The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

پرده اي ديگر از چشم بندي هاي «سربازان گمنام امام زمان»

محمد رضا شالگوني

برگرفته از نشريه آرش شماره102
” هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما “
(حافظ)

چهرۀ تاريخي چريک فدايي خلق در شرايطي در حافظه لايه‌هاي مترقي مردم ايران به عنوان يکي از نمادهاي ايستادگي در مقابل استبداد و نابرابري ثبت شده، که اولاً مردم با تمام وجود از بيداد و خفقان رژيم شاهنشاهي رنج مي‌بردند؛‌ ثانياً هر مقاومت مردمي را دربرابر آن مي‌ستودند و ثالثاً از زنان و مرداني که نام “فدايي خلق” بر خود نهاده بودند، جز فداکاري بي ريا و سر سپردگي به انبوه لگدمال شدگان چيزي نمي‌ديدند.
آنهايي که اکنون اين نام نيک در حافظۀ مردم را خطري براي خود مي‌بينند و آن را “اسطوره سازي دروغين و بيهوده” مي‌نامند، قبل از هر چيز از ديدن چهرۀ خود در آيينه افکار عمومي وحشت دارند و مي‌کوشند نسل جوان مبارزان آزادي و برابري را از شناختن نسب نامه شان محروم سازند.
کتابي که دستگاه اطلاعاتي جمهوري اسلامي تحت عنوان “چريک هاي فدايي خلق، از نخستين کنش ها تا بهمن ١٣۵٧ ” منتشر کرده، به يک لحاظ، کار تبليغاتي عجيب و سؤال برانگيزي است. زيرا اين کتابِ حجيم عملاً چيزي نيست جز معرفي چريک هاي فدايي خلق به روايت بازجويي ها و گزارشات ساواک شاهنشاهي. ظاهراً نويسنده يا نويسندگان کتاب چنان در لابلاي پرونده‌هاي ساواک فرو رفته‌اند که خود عملاً به راوي امانت دار ساواک تبديل شده‌اند. گاهي به نظر مي رسد آنها حتي براي نوشتن اين کتاب جز پرونده‌هاي ساواک چيزي نخوانده‌اند و از دنياي فکري و اجتماعي مارکسيست هاي ايراني دهه‌هاي چهل و پنجاه چيزي نمي‌دانند. مثلاً به اين تکه نگاه کنيد:
“در اوايل دهه ١٩۶۰ ميلادي ، اختلافات چين و شوروي از پرده بيرون افتاد. اين اختلافات ظاهراً وجهي ايدئولوژيک داشت. مائو ، استالين ، رهبر وقت حزب کمونيست شوروي را تجديد نظر طلب مي خواند و متقابلاً خود نيز متهم مي شد که ناسيوناليزم چيني را به لباس مارکسيستي در آورده و از اين طريق اصول عام مارکسيسم - لنينيسم را مورد حمله قرار داده است.” ( ص ۵٨ )

اين جملات آدم را به ياد حکايت آن مردي مي اندازد که گفته بود ” خسن و خسين دختران معاويه بودند که آنها را در مدينه گرگ خورد “. کسي که فقط از درشت ترين تيترهاي تاريخ قرن بيستم خبر داشته باشد مي داند که استالين سال ها پيش از آن که اختلافات چين و شوروي علني بشود ، (در سال ١٩۵٣) مرده بود و مائو با استالين دعوا نداشت ؛ بلکه (لااقل در سطح بحث هاي ايدئولوژيک) به استالين زدايي در شوروي دوره خروشچف معترض بود و آن را يکي از مظاهر تجديد نظر طلبي رهبران شوروي مي ناميد.
بنابراين خواننده کتاب با اين سؤال ناگزير روبرو مي شود که اين تکيه يک جانبه بر منابع ساواک براي چيست؟ آيا حکومتِ امام زمان با انبوه تاريخ نويسان و تاريخ پردازانش که از برکت پول نفت، شمارشان هم دائماً در حال افزايش است، جز منابع ساواک چيزي براي گفتن در باره چريک هاي فدايي خلق ندارد؟ چنين چيزي بسيار بعيد مي نمايد. به نظر من ، اين کتاب نقش “آتش تهيه” را به عهده دارد که مواضع دشمن را مي کوبد تا بعداً تاريخ پردازان جيره خور با خيال راحت وارد عمل شوند. تصادفي نيست که پيشگفتار کتاب (در ص ٢٣) مي گويد: “اميد است اين اثر که قطعاً آخرين روايت نخواهد بود، با توضيحات ديگراني که خود در گوشه‌اي از اين جريان نقش ايفا نموده‌اند، تکميل گردد.”
فراموش نبايد کرد که تاريخ نويسي (و نه فقط تاريخ نويسي سياسي) همه جا و حتي در دموکراسي هاي ليبرالي، يکي از مهم ترين و ايدئولوژيک‌ترين محورهاي پيکارهاي سياسي است. منتهي در دموکراسي‌هاي ليبرالي، در مقابل بوق و کرناي دستگاه هاي ايدئولوژيک حاکم ، لااقل امکان تاريخ نويسي آلترناتيو هم وجود دارد. مثلاً کسي که در امريکا مجال و توان جستجوي حقيقت را داشته باشد ، آزادانه مي تواند به کتابي مانند “تاريخ مردم ايالات متحده” (نوشته هاورد زين) مراجعه کند تا دريابد پشت صحنه پيکار تعطيل ناپذيرطبقه حاکم امريکا براي “دموکراسي گستري” چه خبري بوده است. اما در کشوري مانند ترکيه اگر کسي جرأت کند مثلاً به قتل عام ارمني ها توسط “ترکان جوان” اشاره بکند، مجبورش مي‌کنند جلاي وطن کند، حتي اگر تنها برنده جايزه نوبل کشور در ادبيات باشد. و ما در ايران گرفتار حکومتي هستيم که در مقايسه با آن، حتي کماليسم ترکيه چشم اندازي رويايي جلوه مي‌کند. در جمهوري اسلامي کافي است کسي مثلاً زندگي نامه رسمي خميني يا خامنه اي را زير سؤال ببرد يا حتي اشاره‌اي به جنايات شيخ فضل الله نوري در سرکوب آزادي خواهان جنبش مشروطيت بکند ، تا به طور کاملاً رسمي و قانوني ، به اتهام توهين به مراجع ، به شلاق و حبس طولاني محکوم شود. چنين حکومتي نه مي تواند از تاريخ پردازي در باره بزرگ ترين و با نفوذ ترين جريان مارکسيستي يکي از حساس ترين دوره هاي تاريخ معاصر ايران ، يعني دهۀ ۵٧ - ١٣۴٧ اجتناب کند و نه مي تواند به روايت ساواک شاهنشاهي در باره آن اکتفا نمايد. درز گيري تاريخ يکي از مهمترين وظايفي است که هر ديکتاتوري ِ ايدئولوژيک در برابر خود قرار مي دهد. بنابراين جمهوري اسلامي ، نمي تواند به خلاء تبليغاتي ، مخصوصاً در حوزه تاريخ معاصر ايران تن در بدهد.
اما برسر تاريخ پردازي دلخواهِ جمهوري اسلامي در باره چريک هاي فدايي خلق فعلاً مانعي وجود دارد که بايد از ميان برداشته شود. هر نظري که درباره “مشي مسلحانه” دهۀ پيش از انقلاب داشته باشيم ، به اين حقيقت بايد توجه کنيم که چريک هاي فدايي خلق و ساير گروه هاي مارکسيست هم سو با آن ، عموماً جمع انسان هاي جان برکفي بودند که بي آن که چشمي به مقام و قدرت يا حتي پيروزي سريع داشته باشند ، عليه ديکتاتوري خفه کنندۀ شاهنشاهي برخاسته بودند و همه مي دانستند که عمر چريک قاعدتاً نمي تواند طولاني باشد. چيزي که آنها را به مبارزه مي‌کشاند، پيش از هر چيز نفرت از ديکتاتوري و امپرياليسم بود و سرسپردگي به عدالت خواهي و برابري طلبي. و با همين هويت بود که آنها در ميان لايه هاي مترقي مردم شناخته شدند و ارج يافتند. بعلاوه بخش بزرگي از کساني که خاطره جانفشاني آنها را به ياد دارند، هنوز زنده‌اند و صرف نظر از عقيده امروزي شان در باره شيوه مبارزه آنها، هم چنان ياد آنها را عزيز مي‌دارند. به نظر من، مجاهدين خلق آن سال‌ها نيز، علي رغم اين که هنوز نتوانسته بودند خود را از چنگ بعضي تعصبات مذهبي برهانند، در ذهنيت همان لايه‌هاي مترقي در همان رده قرار مي‌گرفتند. براي از بين بردن اين حقيقت است که دستگاه اطلاعاتي جمهوري اسلامي ناگزير شده به اسناد ساواک شاهنشاهي متوسل شود. آنها مي کوشند اولاً بازجويي ها و گزارشات ساواک شاهنشاهي را به عنوان اسناد تاريخي معتبر جا بزنند؛ ثانياً به کمک آنها نام و خاطره پرحُرمت چريک هاي فدايي خلق و البته همه مبارزان کمونيست کشور ما عليه ديکتاتوري شاهنشاهي را در ذهن مردم خراب کنند و بالاخره، ثالثاً هر نوع انديشۀ براندازي انقلابي و حتي تشکيلات انقلابي مخفي را بي اعتبار و بي حاصل نشان بدهند.

دو کلمه در باره اسناد ساواک و صاحبان کنوني آنها

نويسنده يا نويسندگان کتاب پيش بيني مي‌کرده‌اند که اعتراض به اعتبار اسناد ساواک نخستين چالشي است که با آن روبرو خواهند شد. بنابراين دفاع از اعتبار اين اسناد را نخستين وظيفه خود قرار داده‌اند ( نگاه کنيد به پيشگفتار کتاب ، ص ٢١ - ٢۰ ). و چکيدۀ دفاعيه شان اين است که هر چند مراحل اوليه هر بازجويي ممکن است گمراه کننده باشد ، ولي بازجويي‌هاي تکميلي و تفصيلي بعدي “حاوي اطلاعات دقيق و قابل اعتنايي است … روحيات بازجويي شونده و يا ديگر افراد گروه و همچنين مناسبات بين آنها نيز در آنها بازتاب مي يابد که به لحاظ روان شناختي بسيار حائز اهميت است”.
در باره اين دفاعيه چه مي‌شود گفت؟ هر نظري در بارۀ نتيجه کار شکنجه گران‌، قبل از هر چيز بايد يک نظر اخلاقي و انساني باشد و گرنه ضرورتاً يک نظر شريرانه است. زيرا بي طرفي در باره شکنجه‌، با هر توجيهي که باشد‌، خواه نا خواه همدستي با شکنجه گران است. اما “سربازان گمنام امام زمان” نمي‌توانند در بارۀ کار اسلاف خودشان موضعي اخلاقي بگيرند و آن را محکوم کنند، زيرا چنين موضعي به طور گريزناپذير به معناي محکوميت کار و کارکرد خودشان هم خواهد بود. تصادفي نيست که در تمام کتاب از توحش شکنجه گران ساواک و حتي از شکنجه تقريباً، سخني به ميان نمي آيد. بعلاوه آنها مي دانند که هر سخني در باره شکنجه، لااقل تا حدي، اولاً اعتبار اطلاعات موجود در اسناد ساواک را زير سؤال خواهد برد؛ ثانياً مقاومت و نيز حال و روز انسان هاي زير شکنجه را در ذهن خواننده تداعي خواهد کرد. و اين هر دو دقيقاً چيزهايي هستند که نويسندگان کتاب مي خواهند از ذهن خواننده پاک کنند تا بتوانند به هدف هاي تبليغاتي شان دست يابند. در عوض آنها وانمود مي کنند که مي خواهند در بارۀ ارزش اطلاعاتي اسناد بازجويي ها ، نظر ِ به اصطلاح “کارشناسي” و ارزيابي تحليلي ارائه بدهند. و با اين نظر “کارشناسي” است که مخصوصاً تأکيد دارند که اسناد بازجويي ها “به لحاظ روان شناختي بسيار حائز اهميت است”. لازم نيست آدم تجربه اي از بازجويي و شکنجه داشته باشد تا بداند که روان شناسي انسان زير شکنجه نمي تواند قابل اتکا باشد. عموماً هر انسان زير فشار و سرکوب نقابي به چهره دارد که به دقت مي کوشد خويشتن خويش را پشت آن پنهان کند. حتي انسان هايي که در زير شکنجه مي شکنند ، معمولاً خويشتن خويش را بروز نمي دهند ، بلکه فقط نقاب شان را عوض مي کنند. بعد از مرحله اي آنها ممکن است خويشتن خويش را حتي از خود نيز بپوشانند و يا براي هميشه آن را گم بکنند، اما آن را بروز نمي‌دهند؛ يا دقيقاً چون انسان‌هايي درهم شکسته اند ، جرأت نمي کنند آن را بروز بدهند. شکنجه گران و همچنين ارباب (يا اربابان) آنها نيز مي‌دانند که حتي شکسته ترين انسان‌ها انسان‌هايي نقابدار هستند و مکنونات شان را بروز نمي‌دهند. اما ناگزيرند آنها را با همان نقاب شان بپذيرند و گرنه نمي‌توانند آرامش پيدا کنند. در دنياي سرکوب شده، سرکوب گران نيز نقاب به چهره دارند، نقابي که پشت آن نگراني و ناتواني شان را پنهان مي کنند. در غالب موارد (ولي البته نه هميشه، و روي اين “نه هميشه” تأکيد دارم) با شکنجه مي‌توان اطلاعات مشخصي را از فرد زير شکنجه بيرون کشيد ، ولي هرگز نمي توان به دنياي دروني او راه يافت. زيرا با افزايش شکنجه، دنياي نُه توي روان شناسي قرباني شکنجه پر پيچ‌تر و تو- در- توتر مي شود. اگر جز اين بود ، کشورهايي که مبارزات مردم توانسته است شکنجه را در آنها از حالت روتين خارج سازد و (لااقل در سطح رسمي به عنوان جنايت معرفي کند) مي‌بايست از نظر اطلاعاتي آسيب پذيرتر از کشورهايي بودند که شکنجه در آنها يک قاعده است. اما مي دانيم که چنين نيست. شکنجه فقط به لحاظ اخلاقي محکوم نيست ، به لحاظ عملي نيز ناکارآمد است.

اما مسألۀ مهم تر نه ارزش اطلاعات موجود در اسناد ساواک ، بلکه استفادۀ گزينشي از اين اسناد است. در حال حاضر ، اطلاعات موجود در اين اسناد فقط و فقط براي دستگاه اطلاعاتي جمهوري اسلامي قابل استفاده است. يعني کليد آنها در دستِ “سربازان گمنام امام زمان” است و آنها هستند که تصميم مي گيرند چه چيزي را منتشر يا مخفي کنند يا حتي چه چيزي را از بين ببرند يا به اسناد موجود بيفزايند. و تا جمهوري اسلامي پا برجاست اميدي به نجات اين اسناد از دست اين کليد داران بهشت وجود ندارد. تصادفي نيست که آنها از ميان انبوه عظيم اوراق بازجويي هاي ساواک چيزهايي را منتشر مي کنند و طوري منتشر مي کنند که به کارشان آيد. حقيقت تاريخي از نظر اينها تا حدي اعتبار دارد که “مصلحت نظام ” را به مخاطره نيندازد ، بلکه حتماً تقويت کند. با اين معيار ، طبيعي است که آنها به خود حق مي دهند که همه اسناد تاريخي ، واز جمله اسناد ساواک را دستکاري کنند. فراموش نکرده ايم که آنها با اسناد “لانۀ جاسوسي” چه کردند ؛ يا با انبوه مدارک و شاهدان رشتۀ پايان ناپذير قتل هاي زنجيره اي و غير زنجيره اي چه کردند. پرونده هاي ساواک نيز هميشه در دست آنها نشان دهندۀ ضعف ، فساد و بيرحمي علاج ناپذير کمونيست ها ، مجاهدين ، ملي گراها ، ليبرال ها و حتي مسلمانان غير مقلد ِ “آقا” خواهد بود و گواه رشادت ، مظلوميت و شهادت طلبي پيروان “روحانيت مبارز”. اين “نظام” تا بوده چنين بوده و تا هست چنين خواهد بود. حقيقت اين است که “مصلحت نظام ” معيار بسيار کشداري است. اگر بنا به “مصلحت نظام” مي شود ( به قول خميني ) حتي نماز و روزه را موقتاً تعطيل کرد ، چرا نشود حقيقت هاي زميني را براي هميشه ناديده گرفت. دستکاري در اسناد ساواک که چيزي نيست ، مي شود حتي قانون اساسي خود جمهوري اسلامي را در صورتي که ” جريان آن مخالف مصالح اسلام ” باشد ، تعطيل يا به طور کامل وارونه کرد. مثلاً اصل سي و هشتم اين قانون مي گويد: ” هر گونه شکنجه براي گرفتن اقرار و يا کسب اطلاع ممنوع است ، اجبار شخص به شهادت ، اقرار يا سوگند مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندي فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي‌شود.”اما همه مي‌دانيم که شکنجه در زندان هاي سياسي جمهوري اسلامي در تمام دوره موجوديت اين رژيم يک قاعده جا افتاده بوده است؟ ترديدي نمي توان داشت که عمل جمهوري اسلامي درست وارونۀ اصل ياد شدۀ قانون اساسي خودِ آن است. ولي با معيار طلايي “مصلحت نظام” اين تناقض نيز قابل حل است: اصل سي وهشتم قانون اساسي هنگامي نوشته شد که هنوز فضاي انقلاب داغ بود و “مصلحت” ايجاب مي کرد که به مردم تضمين داده شود که برخلاف رژيم شاهنشاهي ، در حکومت امام زمان از شکنجه خبري نخواهد بود ؛ اما وقتي خر ولايت از پل گذشت و مخصوصاً مردم متوجه شدند که چه کلاه گشادي سرشان رفته ، شرايط عوض شده بود ، و اين بار “مصلحت نظام” ايجاب مي کرد که چنان شکنجه و کشتاري راه بيندازند که ( به قول منتظري در نامۀ معروف اش به خميني ) “روي ساواک شاه را سفيد” کنند. از نظر جمهوري اسلامي هيچ قانون مدون و حتي فراتر از آن ، هيچ آيه و حديثي که راهنماي مردم به تشخيص “مصلحت نظام” باشد ، وجود ندارد. “مصلحت نظام” هر آن چيزي است که در نهايت يک نفر ، يعني “ولي فقيه” تشخيص مي دهد و وقتي او تصميم اش را گرفت ، “مصلحت نظام” مي شود عين ِ “مصالح اسلام”. مثلاً در تابستان ١٣۶٧ “ولي فقيه” تصميم گرفت که در عرض چند هفته چند هزار زنداني سياسي را قتل عام کنند. اينها همه قبلاً با حکم قطعي محکوم به حبس شده بودند و سال ها در زندان بودند و بنابراين نمي توانستند اقدامي عليه رژيم انجام بدهند ؛ بعلاوه مصاحبه هاي بسيار کوتاهي که سرنوشت اينها را رقم ميزد ، غالباً در باره اعتقادات اينها بود و معمولاً به پرونده سياسي فردي آنها ربطي نداشت. چرا آنها را کشتند؟ از رهبران رژيم تاکنون کسي جوابي نداده است ، اما از حرفي که يک بار خميني در باره اعدام شدگان به دست جمهوري اسلامي زده ، مي شود جواب آنها را حدس زد. او گفت ” جمهوري اسلامي حتي يک انسان نکشته است ، آنهايي که کشته شدند همه سبُع بودند”. معناي اين حرف بسيار روشن است: کسي که مخالف جمهوري اسلامي باشد ، يعني “ولي فقيه” تشخيص بدهد که او مخالف جمهوري اسلامي است يا “مصلحت نظام” ايجاب کند که او اين کاره است ، خود به خود از جرگۀ بشريت خارج ميشود و به ردۀ جانوران درنده سقوط مي کند ، حتي اگر دنداني براي دريدن نداشته باشد! وظيفۀ “سربازان گمنام امام زمان” که نويسندگان کتاب مورد بحث ما هستند ، اين است که از رعاياي ولي فقيه بخواهند که “مصلحت نظام” را عين “مصلحت” خودشان بدانند. اين “مصحلت” در کشور استبداد زدۀ ما تاريخي طولاني دارد. قرن ها پيش سعدي در بارۀ آن گفته است: “خلاف رأي سلطان رأي جُستن/ به خون خويش باشد دست شُستن. اگر خود روز را گويد شب است اين/ ببايد گفتن اينک ماه و پروين”.

انسان گرفتار در دست شکنجه گران معمولاً چه مي کند؟
يکي از چشم گيرترين محورهاي مورد تأکيد نويسندگان کتاب “چريک‌هاي فدايي خلق …” که قاعدتاً نظر هر خواننده اي را به خود جلب مي کند، اين است که (به قول خودشان) “اسطوره سازي هاي دروغين و بيهوده را که اتفاقاً بيماري رايجي نيز هست” بشکنند. به عبارت ديگر، کتاب مي‌کوشد به کمک اسناد ساواک ، چهرۀ چريک فدايي خلق را به عنوان يکي از شاخص ترين سمبُل هاي ايستادگي و فداکاري در مقابل ديکتاتوري شاهنشاهي (که خود به طور ضمني مي پذيرد که در ميان مردم سمبُل بسيار جا افتاده اي هم هست) بي اعتبار سازد.
به نظر من هم ، تاريخ نويسي علمي بايد از اسطوره سازي بپرهيزد ، اما بازشناختن اسطوره هاي مردمي و توضيح منشاء و دليل شکل گيري آنها خود يکي از وظايف هر تاريخ نويسي علمي است. مردم ممکن است در شناخت افراد و جريان‌ها اشتباه کنند ، اما بي دليل قهرمان نمي سازند و هر کسي را بي دليل نمي‌ستايند. اسطوره هاي مردمي تحت شرايط خاصي شکل مي گيرند. قهرمانان مردمي بيان آرزوهاي مردم و نماد کمال طلبي آنها هستند. چهرۀ تاريخي چريک فدايي خلق در شرايطي در حافظه لايه هاي مترقي مردم ايران به عنوان يکي از نمادهاي ايستادگي در مقابل استبداد و نابرابري ثبت شده، که اولاً مردم با تمام وجود از بيداد و خفقان رژيم شاهنشاهي رنج مي بردند؛ ثانياً هر مقاومت مردمي را در برابر آن مي ستودند و ثالثاً از زنان و مرداني که نام “فدايي خلق ” بر خود نهاده بودند، جز فداکاري بي ريا و سر سپردگي به انبوه لگدمال شدگان چيزي نمي ديدند. آنهايي که اکنون اين نام نيک در حافظۀ مردم را خطري براي خود مي بينند و آن را “اسطوره سازي دروغين و بيهوده” مي نامند ، قبل از هر چيز از ديدن چهرۀ خود در آيينه افکار عمومي وحشت دارند و مي کوشند نسل جوان مبارزان آزادي و برابري را از شناختن نسب نامه‌شان محروم سازند.
اما ببينيم منظور نويسندگان کتاب از “اسطوره سازي دروغين” چيست؟ نخست آنها تصوري خيالي از مقاومت ( که باب طبع انقلابي گري سانتي مانتال هم مي تواند باشد ) مي پردازند ، تا با شکستن آن نشان بدهند که چريک هاي فدايي خلق همه به محض دستگيري ، يک ديگر را لو مي‌دادند. مقدمه چيني آنها ( در پيشگفتار کتاب ، ص ٢١ ) چنين است: “بايد براي اين پرسش ، پاسخي شايسته بيابيم که چرا پس از هر دستگيري ، خانه هاي امن به سرعت تخليه مي شدند و يا ضربه اي ديگر به گروه وارد مي گرديد؟ ” منظور حضرات اين است که اگر چريک ها در بازجويي مقاومت مي کردند ، خانه هاي امن بعد از هر دستگيري تخليه يا کشف نمي شدند. در اين جا آنها عمداً تصوري از مقاومت القاء مي کنند که ربطي به زندگي واقعي ندارد. براي روشن شدن مسأله بايد تصوري واقعي از رفتار انسان مبارز گرفتار در دست شکنجه گران داشته باشيم.
مهم‌ترين مسألۀ هر مبارز گرفتار در زير شکنجه اين است که هيچ اطلاعاتي به بازجو ندهد و در عين حال تا مي تواند از شکنجه بگريزد يا لااقل از شدت و تمرکز آن بکاهد. اين کار صرفاً با سکوت در مقابل سؤالات بازجو پيش نمي‌رود، بلکه او ناگزير است براي متقاعد يا خسته کردن بازجو، جواب هاي انحرافي زيادي را سرهم کند. بازجويي جايي براي بيان مواضع سياسي نيست. فرد زير بازجويي نه تنها مي کوشد اطلاعاتي به بازجو ندهد، بلکه غالباً سعي مي کند هويت سياسي و اعتقادات خود را نيز پنهان کند. و براي اين منظور گاهي مجبور مي شود خود را حتي طرفدار رژيم جا بزند. اما بازجويي غالباً از صفر شروع نمي شود و بازجو اطلاعاتي از فردِ زير بازجويي دارد که با تکيه بر آنها مي خواهد اطلاعات بيشتري به دست بياورد. اطلاعات موجود در دست بازجو ، در کنار شکنجه، اهرم ديگري است براي فشار بر فرد زير بازجويي و هر چه ميزان اين اطلاعات بيشتر باشد، کور کردن جريان بازجويي براي فرد دشوارتر مي گردد. زيرا بازجويي روي سؤالات مشخص تري کانوني مي شود و بنابراين شدت و تمرکز شکنجه افزايش مي يابد. مشکل اصلي فردِ مقاوم سؤالات کلي بازجو نيست، بلکه سؤالات مشخص اوست ، زيرا طفره رفتن از پاسخ به دومي‌ها بسيار دشوارتر از اولي هاست. سرهم بندي کردن جواب هاي انحرافي نيز در مقابل سؤالات مشخص بسيار دشوارتر است.
در بازجويي افراد مرتبط با مبارزه مسلحانه فضاي بازجويي و شکنجه آشکارا خشن تر است. حتي در مواردي که بازجو اطلاعات مشخصي در باره فرد زير بازجويي ندارد ، از او اطلاعات مشخصي مي خواهد ، زيرا فرض بر اين گذاشته مي شود که او قراري با رفقاي خود دارد و در خانه امني زندگي مي کند. و از آنجا که قرارهاي اعضاي تيم هاي مسلح کوتاه مدت هستند، هر فرد مرتبط با مبارزه مسلحانه، از همان ساعات و حتي لحظات اول بازجويي با دو سؤال مشخص ِ زمان دار روبرو مي شود و بازجو با استفاده از هر شکنجۀ ممکن مي‌کوشد در همان ٢۴ يا ۴٨ ساعت اول ، قرار و آدرس خانۀ امن را از او بيرون بکشد. و تلاش اصلي مبارز زير بازجويي سوزاندن اين اطلاعات حياتي است ، زيرا از اين طريق است که او مي تواند رفقاي خود را از خطر آني نجات بدهد. مقاومت در زير شکنجۀ بي امان متمرکز روي يک يا دو سؤال در چند روز اول بازجويي واقعاً طاقت فرساست ، بنابراين فرد زيربازجويي غالباً تلاش مي کند با سرهم کردن قرارهاي من در آوردي، تداوم و تمرکز شکنجه را بشکند.
با توجه به نکات ساده اي که يادآوري کردم ،
ناگزير به چند نتيجه مي رسيم:

١ - اوراق بازجويي بسياري از افراد دستگير شده در يک نظام ديکتاتوري مي تواند حاوي بخش هاي غلط اندازي باشد که ظاهراً نشان دهندۀ ضعف يا سازشکاري فرد زير بازجويي است. در اين بخش ها خواهيد ديد که فرد زير بازجويي آدرس خانه اي ، تاريخ قراري يا اسم و مشخصات رفيقي را به بازجو مي دهد يا حتي با لحن تأئيد آميزي از رهبر يا رهبران رژيم سخن مي گويد. اين بخش ها ممکن است تصوير کاملاً واژگونه اي از فرد زير بازجويي به دست بدهند. براي به دست آوردن تصوير درستي از بازجويي فرد مورد نظر ، بايد به همه اوراق بازجويي او دست يافت. با دست يابي به همه اوراق بازجويي ممکن است دريابيد که هيچ يک از آن اطلاعات در آن تاريخ معين هيچ ارزشي نداشته اند ، يا هويت سياسي او در آغاز براي بازجو ناشناخته بوده و او براي گريز از دست دشمن حتي خود را طرفدار رژيم جا زده اما بعداً با معلوم شدن هويت سياسي واقعي اش، مقاومت تحسين انگيزي انجام داده است. مثلاً نويسندگان کتاب مورد بحث ما، ظاهراً براي خراب کردن نام عباس سورکي (که انصافاً يکي از درخشان ترين چهره هاي مقاومت در زندان هاي رژيم ستم شاهي بود) تکه اي از سپاسگزاري او از ” تيمسار معظم رياست سازمان امنيت” را ( در ص ۶۴ ) آورده اند ، که گويا سورکي هنگام آزادي از زندان در يکي از دستگيري هاي قبلي‌اش در سال ١٣٣٩ نوشته است! ترديدي نبايد کرد که عباس سورکي آن نامه سپاس را براي پوشاندن هويت واقعي‌اش و ادامه مبارزۀ فداکارانه‌اي که مي شناسيم ، نوشته بوده. عباسي را که من مي شناختم (و خيلي هاي ديگر که مي توانند شهادت بدهند) يک پارچه آتش بود و کنار آمدن با دشمن برايش ناممکن و (حتي فکر مي کنم) تصور ناپذير بود.

٢ - در اوراق بازجويي ها هر اطلاعات داده شده توسط فرد زير بازجويي ، ضرورتاً به معناي اطلاعات تازه براي بازجو ، در تاريخ نوشته شدن ورقه مربوطه نيست. ممکن است فرد زير بازجويي صرفاً دارد اطلاعاتي را تأئيد مي کند که مي داند قبلاً ( از طريق اعترافات ديگران يا اسناد کشف شده توسط رژيم) به دست بازجو افتاده است و انکار آنها را بي فايده مي داند. براي پي بردن به واقعيت ماجرا ، بايد به کل اوراق بازجويي و حتي گاهي به اوراق بازجويي ساير افراد هم پرونده دست يافت و تاريخ نوشته شدن هر ورقه بازجويي را به دقت مورد توجه قرار داد. در اوراق آخرين جلسات بازجويي هر فردي ممکن است با کروکي روابط افراد مختلف ، فهرستي از نام ها، “تک نويسي”ها در بارۀ افراد مختلف، يا تاريخچۀ شکل گيري گروه روبرو بشويم؛ ولي از هيچ يک از اينها نمي شود نتيجه گرفت که فرد مورد نظر در تاريخ نوشتن اين اوراق داشته اطلاعات تازه يا با ارزشي به بازجو مي‌داده است. فقط با دسترسي به کل اوراق بازجويي هر فرد و مقايسه آنها با بازجويي هاي افراد هم پرونده او مي توان به تصور درستي از بازجويي او دست يافت.

٣ - قرارها ، آدرس ها يا اسامي نوشته شده در اوراق بازجويي (به ويژه در پروندۀ افراد مرتبط با گروه هاي مسلح) را ضرورتاً نبايد اطلاعات واقعي به حساب آورد. ممکن است آنها جواب هاي انحرافي باشند که فرد زير شکنجه براي سوزاندن تاريخ قرارها و اطلاعات واقعي اش به بازجو داده است.

۴ - اعضاي گروه هاي درگير در مبارزه مسلحانه معمولاً مي‌توانستند بعد از سوزاندن زمان معيني، آدرس خانۀ تيمي را بگويند، زيرا فرض بر اين بود که اعضاي تيم در فاصلۀ زماني مقرر حتماً خانه مزبور را تخليه خواهند کرد. بنابراين توجه به تاريخ يا آدرس قرار ِداده شده در اوراق بازجويي اهميت بسيار زيادي دارد.

۵ - نظر منفي يا انتقادي بيان شده در اوراق بازجويي در باره افراد مختلف ، ضرورتاً نظر واقعي فرد زير بازجويي در باره آن افراد نيست ، بلکه ممکن است براي منحرف کردن ذهن بازجو و پنهان کردن اهميت واقعي فرد مورد نظر بيان شده باشد.

۶ - نبايد انتظار داشت که اوراق بازجويي يا گزارشات بازجويان به مقامات بالا، فضاي بازجويي و شکنجه را منعکس کنند. شکنجه گران معمولاً سند کتبي از کارهاي خود به جا نمي‌گذارند. مثلاً نمونۀ جالب در همين کتاب “چريک هاي فدايي خلق…” يکي از اوراق بازجويي علي اکبر صفائي فراهاني است که عکس آن را نيز در آخر کتاب آورده اند. در اول صفحه سؤالي که از او مي شود چنين است: ” آقاي علي اکبر صفائي فراهاني لطفاً آخرين وضعيت دوستان خود در کوهستان (جنگل) و قرار الحاق بعدي به آنها و هر گونه اطلاعات ديگري که در مورد مسير اين افراد داريد با ترسيم کروکي و مشخص کردن مسير مرقوم فرمائيد”. آيا فضاي بازجويي از فرمانده عمليات سياهکل اين قدر مؤدبانه بوده است؟!


نمونه هايي از تاريخ نويسي رسواي “سربازان گمنام امام زمان”
سند سازي دستگاه امنيتي جمهوري اسلامي براي خراب کردن چهره چريک هاي فدايي خلق چنان رذيلانه و در عين حال ناشيانه است که پرداختن به تک تک موارد آن ، يقيناً خواننده اين يادداشت را فرسوده خواهد کرد. من در اينجا فقط به چند نمونه اشاره مي کنم.

الف - تلاش براي بي اهميت نشان دادن جنبش فدايي. يکي از چشم گير ترين تلاش هاي نويسندگان کتاب اين است که جنبش فدايي را يک جريان سياسي بي اهميت و بي ريشه در جامعه ايران نشان بدهند که در مبارزه با ديکتاتوري شاهنشاهي اصلاً به حساب نمي آمد. فقط به دو نمونه زير از آغاز و پايان کتاب توجه کنيد:

١ - پيشگفتار کتاب با اين جملات که ظاهراً تز تئوريک پايه اي نويسندگان کتاب را بيان مي کنند ، شروع مي شود:

” اگر بتوان چند عمليات نظامي و يا درگيري هاي مسلحانه اي که بين مامورين ساواک و کميته مشترک ضد خرابکاري با اعضاء سازمان هاي مسلح و مخفي را که در خلال سال هاي ١٣۵٧ - ١٣۴٩ روي داد جنبش مسلحانه” ناميد ، بايد چرايي پيدايش اين جنبش را در متن مبارزات مردم در برخي کشورها، عليه اشغالگران و يا حاکمان مستبد و ديکتاتور خود جستجو کرد. به عبارت ديگر مي توان ترجمان ديگري از اين سخن منسوب به خليل ملکي که “ما مارکسيسم را انتخاب نکرديم بلکه مارکسيم ما را انتخاب کرد” ، به دست داد. يعني انتخاب مشي مسلحانه به عنوان يگانه و يا مؤثرترين راه براي فائق آمدن بر ديکتاتوري شاه پيش از آن که انتخابي آگاهانه و از سر ناگزيري باشد ، رفتاري کاملاً تقليدي بود که جاذبه هاي آن اين تقليد را پنهان نگاه داشت.”
اولاً جرياني را که در يکي از خشن ترين دوره هاي سرکوب و اختناق ِ يکي از خشن ترين ديکتاتوري هاي جهان ، توانست به مدت يک دهه تداوم تشکيلاتي و عملياتي خود را حفظ کند و در ميان بخش بزرگي از لايه هاي مترقي کشور، به ويژه جوانان تحصيل کرده ، جاذبۀ انکار ناپذيري داشته باشد و در گرماگرم انقلاب و يکي - دو سال اول بعداز قيام ، به بزرگ ترين جريان سياسي غير مذهبي کشور تبديل شود ، نمي شود جرياني بي اهميت و وارداتي قلمداد کرد. براي روشن شدن مسأله کافي است جنبش فدايي را با دو جريان مسلحانۀ مذهبي که سوگلي روحانيت حاکم محسوب مي شوند و تاريخ پردازان جيره خور رژيم در ستايش شان کتاب ها پرداخته اند ، مقايسه کرد. منظورم “فدائيان اسلام” و “هيأت هاي مؤتلفه اسلامي” هستند. هردو گروه از چتر حمايتي بخشي از دستگاه مذهب و از کمک هاي مالي شبکه هاي سنتي بازاريان مذهبي برخوردار بودند و در مقايسه با دهه پيش از انقلاب ( يعني دوره فعاليت چريک هاي فدايي خلق ) در شرايط سياسي به مراتب بازتري فعاليت مي کردند و البته که هر دو پديده هاي غير وارداتي بودند و در ارتباط با سنتي ترين لايه هاي اجتماعي زمان خود. اما مي دانيم که هر دو به سرعت متلاشي شدند. مخصوصاً “هيأت هاي مؤتلفه اسلامي” که باقي مانده هايش هنوز به تاريخ مبارزۀ مسلحانه گروه شان مي نازند و از برکتِ آن در نظام ولائي به امتيازات بي حسابي دست يافته اند ، گروهي بود که فقط توانست به يک اقدام مسلحانه واحد دست بزند و در فرداي ترور حسنعلي منصور ، دهها نفرشان دستگير شدند و تمام شبکه شان از هم پاشيد.
ثانياً معلوم نيست دليل نويسندگان کتاب در وارداتي و تقليدي معرفي کردن مبارزه مسلحانه چريک هاي فدايي خلق ، مارکسيسم آنهاست يا نامناسب بودن مبارزه مسلحانه با شرايط خاص ايران. اگر مارکسيسم را علي رغم ريشه هاي عميق اش در تاريخ يک صد سال اخير ايران و نفوذ غير قابل انکار آن در مهم ترين جنبش هاي زحمتکشان اين کشور ، وارداتي بدانيد ، با همان معيار بايد خيلي چيزهاي ديگر را هم وارداتي بدانيد. آيا مي شود اتوموبيل هاي بنز ضدگلولۀ صد در صد وارداتي سوار شد؛ مطالب عهد بوقي “حوزه هاي علميه” را به کمک تکنولوژي الکترونيک صد در صد وارداتي آموزش داد و براي رخنه کردن به خصوصي ترين بخش زندگي مردم از وسائل جاسوسي الکترونيک صد در صد وارداتي استفاده کرد ؛ و در همان حال جهاني ترين انديشه انقلابي دوران معاصر را پديده اي وارداتي قلمداد کرد؟! اما اگر دليل نويسندگان کتاب ، در تقليدي خواندن مبارزه مسلحانۀ چريک هاي فدايي خلق ، ناسازگاري اين شيوۀ مبارزه با شرايط خاص ايران باشد ، بايد ديد معيار آنها براي اين ارزيابي چيست؟ آيا مي شود مبارزۀ مسلحانۀ “فدائيان اسلام” و “هيأت هاي مؤتلفه اسلامي” را با بَه بَه و چَه چَه ، مبارزۀ اصيل برآمده از دل مردم معرفي کرد و در همان حال مبارزۀ چريک هاي فدايي خلق را تقليدي و وارداتي دانست؟ بحث در بارۀ شرايط زماني متفاوت نيز تز تئوريک حضرات را بي اعتبارتر خواهد کرد. مثلاً مبارزۀ مسلحانۀ “فدائيان اسلام” به دوره اي تعلق دارد که فضاي سياسي نسبتاً بازي وجود داشت و راه مبارزۀ سياسي به ويژه براي جريان هاي مذهبي نه تنها باز بود ، بلکه دربار پهلوي از ترس جنبش توده گير چپ و مبارزات دکتر مصدق براي ملي کردن صنعت نفت ، با دستگاه روحانيت در ائتلافي همه جانبه بود. اما چيزي که در آن شرايط ، “فدائيان اسلام” و حاميان روحاني شان را به وحشت مي انداخت ، چشم انداز گسترش جنبش طبقاتي کارگران و دهقانان و تقويت جنبش عمومي آزادي خواهانه و ضد امپرياليستي مردم ايران بود. ترس از باختن در ميدان مبارزات سياسي توده اي بود که آنها را به سوي اقدامات مسلحانه مي کشاند. و درست به همين دليل ، اقدامات آنها به دقيق ترين معناي کلمه “تروريستي” بود.

٢ - و در پايان کتاب ، خواننده با اين پاراگراف روبرو مي شود:
“در ماه ها و حتي روزهاي پاياني رژيم پهلوي آنان کودکانه بر خواست هاي خود پاي مي فشردند. روز ١٩ بهمن ، در حالي که همه اقشار جامعه در تأئيد و حمايت دولت مهندس بازرگان راهپيمايي گسترده اي انجام دادند، چريک هاي فدايي در گوشه اي از زمين چمن دانشگاه تهران گردهم آمده بودند تا واقعه سياهکل را گرامي بدارند. روز شنبه ٢١ بهمن ، در حالي که زدو خورد بين مردم و همافران از يک سو ، و افراد گارد شاهنشاهي از سوي ديگر ، از نيمه هاي شب گذشته آغاز شده بود ؛ و مردم به سرعت مسلح مي شدند … چريک هاي فدايي خلق در تنهايي مطلق ، در کنجي از زمين چمن دانشگاه تهران ، در حالي که تمامي درهاي ارتباط خود را با مردم قفل زده بودند ، شعار مي دادند: “ايران را سراسر سياهکل مي کنيم” ! ..”
اما اين يک دروغ گوبلزي است. خوشبختانه شاهدان عيني آن روزهاي حساس بهمن ١٣۵٧ هنوز آن قدر زيادند و مستندات صوتي و تصويري آن حوادث چنان انبوه است که هر تلاشي براي وارونه نشان دادن حقايق مربوط به آن روزها، قبل از همه چهره رسواي خودِ “سربازان گمنام امام زمان” را به نمايش مي گذارد. حقيقت اين است که شعار سياهکل در آن روزها ، قبل از هر چيز دعوت به قيام مسلحانه توده‌اي بود ، چيزي که انبوه مردم آن را مي خواستند و روحانيت از ترس افتادن سلاح به دست مردم ، با آن مخالفت مي کرد. درگيري مسلحانه ميان همافران و گارد شاهنشاهي حادثه اي بود که کاملاً خارج از کنترل طرفداران خميني صورت گرفت و انصافاً نقش سازمان فدايي و ساير نيروهاي چپ در تبديل آن درگيري به قيام ٢٢ بهمن بسيار چشم گير بود. و خميني و نزديکان او نه تنها قبل از قيام (که علي رغم مخالفت آنها ، از پائين مشتعل شد) بلکه حتي بعد از آن نيز ناراحتي خود را از افتادن سلاح به دست مردم به هيچ وجه پنهان نمي‌کردند ، تاجايي که دو - سه شب بعد از قيام ، هاشمي رفسنجاني ضمن سخناني در تلويزيون سراسري‌، افتادن سلاح به دست مردم را توطئه امريکا قلمداد کرد.


ب - ادعاهاي بي سند. نويسندگان کتاب براي سند سازي عليه چريک هاي فدايي خلق از هيچ تقلبي روي گردان نبوده‌اند. اما گاهي اين کار را چنان ناشيانه انجام داده‌اند که ردِ تقلب حتي در کتابي که خود سرهم بندي کرده‌اند‌، پيداست. به عنوان نمونه فقط به چند مورد زير توجه کنيد:


١ - ادعا مي شود ( در ص ۶۴۵ ) که حميد اشرف وقتي در زير آتش نيروهاي امنيتي مي خواسته از خانه تيمي در تهران نو فرار کند ، ” در آخرين لحظات پيش از فرار، ارژنگ و ناصر شايگان شام اسبي را با شليک گلوله هايي به سرشان کشت ؛ تا مبادا “زنده” گرفتار شوند و از طريق آن دو کودک ١٢ و ١٣ ساله ، اطلاعاتي به دست ساواک و کميته مشترک بيفتد”.
اما آنها در باره راوي و شاهد اين ماجرا چيزي نمي گويند. حتي در روايت خودشان آمده است که حميد اشرف تنها فردي بوده که از آن خانه جان به در مي برد. و باز خودِ آنها ( در ص ۶۴۶ ) مي گويند که ” حميد اشرف شجاعت آن را نداشت که با روايت صادقانۀ اين واقعه در جزوۀ “پاره اي از تجربيات جنگ چريکي در ايران” ، اين جنايت را به نام خود ثبت کند” ؛ يعني مي پذيرند که حميد اشرف منکر قتل آن دو کودک بوده است. ناچار بايد بپذيريم که اگر هاتف غيبي حقيقت ماجرا را به “سربازان گمنام امام زمان” خبر نداده باشد ، آنها به استناد گزارش ماموران ساواک چنين جنايتي را به حميد اشرف نسبت مي دهند. اما همه قراين حاکي از آن است خودِ ماموران ساواک نيز نديده اند که حميد اشرف آن دو کودک معصوم را کشته است. چون ظاهراً آنها هنگامي بر سر جنازه آن دو کودک رسيده اند که حميد اشرف فرار کرده بوده و آنها (حتي اگر با هالوگري تمام فرض کنيم که منافعي در تحريف ماجرا نداشته اند ، بايد لااقل بپذيريم که) حدس زده اند که او قاتل آنها بوده است. يعني روشن است که صحنۀ قتل شاهد عيني نداشته ، بلکه تنها مبناي روايت ، حدس و ارزيابي ماموران امنيتي رژيم شاهنشاهي است، يعني دقيقاً همان کساني که خانه را زير آتش گرفته و لااقل چهار نفر را کشته بودند. آيا آنها دليلي داشتند که ارژنگ و ناصر شايگان زير رگبار گلوله هاي خود آنها کشته نشده اند؟ نه ، دليل فني نداشتند ، اما انگيزه نيرومند براي دروغ پردازي ، چرا. زيرا اعلام اين که دو کودک معصوم با آتش “حافظان جزيره ثبات” (عنواني که به همتايان “سربازان گمنام امام زمان” در رژيم شاهنشاهي داده مي شد) به قتل رسيده اند ، براي چهره بزک کرده رژيم ، ضربه بسيار مخربي بود؛ و برعکس نسبت دادن قتل آن دو کودک معصوم به “کمونيست بيرحمي” که در آن هنگام شاخص ترين چهرۀ شورش عليه رژيم شاهنشاهي محسوب مي‌شد ، دست “حافظان جزيرۀ ثبات” را در قلع و قمع مخالفان رژيم بازتر مي کرد. پس مي بينيم که حتي اگر از نظر حقوقي نيز به ماجرا نگاه کنيم ، قاعدتاً بار اتهام بايد بر دوش ماموران ساواک باشد نه حميد اشرف. اما براي نويسندگان کتاب همه اين ها بي معناست. چرا؟ به خاطر اين که نسبت به ماموران ساواک احساس “حميت رسته اي” دارند. زيرا اگر اصل برائت ماموران امنيتي زير سؤال برود ، زير پاي خودشان نيز خالي مي شود. پرونده قتل هاي زنجيره اي و مشابهات بي پايان آن را به ياد بياوريد که اگر اعتبار روايت خودِ حضرات زير سؤال برود ، “ستون خيمۀ” ولايت مي خوابد.
ضمناً به ياد بياوريد که مادر شايگان ( فاطمه سعيدي ) که سي و چند سال اين ادعاي ساواک را افشاء کرده ، بعداز انتشار اين کتاب رسوا ، بار ديگر با دقت و صراحت تمام ،عوض شدن روايت هاي مختلف ساواک در باره شهادت فرزندانش را بازگو مي کند. بنا به شهادتِ مادر ، ساواکي ها قبلاً مي گفته اند که بچه ها در ” درگيري متقابل” کشته شده اند و چند روز بعد از ماجرا بود که آن روايت رسوا را جعل کردند. “سربازان گمنام امام زمان” بايد توضيح بدهند که چرا روايت ساواک را بر روايت زن مبارزي که چهار فرزندش را در مبارزه با رژيم شاهنشاهي از دست داده و خود در آن رژيم ماه ها زير شکنجه بوده و سال ها زندان کشيده ، ترجيح مي دهند؟

٢ - در باره اعظم روحي آهنگران ( د ر ص ۶٢۰ - ۶١۴ ) طوري گزارشات را چيده اند که گويي او بعد از دستگيري کاملاً با بازجويان همکاري کرده ، همه قرارهاي اش را گفته وحتي در مواردي داوطلبانه پيشنهاداتي براي دستگيري رفقايش به آنها داده است. اما بعد از خواندن همه مطالب ، خواننده در مي ماند که اگر او همه چيز را گفته ، چرا هيچ کس دستگير نشده؟ نويسندگان کتاب خود مي گويند: ” به گزارش مندرج در اسناد ، اعظم روحي همچنين در روزهاي چهارم ، پنجم و ششم مرداد ماه ، طي ساعات مختلف به محل هاي قرار در جاهاي مختلف برده شد که ظاهراً هيچ کدام از آنها براي کميته مشترک نتيجه اي در بر نداشت”. آيا اين نشان نمي دهد که همه قرارهايي که اعظم روحي آهنگران مي داده ، قرارهاي انحرافي براي سوزاندن اطلاعاتش بوده است؟ اما حقيقت اين است که نويسندگان کتاب مي دانند که اگر دو کلمه صريح در باره مقاومت زني که بعداز گذراندن چهارده ماه در زير شکنجه و بازجويي ، تيرباران شده است ، بنويسند ، بسياري از رشته هاي شان در باره چريک هاي فدايي خلق پنبه خواهد شد.

٣ - در باره دستگيري حبيب مومني با نقل گزارش ساواک گفته مي شود که او در حين دستگيري زخمي شده و بعداً در بيمارستان در گذشته است. و بعد يادآوري مي کنند که ” مومني پيش از مرگ ، در حالي که دوره نقاهت خود را سپري مي کرد ؛ آدرس خانه تيمي خود را در قلعه حسن خان ، پلاک ٢۶٧ که به اتفاق دو نفر ديگر اجاره کرده بود ، در اختيار مامورين گذاشت. وقتي مامورين به آن خانه مراجعه کردند ؛ آنجا راتخليه شده يافتند”. خواننده اين سطور مي ماند که آيا حبيب مومني داوطلبانه آدرس خانه را به ماموران داده يا زير شکنجه؟ نويسندگان کتاب با آوردن قيد “در حالي که دوره نقاهت خود را سپري مي کرد” ، اصرار دارند نشان بدهند که او داوطلبانه اطلاعات خود را داده است. اما آيا عجيب نيست کسي که در حين دستگيري دست به اسلحه برده و با ساواکي ها جنگيده ، داوطلبانه اطلاعاتش را به آنها بدهد؟ قراين نشان مي دهد که او زير شکنجه آدرس خانه تيمي را به بازجويان داده است. و خالي بودن خانه نشان مي دهد که او بعد از سوزاندن زمان کافي ، آدرس را داده ، و بنابراين به احتمال زياد با تن زخمي زير شکنجه قرار داشته و شايد هم زير شکنجه جان داده يا لااقل در نتيجه شکنجه حالش خراب شده وبعداً در بيمارستان جان باخته است. اما “سربازان گمنام امام زمان” مجبورند حتي چاله - چوله‌هاي گزارش ساواک را صاف کنند تا معلوم نشود چريک فدايي خلق با تن زخمي در زير شکنجه ساواک دليرانه مقاومت کرده و اطلاعاتش را سوزانده است.

۴ - در باره دستگيري مسعود احمدزاده ( در ص ۴۰۰ - ٣٩۶ ) نويسندگان کتاب ادعا مي‌کنند که او تلفن خانه چنگيز قبادي و “هم‌چنين دو منزل ديگر را که مشترکاً با عباس مفتاحي … داشتند در همان بازجويي هاي اوليه فاش مي سازد”. اما خود اعتراف مي‌کنند که همه خانه‌ها تخليه شده بودند. علي رغم اين ، با پيش کشيدن بحثي در باره مفهوم “خيانت”، که وظيفه آن صرفاً ايجاد فضايي مناسب براي چسباندن عنوان “خيانت” به مسعود احمدزاده است، مي‌گويند اگر لو دادن خانه و قرار خيانت باشد‌، “در اين صورت احمدزاده نيز خود خائن مي باشد ؛ زيرا وي در پنجمين جلسه بازجويي که در تاريخ ١۰ / ۵ / ۵۰ انجام شد‌؛ شماره تلفن منزل چنگيز قبادي را فاش مي‌سازد”. صرف نظر از هر نظري که در باره “خيانت” ناميدن ضعف در زير شکنجه داشته باشيم (که من خودم به تجربۀ شناخت از بسياري از افراد در چهل سال گذشته‌، مترادف دانستن “ضعف” در زير شکنجه را با “خيانت” اشتباه مي دانم) ، از همين گزارش نويسندگان کتاب ، با قطعيت مي توان دريافت که مسعود احمدزاده همه اطلاعاتش را سوزانده بود. زيرا هيچ کس از طريق کشف خانه هاي ياد شده دستگير نمي شود. همين تاريخ بازجويي ياد شده گواه روشني است که او يک هفته تمام زير خشن‌ترين انواع شکنجه چيزي نگفته ، در حالي که احتمالاً مي توانسته ۴٨ ساعت بعد‌، آدرس خانه قبادي را بدهد. اما “سربازان گمنام امام زمان” مي دانند که اگر نتوانند چهرۀ مبارزي مانند مسعود احمدزاده‌، يعني يکي از درخشان‌ترين افراد چريک هاي فدايي خلق را خراب کنند‌، تمام پروژۀ شان در سرهم بندي کردن اين کتاب ٩۰۰ صفحه اي برباد رفته است.
همين جا بايد يادآوري کنم که تا آنجا که من مي دانم همه فدائيان زنده مانده از دستگير شدگان سال ١٣۵۰ که خود نيز مقاومت‌هاي دليرانه‌اي کرده بودند ، مقاومت مسعود احمدزاده در زير شکنجه را نه خوب ، بلکه درخشان توصيف مي کردند. بعد از تمام شدن بازجويي ها و پيش از شروع دادگاه‌، بازجويان (با هر طرحي که در نظر داشته‌اند) غالب فدائيان دستگير شده در تابستان ۵۰ را براي مدتي در اوين به يک اتاق واحد فرستاده بودند. در آنجا مسعود احمدزاده پيش‌نهاد کرده بود که همه بازجويي هاي شان را بي کم و کاست ، در جمع بازگو کنند و به ارزيابي جمعي بگذارند. و خود قبل از همه ، جريان بازجويي اش را بازگو کرده بود. آيا کسي که کوچک ترين ضعفي در بازجويي داشته باشد‌، با چنين جرأتي مي تواند در مقابل همه هم‌پرونده‌اي هايش بازجويي خود را بازگو کند؟ شهرت مسعود احمدزاده در ميان چريک هاي فدايي خلق فقط به خاطرنقش برجسته اش در پرداختن تئوري مبارزه مسلحانه نبود ، مقاومت درخشان او در زير شکنجه بود که آن را تکميل کرد و از او چهره اي حماسي ساخت.

۵ - گزارش نويسندگان کتاب در باره بهروز دهقاني نيز يکي از سند سازي هاي رذيلانه آنهاست. بهروز دهقاني هنگام دستگيري‌، مسلحانه مقاومت مي کند و در زير شکنجه بي آن که اطلاعاتي بدهد، به شهادت مي رسد. اما بيان سرراست چنين حقيقتي مي تواند پروژه نويسندگان کتاب را خراب کند ، بنابراين آنها سعي مي کنند به خواننده القاء کنند که حتي او نيز کساني را لو داده است. با نقل گزارش ساواک ( ص ٣۵٣ )، مي گويند او اعتراف مي کند که رابط شبکه تبريز با تهران بوده و آدرس خانه امن خود را نيز مي دهد. اما در مراجعه به خانه معلوم مي شود که خانه تخليه شده است. و نيز مي گويند که او به داشتن خانه‌اي مشترک با اصغر عرب هريسي نيز اقرار مي کند ، ولي آن خانه نيز تخليه مي شود. به اين ترتيب، نويسندگان کتاب مي‌گويند بهروز دهقاني آدرس دو خانه امني را که مي دانسته به بازجويان مي دهد، بي آن که در باره تاريخ ِ دادن اين آدرس ، يعني مهم ترين نکته ، چيزي گفته باشند. اما تخليه شدن هردو خانه نشان مي دهد که بهروز دهقاني در زير شکنجه قرار هاي خود را سوزانده است. و شکنجه چنان وحشيانه بوده که “چند روز بعد بهروز دهقاني در بيمارستان زندان فوت ميکند…. و گزارش پزشکي قانوني از معاينه جسد ، قساوت ساواک را اندکي نمايان مي سازد”. مي‌بينيد! آنها حتي از “قساوت ساواک” نيز ياد مي کنند ( چيزي که در سراسر اين کتاب ٩۰۰ صفحه اي بسيار نادر است ) ، اما از تاريخ ِ دادن آدرس خانه‌ها توسط بهروز دهقاني چيزي نمي گويند. در خانه اول ، در ميان چيزهاي به جا مانده ، ماموران امنيتي نامه رمزي پيدا مي کنند که از طريق آن به سر قرار حميد توکلي مي روند و او را دستگير مي کنند و در مورد خانه دوم ، بعد از تخليه خانه ، اصغر عرب هريسي ، تحت تأثير توصيه غير عاقلانه دو تن از رفقايش براي گرفتن وديعه به بنگاه معاملاتي مراجعه مي کند و دستگير مي شود. در واقع گزارش طوري چيده شده که دستگيري حميد توکلي و اصغر عرب هريسي نتيجه اعتراف بهروز دهقاني قلمداد شود. حتي اگر روايت خودِ کتاب از ماجرا را بپذيريم ، بي هيچ ترديد مي توان گفت که هر دو دستگيري ، در نتيجه اشتباه و سهل انگاري رفقايي اتفاق مي‌افتد که قرار بوده خانه را تخليه کنند و رد پايي از خود بر جاي نگذارند.

۶ - در کل کتاب فقط دوبار ( در ص ۵۴۰ و ۶٧۶ ) نام حبيب برادران خسروشاهي به ميان مي آيد و در پايان کتاب ( ص ٨۵٩ ) نيز عکسي از او. و در هر دو بار از اطلاعاتي صحبت مي شود که گويا او به بازجويان داده است. بنابراين خواننده کتاب اگر اطلاعي در باره حبيب برداران خسروشاهي نداشته باشد ، قاعدتاً گمان مي کند که او کسي بوده که جز اطلاعاتي که در بازجويي داده ، چيز قابل ذکري در باره اش وجود ندارد. اما مي دانيم که حبيب برادران خسروشاهي براي سوزاندن اطلاعاتش، بازجويان را سر يک قرار انحرافي برد و در آنجا با استفاده از فرص ، دلاورانه خودش را زير اتوموبيلي انداخت و جان باخت. بي ترديد او يکي از عاشقان پاکباخته اي بود که نام شان “بر جريده عالم” ثبت است و در تاريخ پيکارهاي آزادي زحمتکشان اين کشور باقي خواهد ماند. اما نويسندگان کتاب نياز داشته اند تصوير فوري وارونه اي از او بپردازند ، زيرا گفتن حقيقت در بارۀ او به طرح شان آسيب مي زده. و جالب اين است که علي رغم همه دستکاري ها باز هم از متن خودِ کتاب روشن است که از طريق “اطلاعات” داده شده از طرف او چيز به دردخوري عايد ساواک نشده است

ج - تلاش براي وابسته نشان دادن چريک هاي فدايي خلق. يکي از مشخصات بارز چريک هاي فدايي خلق استقلال نظري و سياسي آنها از قطب هاي جهاني بود و ضمناً يکي از دلايل محبوبيت آنها در بين مردم نيز همين بود. بنابراين طبيعي است که دستگاه اطلاعاتي جمهوري اسلامي نمي تواند از سند سازي در اين زمينه خود داري کند. آنها ادعا مي کنند ( ص ۶۴۴ - ۶۴٢ ) که چريک هاي فدايي از دولت ها و سازمان هاي سياسي کشورهاي ديگر کمک هاي مالي و تدارکاتي دريافت مي کردند که “اين دولت ها و سازمان ها عبارت بودنداز ليبي ، يمن جنوبي ، جبهه خلق براي آزادي فلسطين (جناح جرج حبش) ، جبهه خلق براي آزادي عمان”. و باز ادعا مي کنند که گويا حميد اشرف در نامه اي به رابطه با اتحاد شوروي و کمک هاي آن اشاره کرده است.اولاً بايد ديد منابع اين ادعاها چقدر قابل اتکاء است و واقعيت ماجرا چه بوده است ؛ ثانياً گرفتن کمک از سازمان هاي انقلابي و مردمي همرزم در کشورهاي ديگر نه تنها کار بدي نيست ، بلکه گاهي از لوازم اجتناب ناپذير هر نوع مبارزه مردمي ، مترقي و انقلابي است. محکوم کردن پشتيباني جنبش هاي مترقي کشورهاي مختلف از هم ديگر ، جز محکوم کردن همبستگي بين المللي زحمتکشان معناي ديگري ندارد. و حتي محکوم کردن هر نوع رابطه اي با هر دولتي و تحت هر شرايطي نيز مي تواند به امکان بقا و گسترش جنبش هاي انقلابي مردمي آسيب بزند. هر رابطه اي با هر دولتي و تحت هر شرايطي ضرورتاً به وابستگي نمي انجامد. نگاهي به تاريخ همين دو سدۀ اخير جهان جايي براي ترديد باقي نمي گذارد که بسياري از جنبش هاي رهايي بخش مردم در مناطق مختلف جهان بدون بهره برداري از اختلافات و تضاد منافع دولت ها نمي توانستند به نتيجه برسند. ثالثاً با توجه به سياست ها و موضع گيري هاي چريک هاي فدايي خلق که علناً اعلام شده اند و قابل بررسي هم هستند ، با قاطعيت مي توانيم بگوئيم که آنها هرگز به هيچ قدرتي امتياز ندادند و هميشه از استقلال نظري و سياسي خود پاسداري کردند. و باز با قاطعيت مي توان گفت که دقيقاً کنار گذاشته شدن اين خط استقلال چريک هاي فدايي خلق از قدرت هاي ديگر توسط “اکثريت” سازمان فدايي در دوره بعداز انقلاب بود که به فاجعۀ پيروي آنها از سياست اتحاد شوروي در حمايت از جمهوري اسلامي انجاميد. رابعاً اگر چريک هاي فدايي خلق را صرفاً به خاطر تماس با بعضي سازمان هاي سياسي و دولت ها ، وابسته بدانيم ، بايد بپذيريم که “حضرت امام خميني” آشکارا از آنها وابسته تر بود. همه آنهايي که حوادث آن سال ها را به خاطر دارند ، مي دانند که در آن سال ها سيد محمود دعايي در راديو بغداد برنامه اي داشت به نام “تاريخ مبارزات روحانيت در ايران”. و با توجه به رابطۀ دعايي با خميني ، مسلم است که آن برنامه در راديوي رسمي رژيم بعثي ، حتي اگر با راهنمايي خميني صورت نگرفته باشد ، بدون اطلاع و تأئيد او نمي توانست باشد. اگر چريک هاي فدايي خلق چنان برنامه اي در راديو بغداد مي داشتند ، آيا اکنون آوازه گران جمهوري اسلامي آن را به عنوان سندي متقن براي وابستگي آنها عَلم نمي کردند؟!
و يک سند خنده دار: نويسندگان کتاب که براي خراب کردن چريک هاي فدايي خلق به هر خس و خاشاکي متوسل شده اند ، سندي هم در مورد وابستگي بيژن جزني به اسرائيل پيدا کرده اند. آنها از ميان انبوه گزارشات ساواک در باره بيژن جزني ، عمداً سندي را بيرون کشيده اند که مي گويد مادر بيژن جزني ” اخيراً با يک تکنيسين اسرائيلي که مدتي قبل به ايران آمده و مدتها در زندان سازمان امنيت بود ازدواج کرده است و اخيراً پسر شوهر اين خانم که جواني ٢۰ ساله به نام رونالد است چند روزي است از اسرائيل به ايران آمده تا در ايران مشغول کار شود”(ص ٣۰). مي بينيد که شوهر مادر جزني چنان پديده عجيبي بوده که حتي در رژيم شاه (لابد به اتهام جاسوسي براي اسرائيل) زنداني بوده است. اما نويسندگان کتاب که فکر مي کنند ممکن است خواننده کاملاً متوجه اتهام جاسوسي ناپدري بيژن جزني نشده باشد ، در زير نويس همان صفحه چنين اضافه مي کنند: ” گيرنده اين گزارش که فاقد تاريخ و شماره مي باشد ، “رياست اداره مستقل هشتم” است. وظايف اين اداره فعاليت در زمينه ضد جاسوسي بود”! مي بينيد؟ آنها حتي در جايي که نمي خواهند باصراحت ادعايي را مطرح کنند ، سندي علم مي کنند که القاي شُبه کنند. کشف اين “سند” آدم را به ياد آن مثل معروف مي اندازد که ” حتي يک مو هم که از خرس بکني غنيمت است”!

د - بهره برداري تبليغاتي در باره تصفيه هاي درون سازماني چريک هاي فدايي خلق. نويسندگان کتاب با بهره برداري از بعضي شايعات و روايات ، به مواردي از تصفيه هاي خونين درون سازماني در ميان چريک هاي فدايي خلق (در ص ۵۴١ - ۵٣٢) اشاره مي کنند. اولاً اگر چنين جناياتي واقعاً اتفاق افتاده باشد ، صرف نظر از اين که آمران و عاملان آنها چه کساني بوده اند و توجيه شان براي ارتکاب چنين جناياتي هر چه بوده ، مسلماً بايد محکوم شود. ثانياً در انتساب چنين اتهاماتي، حتي به بد نام ترين افراد، بايد با دقت و مسؤوليت اخلاقي حرف زد. ثالثاً اين شايعات را قبلاً هم شنيده ايم ،ولي در باره هيچ يک از آنها تاکنون خبر، شاهد يا مدرک قابل اتکايي به دست نيامده است. و به همين دليل است که من هم چنان ترجيح مي دهم آنها را “شايعات” بنامم. يکي از افرادي را که ادعا مي شود تصفيه شده ، من شخصاً مي شناختم. با احمد افشار نيا من درزندان عادل آباد شيراز آشنا شدم ، هر چند مدت زيادي با هم نبوديم، ولي خاطره هاي خوشي از او دارم ؛ رفيق نازنيني بود. جوان آذري بلندقدي بود وبچه ها به شوخي لقب “اوزون احمد” به او داده بودند. بعداز قيام و ظاهراً بعد از حرف هاي بهمن نادري (يا “تهراني” بازجوي معروف ساواک) يکي از رفقاي من که ضمناً هم پرونده اي او هم بود ، به من گفت چنين حرف هايي در باره احمد زده مي شود و مدتي هم دنبال ماجرا را گرفت. اما تا آنجا که به ياد دارم ، به نتيجه اي نرسيد. حتي نويسندگان کتاب نيز علي رغم تلاش براي بهره برداري از ماجرا ، در مورد احمد افشار نيا و همه موارد ديگر با ترديد صحبت مي‌کنند. اين ترديدِ آنها را حتي در مورد ادعاي مهدي فتاپور در باره قتل عبدالله پنجه شاهي که گويا توسط احمد غلاميان لنگرودي و سيامک اسديان به اتهام داشتن رابطه جنسي با ادنا ثابت ، صورت گرفته ، نيز مي شود (در ص ٨١٧ - ٨٢۰) مشاهده کرد. مجموعه همين آشفتگي ها در روايت هاي مختلف و نبود قراين و مدارک قابل اتکاء نشان مي دهد که حتي اگر مواردي از اين نوع تبه کاري ها صورت گرفته باشد ، با تصميم فرد يا افراد بسيار محدودي بوده وفعالان سازمان از آنها بي خبر بوده اند ، و گرنه چنين خبرهايي حتماً در بازجويي ها و روابط سازماني درز مي کرد.

کلام آخر
اين نوشته طولاني تر از آن شد که مي خواستم ، بي آن که توانسته باشم به بسياري از آن چه در نظر داشتم در باره سند سازي هاي رذيلانه نويسندگان کتاب اشاره کنم. حقيقت اين است که اشاره اي کوتاه حتي به مهم ترين موارد تحريفات اينها به نوشته اي حجيم تر از خود کتاب نياز دارد. اما شايد بهترين معرف کتاب همان مؤسسه رسوايي است که آن را منتشر کرده است. هدف “مطالعات و پژوهش هاي سياسي ” دستگاه ولايت، بنا به تعريف، کشتن حقيقت است؛ نه تنها در اين مورد، بلکه هميشه و همه جا. خط راهنماي “سربازان گمنام امام زمان” در “مطالعات”شان مثلاً از جنس همان رهنمودي است که خامنه‌اي در ماجراي “قتل هاي زنجيره‌اي” به آنها داد. او علناً از منبر نماز جمعه گفت اين کار جمهوري اسلامي نيست، بلکه حتماً دست عناصر نفوذي بيگانه و مخصوصاً اسرائيل را بايد در اين قضيه پيدا کرد. در راستاي آن رهنمود بود که با چيز خور کردن سعيد امامي، او را در رأس “محفل نفوذي خودسر”‌ي نشاندند که با اسرائيل در ارتباط بوده ، و بعد با دادن يک پيچ صد و هشتاد درجه اي به مسأله، به جاي عاملان و آمران آن قتل‌ها، افشاء کنندگان و دادخواهان آنها را به زندان فرستادند. بنابراين ترديدي نبايد داشت که وظيفه “مطالعات و پژوهش هاي سياسي” نه تنها کشتن حقيقت است، بلکه در بسياري از موارد ، حقيقت درست وارونه آن چيزي است که آنها تبليغ مي کنند. و فکر مي کنم اکثريت قاطع مردم ايران نيز به تجربه اين را دريافته اند و هرچيزي را که مورد تأکيد دستگاه هاي تبليغاتي جمهوري اسلامي باشد ، با ترديد و سوء ظن مي نگرند. انتشارات دستگاه هاي اطلاعاتي حکومت امام زمان همان نقش و وظيفه اي را در فضاي سياسي ايران امروز دارند که انتشارات دستگاه هاي اطلاعاتي رژيم شاهنشاهي بعد از کودتاي ٢٨ مرداد ١٣٣٢ داشت و کتاب “چريک هاي فدايي خلق …” همان گونه رسوا خواهد بود که کتاب هايي مانند “سير کمونيسم در ايران” و ” کتاب سياه در باره سازمان نظامي …” در آن روزهاي تاريک تاريخ ايران.
در باره نقش فعالان مذهبي طرفدار روحانيت و فعالان چپ در مبارزه با ديکتاتوري شاهنشاهي ، با قطعيت مي توان گفت که حقيقت درست وارونه آن چيزي است که تاريخ پردازان جمهوري اسلامي تصوير مي کنند. مثلاً اگر مبارزات سياسي سازمان يافته عليه سلطان دوم پهلوي را در يک دورۀ ٣۵ ساله ، يعني از ١٣٢۰ تا ١٣۵۵ که نخستين حرکت هاي توده‌اي منتهي به انقلاب ١٣۵٧ آغاز گرديد) ، در نظر بگيريم ، به جرأت مي توان گفت که ميانگين نسبتِ فعالان مذهبي طرفدار روحانيت به فعالان چپ در تشکل هاي سياسي مخفي وعلني و مخصوصاً در زندان هاي سياسي به مراتب کمتر بود. و اگر مقايسه اي ميان چريک هاي فدايي خلق و گروه هاي هم سوي آنها با فعالان مذهبي طرفدار روحانيت در دهۀ پيش از انقلاب صورت بگيرد ، نتيجه آشکارا گوياتر خواهد بود. حقيقت اين است که چريک هاي فدايي خلق و هم سويان آنها (و نيز مجاهدين خلق) جسورانه ترين مبارزه عليه ديکتاتوري را در دهۀ پيش از انقلاب سازمان دادند. در شکنجه گاه‌ها و زندان هاي ديکتاتوري نيز محکم ترين و پي گيرترين ايستادگي ها متعلق به همين ها بود. درافتادن دستگاه اطلاعاتي جمهوري اسلامي با اين حقيقت ، خود جنايت ديگري است که رسوايي بيشتري براي رژيم به بار خواهد آورد. بگذاريد طنز زيباي حافظ را به يادتان بياورم که در اشاره به بساط رياکاري همين دين سالاران مي گويد:

” ترسم که بهره اي نبَرَد روز بازخواست
نان حلال شيخ زآب حرام ما”.
آذر ١٣٨٧

*****
پس نوشت:
عجيب تر از خودِ کتاب “چريک هاي فدايي خلق …” نقدي است که فرخ نگهدار ( به تاريخ ۶ آبان ١٣٨٧ ) در باره آن نوشته است. از چند انتقاد بي خاصيت آن چناني و چند يادآوري ظاهراً دانشمندانه در بارۀ ضعف هاي فني و تحقيقي کتاب که بگذريم ، او آب تطهيري بر سر آن ريخته و با صراحت شگفت آوري آن را تأئيد کرده است. مثلاً به اين عبارات نگاه کنيد:
«”کتاب “چريک‌هاي فدائي خلق” محصول مطالعه و واشکافي دهها هزار صفحه سند و مطلب و نيز انبوهي از تلاش‌ها و تجسس‌ها و تحليل‌ها براي بازيافت حلقه‌هاي گم شده‌ي رويدادهاست. نکته قابل ملاحظه در کار پژوهشگر آنست که او، جز در چند مورد معين که پائين تر به آنها خواهم پرداخت، ساختار ارزشي ذهن خود را مبناي بازنگاري رويدادها قرار نداده است. من با خواندن کتاب قانع شدم که شخص وي - به انگيزه‌هاي وزارت مطبوع وي نمي‌پردازم - به انگيزه رد يا اثبات صحت ايدئولوژي اسلامي، يا حقانيت انديشه مارکسيستي، يا طرز فکر ليبرالي، دست به قلم نبرده است. مجاب نيستم که او رويدادها را پس از عبور از منشور بستگي‌ها و تعلقات حزبي و سياسي خود، گزين کرده و کنار هم چيده است”.
يا :“کساني چون من که خود در دهساله قبل از انقلاب از دور و نزديک شريک يا شاهد فراز و نشيب‌ها، شور و شوق‌ها و رنج‌ها و زجرهاي فدائيان براي زنده نگاه داشتن سازمان خود بوده‌ايم، يادمانده‌ها و خاطره‌هاي تلخ و شيرين ايام جواني‌مان با اکثر روايات آقاي نادري ناهمساز نيست. بسياري از گزارش‌هاي کتاب، با رواياتي که من خود شاهد آن بوده‌ام، و نيز با رواياتي که از نبردهاي فدائيان با ساواک و دستگاه سرکوب در زندان‌ها نقل مي‌شد تطابق دارد. گزارش‌هاي مربوط به ضعف و قوت دستگير شدگان در زيربازجويي‌ها و در جريان شکنجه‌ها تقريبا همان‌هاست که ما در سال‌هاي قبل از انقلاب مي‌دانستيم.”
يا :“آقاي نادري از تحليل و تفسير رويدادها و داوري پيرامون عملکرد چريک‌ها عمدتا اجتناب کرده است. کتاب مواد خام فراوان فراهم آورده که مي‌توان از درون آن جهاتي از تصوير عمومي حرکت فدائيان را بازسازي کرد و علل عمومي فراز و فرود آنان را باز شناخت. کتاب آقاي نادري اطلاعات فراوان براي صاحب نظران و تحليل گران و ارزش گذاران آينده گرد آورده است.”
براي من انگيزه نويسندگان کتاب کاملاً قابل فهم است ؛ اما بايد اعتراف کنم که انگيزه فرخ نگهدار را در اين همراهي با آنها به درستي نمي فهمم. آيا تلاش او براي توجيه پادويي هايش در تقويت “خط امام” در يکي از سرنوشت سازترين و خونين ترين دوره هاي تاريخ معاصر ايران ، او را به آنجا کشانده که حتي نسبت به دوستان ورفقاي پيشين خودش نيز که برخاک افتاده اند ، احساس کينه و دشمني مي کند؟!


[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration