The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

تاريخ‌ نگري روشنفكران بريده از چپ

مجيد زربخش

شرائط ضعف و محدوديت‌هاي جنبش چپ و جنبش آزادي‌خواهانه و استقلال‌طلبانة ايران در سال‌هاي اخير، فضاي مساعدي براي ‏يكه‌تازي‌ها و جولان پاره‌اي روشنفكران بريده از چپ و اشاعه و تبليغ بدون مانع انديشه‌هاي التقاطي و تحريف تاريخ گذشته بوجود ‏آورده است. نفي ارزش‌هاي ملي و دستاوردهاي جنبش دمكراتيك، بي‌اعتبار ساختن جنبش چپ و روشنفكران چپ، نفي نقش تاريخي ‏شخصيت‌هاي سياسي ملي و آزادي‌خواه و ساختن و پرداختن چهره‌هاي ديگر در برابر آنان و به‌جاي آنان، نفي اهميت و جايگاه مبارزات ‏استقلال‌طلبانه پيشين و دگرگون نشان دادن تاريخ صد ساله اخير ايران، ويژگي اين انديشه‌ها است كه در پوشش «نوانديشي»، ‏‏«بازشناسي گذشته» و «نوتاريخي‌گري» انجام مي‌گيرد.‏
آقاي باقر پرهام در پاسخ به‌منتقدين خود، يادآوري كودتاي 28 مرداد را «عاشوراي 28 مرداد» و «روضه‌خواني در باب كربلاي 28 ‏مرداد» مي‌خواند و در سخنراني خود در دانشگاه آتلانتاي آمريكا مدعي مي‌شود كه «تجربة پهلوي‌ها اگر چه آزادي سياسي براي ايرانيان ‏به‌ارمغان نياورد، نهادهاي جامعه مدني را در جهت پيش‌برد آرمان‌هاي مشروطيت گسترش نداد و تقويت نكرد، اما پايه‌هاي مادي ورود ‏به‌مدرنيته را به‌حدي نسبتأ گسترده در كشور ايجاد نمود».‏
طرفه اين كه اين‌ها را يك جامعه‌شناس بر زبان مي‌آورد و تبليغ مي‌كند، كسي كه قاعدتأ مي‌داند مدرنيته با همين نهادهاي جامعه مدني ‏محتوا مي‌يابد و مقوله مدرنيته بدون اين نهادها، بدون آزادي و بدون بنيادهاي فرهنگي و سياسي معرف مدرنيته، بي‌معني است. ‏
در اين «بازنگري‌هاي گذشته» ، به‌طوري كه مي‌بينيم، واقعيت تاريخي سلب حقوق و آزادي‌هاي مردم توسط پهلوي‌ها و استقرار مجدد ‏ديكتاتوري در كشوري كه به‌بهاي جانبازي‌هاي فراوان توانسته بود حق زندگي در آزادي را به‌دست آورد و در گام‌هاي نخست اين تجربه ‏بود، به‌سادگي با عباراتي از قبيل «پهلوي‌ها آزادي سياسي را به‌ارمغان نياوردند . نهادهاي جامعه مدني را گسترش ندادند»، اما در ‏عوض «پايه‌هاي مادي ورود به مدرنيته را به‌حدي گسترده ايجاد كردند»، مخدوش و دگرگون مي‌شود. بيش از چهار سال از اين گفتار ‏آقاي پرهام مي‌گذرد. در اين فاصله ديگراني نيز چه در همين زمينه و چه در زمينه‌هاي ديگر به‌اين‌گونه «تاريخ‌نگري» و بررسي گذشته، ‏رونق بخشيدند. ‏
آقاي علي ميرفطروس كه پيش از آن در اين عرصه فعال بود و ندامت‌نامه خود را از گذشتة چپ خويش قبلأ نوشته بود، با ادامة تلاش ‏جهت ساختن كارنامه خدمات و استقلال‌طلبي براي پهلوي‌ها و درست كردن پروندة ضعف‌ها و خطاها و ناتواني‌ها براي مصدق، مي‌خواهد ‏ريشه‌هاي شكست را در اين ضعف‌ها، در ناتواني مصدق در حل مسئله نفت و در تمايلات او به «وجيهه‌المله بودن» پيدا كند و در نگارش ‏تاريخ دوران پهلوي‌ها، روايت ديگري از آن تاريخ خلق و القاء نمايد.‏
تازه‌ترين محصولات اين «بازنگري گذشته» و «نوتاريخي‌گري»- هر چند با تأكيد بر ماهيت استبدادي رژيم شاه- كتاب « در تيررس ‏حادثه، زندگي سياسي قوام السلطنه» تأليف حميد شوكت و مصاحبة عباس ميلاني تحت عنوان «روزگار سپري شدة روشنفكران چپ» در ‏شماره 16 روزنامة «هم‌ميهن» است، كه هر يك به‌گونه‌اي، اولي به‌طور مبسوط و در قالبي پژوهشگرانه و دومي در محدودة يك گفتگو ‏و به‌شكل طرح استنتاجات و گرايش‌هاي فكري امروز گوينده، به‌جاي حقايق، و در مواردي به‌صورت طرح احكام سست‌پايه، انتشار ‏يافته‌اند. ‏
تا كنون در هر دو مورد پاسخ‌هائي كه روشنگر جوانب متعددي از اين پژوهش‌ها و نظريه‌پردازي‌ها است، در سايت‌هاي اينترنتي منتشر ‏شده است. معهذا با توجه به‌اهميت نتيجه‌گيري‌هاي آقايان حميد شوكت و عباس ميلاني در نفي گذشته و ارزش‌ها و دستاوردهاي مردم و ‏در دگرگون نشان دادن حوادث و نقش‌ها، در زير پاره‌اي از مطالب مطرح شده را مورد بررسي قرار مي‌دهيم:‏

I ‎‏ - در تيررس حادثه

آقاي حميد شوكت در آغاز كتاب مي‌نويسد: «هر نسلي مي‌بايست زندگي و زمانه‌ي سپري شده‌ي خود را از نو بازشناسد و پنداشته‌هاي ‏پذيرفته شده را در پرتو وسواسي نقادانه، مورد قضاوتي مجدد قرار دهد ... نقد تاريخي مي‌بايست فارغ از ارزيابي‌هاي شتاب‌زده و ‏داوري‌هاي معمول و يك‌سويه، توجه‌اش را به‌شناخت و بازنگري بي‌پرواي گذشته معطوف كند»... «وظيفه نقد تاريخي، ملاحظة توأم با ‏شكاكيتي شفاف و كاوشي بي‌پروا و مبتني بر شواهد تازه، براي بازگشائي و مرور پرونده‌هاي مختوم گذشته است. از همين منظر ‏بررسيدن كارنامة قوام‌السلطنه و بازبيني زندگي سياسي او، به‌عنوان شخصيتي مهم و در خور توجه ضرورتي انكارناپذير دارد كه ‏مي‌تواند زمينة درك همه‌جانبه‌اي از تاريخ معاصرمان را فراهم سازد» (صفحات 10-9).‏
خواننده با خواندن اين وعده‌ها و عبارات زيبا و ادعاي نهفته در آن، انتظار دارد كه با بازنگري و نقدي آن‌چناني روبرو شود، اما هر چه ‏در خواندن كتاب بيش‌تر پيش مي‌رود، كم‌تر نشاني از آن مي‌يابد.‏
البته نمي‌توان ناديده گرفت كه نويسنده در كنكاش براي يافتن ضعف‌هاي نهضت ملي ايران، برخي نكات مهم و در خور تأمل، از قبيل نقش ‏نمايندگان جنبش ملي و استقلال‌طلبانه در آميزش بيش از پيش دين و سياست، مطرح مي‌سازد و نشان مي‌دهد كه چگونه اينان در رواج ‏افكار و اعتقاداتي چون «انتقام» ، «قصاص»، «جهاد»، «مفسد في‌الارض» و يا «مهدورالدم» خواندن مخالفان (صفحات 299-295) ‏سهيم بوده‌اند و حتي از صحن مجلس شوراي ملي براي ترويج اين افكار و گسترش و تحكيم نفوذ مباشران آن استفاده كردند و يا چگونه ‏با تصويب ماده واحده‌اي مبني بر اين كه «افرادي كه ثابت شود عليه ملت و منافع اجتماع، قيام به‌نفع بيگانه نمايند، در هر مسلك و ‏مذهب مهدورالدم هستند»، خليل طهماسبي قاتل رزم‌آرأ را «بي‌گناه» شناختند و تبرئه كردند و با تصويب مادة واحده ديگري قوام را ‏‏«مفسد في‌الارض» اعلام مي‌كنند و كليه اموال منقول و غيرمنقول وي را از مالكيت او خارج مي‌سازند. و يا چگونه با تصويب قانون منع ‏مشروبات الكلي در برابر روحانيت كرنش كردند و تسليم شدند (صفحات 311-308). ‏
بررسي و بازبيني اين نكات كه تأثير و امتداد آنها در رويدادهاي بعدي و در قدرت‌يابي روحانيت در انقلاب بهمن ماه 1357 انكارناپذير ‏است و روشن ساختن نقش‌ها و مسئوليت‌ها و خطاها در كمك به‌غالب ساختن احكام شرعي و رسميت بخشيدن به‌اين احكام در برابر ‏قوانين مدني و جاري كشور، بي‌ترديد در نقد گذشته و آموزش از آن حائز اهميت است. افزون بر اين پاره‌اي از اين اقدامات نظير ‏مصوبه‌هاي نام‌برده، عملأ در راستاي متزلزل كردن مباني مشروطه بود و همان‌طور كه نويسندة كتاب اشاره مي‌كند: «قوه مقننه با ‏دخالت آشكار در قوه قضائيه و مجريه، اصل تفكيك قوا را كه از اصول انكارناپذير مشروطيت بود، زير پا گذاشت». ‏
البته «برخورد همه‌جانبه» كه نويسندة كتاب از آن نام مي‌برد، اقتضا مي‌كند كه تنها به‌ارائه اين داده‌ها اكتفاء نشود، بلكه شرائط تاريخي ‏آن روزگار، واقعيت‌هاي اجتماعي و فرهنگي، باورهاي اقشار و طبقات اجتماعي، ذهنيت جامعه و ذهنيت سياست‌ورزان آن‌روز هم مورد ‏بررسي قرار گيرد. ‏
اما صرف‌نظر از نكات با اهميتي از اين نوع كه نويسنده در بررسي‌هاي خود به‌آن پرداخته است، كتاب در موضوع اصلي، يعني بررسي ‏دو شخصيت ايران، قوام‌السلطنه و مصدق و تاريخ سياسي مرتبط با آن‌ها، هم‌چنين نتيجه‌گيري‌هاي آن در اين ارتباط، فاقد ويژگي ‏‏«بي‌طرفي»، «واقع‌گرائي»، «همه‌جانبه‌گري» و «دقت و وسواس نقادانه» است كه نويسنده در ابتداي كتاب وعده مي‌دهد. حتي برعكس، ‏شيفتگي به‌يكي از اين دو شخصيت، از همان صفحه‌هاي نخستين به‌طور بارزي مشهود است و چنين به‌نظر مي‌رسد كه نويسنده از همان ‏آغاز طرح اوليه‌ي كتاب در پي آن است كه تمايلات و پندارهاي جديد خود را كه – يك‌سويه و مغاير با واقعيت‌ها است- جايگزين ‏‏«پنداشته‌هاي پذيرفته شده» ديگران نمايد. بدين ترتيب كتاب به‌جاي «نقد تاريخي»، «فارغ از پيشداوري‌هاي معمول ويك‌سويه» ، به‌نقدي ‏مبتني بر جانبداري آشكار و آميخته با حب و بغض تبديل شده است. ‏
نويسنده كتاب در همان صفحه دوم، پس از اشاره به‌ضرورت انكارناپذير بررسيدن كارنامه قوام‌السلطنه و بازبيني زندگي سياسي او، ‏بلافاصله به‌شمارش احكامي غلوآميز و غيرواقعي در مورد نقش قوام مي‌پردازد و از «نقش قوام در به‌امضاء رساندن فرمان مشروطيت ‏و نظامنامه انتخابات»، «مقابله‌اش با ناآرامي‌هاي خراسان و گيلان»، «چگونگي روياروئي‌اش با شوروي و كارزاري كه بر سر ‏آذربايجان بر پا شده بود» و «سرانجام، تلاش نافرجامش در تير ماه 1331 كه از راه و چاره ديگري به‌مسئله نفت و نجات ايران ‏مي‌انديشيد»، سخن مي‌گويد و سپس تلاش مي‌كند اين حوادث مهم را كه «نشان از نقش او در تحولاتي دارد كه بر زندگي و زمانه ما ‏تأثيري ماندگار بر جاي نهاده‌اند» (صفحه 10) به‌گونه‌اي بررسي كند كه در آنها قوام‌السلطنه به‌مثابه «استاد مسلم سياست فارغ از ‏ايدئولوژي، استاد مسلم سياست فارغ از مباني قراردادهاي پيش‌ساخته»!!، سياستمداري با «شجاعت»، «درايت» و «استقامت» ‏بي‌مانند، نمونه‌ي «ميهن‌پرستي» و قهرمان و نجات‌دهنده ايران ترسيم شود. آنجا هم كه نويسنده كتاب با داده‌هاي انكارناپذيري مغاير با ‏ادعاهاي خود و يا مبتني بر ضعف، خطا، ناپاكي و ناتواني قوام مواجه مي‌شود، مي‌كوشد براي رهائي از تناقض‌ها آنها را كم‌رنگ سازد و ‏يا به‌گونه‌اي توجيه نمايد.‏
با توجه به‌اين كه هدف اين نوشته نه «نقد كتاب»، بلكه پرداختن به‌احكام و نتيجه‌گيري‌هاي آن است، لذا در اين‌جا تنها به نقد و بررسي ‏مهم‌ترين نكاتي كه سازنده و توجيه‌گر شخصيت قهرمان‌گونه قوام و نشان بارز برخورد يك‌جانبه و نادرست به‌تاريخ گذشته است، هم‌چنين ‏استنتاجات نادرست و زيان‌بخش آن در برخورد به‌مسئله مقاومت در برابر استبداد و وابستگي و مبارزه براي آزادي و استقلال، بسنده ‏مي‌شود. ‏

‏1 - نقش قوام در به‌امضاء رساندن فرمان مشروطيت‏

ظاهرأ عبارت به‌خودي خود كافي است تا در ذهن خواننده، از قوام‌السلطنه تصوير يك رهبر و يا حداقل يك عنصر اثرگذار بر پيروزي و ‏استقرار مشروطيت در ايران، نقش بندد. قوام «در به‌امضاء رساندن فرمان مشروطيت» نقشي مهم داشته است. اين ادعائي است كه از ‏همان آغاز به‌خواننده القاء مي‌شود. اما هنگامي كه خواننده‌ي كنجكاو اين ادعا را پي مي‌گيرد و به‌صفحه‌هاي 48 تا 53 كتاب كه به‌اثبات ‏آن اختصاص دارد، مي‌رسد، ناگهان متوجه مي‌شود كه كوه موش زائيد. پي مي‌برد كه نقش قوام‌السلطنه اين بود كه هنگامي كه به‌همت ‏تلاش و مبارزه و جانفشاني آزاديخواهان و انقلابيون مشروطه‌خواه و پس از سقوط عين‌الدوله و عقب‌نشيني شاه، شرائط براي امضاء ‏فرمان مشروطه فراهم آمده است، او در مسند دبير حضور شاه، اين فرمان را «به‌خط خوش» مي‌نويسد تا مظفرالدين‌شاه آن را توشيح ‏كند. حميد شوكت در اين باره چنين مي‌نويسد: «پنج روز پس از سقوط عين‌الدوله كه نشان چيرگي آزادي بر استبداد بود، فرمان ‏مشروطيت به‌امضاء رسيد. سيزدهم مرداد 1285 قلب بست‌نشينان سفارت انگليس با نبض تحولاتي كه در نياوران جريان داشت، در ‏تپش بود. از انقلابيون پاك‌باخته تا روشنفكران ير آوازه‌اي كه براي مشروطيت جانفشاني كرده بودند ... همه چشم‌انتظار فرمان ‏مشروطيت بودند» (صفحه 51). و در صفحه 52 مي‌خوانيم كه: «روز چهاردهم مرداد، قوام سيني بلور مستطيلي را كه لوازم تحرير شاه ‏در آن جاي داشت، پيش كشيد و در حضور شاه روي زانو نشست و فرمان مشروطيت را با خطي خوش كه در آن شهره بود، نوشت. ‏آن‌گاه متن فرمان را براي شاه خواند و او و اعلم‌الدوله چند بار گفتند: «قربان توشيح بفرمائيد، مبارك است» و شاه بدون تأمل چنين ‏كرد». ‏
دقت در همين نوشته‌ها نشان مي‌دهد كه پيش از امضاء فرمان، «سقوط عين‌الدوله خود، نشان چيرگي آزادي بر استبداد بود» و در روز ‏‏13 مرداد همه «چشم‌انتظار فرمان مشروطيت بودند»، خواه با خط خوش قوام ،خواه با خط خوش «منشي و دبيرحضور» ديگري. شاه ‏نيز «بدون تأمل» متن فرمان را امضاء كرد. اين كه چرا «نوشتن فرمان به‌خط خوش قوام» و گفتن «قربان توشيح بفرمائيد، مبارك ‏است»، آن وزن تاريخي را در تاريخ‌نگاري نويسنده كتاب پيدا مي‌كند، ناروشن مي‌ماند و پاسخ آن را بايد در شيفتگي نويسنده ‏به‌قوام‌السلطنه و تلاش او در دادن نقش‌هائي غلوآميز و نهايتأ قهرمان‌سازي از قوام جستجو كرد. به‌همين ترتيب است نقش قوام در ‏به‌امضاء رساندن نظامنامه انتخابات كه نويسنده در صفحات 54 و 53 بدان پرداخته است. ‏
نويسنده كتاب در مواردي كه با نوشته‌هائي مغاير با ادعاي خود روبرو مي‌شود، براي رهائي از مشكل مي‌كوشد، مهر بي‌اعتباري بر آن‌ها ‏بكوبد. وقتي به‌اين گفته تقي‌زاده مي‌رسد كه قوام در تحولات مشروطه نقشي نداشته است، در پاسخ مي‌نويسد، سندي به‌خط قوام در دست ‏است كه نشان مي‌دهد شماري از مشروطه‌خواهان متني را به امضاء رسانده‌اند و در آن به‌اين نكته اشاره شده كه «وسيلة آقاي ‏قوام‌السلطنه و وزير همايون و خليل‌الله‌خان اعلم‌الدوله، شاه را آمادة اعطاي فرمان مشروطيت نمائيم» (صفحه 51) و بر چنين پايه‌هاي ‏سستي نتيجه مي‌گيرد كه «نظر تقي‌زاده» مبني بر آن كه او [يعني قوام] در آن روزهاي بحراني نقشي در تحولات آن روزگار نداشته و ‏‏«داخل آدم» نبوده است، از اعتبار چنداني برخوردار نيست» (صفحه 51). دليل آن‌هم اين‌كه «شايد ادعاي پر تفرعن تقي‌زاده پيرامون ‏نقش قوام، حاكي از آن باشد كه تقي‌زاده به‌عنوان سرآمد آزادي‌خواهان، بر كوشش‌هاي به‌دور از جنجالي كه در راه مشروطيت انجام ‏مي‌گرفت، عنايتي نداشته و بي‌اعتناء مانده باشد» (تأكيدها از من است). ‏
به‌طوري كه ملاحظه شد، «نقش تاريخي قوام» در جنبش مشروطه كه نويسنده در آغاز كتاب با عباراتي چون نقش قوام در به‌امضاء ‏رساندن فرمان مشروطه ... سعي در القاء آن به‌خوانندگان دارد، از مواردي چون نگارش فرمان مشروطه به «خط خوش»، «سر و سَر» ‏با مشروطه‌خواهان و «كوشش‌هاي به‌دور از جنجال»!! فراتر نمي‌رود.‏

‏2 - نقش قوام در «نجات ايران» و جلوگيري از تجزيه كشور!‏

نقش قوام در «نجات ايران» و «جلوگيري از تجزيه كشور» در جريان قيام عشاير شيروان و قوچان و «ناآرامي‌هاي خراسان و گيلان» ‏از موارد مهم ديگري است كه به‌زعم نويسنده «بر زندگي و زمانه ما تأثيري ماندگار بر جاي نهاده‌اند». در اين زمينه نيز نويسندة كتاب ‏ابتدأ تصويري غيرواقعي از اين قيام و ناآرامي‌ها ترسيم مي‌كند، هدف اين قيام ها ، شورش ها و جنبش ها را «تجزيه ايران» مي‌نماياند ‏و آن‌گاه قوام‌السلطنه را كه گويا پايان گرفتن اين «قيام‌ها و نا‌آرامي‌هاي تجزيه‌طلبانه» مرهون سياست سركوب و تدبير اوست، در جايگاه ‏‏«نجات‌دهندة ايران» مي‌نشاند. در حالي كه نه جنبش‌هاي نام‌برده در پي تجزيه ايران بودند و نه به‌خاموشي گرائيدن آنها نتيجة سياست و ‏تدبير قوام بود. ‏
فصل سوم كتاب (صفحات 109-75) به‌طور عمده به‌قيام خداوردي و حوادث خراسان و كلنل محمدتقي خان پسيان اختصاص دارد و در ‏فصل چهام از صفحه 129 به‌بعد به‌موضوع گيلان و آذربايجان پرداخته مي‌شود. اما در تمام اين صفحه‌ها- به‌جز در ارتباط با آذربايجان- ‏نشاني جدي حاكي از هدف تجزيه‌طلبي نمي‌توان يافت كه به‌اتكاء آن براي قوام‌السلطنه نقش «نجات‌دهندة» ايران ساخت. مهم‌ترين نكته‌اي ‏كه در كتاب براي نشان دادن خطرات شورش شيروان و قوچان و قيام خداوردي عنوان شده، چنين است: «آن‌چه شورش خداوردي و ‏شماري از قبائل محلي را به‌معضلي پيچيده و حساس بدل مي‌كرد، حمايت و همكاري حزب عدالت و كمونيست‌هاي ايران در تركمنستان ‏بود. بر همين اساس، آمادگي خداوردي براي همكاري با كمونيست‌ها، مقامات ايراني و انگليسي را در مشهد متوحش كرد. او و برادرش ‏الله‌وردي چندين بار براي ملاقات با رهبران [حزب] عدالت به‌عشق‌آباد سفر كردند. پول، سلاح‌هاي سبك و تعدادي مسلسل در اختيار آنها ‏گذاشته شد. نقش حيدرخان عمواوغلي نيز در اين ميان خالي از اهميت نبود. بنابر گزارش انگليسي‌ها ... حيدرخان رهبر [حزب] عدالت ‏در عشق‌آباد به‌عنوان مشاور اصلي خداوردي عمل مي‌كرد» (صفحه 80) (1). نويسنده كتاب، در همان صفحه با توجه به‌داده‌هاي ‏انكارناپذير اشاره مي‌كند كه: «در مقابل، شواهدي در دست است كه نشان مي‌دهد مسكو پيرامون ايجاد رژيم كمونيستي در ايران، در ‏فاصله‌اي كه از آن سخن رفت، نه تنها خوش‌بين نبود، بلكه بنا بر ملاحظات ايدئولوژيك نيز خود را موظف بدان نمي‌دانست. چنين به‌نظر ‏مي‌رسد كه در نخستين سال‌هاي پس از پيروزي انقلاب اكتبر، رژيم بلشويكي در شوروي از صدور انقلاب به‌ايران، دست شسته بود. ‏قرارداد اسفند 1299 شمسي (فوريه 1921) كه بين ايران و شوروي به‌امضاء رسيد، نشانه‌ي چنين انتخابي بود، انتخابي كه سرنوشت ‏حزب عدالت و جنبش جنگل را قرباني ملاحظات ديپلماتيك مي‌كرد» (تأكيدها از من است). و در جاي ديگر مي‌گويد: «نيروهاي حزب ‏عدالت با آگاهي از ارسال تلگرافي از مسكو كه «دستور تعويق نامحدود حمله به‌خراسان و عدم مداخله در غائله خداوردي را مي‌داد»، ‏دلسرد شده بودند» (صفحه 80). ‏
به‌طوري كه مي‌بينيم، بنا بر همين اشاره‌ها و داده‌هاي كتاب، «خطر تجزيه ايران» در آن رويدادها، ادعائي به‌كلي بي‌پايه و در نتيجه ‏تلاش نويسنده براي جلوه دادن قوام‌السطنه به‌مثابه «نجات‌دهندة ايران»، تلاشي عبث و بي‌حاصل است. به‌همين ترتيب است ادعاها و ‏احكام در مورد شورش كلنل محمدتقي خان پسيان. در اينجا هم «خطر تجزيه كشور» ساختگي و بي‌اساس است. نويسنده خود ‏به‌ميهن‌پرستي و «ناسيوناليسم» كلنل اذعان دارد و در پايان فصل سوم، صفحه 108 در سوگ سرنوشت اندوه‌بار او، از «زندگي ساده ‏كلنل با آن همه جانبازي و رشادت و پاكي و يك‌رنگي در خلوت و جلوت» مي‌نويسد و از ميهن‌پرستي و «ناسيوناليسم» او و در سوگ او ‏نشستن وطن‌دوستاني چون عشقي و ايرج و فرخي و عارف و بهار سخن مي‌گويد.‏
در ارتباط با كلنل محمدتقي‌ خان پسيان، تنها موردي كه براي ساختن «خطر تجريه» و در نتيجه، ساختن نقش «نجات‌دهنده» براي قوام ‏در كتاب اشاره شده است، درخواست اسلحه از تاشكند توسط پسيان است. در حالي كه تقاضا از تاشكند براي دريافت اسلحه، به‌منظور ‏افزايش توان مقاومت، از آخرين اقدامات كلنل و در روزهاي آخر شورش بود، به‌طوري كه پيش از رسيدن نماينده پسيان به‌تاشكند، ‏شورش سركوب شده بود. افزون بر اين، بنا بر نقل قولي كه قبلأ بدان اشاره شد، نويسنده مي‌گويد «رژيم بلشويكي در نخستين سال‌هاي ‏پس از انقلاب اكتبر از صدور انقلاب به‌ايران دست شسته بود». با همه اين احوال، نويسنده كتاب چون به‌قهرمان‌سازي از قوام نياز دارد، ‏مي‌كوشد ابتدأ «خطر» اختراع كند تا بتواند افتخار «دفع خطر» را در زندگي‌نامه او ثبت كند. ‏
به‌همين گونه است برخورد نويسندة كتاب به‌حوادث گيلان و جنبش جنگل. حميد شوكت در صفحه 130 كتاب در ارتباط با رويدادهاي ‏گيلان و آذربايجان و اشغال اين دو منطقه توسط ارتش سرخ در فاصله دو جنگ جهاني، از جمله چنين مي‌نويسد: «بازيگران اصلي ‏صحنه در هر دو رويداد تاريخي، اشراف و انقلابيون جان بر كف، ديپلمات‌هاي كاركشته و كارگزاران دولت‌هاي بيگانه بودند. در اين ‏كارزار، از وثوق‌الدوله و فيروز، تا كوچك‌خان، از تقي‌زاده و علاء تا سيد جعفر پيشه‌وري، از لنين و روتشتين تا استالين و مولوتف، هر ‏يك به‌نوعي، در ماجراي اشغال گيلان و آذربايجان، نام و نشاني، گاه گذرا و گاه ماندگار، از خود برجاي گذاشتند. نام قوام در اين ميانه ‏اما، از مقام و منزلتي ويژه برخوردار شد، مقام و منزلتي كه در آميزه‌اي از دورانديشي و تدبير سياسي، ايران را از سلطه كمونيسم و ‏تجزيه كشور نجات داد»!! ‏
بدين‌ترتيب نويسندة كتاب از آغاز اين بخش ابتدأ چنين مي‌نماياند كه در حوادث گيلان و جنبش جنگل (همانند ادعاها در موارد پيشين) ‏ايران يك‌بار ديگر! با خطر تجزيه روبرو گرديد و اين بار نيز قوام‌السلطنه با دورانديشي و تدبير سياسي، كشور را نجات داد، به‌گونه‌اي ‏كه نام او در مقايسه با ساير بازيگران اين حوادث از مقام و منزلتي ويژه برخوردار گرديد!‏
به‌دنبال اين ادعا، نويسنده به‌تلاش بي‌فرجامي براي «اثبات» آن دست مي‌زند و اين در حالي است كه كتاب‌ها و اسناد متعددي كه پيرامون ‏سياست شوروي در سال‌هاي نخست پس از انقلاب اكتبر و در مورد جنبش جنگل انتشار يافته‌اند، نشان مي‌دهند كه اولأ دولت شوروي در ‏اين سال‌ها، نه در پي تجزيه كشورها، بلكه در پي دامن زدن به‌ايجاد جمهوري‌هاي شورائي و استقرار حكومت شوراها در كشورهاي ‏مختلف بود. ثانيأ در ايران، اعمال اين سياست به‌دلائل گوناگون، از جمله نفوذ انگليس در كشور، اهميت مناسبات دولت جوان شوروي با ‏بريتانيا براي شوروي و توانائي‌هاي محدود دولت تازه تأسيس شده، نه تنها دشوار، بلكه ناممكن بود و سود شوروي نه در پيش‌برد چنين ‏سياستي، بلكه در برقراري روابط دوستانه با ايران بود. به‌همين دليل سياست نام‌برده در مورد ايران تغيير كرد و نويسنده كتاب، ‏همان‌گونه كه در بالا آورديم، خود نيز مي‌گويد: «در نخستين سال‌هاي پس از پيروزي انقلاب اكتبر، رژيم بلشويكي در شوروي از صدور ‏انقلاب به‌ايران دست شسته بود... و قرارداد 1921 نشانه چنين انتخابي بود». و باز در جاي ديگري در صفحه 138 مي‌نويسد جنبش ‏جنگل در نهايت وسيله‌اي در دست رژيم بلشويكي براي اعمال فشار به‌حكومت تهران و دستيابي به تفاهم با انگلستان در عرصه جهاني ‏به‌شمار مي‌آمد. هم‌چنين در صفحه 135 مي‌گويد: «روتشتين سفير شوروي در ايران، ايران را آمادة انقلاب نمي‌دانست و در پي آن بود ‏تا با عدم حمايت از جنبش جنگل راه را براي ايجاد تفاهم با دولت قوام هموار سازد». افزون بر اين‌ها جنبش جنگل نيز در پي جدائي از ‏ايران و تجزيه ايران نبود، بلكه تحت تأثير انقلاب اكتبر در پي ايجاد حكومت شورائي در ايران بود. اما نويسنده، بي‌اعتناء به همه اين ‏واقعيت‌ها و داده‌هائي كه خود نيز نمي‌توانسته ناديده بگيرد، خطر خيالي «تجزيه كشور» را ابداع مي‌كند تا بتواند به‌استناد آن، عنوان ‏‏«نجات‌دهنده ايران» را به‌قوام اعطاء كند. ‏
آخرين مورد قهرمان‌سازي از قوام‌السلطنه، به نقش او در حوادث 1325 آذربايجان و فرقه دمكرات مربوط مي‌شود. موضوع دخالت ‏شوروي در آذربايجان و ايجاد فرقه دمكرات، هم‌چنين مقاصد تجزيه‌طلبانه شوروي در اين ارتباط، حقايق انكارناپذيري است كه اسناد و ‏مدارك فراوان آن‌را نشان مي‌دهند، معهذا بررسي تاريخي اقتصا مي‌كند كه به‌پيشينه قضايا و جوانب ديگري كه در پاگيري و گسترش فرقه ‏دمكرات آذربايجان تأثير قابل ملاحظه داشته‌اند، توجه شود، در حالي كه نويسنده‌ي كتاب به‌كلي به‌آن بي‌اعتناء است. واقعيت اين است كه ‏يك‌سان‌سازي رضاشاه به‌تبعيض و ستم فرهنگي و زباني در بخش وسيعي از كشور، از جمله در آذربايجان، رسميت بخشيد. با اجراي اين ‏سياست، حتي زبان كه وسيلة اصلي ارتباط است، از اقوام و مليت‌هاي غيرفارس زبان، از جمله از آذربايجان كه تا پيش از آن، در دوره ‏قاجار، وليعهدنشين بود، گرفته شد. پس از شهريور 1320 و ايجاد شرائط مساعد براي رشد مبارزات دمكراتيك در ايران، مبارزه براي ‏تأمين حقوق ملي، فرهنگي و زباني اقوام و مليت‌هائي كه قرباني سياست يك‌سان سازي شده بودند و براي انجام اصلاحات در آن مناطق، ‏نيز گسترش يافت. سال‌ها قبل از ايجاد فرقه دمكرات آذربايجان، پيشه‌وري با تأكيد بر حفظ تماميت ايران و تبليغ مداوم بر روي يك‌پارچگي ‏كشور، در راه تأمين اين حقوق و اجراي اصلاحات تلاش كرد، اما دولت و از جمله حكومت قوام از «وعده» اصلاحات گامي فراتر نرفتند. ‏در جريان درگيري با فرقه دمكرات نيز، وعده «اصلاحات» يكي از شگردهاي قوام‌السلطنه در گفتگوها و در فريب مردم آذربايجان بود. ‏اما پس از كشتار ارتش در آن منطقه و سركوب مردم، ديگر نيازي به اجراي اصلاحات نبود.‏
با ايجاد فرقة دمكرات آذربايجان و نفوذ شوروي و كارگزاران و عوامل آن در اين جمعيت، فرقه دمكرات آشكار و پنهان به مسير ‏جدائي‌طلبي كشانده شد، فعاليت‌ها و هدف‌هاي آن با منافع شوروي گره خورد و باقراوف رئيس‌جمهوري آذربايجان شوروي، با برنامه و ‏مقاصد تجزيه‌طلبانه، گرداننده اصلي پشت پرده شد. نويسنده كتاب مي‌كوشد «دفع خطر تجزيه» را نتيجة «تدبيرها و شگرد ديپلماسي» ‏قوام‌السلطنه نشان دهد، در حالي كه پايان تلاش‌هاي جدائي‌طلبانه و درهم شكستن فرقه دمكرات، نه نتيجه ديپلماسي قوام و نه نتيجه ‏سركوب‌ها و كشتار خونين ارتش و نيروهاي اعزامي به‌آذربايجان بود، هر چند كه هر دوي اين عوامل در تلاشي فرقه دمكرات تأثير ‏داشتند. عامل اصلي شكست فرقه دمكرات و پايان مسئله آذربايجان، سياست شوروي، اجبارها، تنگناها و منافع اين كشور در آن روزگار ‏بود. ‏
حضور ارتش سرخ در آذربايجان پشتوانه مهم فرقه دمكرات بود. شوروي برخلاف توافق‌هاي قبلي و قرارداد سه جانبه‌ي متفقين مبني بر ‏خروج ارتش سرخ از ايران تا 11 اسفند 1324، از تخليه نيروهاي خود از ايران امتناع مي‌كرد. در عين حال فشارهاي آمريكا و انگليس ‏و ايران براي خارج شدن ارتش سرخ نيز هر روز بيش‌تر افزايش مي‌يافت. براي شوروي دستيابي به‌منابع نفتي ايران و كسب امتياز نفت ‏شمال، هدفي ديرينه بود كه مي‌توانست از حضور نيروهاي خود در ايران و از مسئله آذربايجان به‌مثابه اهرم‌هاي مؤثر ، جهت تحقق آن ‏استفاده كند. از سوي ديگر، اين كشور با فشارهاي فزاينده و متعدد براي خروج نيروهاي خود از ايران مواجه بود. ‏
حكيمي نخست‌وزير ايران در 25 دي‌ماه 1324 در مجلس اعلام كرد كه دولت به‌نماينده ايران در سازمان ملل دستور داده است، موضوع ‏تخليه ايران از نيروهاي خارجي را در مجمع عمومي سازمان ملل مطرح كند و در شوراي امنيت رسيدگي شود. به موازات كوشش ايران ‏براي رسيدگي به‌شكايت در شوراي امنيت، فشارها و تهديدهاي آمريكا و انگليس نيز فزوني مي‌گرفت و هم‌زمان با نخست‌وزيري قوام، ‏شكايت ايران در شوراي امنيت مطرح شد. در دورة قوام‌السلطنه، كوشش‌ها براي خروج ارتش شوروي ادامه يافت. قوام مجددأ اقدام ‏به‌پيگيري شكايت در سازمان ملل كرد. هم‌چنين با مقامات شوروي در مسكو و تهران به‌مذاكره پرداخت. مذاكرات قوام با مقامات شوروي ‏بي‌ترديد، مذاكراتي دشوار و پيچيده و نيازمند درايت بود. اما نويسنده كتاب در اين‌جا نيز تلاش مي‌كند به‌ديپلماسي قوام و نتايج آن در اين ‏ارتباط، جايگاه و نقشي غلوآميز و غيرواقعي دهد و همه نتايج، از عدم موفقيت شوروي در كسب امتياز نفت شمال، تا خروج ارتش سرخ ‏از ايران و پايان فرقه دمكرات را ناشي از «تدبير» قوام جلوه دهد. ‏
پس از گفتگوها و مذاكرات دشوار ميان قوام‌السلطنه و مقامات شوروي و فشارهاي بين‌المللي روزافزون، سرانجام در 15 فروردين ‏‏1325 موافقت‌نامه سه ماده‌اي ايران و شوروي شامل خروج ارتش سرخ، مسئله نفت و مسئله آذربايجان در تهران به‌امضاء رسيد. ‏نويسنده كتاب امضاء اين موافقت‌نامه را نشانه‌ي پيروزي مسجل قوام در تنظيم مناسبات با شوروي (صفحه 207) و «ديپلماسي قوام را ‏پيروزي بزرگ براي ايران» (صفحه 215) مي‌خواند، در حالي كه خروج نيروهاي شوروي كه اهرم فشار اصلي در مسئله نفت و ‏آذربايجان بود، نه حاصل ديپلماسي قوام، بلكه نتيجة فشارهاي انگليس و آمريكا و تنگناهاي بين‌المللي بود كه در برابر شوروي قرار ‏داشت. تهديدهاي انگليس و آمريكا، اولتيماتوم ترومن، طرح مسئله در سازمان ملل توسط ايران و آمريكا و نامه استالين به‌پيشه‌وري كه ‏كتاب نيز به‌آن اشاره دارد، بيانگر شدت يافتن اين فشارها و تنگناها و الزامات شوروي به‌خروج از ايران است. استالين در نامه ‏به‌پيشه‌وري، در ترسيم دشواري‌هاي موجود مي‌نويسد: «ادامه حضور نيروهاي شوروي در ايران مي‌توانست [به] مباني سياست ‏رهائي‌بخش ما در اروپا و آسيا لطمه بزند. انگليسي‌ها و آمريكائي‌ها به‌ما مي‌گفتند، اگر نيروهاي شوروي مي‌توانند در ايران بمانند، پس ‏چرا نيروهاي انگليس نمي‌توانند در مصر، سوريه، اندونزي و يونان و همچنين نيروهاي آمريكائي در چين و ايسلند و دانمارك باقي ‏بمانند. از اين رو تصميم گرفتيم نيروهايمان را از ايران و چين فراخوانيم...» (2).‏
خلاصه كردن نتايج رويدادها در «درايت و كارداني و ديپلماسي» قوام‌السلطنه و ناديده گرفتن ساير عوامل، آن‌هم عوامل اساسي و ‏تعيين‌كننده و ساختن و پرداختن چهره‌اي قهرمان و «نجات‌دهنده ايران» از او، در چند دورة حساس و پرمخاطره، ويژگي كتاب «در ‏تيررس حادثه» و بازتاب شيفتگي نويسنده به‌قوام است. در ادامه همين شيفتگي است كه نويسنده، به‌دنبال كشف و شمارش خصائل ‏برجسته در قوام‌السلطنه مي‌پردازد و صفاتي چون عرفي‌گرائي ، دمكراسي‌طلبي ... را در او كشف مي‌كند.‏
حميد شوكت كه آن‌همه سختگيرانه اقدامات جبهه ملي درآميختگي دين و سياست را تقبيح مي‌كند، هنگامي كه در همين ارتباط ، به ‏قوام‌السلطنه مي‌رسد، نه تنها بزرگوارانه از كنار موضوع مي‌گذرد، بلكه تلاش مي‌كند، تصويري ديگر از او ارائه دهد. همان‌طور كه در ‏بالا ملاحظه شد، نويسنده كتاب، موضوع مهدورالدم خواندن رزم‌آرأ و دفاع از آزادي قاتل او توسط عده‌اي از نمايندگان جبهه‌ملي را ‏به‌شدت مورد حمله قرار مي‌دهد، ولي به‌هيچ‌وجه لازم نمي‌داند به‌نمونة مشابه آن در زمان نخست‌وزيري قوام‌السلطنه و آزادي قاتل ‏كسروي بپردازد.‏
ايرج اسكندري كه پس از ترميم كابينة قوام‌السلطنه در 11 مرداد 1325، وزير پيشه‌ وهنر و بازرگاني در آن كابينه بود، در خاطرات ‏خود، درباره مذاكرات يكي از جلسات هيئت وزيران چنين مي‌گويد: «قبلأ قاتل كسروي را گرفته بودند، امامي توقيف بود. شبي در جلسه ‏هيئت وزيران قوام‌السلطنه به‌عادت مألوف كاغذي درآورد و نشان داد كه آقايان علمأ نوشته و حاكي از آن بود كه تقاضا كرده‌اند، امامي ‏را كه در توقيف مي‌باشد، مرخص نمايند. لذا عقيده آقايان وزرأ را پرسيد. هژير [وزير دارائي] بلافاصله گفت به‌عقيده من صيحح است و ‏بايد موافقت نمود كه اين فرد از زندان آزاد شود. ‏
من اجازه صحبت خواستم و گفتم در روز روشن و در دادگاه با حضور قاضي و ديگران يك آدمي را زده و با كارد شكمش را پاره كرده و ‏كشته‌اند. حالا حكم توقيف اين فرد را دادستان و قاضي داده‌اند و من نمي‌فهمم ما در هيئت وزيران چگونه مي‌توانيم در اين مسئله دخالت ‏كنيم... بعد هم [الهيار] صالح وزير دادگستري را مخاطب قرار داده و پرسيدم: «مگر شما حق داريد قرار مستنطق و يا تصميم قاضي را ‏كه حكم توقيف كسي را صادر كرده است، لغو نمائيد و راسأ اجازه دهيد كه او را از زندان مرخص كنند». وزير دادگستري جواب داد، ‏خير، من هم‌چو حقي ندارم... هژير اظهار داشت كه «نه‌خير آقا، بنده عقيده دارم كه اين آدم مهدورالدم بوده و اگر هم او را كشته‌اند، كار ‏صحيحي بوده...، گفتم: يعني چه آقا؟ مهدورالدم يعني چه؟ و تازه تشخيص آن با چه كسي است؟ هژير جواب داد «با خود شخص!»... ‏قضيه را مسكوت گذاشتند و بعد از اين كه ما از كابينه بيرون آمديم و [علي‌اكبر] موسوي‌زاده را وزير دادگستري كردند [27 مهر ‏‏1325]، فوري اين‌ها را مرخص نمودند» (3)‏
با وجود اين داده‌هاي موجود، نويسنده كتاب مي‌كوشد به‌خواننده القاء كند كه قوام‌السلطنه «ديانت را از سياست دور نگاه» مي‌داشت ، ‏قوام‌السلطنه‌اي كه به‌نقل از ابوالحسن ابتهاج (صفحه 205): براي طرح مجدد شكايت ايران در شوراي امنيت «مثل هميشه تسبيح درمي ‏آورد و «شروع به‌استخاره مي کند «، گويا با خرافات مخالف بود.‏
در زمينه قرار دادن قوام‌السطنه در شمار نيروهاي عرفي‌گرا و هم‌چنين پيرامون دمكراسي‌خواهي قوام و ساير صفات اختراع شده براي ‏او، باز هم مي‌توان صفحه سياه كرد. اما به‌خاطر اجتناب از طولاني شدن مقاله از پرداختن به‌آنها خودداري مي‌كنيم و به بخش آخر كتاب ‏مي‌پردازيم.‏
‏ اين بخش در واقع مهم‌ترين فصل كتاب است و به‌نظر مي‌رسد بسياري از نكات مربوط به‌ستايش از قوام، برجسته كردن غيرواقعي نقش ‏او و «تدابير پيروزمند»ش در «نجات ايران» در مراحل مختلف، مقدمه‌اي براي توجيهات اين بخش باشد. در اين بخش چهرة مصدق ‏كم‌رنگ مي‌شود، از او سياستمداري يك‌دنده، انعطاف‌ناپذير، بي‌تدبير، بحران‌ساز و بي‌برنامه و از قوام‌السلطنه سياستمداري با درايت، ‏توانا، گره‌گشا و نجات‌دهنده ترسيم مي‌شود. در اين فصل، با يك‌سونگري‌هاي جانبدارانه و آميزه‌اي از ساده‌نگري سياسي و تصويرهاي ‏تخيلي مبتني بر اما و اگرها، تلاش بي‌حاصلي براي تبرئه قوام و بي‌مقدار نشان دادن مبارزه و مقاومت مردم و مصدق انجام مي‌گيرد. با ‏وجود اين نويسنده نمي‌تواند خود را از چنبره تناقض‌ها رها سازد. در اين بخش دربارة رويدادهاي تيرماه 1331 و بازگشت دوبارة قوام ‏به‌صحنه سياسي از جمله چنين مي‌خوانيم:‏

‏1 - « تيرماه 1331، ماه ناكامي‌ها، ماه آخرين نبرد نافرجام قوام براي بازگشت به‌قدرت و نجات ايران بود». (صفحه 273).‏

‏2- - «شاه هر چند با ترديد و تعلل، از مدت‌ها پيش در فكر كنار گذاشتن مصدق از مقام نخست‌وزيري بود». (صفحه 276)‏

‏3- «قوام براي جلب رضايت خاطر ميدلتون [سفير انگليس در تهران] در انتخاب وي به‌عنوان جانشين مصدق»، «كوشش ‏همه‌جانبه‌اي» به‌عمل آورد. «او پيشاپيش، در جريان گفتگوئي سه ساعته با هندرسن [سفير آمريكا در تهران]، به‌چنين تفاهمي دست ‏يافته بود» (صفحه 272)‏

‏4- بنابر گزارش سفير بريتانيا، قوام ضمن اين گفتگو، اعلام داشت كه اگر قدرت را در دست گيرد، رابطه‌ي سنتي با بريتانيا را تضمين ‏مي‌كند و خواهان مشاركت مجدد انگلستان در امور صنعت نفت كشور خواهد بود». ( صفحه 273)‏
‏5 - در اين گفتگو‎ ‎‏«ميدلتون... در توضيح سياست دولت بريتانيا اعلام كرد انگلستان خواهان دستيابي به توافق با ايران است، اما نه ‏به‌بهاي قرباني ساختن منافع بريتانيا در نقاط ديگر جهان. او اين امكان را محتمل شمرد كه انگلستان با توجه به‌احساسات ملي ايرانيان، ‏آماده باشد امتيازاتي به‌آنان بدهد، اما دولتي كه تصور كند چنين اقدامي به‌حتم و به‌هر قيمتي صورت خواهد گرفت، دچار خطائي بزرگ ‏مي‌شود... به‌گفته ميدلتون ايران بيش از هر چيز به‌دولتي قدرتمند نياز داشت، دولتي كه روش‌هاي عوام‌فريبانه را ترك گويد... به‌گفته ‏ميدلتون قوام كلمه به‌كلمه با اظهارات سفير انگليس موافقت كرد». (صفحه 274)‏

مطالب فوق به‌رغم كوشش نويسندة كتاب در ارائه تصوير مطلوب خود از قوام‌السلطنه و از رخدادها، به‌حد كافي گويا است. بنا بر مطالبي ‏كه در بالا از كتاب نقل شد:‏
‏1 - محمدرضا شاه، پادشاه مستبد و فاسد و وابسته و انگليس و آمريكا، قدرت‌هاي خارجي كه در نبردي بزرگ براي تأمين و تحميل ‏منافع خود، با ايران و حكومت مصدق درگيرند، از هفته‌ها پيش از روزهاي آخر تير1331، در تلاش‌اند مصدق را بركنار كنند. نخستين ‏پرسش اين است كه چرا مي‌خواستند مصدق را بركنار كنند؟ آيا چنان‌چه مصدق تسليم خواست‌ها و شرط‌هاي آنها مي‌شد، بازهم ضرورتي ‏براي اين بركناري بود؟ داده‌ها و اسناد نشان مي‌دهند كه مصدق به‌اين خاطر كه مانع آنها در نيل به‌هدف‌هاي خود بود، مي‌بايستي بركنار ‏مي‌شد. مصدق به‌دليل ايستادگي در برابر خودكامگي‌ها و اختيارات فراقانوني شاه و مقاومت سرسخنانه در برابر انگليس و آمريكا براي ‏دفاع از منافع ايران و كوتاه كردن دست آنها از منابع و ثروت كشور، آماج حمله بود و به‌همين جهت نيز مي‌بايستي بركنار مي‌شد و جاي ‏خود را به‌كسي مي‌سپرد كه به‌جاي اين‌گونه ايستادگي و مقاومت، تسليم خواست‌هاي آنها شود. ‏

‏2- اين خواست‌ها و شرط‌ها در گفتگوي سفير انگليس با قوام مطرح مي‌شوند و صراحت كامل دارند. سفير انگليس تصريح مي‌كند كه ‏انگلستان به‌جاي استيفاي حقوق كامل ايران، فقط حاضر است احتمالأ، «امتيازاتي» به‌ايران بدهد، اما اين حتمي و به‌هر قيمت نيست. ‏ميزان و حدود امتيازات را منافع بريتانيا تعيين مي‌كند. توافق با ايران بايد به‌گونه‌اي باشد كه به‌منافع بريتانيا در نقاط ديگر جهان لطمه ‏نزند، يعني توافق بايد به‌گونه‌اي باشد كه شعله‌هائي را كه ملي شدن نفت ايران در خاورميانه و نقاط ديگر برافروخته است، خاموش كند. ‏جنبش ملي كردن صنايع نفت در ايران جرقه‌اي بود كه به شعله‌هاي بيداري در كشورهاي استعمار زده دامن زد و ملل خاورميانه را ‏به‌انديشه براي بازپس گرفتن حقوق خويش و پايان دادن به‌سلطه استعمار بر منافع و ثروت ملي برانگيخت. لذا از ديدگاه دولت بريتانيا، ‏نبرد ميان ايران و انگليس نبايد با چنان دستاوردي براي ايران پايان مي‌يافت كه مبارزه براي خواست‌هاي مشابه را در ساير كشورها ‏برانگيزد و منافع بريتانيا را به‌خطر اندازد. به‌سخن ديگر توافق با ايران بايد به‌گونه‌اي باشد كه مردم منطقه را از هماوردي با انگليس و ‏فكر امكان دستيابي به حقوق خود نااميد كند. بنابراين دولت آينده بايد، برخلاف مصدق، نه نقش برانگيزنده آتش مبارزه ضداستعماري، ‏بلكه نقش آتش‌نشان را ايفاء كند. سفير انگليس در عين حال مي‌خواهد در ايران «دولتي قدرتمند» بر سر كار آيد. مفهوم «دولت قدرتمند» ‏در زبان استعمارگران روشن است: دولتي كه بدون مداخله مردم و با خودكامگي عمل كند و بجاي روش مصدق، يعني اتكاء به‌مردم، ‏دخالت دادن مردم و جلب حمايت آنها (و به‌زبان ميدلتون «روش عوامفريبانه») به‌اعمال قدرت تكيه كند.‏

‏3 - قوام‌السلطنه خود را نامزد نخست‌وزيري مي‌كند و مي‌كوشد موافقت شاه و حمايت هندرسن و ميدلتون را براي بازگشت به‌صحنه و ‏جانشيني مصدق جلب كند. وي در ملاقات با ميدلتون كه به‌توصية هندرسن انجام گرفت، پيرامون ضرورت سقوط كابينة مصدق سخن گفت ‏و «كوشش همه‌جانبه‌اي» براي «جلب خاطر ميدلتون در انتخاب وي به عنوان جانشين مصدق» به‌عمل آورد. «پيشاپيش نيز با هندرسن ‏به‌‌چنين تفاهمي دست يافته بود». قوام در گفتگو با ميدلتون «كلمه به‌كلمه با اظهارات سفير انگليس موافقت كرد» و «اعلام داشت كه اگر ‏قدرت را در دست بگيرد رابطه سنتي با بريتانيا را تضمين مي‌كند». با وجود اين داده‌ها، نويسنده كتاب در تكاپو براي «اثبات» نيت قوام ‏جهت استيفاي حقوق مردم ايران، خشت بر آب مي‌زند. نويسنده كتاب از كدام ساده‌لوحي انتظار دارد، ادعا و منطق او را بپذيرد؟ «رابطه ‏سنتي با بريتانيا» چه بود كه قوام تعهد مي‌كند آنرا تضمين نمايد؟ آيا اين رابطة سنتي، چيزي به‌جز يك رابطه استعماري بوده است؟ ‏شركت نفت انگليس و ايران يكي از بازتاب‌هاي اين رابطه بود. قوام در ازاء انتخاب شدن به‌نخست‌وزيري قول مي‌دهد اين رابطه سنتي و ‏مشاركت مجدد انگلستان در صنعت نفت را تضمين كند. با هيچ سفسطه‌اي نمي‌توان كوشش در حفظ و تضمين «رابطه سنتي» و بازپس ‏دادن دستاوردهاي جنبش مردم در تأمين مالكيت بر ثروت و منافع نفت كشور را با «استيفاي حقوق كامل مردم ايران» گره زد. بازگشت ‏اين چناني قوام به‌قدرت، توافق او با سفراي انگليس و آمريكا، تعهد صريح او در حفظ روابط سنتي و منافع اين دو كشور ، وابسته بودن ‏ادامة حكومتش به‌شاه و به‌انگليس و آمريكا، به‌طور منطقي نمي‌توانست چيزي فراتر از حل مسئله در چارچوب گفتگوهاي فوق به‌همراه ‏آورد.‏
نويسنده كتاب مي‌گويد: «شكست قوام‌السلطنه در تير ماه 1331 ، فرصت تاريخي از دست رفته‌اي بود كه بازگشت مصدق به‌قدرت و ‏پيامدهاي هولناكي چون كودتا را به‌دنبال داشت، مي‌توان گمان كرد كه در صورت موفقيت او، نه تنها كودتائي در ميان نمي‌بود، بلكه ‏آن‌چه سرنوشت‌ ما را در سال‌هاي دور و نزديك رقم زده است، در مسير ديگري و چه بسا به‌گونه‌اي متفاوت صورت مي‌گرفت» (صفحه ‏‏10).‏
صرف‌نظر از «گمانه‌زني» و «اگر» و «چه بسا» كه در نگرش تاريخي بي‌معنا است، سي‌ام تير «فرصتي از دست رفته بود»، اما نه براي ‏مردم و جنبش استقلال‌طلبانه و آزادي‌خواهانه ايران، بلكه براي شاه و آمريكا و انگليس. بي‌ترديد اگر آنهادر سي‌آم تير موفق مي‌شدند و ‏مسائل را بر اساس توافق‌هائي كه در گفتگوي قوام و ميدلتون انعكاس يافته است، به‌دست قوام‌السلطنه «حل مي‌كردند»، ديگر، اصولأ ‏نيازي به‌كودتاي 28 مرداد 32 نمي‌بود. كودتا به‌اين علت ضروري شد كه آنها در سي‌آم تير در نيل به‌اهداف خود ناكام شدند. در نتيجه ‏سيزده ماه بعد در ادامه تلاش‌ها براي دستيابي به اهداف و برداشتن موانع از سر راه، كودتا را برنامه‌ريزي و سازماندهي كردند. سي‌ام ‏تير 1331 در حقيقت حلقه‌اي از زنجيرة كوشش‌ها و توطئه‌هاي انگليس، آمريكا و دربار پهلوي جهت درهم شكستن جنبش ملي و ‏آزادي‌خواهانه مردم و استقرار ديكتاتوري و سلطه‌ي قدرت‌هاي استعماري بر منابع و ثروت ايران بود. سي‌ام تير، نهم اسفند و 28 مرداد ‏حلقه‌هاي اين زنجيرند. با ناكامي يك تلاش، تلاش بعدي برنامه‌ريزي مي‌شد. سرانجام با كودتاي 28 مرداد 32 به‌هدف خود دست يافتند و ‏سرايطي را كه مي‌خواستند، پس از 27 تيرماه 1331 در دوره نخست‌وزيري قوام به‌كشور ما تحميل كنند، پس از 28 مرداد 32، در ‏دورة نخست‌وزيري زاهدي متحقق ساختند. ‏
سي‌ام تير نه رويدادي شوم، بلكه مظهري از مقاومت يك ملت در برابر سلطه‌جوئي بيگانگان و استبداد داخلي هم‌دست آنها است. دلائل ‏موفقيت 28 مرداد را، نه در مقاومت سي‌ام تير، بلكه در فقدان چنين مقاومتي در روزهاي كودتا، در ضعف و ناتواني جنبش مردم و ‏نيروهاي سياسي در برانگيختن و سازمان دادن مقاومت، در پيوستن كاشاني و بهبهاني به‌كودتاچيان... بايد جستجو كرد. ‏
كتاب «در تيررس حادثه» افزون بر ارائه تحليل‌ها و استنتاجات نادرست از وقايع، يك‌سونگري جانبدارانه، برجسته كردن غيرواقعي نقش ‏قوام و كوچك كردن مصدق و نقش تاريخي او، مقاومت مردم را نيز تخطئه مي‌كند. نويسنده با آن‌گونه نگاه نسبت به‌رويدادهائي چون ‏سي‌آم تير و توافق قوام با هندرسن و ميدلتون و ستايش اين‌گونه نخست‌وزير شدن وي و در عين حال تقبيح جنبش مردم در روزهاي 28 ‏تا 30 تير و «شوم» ناميدن سي‌ام تير، به‌ايستادگي مردم مي‌تازد و مقاومت مردم را آماج حمله قرار مي‌دهد و به‌نام «درايت و تعقل ‏به‌جاي شعار و احساسات»، عملأ تسليم و پذيرش تحقير را تبليغ مي‌كند. شعار و احساسات مردم و فريادهاي يا مرگ يا مصدق در سي‌ام ‏تير ماه، نه واكنشي نابخردانه، بلكه تجلي بارزي بود از آميختگي درايت و احساسات ملي و از ارادة مردم در دفاع از منافع ملي.‏
مقاومت و ايستادگي ملت‌ها در طول تاريخ، يك عامل اصلي ماندگاري آنها است. مقاومت مردم در سي‌ام تير 1331 به‌ويژه در آنجا اهميت ‏مي‌يابد كه مردم موفق شدند برنامه‌هاي تحميلي بيگانگان را درهم شكنند و نويسنده درست اين مقاومت را نشانه مي‌گيرد.‏
مصدق به‌رغم تلاش‌هاي نويسنده، به‌مثابه نماد مقاومت در تاريخ ما و در ذهن مردم ثبت شده است. تلاش نويسنده در شكستن آن، فقط ‏مخدوش ساختن تاريخ گذشته نيست، بلكه از آن مهم‌تر بي‌مقدار ساختن مقاومت و اهميت آن، در شرائطي است كه در ايران به‌ترغيب و ‏دامن زدن به‌مقاومت نياز داريم. در شرائطي كه دانشجويان و جوانان در ايران با تأسي به‌مصدق و با در دست گرفتن عكس وي ‏به‌مقاومت در برابر حاكميت زور به‌پا مي‌خيزند، به‌زير تازيانه گرفتن مقاومت مصدق و مقاومت‌هاي تاريخي مردم، چيزي جز اقدامي ‏نابخردانه، به‌سود تداوم شرائط موجود نيست. ‏

پايان بخش اول

پانوشت‌ها:‏
‏1 - مطلب داخل گيومه را نويسنده كتاب به‌نقل از كتاب «سياست انگليس و پادشاهي رضاشاه» تأليف هوشنگ صباحي آورده است‏
‏2 - نقل از كتاب «از زندان رضاخان تا فرقه دمكرات آذربايجان» تأليف علي مرادي مراغه‌اي، صفحه 398‏
‏3 - نقل از كتاب «قتل كسروي» تأليف ناصر پاكدامن، صفحات 183-182 ‏

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration