The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

نگاهی به کتاب داد بی داد

شيدا نبوي

داد بی داد،
به کوشش ويدا حاجبی تبريزی،
جلد اول، پاريس، با پشتيبانی مالی گروه زنان AG Crauen ،
فوريه ۲۰۰۳/ اسفند ۱۳۸۱، ۳۳۴ صفحه.

برای اولين بار، زنان زندانی سياسی دوران شاه؛ اولين زنان زندانی، به بازگويی خاطراتی از دوران اسارت خود در زندانهای آن زمان دست زده اند. پرداختن به اين امر بسيار واجب، کاری است درخور سپاسگزاری. با همهء سختيها و دشواريهايی که چنين امری در بر دارد، خانم جاجبی موفق شده با ۳۵ تن از اين زنان گفتگو کند که در جلد اول حاصل ۱۶ گفتگو را می خوانيم. خاطرات زنان و دخترانی را که در آن دوران سياه و خفقان آميز، در آن سکوت مرگبار، همراه با همرزمان مرد خود، دلاورانه پا به ميدان مبارزه گذاشتند، سختی و زندان و شکنجه و مرگ را پذيرا شدند تا با متحقق کردن آرمانهايشان، دنيای زيباتری بنا کنند. در سکوت طولانی و خفقان سنگين حاکم بر جامعه در بعد از مرداد ۳۲، در دورانی که صدايی از جايی اگر می خواست برخيزد، در گلو خفه می شد، در دورانی که تمام آزاديخواهان و طرفداران عدالت اجتماعی يا زبان در کام کشيده و يا تنها می توانستند به زبان ايهام و اشاره حرف بزنند، در دورانی که روشنفکران و آگاهان جامعه راهی برای اشاعهء آگاهی و فرهنگ می جستند و همان هم با سرکوب و سانسور روبرو می شد، طنين شليک گلوله های گروهی از زنان و مردان دلاور جامعه که آغازگر مبارزهء مسلحانه بود، در جامعه پيچيد. اين طنين ناگهانی جامعهء روشنفکری را تکان داد، خواب سازشکاران و عافيت طلبان را آشفت و رژيم شاه و دستگاه پليسی آن را دچار سرگيجه کرد. جامعهء روشنفکری و محيطهای دانشجويی زير و رو شد و کسان بسياری، عملی شدن تمام آرمانها و آرزوهای ترقيخواهانه و بشردوستانهء خود را در گرو تداوم و پيروزی مبارزهء مسلحانه ديدند. اين مبارزه به سرعت گسترش يافت و بخشی از نيروهای جوان و کارآمد جامعه را جذب خود کرد. رژيم نيز آرام ننشست، سرکوب و خفقان را تشديد کرد، روز و شب در پی شکار و نابودی اين مبارزان جوان برآمد و تا توانست بر اين جنبش نو پا ضربه زد.
و اکنون، به ويژه بعد از شکست انقلاب ايران، و با تغيير شرايط جهانی، بسياری از همان زنان و مردان مبارز نگاه تازه ای پيدا کرده اند و به تفکرات جديدی رسيده اند. البته، اين طبيعی است که يک ذهن پويا، در طول زمان، تغيير و تحول بيابد و راههای تازه تری برای رسيدن به آنچه فکر می کند درست است بجويد، اما اين، با نفی و طرد گذشته اساسا متفاوت است. نمی توان گذشته را با نگاه امروز طرد کرد. بايد به ارزيابی و تحليل آن پرداخت، ضعفها و بديهايش را گفت و شکستها و علل آن را شناخت، نمی توان به جای اين کار، و با دادن نسبتهای ناآگاهی و بيسوادی و نادانی به خود، نکات مثبت و دستاوردهای آن را پوشاند. و اين کاری است که متأسفانه در اين کتاب صورت گرفته است. اين زنان، که تا همين چندی پيش به گذشتهء خود افتخار می کردند، همه، خود را عناصری ناآگاه و نادان و بيسواد معرفی می کندد و اينکه اصلا هيچ نمی فهميدند و نمی دانستند چه می کنند و چه بايد بکنند.
حالا، زمانی طولانی از آن دوران گذشته است و ارزيابی و حتی بازگويی آن کار سختی است. بنابراين، بدون اينکه در اهميت اين کار و دشواريهای انجام آن، به ويژه در اين روزگار سخت، ترديدی باشد، نگاهی می اندازيم به محتويات کتاب و نوع برخورد "راويان" و "کوشنده" به اين بخش از مبارزات مردم ايران.

رمان است يا خاطره؟
قبل از بحث روی محتويات کتاب، بايد از چند ايراد يا مشکل فنی مهم در عرضه کتاب وجود دارد که بايد ذکر شود. اولين آن، نحوهء ذکر نام کتاب و نويسنده در روی جلد است. با ديدن "داد بی داد" و "ويدا حاجبی تبريزی" و طرح يک کبوتر سفيد کوچک، خود را با يک رمان به قلم نويسنده ای به اين نام روبرو می بينيم. اين مسلم است که هر کسی می تواند دست به نوشتن رمان بزند و هر نامی هم می تواند بر خود و بر کتابش بگذارد ولی وقتی جلد آن را ورق می زنيم می بينيم نه، رمانی به قلم خانم حاجبی نيست، بلکه جلد اول "نخستين زندان زنان سياسی ۱۳۵۰-۱۳۵۷" است که "به کوشش ويدا حاجبی تبريزی" فراهم شده، و تازه، هنوز هم در نمی يابيم که منظور، خاطرات نخستين زنان سياسی ايران است. خانم حاجبی، که به قول خودشان در "روايت من" تجربياتی در کار نشر و چاپ دارند بايد بدانند که نام کتاب يا طرح و رنگ جلد و نوع خط و... و حتی قطع کتاب را می توان طبق سليقهء شخصی انتخاب کرد. طبق سليقه شخصی می توان بخش اصلی طرح روی جلد را که کبوتريست گريان، به پشت جلد منتقل کرد و کبوتر کوچک سفيد را روی جلد به نمايش گذاشت، اما اصول چاپ يک کتاب و عرضهء آن را نمی توان به موجب سليقه های شخصی تغيير داد. روی جلد، بايد محتويات کتاب را با صراحت منعکس کند تا خواننده بتواند برای خريدن يا نخريدن و خواندن يا نخواندن آن تصميم بگيرد، اگر رمان است بايد مشخص شود و اگر خاطرات گروه مشخصی است از دورانی مشخص، آنهم بايد روشن شود، بايد روشن شود که نويسنده دارد يا "کوشنده" يا "گردآورنده". داد بيداد، از اين نظر با اشکالی بزرگ روبروست. در داد بيداد، سه نوع نامگذاری برای کتاب و نويسنده يا کوشنده به چشم می خورد: روی جلد، داخل جلد و پشت جلد.
آنچه در کتاب بسيار مورد بی توجهی قرار گرفته، تاريخ و زمان است. در بسياری از روايتها، تاريخ دستگيری، تاريخ اتفاقات مهم، تاريخ نقل و انتقالات مهم از قلم افتاده و تاريخ در بسياری موارد مشخص نمی شود. و در چند مورد هم تاريخها اشتباه است - که می تواند در جلد دوم اصلاح شود -. در تمام کتاب، زمانها و تاريخها مبهم مانده است؛ "در يکی از روزهای مرداد ماه همانسال..." چه سالی؟. به کار بردن لغاتی مثل "مدتها گذشت، بعد از مدتی، بعد از چندی، چندی نگذشت، و...."، قضايای تاريخی را گنگ می کند چرا که در هر کدام از اين فواصل و يا مقاطع، می تواند اتفاقات مهم و مؤثری افتاده باشد که روی همه چيز تأثير بگذارد. در روايتهای مهری، صفحات ۵۳ تا ۶۵ - که در ضمن به خاطر تصوير فضای زندان، از روايتهای جالب است، بطور مطلق خبری از تاريخ نيست، حتی در جايی که صحبت از دستگيری يک دختر آمريکايی - به خاطر عکسبرداری از روستاهای ايران - شده است که از نظر تاريخی و سياسی می تواند اتفاق مهمی باشد. و يا در صفحه ۶۱ می خوانيم: "چهرازی از رهبران سازمان انقلابی حزب توده بود. او را بعد از انقلاب اعدام کردند"، چه سالی؟ بيست و چهار سال از انقلاب می گذرد. نمونه ديگر: "... بالاخره منصوره را آزاد کردند... از قضای روزگار، چند سال بعد او را دوباره دستگير و..." (ص. ۷۰). چند سال بعد؟ کی آزاد شد؟ کی دوباره دستگير شد؟ آيا اينها اهميتی ندارد؟ در روايت سيمين صفحات ۲۲۹ تا ۲۳۸، هيچ ذکری از تاريخ نشده و فقط در ص. ۲۳۵ است که با اشاره به يک واقعهء ديگر، پی به حدود زمانی روايت می بريم. اينها فقط نمونه هايی از بی توجهی به تاريخ است که اصولا کتاب را از ارزش تاريخی خود دور می کند . نمونه ديگری که مستند بودن کتاب و دقت و مسئوليت در کار را مورد ترديد قرار می دهد، در صفحه ۱۲۴، در روايت طاهره ديده می شود: "... شنيدم که دوست عزيزم... که به خانه های تيمی فداييان پيوسته بود...". در اينجا اتفاق مهمی را با "شنيدم" شرح می دهد بدون اينکه به کی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ی حادثه بپردازد. "شنيدم" و "می گويند" و "احتمالا" ارزش تاريخی ندارد.
در اين کتاب ۷۸ روايت از ۱۶ نفر را می خوانيم. اولين نکته مهم اين است که خود خانم حاجبی هيچ روايتی را نقل نکرده و دليل آن هم روشن نيست. آنچه در آغاز به نام "روايت من" آمده در واقع مقدمه ای است برای توضيح و شرح چگونگی تهيه و تنظيم کتاب. اينکه چرا خود "کوشنده" که از زندانيان معروف زمان شاه بوده و زمانی طولانی را در زندان گذرانده، از تجربه خودش حرف نزده، سئوالی است بی جواب. کتاب در دو بخش و هر بخش در هفت فصل تنظيم شده، و تنظيم براساس موضوعات صورت گرفته است؛ دستگيری و بازجويی، زندان قصر، زندان جنحه و جنايی، بند سياسی، دادگاه، شکنجه، دادگاه، و..... و اين "تقسيم بندی" يکی از نقايص کتاب است. روايتهای يکنفر، مثلا عاطفه از زندان در چند بخش و با فاصله از هم بيان شده . اين مانع می شود که خواننده بتواند چهره و شخصيت عاطفه را، در زندان، برای خود بسازد و او را از خلال حرفهايش بشناسد. تک تک برخوردهای يک راوی را می تواند بخواند ولی برای جمعبندی و ساختن شخصيت او، بايد آنها را دوباره کنار هم بچيند. اين نقص در تمام کتاب دنبال می شود. يک روايت را می خوانيم و برای به دست آوردن شناخت از راوی، بايد به بخش ديگری و روايت ديگری مراجعه کنيم. در واقع، اگر بخواهيم کتاب را با ترتيب و تسلسل صفحات بخوانيم، جز نقل قولهايی پراکنده از آدمهای مختلف، اما، با نگاهی همسان، چيزی به دست نمی آوريم. خواننده هيچ ارتباط و پيوندی با گويندگان و راويان نمی تواند برقرار کند. به همين دليل است که وقتی کتاب تمام می شود چيزی از آن در ذهن نمی ماند.
اشکال چشمگير و مهم ديگر، اينست که "کوشنده" همه روايتها را به زبان خود و با نگاه خود بيان کرده است. يعنی، همه به يک زبان حرف می زنند، همه يکجور به حوادث نگاه می کنند و همه احساسی همسان نسبت به گذشته و کارهای خود و نسبت به زندان و مبارزه دارند، همه با نگاه امروز خود، گذشته شان را طرد می کنند؛ لحنی يکدست، زبانی همسان و نگاهی يکسان.
از همان ابتدای کتاب، نگاه تغيير يافته راويان را نسبت به گذشتهء خود و زندان و شکنجه می بينيم. در اولين جملهء کتاب، در روايت من - که در واقع روايت ويدا حاجبی از زندان نيست و مقدمه کتاب است - می خوانيم: "به تخت بسته شده بودم و حسينی شلاقم می زد...." (ص. ۹).. اين تنها جايی است که ويدا حاجبی از شکنجه و آزار زندانبانان می گويد؛ نيم سطر؛ و بعد به توضيح برقراری رابطهء مؤدبانه با شکنجه گری که به خشونت و وحشيگری معروف بود می پردازد و دلش از ديدن پای ورم کرده او که "شبيه به پای زندانيانی که شلاق می زد" شده بود، می سوزد (ص. ۹).. از ميزان نفرت همبندانش از حسينی در شگفت می شود!: "به زندان قصر که منتقل شدم، روزی به دوستان نزديک همبندم از احساس دلسوزيم نسبت به حسينی گفتم. با چنان واکنشی منفی روبرو شدم که حرفم را فرو خوردم. ميزان نفرت آنها از حسينی برايم شگفت انگيز بود. اما چنان مجذوب و مرعوب ايثار و مقاومت دلاورانه آنها بودم که به خودم و به احساسم شک کردم" (ص. ۱۰).. اينکه در زندان، آنهم در دورهء بازجويی و زير شکنجه، کسی دلش به حال شکنجه گرش بسوزد، با او هم کلام بشود و او را وادارد که با زندانی درد دل کند و زخمهای جسم و روحش را به او نشان بدهد، واقعا شگفت آور است! آنهم نه حالا و بعد از گذشت سی سال و تغيير نگاه و ديد شخص نسبت به همه چيز، بلکه در همان زمان و در همان مکان! به زعم من، اين هم ييان احساس آنروز است با ديد امروز.
تمام راويان، به زعم من به تبع "کوشنده"، با نگاه امروز و با نظريات امروز خود به گذشته شان نگاه کرده اند و کارهايشان را ارزيابی کرده اند. اين طبيعی است که نظرات و ديدگاههای افراد تغيير کند، تکامل پيدا کند، و با نگاهی تازه به موضوعات بنگرند. ولی وقتی خاطرات و به ويژه خاطرات سياسی بيان می شود، بايد آن را در همان زمان و همان شرايط و با همان نگاهی که بوده بيان کنيم. بيان خاطرات برای انتقال تجربه است به آيندگان، نه برای نفی و طرد آنچه بوده ايم؛ آنهم بدون تحليل و موشکافی قضايا. وقتی می خواهيم تحليل از يک نوع مبارزه، يک خط مشی، يک سياست و يا يک دوران سياسی داشته باشيم می توانيم تمام نکات مربوط به آن را بشکافيم و بگوييم خوب بوده است يا بد، موفق بوده است يا باعث شکست شده، می توان به آن افتخار کرد يا مايه سرشکستگی است و.... اما وقتی فقط می خواهيم به بازگويی خاطره ها بپردازيم، ديگر نبايد همه آنچه را که بوده نفی کنيم، اظهار ندامت کنيم و مدام بگوييم ما نمی فهميديم و نمی دانستيم و اصلا هيچی سرمان نمی شد. بطور مثال، نمی توانيم بطور پراکنده و در يک جمله، ناگهان و بدون هيچ زمينه ای يکباره بگوييم "ترديدهايم در مورد مبارزه چريکی شدت يافت" (ص. ۲۷). اين حرف را کسی می زند که سه بار به زندان افتاده، شکنجه شده، محکوميت خود را تحمل کرده و سرانجام هم در آستانه انقلاب ۵۷، کاملا داوطلبانه و آگاهانه به سازمان چريکهای فدايی خلق و به مبارزهء چريکی پيوسته ولی امروز از ترديدش در آن موقع حرف می زند. هيچکس با ترديد، و يا با دعوت ديگران، به مبارزه مسلحانه، يعنی نوعی جدی و خطرناک از مبارزه، دست نمی زد. و يا، در ص. ۲۲۲، از قول فريده ک. می خوانيم: "... روزی که خبر کشته شدن سرتيپ رضا زندی پور، رئيس کميتهء مشترک را توسط مجاهدين (منشعب مارکسيست - لنينيست) شنيديم از خوشحالی در پوست نمی گنجيديم...". ولی، بلافاصله در صفحهء بعد، با همان لحن و بيان ديگران، به نفی ارزشهای اين مبارزه و نفی خود می پردازد و می گويد: "... توان انديشيدن به پيامدهای درازمدت و تحليل از اوضاع کلی را از دست داده بوديم. شايد به خاطر نفس و خصيصهء نوع مبارزه مان که شتابزده و خالی از دورنما بود، ناگزير به لحظه می انديشيديم...."! (ص. ۲۲۳).
اين ترديد و نفی گذشته، در تمام روايتها، به ويژه آنها که به مبارزه چريکی و مشی مسلحانه - و در اين کتاب سازمان فدايی، چون اعضاء و پيروان سازمان ديگر معتقد به مبارزه مسلحانه يعنی سازمان مجاهدين، در اين کتاب صحبت نکرده اند - مربوط می شود به چشم می خورد. زنانی که روايتهايشان در اين کتاب آمده، از زنان مبارز و آگاه جامعه بوده اند، نخستين زنان زندانی سياسی، و بسياريشان طرفدار مشی مبارزه مسلحانه، و خود، چريک بوده اند، و در تعقيب زندگی و سرنوشتشان - حتی در خلال حرفهايشان در همين کتاب - می دانيم که عمدتا جزو عناصر درس خوانده، آگاه و روشنفکر و افراد برجستهء جامعه بوده اند. آنها مطالعه می کرده اند، در جستجوی دانش و آگاهی به هر دری می زده اند، جامعه طبقاتی و زور و ديکتاتوری را می شناخته اند و می خواسته اند با آن مبارزه کنند، جزو عناصر پيشرفته جامعه محسوب می شده اند، آرمانگرا بوده اند و در راه آرمانشان، تا پای جان رفته اند. اما همين را هم، با نگاهی منفی باز می گويند؛ عاطفه در صفحه ۳۳ می گويد: "... به اين باور رسيده بودم که بايد با صداقتی انقلابی در راه آرمانهايم جان بسپارم. ديگر به دنبال شهادت بودم، نه به دنبال زندگی...". اين نگاه وارونه ای است به مسئله مرگ و زندگی در پيروان و معتقدان مشی مسلحانه. يک چريک، مسئلهء مرگ را برای خود حل می کرد و از آن باکی به خود راه نمی داد، اما دنبال مرگ و شهادت نمی دويد. حاضر بود هر لحظه لازم شود سيانورش را بجود يا نارنجک خود را در شکمش منفجر کند برای اينکه دستگير نشود، بيم از اينکه زير شکنجه تاب نياورد و اطلاعات به دشمن بدهد، مرگ را برای او آسان می کرد، در واقع اين نوع مردن بخشی از مبارزه اش بود ولی دلش نمی خواست بميرد، دنبال مرگ نمی گشت. اين، دو مقولهء متفاوت است. او برای زندگی مبارزه می کرد، نه برای مرگ.
عاطفه، در روايتهای خود - که تصادفا بسيار بيشتر از ديگران است - جا به جا تحليل سياسی می کند، نظر می دهد، از لزوم انقلاب و مبارزه حرف می زند، از مطالعه و شناختن جامعهء طبقاتی حرف می زند، از آرمانش می گويد، و مدام هم می گويد سياسی نبودم و چيزی سرم نمی شد! مبارزهء چريکی و جنگ مسلحانهء يک سازمان مخفی با رژيم شاه کار آسانی نبود که هر کس، هر روز، بدون هيچ انگيزه و آگاهی به آن بپيوندد. اصولا رسيدن و وصل شدن به سازمانهای مخفی، کاری بود مشکل. و زنانی که جزو اولين چريکهای شهری ايران بودند بسياری شان در زمره افراد سرشناس مبارزه درآمدند و شجاعت و دلاوريشان تحسين برانگيز بود و در زندان هم به اسطوره های مقاومت تبديل شدند، حالا، در اين کتاب، همه شان می گويند نمی دانستند چه می کنند، هيچ آگاهی نداشتند و يا دنباله رو شوهران و برادران خود بودند. اين، نفی نمی شود که عده ای هم می توانستند به دنبال برادر يا شوهر يا دوست خودشان به مبارزه کشيده شوند اما ديگر تحمل زندگی سخت مخفی و مبارزاتی، تحمل دستگيری و شکنجه و زندان، نمی توانست بدون انگيزه و آگاهی و بدون دانستن و شناختن - حتی اندک - صورت بگيرد. بسياری از اين زنان در ساده و ناآگاه نشان دادن خود افراط کرده اند. همه اين زنان جسور و پيشرو، حالا اصرار غريبی دارند که خود را به سادگی و نفهمی بزنند، در روايت صديقه (ص. ۱۶۷) هنگام حرف زدن از مصطفی شعاعيان و گروه خودشان، می خوانيم: "مصطفی نقش رهبر و فرمانده را داشت و ما نقش سرباز و شاگرد. او مخفی و مسلح بود، نويسنده و تئوريسين بود. ما دانشجويانی بوديم که به صورت عادی و علنی زندگی می کرديم. در واقع کسی نبوديم..." و در پايان همين صفحه: "ما هم درباره جزئيات برنامه سياسی گروه پرسشی نمی کرديم و چيز چندانی نمی دانستيم. فقط به نحوی کلی می دانستيم که گروه ما در پی تدارک و انجام عمليات مسلحانه است با هدف ياری رساندن به ايجاد جبهه ای متحد..". نپرسيدن و پرهيز از جمع کردن اطلاعات اضافی يک چيز است و خود را به نفهمی و نادانی زدن چيزی ديگر.
اينهمه اصرار و ابرام در ناآگاهی و بيخبری و پافشاری بر نادانی، آيا نوعی ابراز ندامت و پشيمانی نيست؟!
در برخی جاها - حتی آنجا که راوی با مبارزات مسلحانه و سازمان پيرو اين خط مشی ارتباطی نداشته - کار به افراط می رسد و مقاومت و آرمانخواهی ديگران را هم تخطئه و مسخره می کند: (ص. ۲۰۳، روايت فهيمه): "... چشمم که به تاريکی عادت کرد توانستم شعرهايی را که اينجا و آنجا روی ديوار نوشته شده بود بخوانم. به نظرم رسيد عجب ديوانه هايی پيدا می شوند در اين دنيا که در سياهچالی چنين مخوف از اميد و زندگی می نويسند . از اينکه در مسلخ عشق جز نکو را نکشند و..." اما، تناقضات اين راوی در صفحه بعد معلوم می شود. از اينکه او را به بند زنان سياسی زندان قصر برده اند و حالا می تواند سرشناشان مبارزه را ببيند اظهار خوشحالی می کند: "می دانستم که در آنجا عاطفه گرگين همسر گلسرخی را خواهم ديد و با چهره ها مشهوری چون سيمين و رقيه و ناهيد و بسياری ديگر آشنا خواهم شد". و باز، هموست که در صفحه آخر کتاب، از اينکه خلاف ميل و ايدهء خود حرکت و تبليغ کرده حرف می زند و احساسات ضد تشکيلاتی و ضد گروهی حاکم بر کتاب را برجسته می کند. می گويد: "سرانجام به اين موضوع پی بردم که عضويت در يک تشکيلات، خواهی نخواهی به نوعی وابستگی فکری نيز منجر می شود و در عمل از انتخاب آزاد انديشه و رشد و شکوفايی فکری پيشگيری می کند. پس ناگزير به تنهايی در راه کسب آزادی گام برداشتم. حالا کی به اين نتيجه خواهم رسيد که <حق هم دادنی است و نه گرفتنی؟> الل-ه و اعلم!".

"خانهء تيمی" چيست؟
لفظ خانه تيمی" که در سراسر کتاب، بطور سيستماتيک - و عمدتا به جای سازمان چريکهای فدايی خلق ايران - به کار رفته، در آن دوران اصطلاح رايجی نبود. خود مبارزان مخفی، مثل مجاهدين يا فداييان از اين ترکيب استفاده نمی کردند. آنها برای محل زندگی مخفی و نظامی خود نام "پايگاه" را به کار می بردند. در حالی که در اين کتاب می خوانيم: "اواسط زمستان عاطفه را هم به بند ما منتقل کردند. در محاصره خانه ای تيمی به مسئوليت چنگيز قبادی دستگير شده بود"(ص. ۶۳) . و يا ".... صديقه را در رابطه با يک خانه تيمی دستگير کرده بودند...." (ص. ۴۵). و يا: "دخترش صديقه به خانه های تيمی مجاهدين پيوسته بود..." (ص. ۲۲۱). معلوم نمی شود که اينها چرا با اين اصرار، به "خانه های تيمی" می پيوندند و نه به سازمان فدايی يا سازمان مجاهدين؟ در بيشتر موارد، اصلا اصطلاح "خانه های تيمی" به جای نام سازمان فدايی به کار رفته و اين، حتی در روايت رقيه، از اولين زنان چريک فدايی به چشم می خورد. در ص. ۳۱۳ می خوانيم: "... تصورم اين بود که ميترا و زهره مبلغان پر شوری برای مشی چريکی خواهند شد، اما نه اين که به خانه های تيمی بپيوندند"! و يا در ص. ۳۱۷ وقتی از گسترش ضربه های ساواک به مبارزان و چريکها سخن می گويد، می نويسد: "سال ۵۵، سال تشديد ضربه ها به خانه های تيمی و افزايش کشته شده ها، سال افول جنبش مسلحانه برخلاف باورمان، سال دلهره ئ نگرانی در زندانها بود...."!
خانه تيمی: کدام خانه تيمی؟ کدام سازمان؟ همه سازمانهای مخفی خانه های تيمی داشتند: از نواب صفوی تا مجاهدين و فداييان. منظور چيست؟ صرف پيوستن به خانه تيمی از نظر ساواک جرم بود يا خانه تيمی يکی از ابزارها و وسيله های مبارزه مخفی بود؟ اصلا اين "خانه های تيمی" برای چه "ساخته" و يا "تشکيل" شده بودند! صديقه چرا در "خانه تيمی" بوده؟ (ص. ۴۵). و يا: "... اواخر بهار ۵۰ با چند رفيق خانهء تيمی دستگير شده بودم..." (ص. ۴۷)، تا آخر اين روايت گرايش سياسی و وابستگی راوی ذکر نمی شود و فقط در آخر صفحه است که می فهميم راوی يعنی شهين، با "رفقای قدايی" هم پرونده، و، پس، فدايی بوده است.
در مورد بسياری از راويان، گرايشات سياسی و وابستگيهای سازمانيشان مشخص نمی شود. مگر آنجا که پيروی از مشی مسلحانه می کنند يا در تدارک عمليات مسلحانه هستند. که آنهم برای رد و طرد آنست. مثلا در روايت صديقه، صفحات ۱۶۱ تا ۱۷۲، فقط معلوم است که می خواسته اند مبارزهء مسلحانه بکنند. چه گرايشی، چه سازمانی؟ چه هدفی؟...

تاريخ با نام کوچک
در داد بی داد، تمام راويان با نام کوچک معرفی شده اند. و نام کوچک هرگز هويت را - مگر برای آشنايان - روشن نمی کند. اين روشن نبودن هويت، اعتباری برای روايتهای تاريخی واقعی به همراه نمی آورد. مضافا به اينکه اينجا، مسئله جنبهء افراط به خود گرفته و حتی در برخی موارد با ذکر نام شوهر و برادر اعدام شده، نياوردن نام خود راوی جنبه شوخی می گيرد (ص. ۲۵ و ۴۷). خيلی از جاها نام رفتگان وجانباختگان و اعدام شدگان آمده و در جاهای ديگری نيامده است. در بالای روايتی نام کوچک ذکر شده و در متن، به دليل ذکر نام کامل شوهر يا برادر اعدام شده يا کشته شده، نام راوی نيز مشخص می شود. مثلا در ص. ۲۲۲، می آيد: "ما را به خاطر متواری شدن همسرم هوشنگ اعظمی دستگير کرده بودند...." ولی خود راوی با نام کوچک و حرف اول فاميل معرفی شده است. و عين اين ماجرا در ص. ۲۲۶ . در روايت ثريا تکرار شده است. خانم حاجبی توضيح می دهد که "سعی بسيار کرده" که راويان را راضی کند با نام کاملشان معرفی شوند ولی نتوانسته آنها را قانع کند، اين پذيرفتنی است که برخی - به هر دليلی - نخواهند نامشان ذکر شود - ولی می شد فقط همانهايی را که مشکل دارند با نام کوچک آورد و نام بقيه را ذکر کرد. نمونهء ديگر، در روايت صديقه، صفحات ۱۶۱ تا ۱۷۲ است که نامهای بسياری بطور کامل ذکر شده ولی نام مرضيه همه جا فقط مرضيه آمده، خواننده می خواند که مرضيه روشنفکر و فعال بود، آمد، بر روی ديگران تأثير گذاشت، مخفی شد، چريک شد، و...، بدون اينکه بداند بالاخره اين مرضيه کيست. در

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration