فرمودن من تازه به خودم اومدم، تازه فهميدم چه گهي خوردم و چه گهي شدم.....»، ديگر بريده بريده حرف مي زد، نيمه تمام جمله مي گفت ، نفش اش نمي کشيد.بغض توي گلويش مانده بود، توي کلامش هم حس مي شد ، اما جلوي اشک را گرفته بود. کسي را که « سرهنگ» صدا مي زد با سيني چاي آمد ، ماموري هم سيني غذا را حمل مي کرد. مصيب با ديدن آن مامور عصباني شد ، به سرهنگ توپيد: « مگه نگفتم کسي مزاحم نشه ، اين گوساله رو چرا با خودت آوردي؟» ، سرهنگ چيزي نگفت و رفتند، انگار آن ها هم با خوي عصبي و بد دهني او عادت کرده بودند. مصيب ادامه داد:« نمي دونم حاجي چرا هيچي يادم نميره، زندان ها ، اعدام ها، جنگ ، کشته ها ، پشته ي کشته ها، نه شب دارم نه يه روز روشن،چهار تا ترکش توي تنم مثه کرم دست و پا مي زنن،ميگن کاريشم نميشه کرد ، عملش خطرناکه، يا مي ميري يا بقيه عمر ميري روي چرخ، حالا اون سيد اون بالا نشسته و به هر مناسبتي يه حلبي ميندازه روي شونه و سينه ي ما ، يا من حاليم نيس يا اينا، به جلال خدا براي اجر اين دنيا نه آدم کشتم ، نه جنگ کردم، فقط به خاطر خودش، به خاطر امام دست به اين کارا زدم ، خدا بيامرزت امام . راستي حاجي سال ۶۷ شيراز يادته ؟» ، گفتم : « راجع به چي، من بيشتر اصفهان بودم» ، گفت: « حواسه منو، من هنوز جبهه بودم ، داشتيم لشکر حمزه سيدالشهدا را جمع و جور مي کرديم، اشتباه کردم ، ۶۷ نبود، ۶۲ يا ۶۳ بود ، مي بيني سالام از فکرم بيرون زدن، مي خوام بگم چرا شب و روز ندارم ، واسه تو که اهل دردي ، مي خوام سبک بشم ،حاجي اين يکي ولم نمي کنه، ۱۸ تا اعدامي دادن بهم ، ساعت حول و حوش ۳ بعد از ظهر بود ، گفتن تا ساعت۵ ، قبل از غروب بايد کار تموم بشه ، حاجي همه زير ۲۰ سال بودن،۱۰ تا ۱۲ نفرشون هنوز «کرکي » بودن، دو تاشونو خوب مي شناختم ، يکي امام زمونه جبهه بود، يکي ام يه پسر ۱۶ يا ۱۷ ساله ، اسمش وحيد بود، پدرش يکي از بازرگاناي اسمي ي شهر بود. وحيد حکمش « اعدام مرغي» بود، يعني همون جوري که قطب زاده رو زدن، برديمشون پادگان امام حسين ، همون زمين کشاورزي مخروبه که دورش حصارامنيتي بود ، وقتي رسيديم گروه اعدام از واحد عمليات ام رسيده بودن ،فرمانده گروه برزنده بود،بچه هاي ديگه رو هم مي شناختم،سيد حشمت حسيني ، جواد معلمي،صبوري، ژوليده، ابراهيمي ، يه لري ام بود که من ازش خيلي بدم مي اومد، بازجو بود، فکر کنم اسمش « نوجوان» بود، عزيز سياهم بود. وقتي پياده شديم جلوي ما ۵ تا تير اعدام بود ، دو تام تير چراغ برق، دست و پاهاشون بسته بود اما چشماشون باز بود ، چشم بند نداشتن، سرضرب امام زمون رو کشيدم جلو و يه گوله زدم تو سرش تا هم خودشو راحت کنم هم امام زمون رو، اين بابا امام زمونه جبهه شده بوده،تو جبهه لو رفت که از منافقين هست، اسمش ايرج رزمي يا رزمجو بود ، بچه ي کازرون بود. و بعدشم رفتيم سراغ وحيد، بستيمش به تير، به جواد معلمي گفتم « مرغي» ، يعني هر ۵ ديقه يه تير، نبايد زود بميره ، اولي رو خودت بزن آخريشم خود داني، وحيداولين گوله رو که خورد شروع کرد به شيطوني،هر چه بد و بيراه بود به امام و هرکي تو دهنش مي اومد گفت. گوله ي دومو که خورد بيشتر فحش و بد بيراه داد، اين دفه که به امام فحش داد جعفر عصباني شد و يه گوله نشوند تو سينه ش ، وحيد ديگه صداش خاموش شد، حسيني و جواد معلمي خلاص مي زدن، جواد اومد يه تير تو گردن وحيد زد و گفت :« حالا ديگه تمومه». بچه هاي ديگه م مشغول بودن، قرار گذاشته بودن « جفتي» تمرين کنن، جفتي اعدام کنن ،خب با ژـ۳ مي زدن، دو نفرو پشت به پشت وايميسوندن ، به قلب اولي که مي زدن گوله از قلب دومي مي زد بيرون ، با يه گوله دو نفر، فقطم از ژـ ۳ بر مي اومد....».

سردار مصيب ديگربه نفس نفس افتاده بود. صداي خس خس نفس هاي اش را مي شنيدم. گونه ها و دست هاي اش به لرزش افتاده بودند.انگار توي صحنه ي اعدام بود. مي خواست ادامه بدهد ، مي خواست حرف بزند ، بريده بريده چيزهايي گفت، آب دهان اش به صورتم پاچيده مي شد.نفس زدن اش تند تر شد ه بود. همين موقع سرهنگ به ما نزديک شد، وبا اشاره ي دست از من خواست با او بروم ، مصيب عصباني و لرزان از او پرسيد :« حاجي رو کجا مي خواي ببري؟». و سرهنگ گفت: « حضرت آيت الله گيلاني با ايشان کار واجب دارند»، مصيب صدايش را بلند کرد و گفت : « ايشون بيخود کردن ، حاجي مهمونه و سر شام ، کارشون باشه واسه بعد ، بفرمايين برين ، مزاحم نشين » ، و مشغول چاي و شام سرد شده شد.

و من نگاه اش مي کردم و خاطره هايم با او زنده مي شدند، خاطره ها با سرداري که از خانواده اي بازاري آمده بود .از کودکي در فضاي تحقير بزرگ شده بود.پدرش با کلفت خانه همبستر شده بود و مصيب حاصل اين همبستري بود.آن طور که باساير بچه هاي خانه رفتار مي شد با او رفتار نمي کردند. او فرزند کلفت خانه بود. او با عقده و در دوگانگي بزرگ شده بود و تا آخر عمر اين عقده اي بودن را با خودش حمل کرد. از بچه هاي «مسجد آتشي ها» شد که آيت الله علي محمد دستعيب امام جمعه آنجا بود ، او الان از مخالفان است. عده اي جوان دورش جمع شده بودند، جوان ها يي که همه سپاهي و بازجو و شکنجه گر شدند. مصيب ابتدا آمد تو دادگاه کار گرفت اما بعد رفت تو زير زمين بازجو و شکنجه گر شد.اولين مشارکت اش در قتل ، کشتن يک زن فاحشه بود.اين زن را که يک فاحشه لوکس بود بردند زير شکنجه تا نام کساني که با او رابطه داشتند را اعتراف کند. او گويا با آدم هاي مهم شهر رابطه داشت و مي خواستند آن هارا شناسايي کنند و بروند سراغ شان. اين زن زير شکنجه مقاومت جانانه اي کرد و کشته شد. او حتي اسم يک نفر را هم نگفت.جنگ که شروع شد مصيب راهي جبهه شد. در جبهه هميشه داوطلب خط مقدم بود، به همين خاطر هم زود پيشرفت کرد. فرمانده گردان و تيپ شد و آنقدر مقام گرفت که دست کسي به او نمي رسيد. خيلي فداکاري کرده بود. در اسير گرفتن خبره بود. بعد که برگشت توي زندان مسول تيم اعدام شدو شد فرمانده تيم اعدام. غير از روايتي که خودش از اعدام مرغي و جفتي گفت ، فرمانده تيم اعدام ۱۰ زن و دختر بهايي هم بود که مونا محمود نژاد يکي از آن ها بود.

مصيب پاسدار مومن و متعصب ، دوگانگي زندگي زناشويي هم داشت. جوان هايي که راهي جبهه مي شدند معمولا ازدواج نمي کردندو مي گفتن اگر شهيد بشويم يا اسيرو معلول ، باعث درد سر بازماندگانمان مي شويم و به همين خاطر زن نمي گرفتند. مصيب ميل به ازدواج داشت اما اين کار را نکرد . شايد به اين دليل و عقده هايي که داشت، غالبا افسرده بود، در جبهه هم داوطلب مردن و شهيد شدن بود، انگار چيزهايي عذابش مي دادند و مي خواست با شهيد شدن از دست آن ها راحت شود. شهيد نشد اما زخم هاي زيادي برداشت و شيميايي شد. بعد از جنگ نديدمش تا حول و حوش سال ۷۰ که شنيدم در خطه ي آذربايجان در لشکر حمزه خدمت مي کند. متوجه شده بودند که ديگر توان کار ندارد ، فرستاده بودنش تهران براي معالجه و بستري شدن ، اما او آدم روي تخت خوابيدن نبود، نمي توانست بيکار باشد. پست مقامي تشريفاتي و به قول خودش« الکي» در اوين به او دادند.........»

********************************

پاسخ به چند سوال:

سوال هايي که در اختيار من قرار گرفته از سوي عزيزاني مطرح شده که به گفته ي خودشان سال ها در زندان هاي شيراز به عنوان زنداني سياسي ، زنداني بودند.

سوال اول :خليل تراب پورريئس داخلي زندان عادل آباد وبيشتر مواقع با زندانيان جرائم عادي سروکار داشت،کمتر اتفاق مي افتاد که در رابطه با مسائل بند چهار و بند يک که محل نگهداري زندانيان سياسي مرد و زن بود دخالت کند. او در بسياري از مواقع در رابطه با زندانيان جرايم عادي از سياست دو گانه تنبيه و دلجويي پيروي ميکرد به محض تنبيه زنداني سعي ميکرد تا بهر وسيله اي از او دلجويي کند.اما او در موارد متعدد ي به مقابله با توابين و سياستهاي آنان مي پرداخت که زمين و زمان از دست آنان در عذاب بود، او بارها از ضرب و جرح و شکنجه زندانيان به وسيله توابين که خبيث و ضد انقلاب ناميده مي شدند جلوگيري کرد. گاه شدت اين حملات به اندازه اي بود که احتمال مرگ زنداني مي رفت ،دخالتهاي به وقت او ياري رسان زنداني بود،موارد بسياري را از کمک او به زنداني مي توان بر شمرد که در اين کوتاه نوشته جاي ندارد.

پاسخ: خليل تراب پور به احتمال زياد بعد از سال ۶۱ رئيس داخلي زندان شد. پيش از اين هنوز شهرباني و کميته زندان را اداره مي کردند. سرهنگ فروزش رئيس زندان بود و سروان جعفري رئيس داخلي بند ۱و۲و۳ ، و بند ۴ هم دست سپاه بود. وظيفه اصلي خليل پيش از اينکه رئيس داخلي شود کار با زندانيان معتاد، ومعتادان بود اما در رابطه با مسايل مربوط به زندانيان سياسي هم از او استفاده مي شد.خليل بسيار قسي القلب بود و شکنجه مي کرد. او در يک مورد تعدادي از معتادان را توي يک چاله ( گور دسته جمعي ) ريخت و آن ها را زنده زنده آتش زد و سوزاند. که من به آن اشاره کردم و باز هم به اين حادثه خواهم پرداخت. همين کارش باعث شد مسئوليت اش را مدتي از او گرفتند. ضمن اينکه گزارش هايي هم مبني بر مصرف مواد مخدر وحمل و نقل مواد مخدر به زندان از او شده بود.

سوال دوم : مجيد تراب پورمدير کل زندان،او هدايت کننده و حامي تشکيلات توابين زندان بود و به زندانياني که به زعم او هنوز توبه نکرده بودند کينه مي ورزيد ولي طي آن سالها مجيد تراب پور خود با زنداني درگير نمي شد چه رسد به اينکه او را شکنجه کند تا به استادي بيضه کشي رسد.

پاسخ:مجيد تراب پورهم بازجويي مي کرد و هم شکنجه ، او در شکنجه هاي مختلف از جمله «بيضه کشي» استاد بود، البته او تنها استاد اين کار نبود،ديگراني هم بودند که اين شکنجه وحشتناک را در رابطه با زندانيان محکوم به مرگ به کار مي بردند.

سوال سوم و چهارم:- راوي اسامي بعضي از زندانيان را به خاطر دارد، اما از پاسدار خلوصي که ريئس دفتر ارشاد زندان طي سالهاي متمادي بود تنها به بردن نام او اکتفا مي کند،زندان عادل آباد به ملک پدري او در آماده بود، برنامه ريزي،سازمانگري تشکيلات توابين وتعيين نوع تنبيه از دفتر او صادر مي گرديد . او همچنين پيش از تصادف که منجر به فلج شدنش شد در سال ۶۰ دشمني ويژه اي نسبت به زندانيان مقاوم داشت .-هيچ نامي از دامادهاي مجيد و خليل تراب پور ذکر نگرديده،پاسدار احمد خاشي داماد خليل و يزدان پناه داماد مجيد که ريئس دفتر زندان محسوب مي شدهردوي آنها طي سنواتي که در عادل آباد کار مي کردند در آزار و شکنجه زندانيان نقش داشتند

پاسخ: بنده نه فقط پاسدار خلوصي و ديگراني که نام برديد بلکه نام و رفتار ده ها نفر ديگر امثال اين افراد را به ياد دارم . اميد وارم امکان و فرصت پرداختن به همه فراهم باشد و عمر بنده هم کفاف دهد.( تا آنجا که من به ياد دارم نام داماد خليل، خلاشي بود.)

سوال پنجم:- راوي هيچ اشاره اي به نقش تشکيلات توابين در زندان عادل آباد طي سالها نکرده،متاسفانه در زندان عادل آباد زندانيان پيش از آنکه توسط پاسداران و مسئولين زندان تنبيه و شکنجه شوند،بوسيله زندانيان تواب مورد آزار و اذيت قرار مي گرفتند. کافي است اشاره کنم آنها ازچنان قدرتي برخورداربودند که ميتوانستند در آزادي يا ملي کشي او نقش داشته باشند.لازم به ذکر است که آنان ( توابين ) در مقطع قتل عام زندانيان درتابستان ۶۷ به همراهي نيروهاي امنيتي به مدت چند هفته در مبادي ورودي و خروجي شهر شيراز براي شناسايي و بازداشت فعالين سياسي همکاري ميکردند.

پاسخ: اگر حوصله و اجازه بفرمائيد به آن ها هم خواهم پرداخت.

سوال ششم : راوي در رابطه با نحوه اعدام بعضي از زندانيان اشاره اي به نام زنده ياد عباس حقشناس دارد که تيرباران شده بود، در صورتي که به نقل از عباس ميرائيان تنهاباز مانده گروه نخست که همگي به احتمال قريب به يقين در زير زمين بازداشت گاه سپاه واقع در خيابان ارتش سوم به دار آويخته شده اند .در يکي از اين محاکمات نمايشي وي به زير زمين برده ميشود و از او مي خواهندکه اگر توبه کرده سر طناب دار را بگيرد و يکي از دوستان خود را به مجازات رساند، صداي بازجورا تا چند متر آن طرف تر ميشنود که از عباس حقشناس ميپرسد که وصيتي نداري که او پاسخ منفي ميدهد ، دوباره پرسيده ميشود ليوان آبي نميخواهي ؟ که پاسخ او دوباره منفي است.لازم به ذکر است که زنده ياد عباس ميرا ئيان در مراحل بعدي به خيل قربانيان آن جنايت ميپيوندد.

پاسخ: تا آنجا که حافظه ي بنده قد مي دهد عباس حقشناس ۸ شهريور۶۷ درزندان ( بازداشتگاه) ۲۰۰ مشترک با گلوله اعدام شد.

سوال هفتم: در شيراز در سال ۶۷ هيئت مرگ چه کساني بودند؟

پاسخ: حجت الاسلام قرباني، حجت الاسلام صابري، حجت الاسلام اسلامي و کاظمي ( موسوي) . در مواقعي که کاظمي نبود از جعفر ابراهيمي ، روحاني اي که لباس شخصي مي پوشيد استفاده مي شد. اين فرد کسي ست که دفتر تحکيم وحدت شيراز را افتتاح کرد، درست همان زمان که در دادستاني کار مي کرد.( دفتر تحکيم وحدت درکوچه لشکري ، درمحلي بود که قبلا دفتر رايزني فرهنگي سفارت امريکا بود.) جعفر ابراهيمي بعد ها در اطلاعات سپاه مشغول به کار شد. اين روحاني با مطالعه چند باره ي پرونده ي محکومين به اعدام به کشف تعدادي از خانه هاي تيمي مجاهدين رسيده بود و همکاران اش را حيرت زده کرده بود. او يک ماشين پژو داشت، مجاهدين عکس ماشين او را برداشته بودند و براي اش پست کرده بودند تا به او بفهمانند که شناسايي اش کرده اند.

بد نيست به اين نکته هم اشاره کنم که تعداد حکام شرع در زندان هاي شيراز فکر مي کنم به بيش از ۱۰ نفر مي رسيدند که در شعب مختلف داد گاه ها انجام وظيفه مي کردند. حجت الاسلام قنبري ، عندليبي، عندليب ، موسوي ، قضايي ، ستوده ،اميري ، سليمي، بهشتي نژاد، داودي ، ملکيان و..... حکام شرع در زندان هاي شيراز بودند. درضمن در شيراز ما دو تا حجت الاسلام قرباني داشتيم، يکي سال هاي ۶۰ و ۶۱ شاغل بود، و ديگري قرباني اي که سال ۶۷ جز هيئت مرگ بود.

**************

زير نويس:

* سلسله مطالبي که بيست و يکمين بخش آن را خوانديد، اظهارات يکي از کارکنان سابق قوه قضائيه حکومت اسلامي درشکنجه گاه ها و زندان هاي اين حکومت، و در جبهه جنگ است. او به عنوان شاهد تجاوزبه دختران و زنان زنداني، شاهد شکنجه واعدام زندانيان سياسي و عقيدتي، از گوشه هايي از جنايت هاي پنهان مانده ي جنايتي به نام حکومت اسلامي پرده بر مي دارد.( با توجه به اينکه در زندان ها حکومت اسلامي، شاغلين در زندان ها از نام هاي متعدد و مستعار استفاده مي کردند - و مي کنند- ، نام ها و فاميلي ها مي توانند واقعي، و حقيقي، نباشند).

براي پيشبرد گفت و گوها قرارمان اين شد که در صورت امکان يک هفته مسائل مربوط به سال هاي گذشته مطرح شود و يک هفته مسائل روز. راوي اين سلسله مطالب سال 1385 ايران را ترک کرده است و در يکي از کشورهاي شرق آسيا پناهنده است، او اما به دليل شغل هاي حساس و ارتباط هاي گسترده اش به هنگام خدمت ، هنوز با تعدادي از فرماندهان سپاه و نيروهاي انتظامي ،کارکنان قوه قضائيه و روحانيون ارتباط دارد. اطلاعاتي که پيرامون مسائل جاري داده مي شود از طريق همين ارتباط هاست


[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration