The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

من ۱۹ ساله ام ، براي نوشتن وصيت نامه خيلي جوانم

مسعود نقره کار


من ۱۹ ساله ام ، براي نوشتن وصيت نامه خيلي جوانم
شاهد جنايت هاي حکومت اسلامي (بخش بيست و دوم)
شنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ - ۰۵ مه ۲۰۱۲


مسعود نقره کار



« ....سه وصيت نامه پيش روي شماست، من بيش از ۲۵۰ وصيت نامه و يا يادداشت برداري از وصيت نامه ها را جمع آوري کردم. اگر امکان و شرايط مناسب مي بود يک کپي از وصيت نامه مي گرفتم ،اگرامکان و شرايط مهيا نمي بود رونويسي مي کردم و يا از بخش هايي از آن يادداشت برمي داشتم . اميدوارم بتوانم به همه ي آن ها دسترسي پيدا کنم و آن ها را منتشر کنم . پرداختن به وصيت نامه ها و نامه هاي زندانيان مساله بسيار مهمي ست که اميدوارم فرصت و امکان انتشار و بررسي آن ها فراهم شود. تنها به اين نکته اشاره کنم که يکي از هدف ها ي نظام از اجازه دادن به زنداني اعدامي براي نوشتن وصيت نامه کسب اطلاعات نيز بود.مواردي بود که اعدامي از کساني که او را سياسي يا سازماني کرده بودند، و يا فکرمي کرد شخص يا اشخاصي او را لو داده اند، نام مي برد ، يا ازکساني که مي خواست با آن ها وداع کند نام مي آورد ، و اين ها اطلاعاتي قابل استفاده براي ماموران مي شد. دربسياري موارد وصيت نامه ها کوتاه بود، در حد دو سه کلمه يا جمله اي کوتاه ، مثل« خدا حافظ مادر مهربانم» يا « خدايا خودمو به تو مي سپارم » و.... اما برخي وصيت نامه ها طولاني و بسيار پر محتوي بودند. شما سه نمونه از اين نوع وصيت نامه ها را مي خوانيد. من سعي مي کردم وصيت نامه ها را به خانواده هاي قربانيان برسانم ، يا پست مي کردم يا بوسيله شخص ديگري مي فرستادم ، برخي را هم خودم مستقيم به دست خانواده قرباني مي رساندم ..... »

*************

۱

« بسمه تعالي

سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، ناحيه ۹، بازداشتگاه مرکزي سپاه شيراز، مورخه ۴\\\\\\\\۱۰\\\\\\\\۱۳۶۱

موضوع:وصيت نامه ياسمين علوي ، فرزندعلي،همسر سعيدافروز ( سعيد دلدار).

محبوبم ، همسر خوب و تنهايم سعيد سلام،همه چيز تمام شد، امروز مرا ازبند عمومي به اتاق رييس بازداشتگاه بردند.، برخلاف هميشه به من چشم بند نزدند.، همه در راهروها بدون صورت بند بودند حتي رييس بازداشتگاه که مرا به اتاقش بردند.گفت بنشين، نشستم،سعيد نمي داني توي زمستان صندلي فلزي ارج چقدر سرد است!.گفت مي داني من کي هستم، گفتم نه و گفت رييس بازداشتگاه، کمي سکوت کرد و گفت : حکم اعدام تو امروز اجرا مي شود، اين چند برگ کاغذ و خودکار را بردار و بنشين جلوي ديوار و وصيتت را بنويس، و من شروع کردم به نوشتن، نمي دانم چرا از خودم بدم مي آيد، دارم مي ترسم،باور کن محبوبم نه از مرگ که از اين کلمه وصيت، من ۱۹ ساله ام، براي نوشتن وصيت نامه خيلي جوانم، من حتي درک وفهم اين کلمه برايم مشگل است، من هراسي از مرگ ندارم ، ميداني چرا؟چون وصيت من مبارزه من است آنچه مرا اندوهگين مي کند اينکه ديگر نه تو و نه کوچولو را نمي بينم،با خط هايي که روي ديوار سلول کشيد بودم و بارها به خاطر آن ها شلاق خوردم اگر درست باشد دو روز ديگر ۴ ماهه مي شود، محبوب من نام من را به او هديه کن، مي خواهم همانطور که هر لحظه ياد تو هستم تو با ديدن کوچولو هميشه مرا صدا کني، حتمي کوچولو خيلي زيباست، افسوس که همان ۳ روز اول زايمان او را ديدم و نتوانستم رشد لحظه لحظه ي او را ببينم، چقدر دلم براي همه روز هاي زندگي تنگ شده، زنده بودن و زندگي چقدر زيباست. مثل هميشه گل هاي ياس به خانه بياور و از اين به بعد روي سر کوچولو بريز، راستي چه روزهاي با شکوهي بود با تو بودن،پرواز گل هاي ياس را ديدن،نمي دانم از من گوري باقي خواهد ماند يا نه،وقتي کوچولو بزرگ شد به او بگو مادرت براي روزهاي خوب در ايراني آزاد براي تو و کوچولوهاي ديگر سر به دار شد.اميدوارم نيستم اين نامه شانس خروج ار بازداشتگاه را داشته باشد اما اگر بدستت رسيد روز تولد ۱۸ سالگي کوچولو از طرف من به او هديه بده، بهوش باش هيچ گاه قبل از آن روز از من به او نگويي.از مادرم مواظبت کن تا داروهايش را بخورد. همراه من مژگان بلادي و ليلا توسلي محکوم به اعدام با طناب دار شدند، با هم هستيم، زهرا فروغي هم بود ولي ديشب زير شکنجه تمام کرد، به خانواده آن ها اطلاع بدهيد، وقت براي من تمام است اگر چه بسيار حرف دارم ، همه خوبان را سلام برسان. با يک لاله زار از گل ياس و بوسه براي تو و کوچولو ،همسرت : سيمين

( من-ـ راوي ـ اين وصيت نامه را به مرحوم علي علوي رساندم . و چندسال بعد شنيدم سعيد دلدار هنگام بر گشت به ايران در فرودگاه بازداشت شد و سه روز بعد در شيراز اعدام شد.)

************************

۲

موضوع: وصيت نامه سيد محمد« ه.س».

مورخه: سوم مهرماه سال ۱۳۶۷،ساعت ۱۰ شب ، بازداشتگاه مرکزي سپاه

بنام خدا

مادر بزرگوارم ،سرورم، قرار نيست از اين بلاي عمومي که همه ي خانواده ها از آن زخمي اند بي نصيب باشم.اولين حرف اين بود: اعدام يا توبه ، و من با آرامش خاطر مرگ را پذيرفتم، شريف تر است، تصور مي کنم هيچ چيز کثيف تر از اين نمي باشد که براي زندگي و براي ماندن از ظالم سپاسگزاي کنيم، من براي آنچه که عذاب ديدم و مرگ را پذيرفته ام معتقدم .از جمع ۱۴ نفري ما تنها ۵ نفرمانديم که مدتي زير حکم بوديم. باور کن چه انتظار هولناکي ، هر لحظه که دري باز مي شد ، صداي پايي مي آمد بر خود لرزيدم، اما وقتي بازجو به من گفت اعدام يا توبه با سرافرازي گفتم : مرگ، چه هيجاني داشتم، حالا شما مي توانيد افتخار کنيد و قصه ي من را براي بچه هايم وقتي بزرگ شدند بگوييد، مي دانم با شور و شوق فراوان توجه خواهند کرد. رسم است قبل از اعدام خون گيري داريم براي زخمي هاي جبهه، من موافقم ، حتي پيشنهاد کردم قسمتي از اجزاي بدنم را در صورت مفيد بودن قبل يا بعد از مرگم براي بچه هاي جبهه استفاده کنند.اما هيچ چيز اينجا دردناک تر از وضع زنان نيست ، به آن ها تجاوز مي کنند ، خودشان اصطلاحي دارند ، هر کدام که مورد تجاوز قرار مي گيرند مي گويند : سوختم،سوختم، فرح همه چيز را برايم گفت، چقدر از ديدن اش خوشحال شدم ، وقتي گفت چندين بار سوخته، شرمنده شد، او را دلداري دادم و گفتم اين کوچکترين جزء مبارزه است، من همسرت هستم و حقم را مي بخشم ، باز هم گريه کرد، چقدر حزن انگيز بود، گفت اگر سودابه و سياوش بشنوند چه مي شود،گفتم وقتي بزرگ شوند قصه ي ما را خواهند گفت، با سر بلندي، آزرده خاطر نباش. مادر، محتاج توهستم که حضورا دست هاي مقدست را ببوسم و طلب بخشش کنم،به خاطر غم فراواني که سرتا سر زندگي برايت فراهم کردم، من دلواپسي هاي ترا به خوبي حس مي کنم، اميدوارم به بزرگي خودت مرا ببخشي،مي دانم مرگ فرزند آسان نيست ولي خواهش مي کنم مثل هميشه بردبار باشيد و از سر لطف چه آن ها که مرا آزار دادند و چه آن ها که مرا گلوله باران حواهند کرد به بخشي و دعاي خير کني که به راه خداهدايت شوند.به خانواده فرح سر بزنيدو از آن ها دلجويي کنيد، با هم باشيد و سياوش و سودابه را بزرگ کنيد آنطور که شايسته انسانيت است.من به آنچه انجام دادم واقفم و در اين خصوص پشيمان هم نيستم.مادر عزيزم، در اسارت در سلول من با جوانان و نوجواناني برخورد کردم که سرشار از شور و اميد و وطن پرستي بودند، باور کن مادر در برابر آن ها خود را کوچک و حقير حس مي کردم، چه خوب بود زنده مي ماندندو حتما ايراني آزاد و سر بلند مي ساختند. بزرگوارم ، مادرم ، ميل ندارم خدا حافظي کنم چون مي دانم در بين انسان هاي شريف حضوري دايمي خواهم داشت، جالب است روزي اين واپسين نامه يا به قول بازجو وصيت نامه براي آزادگان مطالعه يا شنيده شود ،برايم با شکوه خواهد بود.سپاس من براي همه ي آن ها .همين الان بازجو گفت فرح ديشب اعدام شد، ما فردا ديداري عاشقانه در کوچه باغ هاي بهشت خدا خواهيم داشت. فداي مادر صبور وبزرگوارم .، سيد محمد ه. س.

( تا حد اطلاع من اين وصيت نامه در اختيار خانواده اعدامي قرار نگرفت )

****************

۳

بسمه تعالي

موضوع: وصيت نامه فرهاد چ، فرزند جلال ( اين وصيت نامه روي کاغذ معمولي نوشته شده است)

بابا جلال سلام، سلامتي ؟ خوبي؟ اميدوارم همانطور باشي که مي خواهي. امروز آقاي بازجو که خيلي هم دلش مي خواهد او را آدمي فهميده و مسلمان در مسلمان بدانم با محبت فراوان و چند ضربه شلاق به سرم، و کلمات محترمانه اسلامي که به پايين تنه خواهر و مادرم مربوط مي شد، يک خود کار و کاغذ توي دستم گذاشت و گفت بنويس، وصيت خودت را بنويس، گفت تا نيم ساعت ديگر بر مي گردم ، نوشته و ننوشته مهم نيست ، پاي تيري، به اون باباي مفنگي و زهوار در رفتتم بگو پول سه تا گلوله از موادش کنار بگذاره وگرنه مي آرمش اينجا دماغشو مي گيرم تا جونش در بره. بابا جلال، من از اين مزخرفات هميشگي او ناراحت نشدم ، وصيت و اينطور چيزها را هم قبول ندارم ، اما خون به دلم شد وقتي به تو گفت مفنگي، ايکاش مي توانستم از تو دفاع کنم ، چيزها يي هم گفتم،ولي او زد زير خنده و رفت.حالا من مي خواهم توي اين کاغذ برايش بنويسم تا بخواند.

اسم پدر من جلال چ است، معلم بسياري از معلمين و بزرگان بود ،پدر من يکي از زيباترين جوانان فرهيخته شيراز بود.بسياري از زنان و دختران عاشق و شيفته ي او بودند.خوب مي نوشت، خوب شعر مي گفت ، پيش بزرگان روزگار حرمتي داشت،روزنامه نويس بودو خود صاحب ماهنامه معروف دانشگاه ادبيات شيراز« واژه» بود. مردي بود مهربان و عاشق که بسياري حسرت محبوبيت و جواني و شعور و زيبايي او را مي خوردند، بگذريم، چه فايده، من براي تو بابا جلال مي نويسم ، آقاي بازجو را بي خيال.راستي بابا جلال از مامان فري چه خبر؟خيلي خيلي وقته او را نديديم،تو هم که هيچوقت نفهميدم کجايي.راستي اگر اون شاگرد دوران گذشته ات نبود آخرين ملاقات هم ميسر نمي شد. امروز توي سلول به ديدارم آمد ، کلي حرف زديم.ظاهرا آدم بدي نيست، نمي دانم اين جا چيکاره است و چه مي کند.گفت شاگرد سابق تو بوده، راستي بابا جلال هنوز هم تصميم داري ترک اعتياد کني؟ ديگه به خودت زحمت نده همين جوري زندگي کن. باباجلال من هميشه تو رو فهميدم ، همه چيزه مامان را هم مي دونم ولي چيزي که نمي دونم اينکه در مامان فري چه چيزي بود که با او ادامه دادي که به اين روز سياه بيفتي. تو که دختر ها و زن هاي زيادي در ارزوي هم صحبتي با تو و ازدواج با تو بودن چرا مامان فري رو ول نکردي؟حتما مثل هميشه ميگي به خاطر تو و شيرين و...،نه بابا جلال اگر ما اهميتي مي داشتيم تو معتاد نمي شدي،راستي بابا جلال مي دوني چرا راحت مي نويسم، ولرزشي ندارم، شايد براي فرار از ترس تو را بهانه قرار دادم. باباجلال بعد از اين، آخرين انشا به سلامتي تو و آدم هاي بي کس ، شب گلوله باران قهرمانان غريب دعوت داشتم ، ديروز از من پرسيدي چرا اسير شدم، فرصت نشد برايت بگويم، به جرم مطالعه براي بهتر فهميدن، وگرنه نه اهل مکتبي هستم نه اهل مذهبي و نه دلاور صحنه نبرد، باز هم بگذريم بابا جلال، تصور نمي کنم زماني ديگر براي ديدن تو و مامان فري و شيرين ، خواهر قشنگم، و همه ي آنهايي که ازصميم قلب دوستشان دارم ،باشد . فراموشم نکنيد

فرهاد چ ـ روز و تاريخ را نمي دانم اما مي دانم که تابستان سال ۶۲ ست.

*********

زير نويس:

* سلسله مطالبي که بيست و دومين بخش آن را خوانديد، اظهارات يکي از کارکنان سابق قوه قضائيه حکومت اسلامي درشکنجه گاه ها و زندان هاي اين حکومت، و در جبهه جنگ است. او به عنوان شاهد تجاوزبه دختران و زنان زنداني، شاهد شکنجه واعدام زندانيان سياسي و عقيدتي، از گوشه هايي از جنايت هاي پنهان مانده ي جنايتي به نام حکومت اسلامي پرده بر مي دارد.( با توجه به اينکه در زندان ها حکومت اسلامي، شاغلين در زندان ها از نام هاي متعدد و مستعار استفاده مي کردند - و مي کنند- ، نام ها و فاميلي ها مي توانند واقعي، و حقيقي، نباشند).

براي پيشبرد گفت و گوها قرارمان اين شد که در صورت امکان يک هفته مسائل مربوط به سال هاي گذشته مطرح شود و يک هفته مسائل روز. راوي اين سلسله مطالب سال 1385 ايران را ترک کرده است و در يکي از کشورهاي شرق آسيا پناهنده است، او اما به دليل شغل هاي حساس و ارتباط هاي گسترده اش به هنگام خدمت ، هنوز با تعدادي از فرماندهان سپاه و نيروهاي انتظامي ،کارکنان قوه قضائيه و روحانيون ارتباط دارد. اطلاعاتي که پيرامون مسائل جاري داده مي شود از طريق همين ارتباط هاست.



[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration