The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

شمه اي از خاطرات زندگيم

مرضيه تهي دست شفيع (شمسي)


اخبار روز
شنبه ۱۰ اسفند ۱٣٨۷ - ۲٨ فوريه ۲۰۰۹

زندگي آنچه زيسته ايم نيست بلکه همان چيزي است
که در خاطرمان مانده و آن گونه است که به يادش مي
آوريم تا روايتش کنيم.

گابريل گارسيا مارکز


با سلام و درود به همه رفقا، دوستان و مهمانان گرامي!
از من خواسته شد بعنوان يکي از مبارزين قديمي سازمان گوشه هايي از تاريخ سازمان و شايد زندگي خودم که جزيي از اين تاريخ سازمان است را بازگو کنم.
قصدم اين نيست که مانند تعدادي از تاريخ نويسان که فسيلي مقوايي عرضه مي کنند وقايع نگاري کنم، بلکه تاريخ بعنوان جوهر زمان و حرکت در تک تک ما حضور دارد و من بعنوان جز کوچکي از اين تاريخ جنبش علل حضور خود را بيان مي کنم.
در ضمن مهم است که بدانيم که بازگو کننده تاريخ از کدام سکو و از منظر کدام ارزشها و انديشه ها به گدشته مي نگرد.
از نلسون ماندلا سوال کردند که چه شد که سياسي شدي؟ جواب داد:
مگر مي شود سياسي نشد؟ در کشوري مثل آفريقاي جنوبي بدنيا بيايي، محله اي که زندگي مي کني فقط مخصوص سياه پوستان است، در اتوبوس سياهان از سفيدپوستان جدا هستند در مهد کودک و مدرسه اي که مي روي فقط متعلق به سياه پوستان است. در خيابان مورد کنترل قرار مي گيري و اگر پاسپورت و کد مخصوص همراه نداشته باشي دستگير مي شوي. تبعيض و آپارتايد را تا اعماق استخوانت احساس مي کني همه اينها باعث مي شود که انسان سياسي شود.
خوب طبعا چنين چيزي در مورد ما صادق نبود ولي انسان جهان سوي تبعيض را به اشکال ديگري مي بيند.
از همان اوان کودکي با فقر و بدبختي مردم خود آشنا مي شود و اگر خودش از طبقه زحمتکش جامعه برخاسته باشد با پوست و گوشت خود طعم فقر را مي چشد و در مورد من چنين بود.
وقتي زهرا آقا نبي قلهکي که از همکلاسي هايم و نزهت روحي آهنگران دبير رياضي زهرا که با من هم دوست شده بود براي من از انگيزه خود براي سياسي شدن صحبت مي کردند من خوب مي فهميدم. عموي من کارگر کارخانه پلاسکو بود و من مي ديدم که با چه زخمتي شش سر عايله را نان مي دهد و گاهي اوقات از شدت خستگي سر سفره خوابش مي برد.
من مي ديدم که کارگران در کارخانه کار مي کنند ولي حق کوچکترين اعتراضي را ندارند. نه سنديکاي واقعي و نه تجمعي که بتوانند از حق و حقوق خود دفاع کنند.
در روستاها روستاييان به اشکال ديگري با مشکلات دست به گريبان بودند.
البته در دهه چهل تغيير و تحولات اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي در حال وقوع بود. بالا رفتن قيمت نفت و اصلاحات ارضي تغييراتي در جامعه بوجود مي آورد ولي چون اين تحولات همه جانبه و عميق نبود هر يک از اين عرصه ها با مشکلات عديذه اي روبرو بودند.
من مي ديدم که چطور زنان ما هم در خانه، هم در بيرون از خانه در روستاها پا به پاي مردان کار و فعاليت مي کنند ولي از هيچ حق و حقوقي برخوردار نيستند.
جوان کم سن و سالي بودم شايد به سختي شانزده ساله مي شدم که از طريق همکلاسي ام زهرا آقانبي قلهکي با کتابهاي صمد بهرنگي آشنا شدم. زهرا تازه به دبيرستان ما آمده بود. صفا و صميميت زهر ا مرا مجذوب او ساخت و شايد سادگي و بي آلايشي من هم او را به طرف من کشيد. من و زهرا خيلي سريع با هم صميمي شديم.
زهرا با معلم ادبيات ما خانم پروين سپهري که از خانواده سپهري ها بود ارتباط داشت. آنها با همديگر کتاب مبادله مي کردند. در آنزمان دبيرستان ما ۲ خانم معلم روشنفکر داشت، خانم سپهري و خانم خاوري که در تربيت سياسي و فرهنگي شاگردان دبيرستان ما نقش بسزايي داشتند.
در سال ۴٨ زهرا با رفيق نزهت روحي آهنگران، اعظم روحي آهنگران، زهره شانه چي و ميترا بلبل صفت و چند رفيق ديگر گروهي بودند که بعد ها به گروه حميد مومني معروف شد و من هم بعنوان عضو وارداين گروه شدم که عمدتا کار مطالعاتي مي کرديم.
از تاريخ مشروطه کسروي تا کتابهاي ويلي دورانت، رمانهايي مثل رزفرانس، جميله بوپاشا، نان و شراب، جنگ شکر در کوبا، کتابهايي از گورکي، چخوف، شلوخوف، برتولت برشت، جان اشتاين بک، کتاب اصول مقدماتي فلسفه، کتاب تنازع بقا از داروين، انقلاب در انقلاب رژي دبره، پاشنه آهنين، سپيد دندان، بينوايان از رومن رولان و دهها کتاب از نويسندگان و مترجمين ايراني رااز جمله صادق هدايت، بزرگ علوي، ساعدي، به آذين و... مطالعه مي کرديم و در جلسات متعددي که مي گذاشتيم صحبت کرده نظراتمان را مطرح مي کرديم.
ما با مطالعه اين کتابها روز بروز آگاهتر مي شديم. هنگاميکه به دور و بر خود نگاه مي کرديم مي ديديم که چقدر جامعه از سطح نازلي از آگاهي برخوردار است و چقدر عقب مانده و دچار بي خبري است.
من در خانواده ساده و سنتي بزرگ و تربيت شده بودم. دختري درسخوان و قانع بودم. خانواده اي با همه تابوها و اما اگرها.
با مطالعه اين کتابها سوالات متعددي در ذهنم بوجود آمد.
طرح سوالات و تلآش براي پاسخ گفتن به سوالات خود آغاز انديشيدن و آغاز ترک برداشتن فکر و فرهنگ سنتي در ذهن من بود.
پرسيدن و طرح سوال خود سر آغاز دانستن و بکارگيري خرد است. پرسيدن، کاربرد آزادانه خرد است. زماني کانت گفت جرات کن بداني. تلاش کن و جسارت بکار ببر که خرد خود را بکار گيري. اگر بتواني پرسش را در زندگي نهادينه کني يعني خرد خود را بکار گيري آنگاه آزادي بدست مي آوري و مهمتر از آن اينکه به پرسش کردن عادت کني يعني اينکه هر کسي اجازه دارد سوال کند. اينها در فکر و فرهنگ جامعه ما جزو خط قرمزها بودند و من بايد از اين خط قرمزها عبور مي کردم.
من آرام آرام به آنها نزديک مي شدم و تا اين عادت سوال در من نهادينه شود. شايد سالها وقت لازم بود و هنوز هم هست ولي در آنزمان تلنگري خورده بود و آن همان سوالاتي بود که چرا جامعه ما بايد زير يوغ ديکتاتوري اينگونه رنج ببرد و چرا يکنفر بنام شاه و يا خدا بايد براي ميهن و سرنوشت مردم من تصميم بگيرد و چرا ما خود نمي توانيم حاکم بر سرنوشت خود شويم. بر بستر چنين چراهايي بود که انتقاد از آن جامعه را در آنزمان با همان حد از دانش خود آغاز کردم. با پدر خود به بحث مي نشستم. با مادر ساده و سنتي خود بحث مي کردم. جوابهاي آنها قانعم نمي کرد با گروه خود به بحث مي نشستم و ما در فکر چاره جويي و پيدا کردن راه حل براي اين چراها برآمديم.
در اين چاره جويي ها با کتابهاي پويان و احمدزاده آشنا شدم.
درست يادم هست مشغول دادن امتحان نهايي کلاس ششم دبيرستان بودم. روزي زهرا با دفترچه اي آمد نزد من و گفت اين دفترچه تراوش فکري رفيقي است تو بايد آنرا تايپ کني. چتد روزي به مدرسه نيا و آنرا در مدت فشرده و کوتاه تايپ کن. من هم به جان و دل همين کار را کردم. بسيار اظهار رضايت مي کردم که دارم کاري انجام مي دهم. او گفت که ما بايد اين نوشته را دست بدست، بدست ديگر رفقا برسانيم.
مطالعه کتاب هاي پويان و احمدزاده، استدلالهاي آنها از يکطرف، وضعيت اجتماعي و اقتصادي جامعه و ديکتاتوري شاه از طرف ديگر، همه دست بدست هم دادند و به اين نتيجه رسيديم که بايد کاري کرد و دست به عمل زد.
ما که نيروهاي جستجوگر و پويا و يکپارچه شور و هيجان بوديم، اوضاع جهاني را نيز دنبال مي کرديم.
در آنزمان در ايرلند بابي سندز، در اروگويه و پاراگويه توپوماروها، در نيکاراگويه ساندنيستها به رهبري دانيل اورتگا، در شيلي جريان انقلابي مير، در کوبا فيدل کاسترو، در بوليوي چه گوارا، در الجزاير مبارزات آزاديبخش و جميله بوپاشا، انقلابيون ظفار در يمن، حنبش فلسطين، نبرد ويتگنگها در ويتنام عليه زورگوئي هاي آمريکا، جنبشهاي دانشجويي راديکال در اروپا، گروه معروف به بادر ماينهوف و ارتش سرخ در آلمان، همه اين جنبشها مبارزات خود را عليه بيدادگريها و بي عدالتي جوامع خود گشترش مي دادند. اين جنبشها و مبارزات روي من و ما تاثير مي گذاشت و من به چريکها علآقمند شدم و به اين نتيجه رسيدم که راهي بجز مبارزه مسلحانه براي نجات کشور از ديکتاتوري فردي شاه وجود ندارد.
در سال ۵۲ مخفي شدم و مدت ۶ سال زندگي چريکي داشتم. فراز و نشيبها طي کردم و در تمام اين سالها با عشق و علاقه در راه اهداف انساني مبارزه کردم و در سال ۵۷ با انقلاب بهمن از زندگي مخفي وارد زندگي علني شدم. همواره اعتقاد داشته و دارم که جنبش ما جنبشي داد عليه بيداد بود.
از منظر امروز وقتي به گذشته نگاه مي کنم طبعا مبارزه مسلحانه تنها راه رهايي ملت از چنگال ديکتاتوري نبود ولي خشونت سياسي رژيم هم که شايد يکي از نادر حکومتهاي جهان در آن سالها بود که دستگاه پليسي اش روز به روز خشن تر مي شد، عملا خق هيچگونه انتقاد و عکس العملي را به مخالفين خود نمي داد.
اين رژيم خودکامه کوچکترين مشروعيتي و حقي براي نسل جوان و روشنفکر جامعه که بسيار حساس و کنجکاو و مبتکر بود قايل نبود.
دقيقا همين بي اعتنايي به نظرات و خواسته هاي ما، عدم توجه به حقوق طبيعي اين نسل جستجوگر، پويا و فرزندان خلف مردم ايران که با دلسوزي در جهت يافتن راه حلي براي مشکلات جامعه بودند راه را براي انقلابي گري و شورش عليه بساط استبداد شاهي فراهم کرد.
ما براي اينکه به مردم خود نشان دهيم که رژيم شاه و دستگاه مخوف ساواک شکننده هستنند و مي توان با آنها مبارزه کرد در ۱۹ بهمن سال ۱٣۴۹ مبارزه اي حاد عليه رزيم شاه را بنياد نهاديم. اين مبارزه ۷ سال عليه رژيم شاه ادامه داشت. اين روز سر آعاز حرکتي تند و علني براي نه گفتن به آن رژيم خود کامه بود.
از نظر روانشناسي و جامعه شناسي اين موضوع جاي بسي بررسي عميق دارد که چرا اين جنبش در اين مدت عمر کوتاه خود در ميان اقشار و طيفهاي مختلف اجتماعي تاثير گذاشت؟ چرا اين همه شاعران و نوبسندگان، هنرمندان، خوانندگان، پزشکان، پرستاران، معلمين، مهندسين و کارگران آگاه و هزاران دانشجوي جامعه هوادار ما شدند و عاشقانه خواهان پيوستن و همگام شدن با آن شدند؟ چرا شاملو اين شاعر بلند آوازه ايران برايش شعر سرود، فيلم سازان فيلم ساختند، چرا خوانندگان ملييتهاي مختلف با زبانهاي ترکي، کردي، لري، ترکمني و غيره شعر و ترانه سرودند و آنرا از آن خود مي دانستند و چرا ما تبديل به يک سازمان سراسري و جريان بزرگي شديم؟
من امروزه بعد از اين همه تجربه و گذشتن از کوران مبارزات متعدد و گذشت زمان به اين نتيجه رسيده ام که اگر جرياني بخواهد حرکت کند و باقي بماند و رشد کند بايد از جزم گرايي و برخورد ايديولوژيک با مسايل دست بردارد. بايد ياد بگيرد که صدايي غير از خودش هم وجود دارد. بايد ياد بگيرد که به نظرات و راي و حقوق ديگران احترام بگذارد و دقيقا همين احترام به صداهاي متعدد است که جرياني مي تواند رشد کند و در دل مردم جاي بگيرد و اين همان آزادي و دمکراسي است. بايد خودکاوي کند و نقاط مثبت و منفي حرکت خود را بررسي و اصلاح کند آنگاه به جرياني پويا و فراگير تبديل خواهد شد.
راز بقا و ماندن ما و تحولات ما در اين سالها شايد نگاه انتقادي ما به حرکت خود و به گذشته خود و داشتن اميد روشن به آينده است.
اين عوامل همواره جانمايه حرکت ما بوده اند و همين عوامل باعث شد که من امروز در مقابل شما بايستم و با صداي بلند بگويم که بله رفقا ما جوان بوديم، بي تجربه بوديم ولي اين جرات اخلاقي و خميرمايه فکري را داشتيم که بپاخيزيم و به ظلم و ستم نه بگوييم. ولي رفقا ما گانگستر نبوديم. ما سنگ دل نبوديم که کودکان بيگناه را بکشيم. ما عاشق سلاح و مرگ پرست نبوديم، اين يک اتهام آشکار است. ما عاشق زندگي و عاشق عاشق شدن بوديم. عاشق دوست داشتن ديگري و دقيقا به همين خاطر آن بي عدالتي ها را برنتافتيم. ما هميشه به اميد رسيدن به طلوع آفتاب، شب هاي سرد و تاريک را تحمل کرديم. ما از هيچ چيز به اندازه شادي و شادابي در زندگي لذت نبرده ايم. ما خواهان شادي و خوشبختي که شايسته شان آدمي است بوده ايم .
من در اينجا تکه هايي از شعر فروغ فرخزاد بنام زندگي را مي خوانم.

زندگي
آه اي زندگي منم که هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم

آه اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه مي شود
ور نه مرگ بنگرد در من
روي آينه ام سياه مي شود

عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هرچه نام تست بر آن

مي مکم با وجود تشنه خويش
خون سوزان لحظه هاي ترا
آنچنان از تو کام گيرم
تا به خشم آورم خداي ترا

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration