The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

هرگز فراموش نمي کنم

اميد منتظري – سايت سرپيچ

سايت سرپيچ - شماره 4

معلوم نيست تارهاي آويزان بر ديوارش ساز اند يا اسلحه؟ يک بار پويان به او گفته بود "اسلحه تو اين تار است". حافظه اش مثل نوارهاي ظبط شده است، ساعت و روز و سال، مکان هاي و چهره ها؛ انگار وقتي حرف مي زند تصوير تک تک رفقايش جلوي چشمش مي آيد. اين سيماي بهروز دولت آبادي است در70 سالگي. دير نبود، روزگاري که صمد با ارس رفت. درست مثل ماهي سياه کوچولو. و اين فقط آغاز راه بود. بچه هاي شاخه تبريز به جنبش فدايي پيوستند و بسياري مرگ فدايي را بر گزيدند. و معلمان بسياري به دور افتاده ترين روستاها و مناطق محروم سرازير شدند. آن روزها دانشگاه تربيت معلم پراز اين آموزگاران که راه مبارزه را آموختند و آموختند. نهضتي در کار بود. همه چيز شده بود شبيه قصه هاي صمد.

بهروز دوات آبادي کيست؟ و چگونه در شعاع فعاليت اجتماعي- سياسي قرار گرفت؟

من بهروز دولت آبادي هستم و تخلصم چاي اوغلو به معني پسر رودخانه است. 1317 در تبريز به دنيا آمدم، در محله اي به نام "جنب رودخانه". عليرضا نابدل (اوختاي) خانه شان نزديک خانه ما بود و او اين تخلص را برايم انتخاب کرد. سال 34-35 در قربلاغ از توابع ميانه معلم شدم. مدت ها آن جا مدير، معلم و ناظم بودم و شب ها اکابر را هم درس مي دادم. يک سال و نيم در قربلاغ بودم که از آن جا به آذرشهر منتقل شدم. از آن جا هم يک راست مرا به ممقان فرستادند. آن زمان ممقان شرايط بدي داشت و مثلا فقط دو ساعت در روز برق داشت. صمد بهرنگي و بهروز دهقاني سال اول معلمي شان را مي گذراندند و تازه از دانش سراي مقدماتي تبريز فارغ التحصيل شده بودند. درست سال هاي 35 و 36 بود و صمد تازه سبيل هايش جوانه زده بود. من هم تازه شروع کرده بودم به يادگيري تار. بيشتر معلم ها اهل ممقان بودند. بهروز و صمد که تبريزي بودند، من را که ديدند به هم خانگي خودشان دعوت کردند. من هم با کمال ميل پذيرفتم. اين طوري در کرايه خانه هم سهيم شدند.

من کلاس دوم درس مي دادم، صمد سوم و بهروز پنجم. بهروز و صمد يه جورايي مکمل همديگر بودند. بهروز آدم آگاه و مطلعي بود و صمد هم سريع با مردم اخت مي گرفت. صمد با اوليا، که بيش تر از پارچه بافي سنتي امرار معاش مي کردند، رابطه خيلي خوبي داشت و بچه ها به چشم يک پدر دلسوز به صمد نگاه مي کردند. هميشه به ياد دارم صمد يک کيف سياه داشت که داخلش نان و پنير و از اين چيزها مي گذاشت. سر کلاس بچه هايي بودند که از گرسنگي ضعف مي کردند و صمد اين ها را براي آن ها مي برد. خود صمد هم از خانواده زحمت کشي بود. پدرش کارگر بود. اصلا يکي از دلايلي که به دانش سرا رفت، اين بود که بتواند زودتر به درآمدي برسد. براي هر درس يک ملودي و آهنگي در آورده بود. در آن سال ها بار مذهبي هم داشتيم. يک بار کاظم سعادتي که هفت هشت ماه بعد به ما پيوست، سرش را از پنجره خانه بيرون کرده بود و اذان مي گفت. کلي سر اين قضيه شوخي مي کرديم.

من و بهروز و صمد چند نوبت براي فراگيري قرآن به نزد حاج اکبر شعار مي رفتيم. هنوز در ابتداي راه بوديم. اما عجيب بود اولين شبي که با هم بوديم از شرايط ممقان گفتند و من مانده بودم که اين ها ظرف اين مدت کم، چه قدر اطلاعات از اين جا کسب کرده اند.ما همگي به زبان مادري مان عشق مي ورزيديم. اگر دقت کنيد اولين کار صمد هم مجموعه «پاره پاره» بود که منتخبي از شعراي آذربايجان است. مثلا ابتکار به خرج مي داد و به جاي انشاي "علم بهتر است يا ثروت"، بچه ها را تشويق مي کرد از پدر و مادرشان قصه يا شعر يا امثال و حکم ياد بگيرند و بيايند به جاي انشا با زبان مادري شان نقل کنند. آن وقت خودش به زبان فارسي ترجمه مي کرد و محتوا و مفاهيم داستان را براي بچه ها شرح مي داد. همين زمان بود که «کند و کاو درمسائل آموزشي» را نوشت. از همين جا هم شروع شد که کم کم بازرس ها حساس شدند و وقتي مي آمدند، سر کلاس صمد مي رفتند تا مواظب باشند که حتما فارسي صحبت کند و ... صمد بينش دقيقي داشت. درست مثل ارس بود که صاف ايستاده است اما زيرش جريان شديدي دارد. وقتي هم که صمد ايستاده بود و سبيل هايش را مي جويد، ما مي گفتيم صمد در دلت چه مي گذرد؟

يک زمان ما به اين نتيجه رسيديم که اين بچه ها که کلاس ششم را تمام مي کردند يا آجان مي شوند يا ژاندارم، يا بعضي که متمول تر بودند، براي ادامه تحصيل به آذرشهر مي رفتند. ما هم پيشنهاد کرديم که تا کلاس نهم را در ممقان داير کنيم. صمد با اوليا صحبت کرد و آن ها موافقت کردند. فردي زمين اهدا کرد و ما هم از يک ماه حقوق مان گذشتيم تا کلاس هاي جديدالتاسيس بر پا شود. کاظم (سعادتي) که مسئول پيشاهنگي مدرسه بود، اولين کلنگ ساختمان را زد.

حدود سال چهل بود که صمد را از ممقان به اَخجان منتقل کردند. صمد هم انبار پشت قهوه خانه جليل قهوه چي را مرتب و تميز کرد و در آن ساکن شد. در آن جا بود که براي صمد پاپوش دوختند و به اتهام هاي کذايي از آن جا به شيرامين تبعيد کردند. من خوب يادم مي آيد که سال چهل وقتي بازرس ها براي بررسي وضعيت آذر شهر از جمله صمد در سالن دبيرستان رضا شاه جمع شده بودند، بهروز دهقاني به حمايت از صمد اعتراض کرد و يک اعتراض سراسري برعليه آقاي دانش دوست - رئيس فرهنگ آذرشهر که ما به او مي گفتيم پاپوش دوز- راه انداخت.

بالاخره من سال 42 منتقل شدم به تبريز و بچه ها هر پنج به مي آمدند و قرار کوه مي گذاشتيم. من و صمد و بهروز دهقاني و مناف فلکي و علي رضا نابدل و کاظم سعاتي و... مرتب به کوه مي رفتيم و کم کم جريانات داشت شکل مي گرفت. يادم است که در کوه، صمد خيلي چغر بود. هيچ وقت در کوه عرق نمي کرد که ما به شوخي مي گفتيم صمد تو از جنس کلاغ ها هستي.

رابطه جمع شما با اميرپرويز پويان و روشنفکران مرکز مثل ساعدي چگونه شکل گرفت؟

ما امير پرويز پويان و عباس هوشمند را مي شناختيم. پويان در موسسه تحقيقات اجتماعي کار مي-کرد. با اسماعيل خويي آشنا بوديم. ساعدي بچه تبريز بود و در رفت و آمدهايش به تبريز، ما به استقبالش مي رفتيم. اسدالله مفتاحي برادر عباس مفتاحي با ما اياغ بود. مثلا در سال 45 در جريان شلوغي هاي دانشگاه در تبريز که يونس نابدل و فرج سر کوهي نيز حضور داشتند، ما سه هزار تا تراکت به حمايت از دانشجويان شبانه دست نويس کرديم و هر کسي در محله سکونت خودش پخش کرد. تهران که مي آمديم اين دوستان را مي ديديم. وقتي ساعدي «چوب به دست هاي ورزيل» را اجرا مي کرد، ما هم به تالار سنگلج رفتيم و آن جا محمود دولت آبادي، مشايخي، کشاورز، فروغ فرخزاد و ابراهيم گلستان و... همه جمع بودند که ما آن ها را مي شناختيم و آشنا بوديم. يعني مي خواهم بگويم وقتي در خرداد 1347 پويان به تبريز آمد، شناخت و سابقه ذهني از جمع ما داشت. پويان که آمد، در خانه بهروز دهقاني جلسه گذاشتيم و آنجا من و کاظم سعادتي و عليرضا نابدل حضور داشتيم. صمد هم قرار بود بيايد اما نيامد.

ماجراي فرار شما از تبريز چه بود و رابطه شما با حلقه تبريز به چه شکل در آمد؟

ماجرا از اين قرار است که اريبهشت 47 من يک رسيتال تار در دانشگاه تبريز اجرا کردم که در واقع قطعاتي از نوحه ها و عزاداري امام حسين با صداي تار بود. سه ماه بعد از آن، بازار تبريز تعطيل کرد و شهر به هم ريخت. تيمسار سليمي رئيس ساواک تبريز کار من را به ساواک کشيد و حسابي اذيت کردند. بعد از آن يک روحاني آمد و منبر رفت و سپس فتوا داد که اين ملعون خونش حلال است. اواخر سال 1347 من از تبريز گريختم و به تهران آمدم.

پس شما هنگام مرگ صمد در تبريز بوديد؟

بله. سه شنبه 5 شهريور 1347 حمزه فراهتي را ديدم که گفت بيا به جلفا برويم. من هم گفتم با اين فتوا من حتا از خانه با ترس و لرز خارج مي شوم، خودت تنها برو. حمزه آن زمان دام پزشک بود و افسر ارتش شده بود. يک ستاره هم داشت. گفت يک روزه مي روم. چهارشنبه دوباره در خيابان شهناز او را ديدم که گفت بايد بروم قره داغ، بيا با هم برويم. گفتم من ديروز گفتم که نمي توانم بيايم. از اين جا به بعد هرچه مي گويم نقل قول مستقيم است که حمزه برايم تعريف کرده است. حمزه صمد را در مقابل کافه ماياک در خيابان پهلوي مي بيند. به صمد مي گويد که مي آيي به قره داغ برويم؟ صمد مي گويد با کمال ميل. پنج شنبه راه مي افتند به سمت قره داغ. جمعه هشتم مي روند خمارلو و گويا هوا هم خيلي گرم بوده است. تصميم مي گيرند براي آب تني به ارس بروند. صمد چون شنا بلد نبوده است، مي نشيند کنار آب و آبي به دست و صورت مي زند. حمزه درحالي که شنا مي کرده است، صداي صمد را مي شنود که آب دارد من را مي برد. خلاصه حمزه برمي گردد و از آب بيرون مي-آيند. روز بعد مي روند پاسگاه توارليک که حمزه به آن جا سربزند. آن جا دوباره مي روند که شنا کنند. حمزه ده دوازده متر در جهت جريان آب شنا مي کند. باز هم مي گويم که اين ها را از قول حمزه نقل مي کنم. صمد هم چنان کنار آب نشسته بوده است که يک دفعه مي گويد حمزه آب دارد من را مي برد. حمزه بر خلاف جريان آب شنا مي کند و دو سه متر تا صمد فاصله داشته است که مي بيند صمد نيست. چند نفر کنار آب ايستاده بوده اند. حمزه مي پرسد اين دوستم چه شد؟ کجاست؟ مي گويند جناب سروان شوخي اش گرفته است. خودش سرش را زير آب کرده است. حمزه که از آب بيرون مي آيد، يک شبانه روز آن جا مي نشيند. در واقع شوکه شده بوده است و حالت افسردگي پيدا کرده بوده است. خبر که به ما رسيد، کاظم سعادتي با اسد بهرنگي رفتند قره داغ. هفت هشت روز طول کشيد تا جنازه اش پيدا شد. بالاخره يک سربازي جنازه صمد را روي يک آدا (تخته سنگ هايي که به صورت جزيره ميان رودخانه است) پيدا مي کند. آب مسير طولاني اي صمد را با خودش برده بود. من هم با يکي دو تا از دوستان ميان تبريز و اهر به کاظم و اسد ملحق شديم. بعد از دفن صمد در قبرستان اماميه، يک روز دوستان آمدند به خانه من و در آن جا حمزه اين داستان را براي من تعريف کرد.

البته من در سال 1352 که در کتاب خانه مولوي کانون پرورش سخنراني داشتم، گفتم که صمد غرق شده است. هنوز هم همين را مي گويم. حتا يک بار حمزه از شدت ناراحتي به قصد خودکشي با ساطور (يا چکش) به سرش زده بود. ما پيش از اين هم با حمزه رفيق بوديم و هميشه به مرغداري-اش مي رفتيم. اين جلال آل احمد بود که به اين توهم که حمزه در ماجراي مرگ صمد دست داشته است، دامن زد. من به جلال هم گفتم که چرا اين طور نوشته اي؟ جلال گفت از ساعدي شنيده ام. از ساعدي هم که پرسيدم، گفت من هم اين طور شنيده ام. مي دانيد، حتا متاسفانه اشرف دهقاني هم به اين ماجرا جناحي نگاه کرده است. صمد آدم روشني بود اما با قطعيت نمي شود جناح بندي کرد. حمزه گاهي در شرايط سخت سر به هوا مي شد و تسلط بر خودش را از دست مي داد و رفتارش غيرعادي مي شد. هرچند بعدها در نامه اي به فرج سرکوهي در آدينه، حرف هايي زد که بعضا مخدوش بود و شايد از شدت فشار اين ماجرا بود، اما بالاخره او يکي از ما بود.

نظر شما درباره جنبه هاي سياسي فعاليت صمد چيست؟ يعني محتوا و فرم فعاليتش چگونه بود؟

ببينيد آن زمان هنوز هسته به صورت تشکيلاتي در تبريز تشکيل نشده بود. اگرچه کارهاي ما سويه خاصي داشت. براي مثال من و بهروز دهقاني و صمد بهرنگي در ممقان «مادر» ماکسيم گورکي و «کاپيتال» مارکس را پنهاني و با علاقه مي خوانديم و درباره اش صحبت مي کرديم. يا مثلا تاريخ مشروطه را بر اساس آن کتاب تحليل مي کرديم. اما مساله اين است که زندگي خود صمد سوژه اي براي بيننده است. هر کسي نمي تواند صمد باشد. هرچند خواهش من اين است که از صمد اسطوره نسازيم. صمد مثل بقيه رفقاي مان بود، ولي نسبت به زمانه اش ديد خوبي داشت. صمد در نوشته-هايش از محيط اطرافش الهام مي گرفت. زندگي صمد خود مبارزه بود. کتاب افسانه هاي آذربايجان را با کمک بهروز دهقاني از گوشه و کنار آن خطه و از طريق دانش آموزان و رفقايش جمع کرد. داستان هايش برگرفته از روزگار و دغدغه هايش بود. اما باز تاکيد مي کنم، بي آن که بخواهيم از ارزش کار و زندگي صمد بکاهيم، اما اسطوره نسازيم.

آن چه به حلقه تبريز شناخته شده است، از کي و چگونه شکل گرفت؟

از همان خرداد 1347 که امير پرويز پويان به خانه بهروز دهقاني آمد. ما همان وقت قرار گذاشتيم که کس ديگري از سمپات ها خبر نداشته باشد. اين نقطه آغاز شاخه تبريز است. در اين شب بود که ما شکل سازماني گرفتيم. صمد آن شب به خانه بهروز نيامد، اما کاملا در جريان ماجراقرار داشت. هرچند پيش از اين، نطفه اين جمع گذاشته شده بود و حتا زماني در حدود سال 45، تجربه انقلاب چين و تزهاي مائوييستي و محاصره شهرها از طريق روستا، که روزهاي اوج و هياهوي خود را مي گذراند، براي ما قابل توجه بود.

آقاي دولت آبادي چگونه دستگير شديد؟ وسرنوشت شاخه تبريز چه شد؟

بعدها جمع بزرگ تر شد و اواخر سال 47 به دنبال فتواي قتل، من از تبريز به تهران فرار کردم. در اين دوره با پويان رابط بچه هاي تهران و تبريز بودم. مثلا جزوه اي رد وبدل مي شد يا من «رد تئوري بقا» ي پويان يا «تئوري جنگ پارتيزاني» را به دست بچه ها مي رساندم.

سال49 به دنبال دستگيري عليرضا نابدل، دستگير شدم. گويا جواد سلاحي و نابدل براي نصب اعلاميه رفته بودند، ولي مکان را خوب شناسايي نکرده بوده اند. به هر ترتيب ماموران کلانتري متوجه ماجرا مي شوند و در درگيري مسلحانه، جواد آخرين تير را به خودش مي زند و شهيد مي شود. عليرضا نابدل که با موتور مي خواهد فرار کند، در گودالي مي افتد و درحالي که تير خورده بوده است، دستگير شده و به بيمارستان منتقل مي شود. آن جا گويا در حالت اغما حرف مي زند که بعد سراغ من آمدند. خطائي و نيک طبع من را بازجويي کردند. آن جا به من گفتند: پويان را مي شناسي؟ گفتم: نه. بعد پرسيدند بهروز دهقاني را مي شناسي؟ گفتم: بله، با هم معلم بوديم. و از اين جور سوال-ها. بازداشت چندان طول نکشيد و يک روزبعد، موقعي که مي خواستند آزادم کنند، نيک طبع به من گفت فکر نکن رفتي، دوباره برمي گردي. من مادرم مريض بود، و بلافاصله رفتم تبريز. بهروز دهقاني را کشاندم به يک منطقه دور و ماجرا را برايش تعريف کردم. از جمله گفتم که از من درباره شما سوال پرسيدند. به بهروز گفتم که اين جا باغدارها سمپات و نزديکان من هستند و شما را به آن ها مي سپارم. بهروز هم گفت شش ماه همديگر را نبينيم.

من که بازگشتم تهران، دوباره دستگير شدم. اين بار شکنجه و بازجويي شديد بود. اوايل سال پنجاه بود و ديدم حتا ماجراي آمدن پويان به تبريز و جلسه خانه بهروز دهقاني هم لو رفته است. بعدها خود نزهت براي من در کانون پرورش فکري تعريف کرد که او زير فشار مجبور مي شود با بهروز تماس بگيرد. اما پاي تلفن هم سعي مي کند که بهروز را متوجه کند. اما بهروز جدي نمي گيرد و دستگير مي شود. شايد هنوز کار مخفي و چريکي آن چنان تجربه نشده بود. کاظم سعادتي که هنوز علني بود هم گرفتار ساواک مي شود که با خوردن سم و زدن رگ دستش، مرگ خودخواسته فدايي را برمي گزيند تا ديگر رفقايش را مصون نگاه دارد.

من هرگز فراموش نمي کنم که اواخر ارديبهشت بهروز را ديدم. من مي خواستم از سلولم به دستشويي بروم. در راهرو سرم را که بالا گرفتم، ديدم دو تا پاسبان زير شانه هاي بهروز دهقاني را گرفته اند. اوضاعش خيلي ناجور بود. انگار که آدم در يک شب پير شده باشد. زيرش ظرف مي-گذاشتند. نا خودآگاه گفتم: بهروز سلام... جوابي نداد، انگار که اصلا متوجه نشده باشد. بيست وسه خرداد ساعت دو و نيم شب، صداي آمبولانس شنيدم. از پاسبان پرسيدم چه شده است؟ گفت همان دوستت انالله شده است. بهروز زير شکنجه از دنيا رفت. من هم هميشه يک تيغ در زندان نگه داشته بودم تا اگر روزي شرح فعاليت هاي مان لو رفت، رگم را بزنم. ماجراهايي که اگر رو مي شد يقينا اعدام مي شدم. و شرح قسمتي از آن را حمزه فراهتي در خاطراتش آورده است.

شايد دروغ نباشد اگر بگويم در مقابل شکنجه اي که بهروز دهقاني شده بود، انگار من را ناز کرده باشند. بسياري از رفقاي حلقه تبريز در 23 اسفند 1350 اعدام شدند که اين ها همه نقش بزرگي در شکل گيري جنبش فدايي داشتند. عبدالمناف فلکي تبريزي، عليرضا نابدل، اکبر مويد، اصغر هريسي، محمد تقي زاده چراغي، جعفر اردبيل چي و... همه در 22 اسفند اعدام شدند. پيش از اين در يازدهم و سيزدهم اسفند رفقاي ديگري نيز از فداييان اعدام شدند.

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration