The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

جنبش همگاني، «جنبش سبز» و پس نشستن ها

شيدان وثيق


مرداد 88 - اوت 2009
cvassigh@wanadoo.fr

تماميت وجود، در هستي اش، مدام، از تضادي به تضادي ديگر پرتاب مي شود
و هستي، تجمعي از اين آشفتگي آنتاگونيستي است.
هايدگر(1)

آن چه که در اين نوشتار، در خطوط کلي، مورد تأمل قرار مي گيرد، نقدي بر «جنبش همگاني» در تضاد ها، محدوديت ها و مسأله انگيز هايش است. جنبش همگاني، جنبش توده يا انبوه (2) همواره در درازاي تاريخ معاصر ايران رخ داده و تکرار مي شود. نمونه ي اخير آن، معروف به «جنبش سبز»، با اين که هنوز «جنبش همگاني» به معناي حقيقي مفهوم نيست، سي سال پس از انقلاب همگاني 57، در پي «انتخابات رياست جمهوري» در ايران به وقوع مي پيوندد. جنبشي که بخش هاي وسيعي از مردم عمدتاً از ميان اقشار متوسط و بالاي اجتماعي را بر ضد ديکتاتوري و براي آزادي و دموکراسي به ميدان سياست کشانيده است.
تز مرکزي اين نوشتار چنين است: در نظام هاي استبدادي، چون در نظام تئوکراتيک کشور ما، «جنبش همگاني»، بنا بر سرشت خود، نمي تواند زمينه ها و شرايط عيني و ذهني مناسبي براي استقرار آزادي، دموکراسي، کثرت گرايي (پلوراليسم) و جمهوريتي ضد اقتدار گرا فراهم سازد. اين ويژگي جنبش همگاني را مي توان در چند شاخص اصلي آن تبيين کرد: در پس نشستن تمايزها و اختلاف هاي اجتماعي، سياسي، عقيدتي و فلسفي؛ در بي تشکلي اجزاي منفرد و اتميزه ي آن؛ در ايجاد بستري مناسب براي سر برآوردن رهبري هاي پوپوليست، فرصت طلب و قدرت مدار که در نهايت مي توانند به اقتدارگرايان جديد تبديل شوند و سرانجام در پس نشستن امر دموکراسي، جنبش هاي متشکل مدني و انديشه ي انتقادي از يکسو و تسلط «يک» گرايي و گفتماني مطلق گرا و قدرت مدار از سوي ديگر.
با اين همه، به باور ما، قيام خرداد ماه که ابتدا در اعتراض به نتايج «انتخابات» غير آزاد و ضد دموکراتيک آغاز و سپس در تحول و تکامل خود به نفي استبداد و ديکتاتوري مي رسد، مي تواند به دو شرط اساسي راه را براي آزادي، دموکراسي و جمهوري مبتني بر جدايي دولت و دين در ايران هموار سازد. از يکسو، با گستردن پايه هاي اجتماعي خود به ميان اقشار وسيع زحمتکشان و اقشار تهيدست شهر و روستا، اقوام و مليت ها و از سوي ديگر و مهم تر از همه، با گذر و فراروي از «جنبش همگاني»، از طريق احيأ جنبش هاي مدني متمايز، متشکل و پلوراليستي. جنبش هايي که پيشگام و زمينه ساز جنبش همگاني بودند و با برآمدن جنبش همگاني از صحنه خارج شدند. جنبش هايي که در هم کاري و هم سويي و در عين حال در تمايز و اختلاف، برنامه ها و پروژه هاي سياسي، اجتماعي و فلسفي خود را براي جامعه ي حال و آينده ايران مطرح مي کنند.
من در زير کوشش مي کنم نگاه فوق را در تزهايي پيشنهادي مطرح سازم. اين نکات، البته، جاي تصحيح، تکميل و گسترش دارند که در زمان و فرصتي ديگر بايد انجام پذيرند.

1- جنبش همگاني يا جنبش فراطبقاتي
«جنبش همگاني» همواره فراطبقاتي است، بدين معنا که مبارزه ي طبقه يا طبقاتي در تقابل با طبقه يا طبقاتي ديگر نيست. اين تصديق، بدين معنا نيست که در «جنبش همگاني»، طبقات، اختلافات طبقاتي و خواسته ها و مطالبات اقتصادي- اجتماعي با رنگ طبقاتي به کلي رخت مي بندند. بلکه بدين مفهوم اساسي و مهم براي درک مفهوم «جنبش همگاني» است که طبقات، اختلافات طبقاتي و خواسته هاي مشخص طبقاتي، تحت هژموني مطلق خواست و هدف مشترک و عمومي قرار مي گيرند، جذب آن مي شوند و در نتجيه بيان و تظاهر آشکار، مستقل و متمايزي از خود ننشان نمي دهند. بدين ترتيب، آن چه که در ايران همواره تا کنون کم و بيش رخ داده و مي افتد، با جنبش ها و انقلاب هاي طبقاتي تا کنوني در طول تاريخ تشابه چنداني ندارد و از اين نظر متفاوت مي باشد.
جنبش همگاني ايران، جنبش توده ي بسيارگونه (3) است. اما بسيارگونه اي که بسيارگونگي خود را، اختلاف ها و تضادهاي دروني خود را تحت گفتماني ايدئولوژيکي، «يک» گرايي و «همه با هم»، پنهان مي کند.

2- جنبش «طبقات متوسط» و بخشي از دستگاه تئوکراسي
جنبشي که از 22 خرداد 88 آغاز شد از نوع «جنبش همگاني» فراطبقاتي است با اين ويژگي که تا کنون عمدتاً محدود به اقشار متوسط و بالاي جامعه ي شهري بويژه تهران و برخي ديگر از شهرهاي بزرگ ايران شده است. بر سر «رنگ» آن همواره مي توان جدل کرد، ليکن، صرف نظر از معناي سياسي آن، واقعيت انکار ناپذير اين است که تا کنون، با اين که نيروهاي محرکه و اصلي اين جنبش را به طور عمده جوانان (زنان و مردان) و مردم شهري تشکيل مي دهند، اما رهبران، کارگزاران و هدايت کنندگان سياسي اين جنبش، بخشي از دستگاه establishment تئوکراتيکِ نظام جمهوري اسلامي است، در انشعاب و انفصال از بخشي ديگر، از بخش مسلط و حاکم، از بخش اقراطي استبدادي و انتظامي آن.
ما اکنون در قلب رخداد مهمي در تاريخ جمهوري اسلامي قرار داريم که سير تحول بعدي آن را نمي توان به سادگي پيش بيني کرد. ما در حقيقت در برابر پرسش هايي قرار داريم که پاسخ هاي خود را در جريان خودِ رخداد پيدا خواهند کرد. مي گوييم «رخداد»(4) به مفهوم پديداري که عموماً نابهنمگام، نامنتظره، پيش بيني ناپذير و غافلگير کننده است و عموماً نيز سياست مداران را با تئوري ها و برنامه هاي از پيش تعيين شده ي شان بور مي کند. همان طور که جنبش 22 خرداد چنين بود و چنين کرد. از جمله پرسش هاي که طرح مي شوند، يکي اين است که آيا پايه ي اجتماعي اين جنبش فرا تر از اقشار متوسط و بالا خواهد رفت؟ آيا ديگر اقشار و طبقات چون زحمتکشان شهر و روستا و توده ي شهرستان ها و اقوام و مليت هاي مختلف، از طريق اعتراضات و تظاهرات خياباني، اعتصابات و نافرماني هاي مدني، وارد ميدان مبارزه خواهند شد؟ به عبارت ديگر آيا اين جنبش به جنشي واقعاً عمومي (از نوع انقلاب بهمن 57) در خواهد آمد؟ آيا اين جنبش از زير نفوذ و کنترل بخش معترض درون نظام، در انشعاب و انفصال از بخش حاکم، به در خواهد آمد؟ و در چنين صورتي به چه سمتي خواهد رفت و چه تحولي پيدا خواهد کرد؟ آيا جنبش هاي متشکل مدني که با موج جنبش همگاني از ميدان به کنار رفته اند به جلوي صحنه باز خواهند گشت؟... و پرسش هاي ديگري که در جاي خود پر اهميت اند ولي اکنون موضوع اصلي بحث ما در اين نوشتار قرار نمي گيرند.

3- جنبش همگاني يا پس نشستن جنبش هاي متشکل جامعه ي مدني
پارادُکس جنبش همگاني اخير ايران، در اين جاست که جنبش هاي متشکل و مشارکتي دهه ي گذشته که زمينه ها و شرايط عيني و ذهني برآمدن «جنبش سبز» را فراهم مي کنند، خود، هم زمان، با عروج جنبش همگاني، پس مي نشينند، کنار مي روند، تحليل مي روند، جذب ناخواسته و ناگزير جنبش انبوه مي شوند. جنبش هايي که مولد جنبش همگاني اند ولي خود قربانيان آن مي شوند. جنبش هاي متشکل مدني سال هاي گذشته محکوم پديداري مي شوند که خود در ايجاد آن نقشي اساسي و تعيين کننده ايفا کرده اند. در يک کلام، جنبش همگاني جنبش هاي متشکل و مشارکتي را کنار مي گذارد يا پس مي زند. تراژدي «سياست» و مبارزات سياسيي - اجتماعي نيز در همين جاست. کافي ست نگاهي به آن چه که اتفاق افتاده بي اندازيم: با برآمدن جنبش انبوه، از 22 خرداد به بعد، فعاليت هاي متشکل، مشارکتي، سنديکايي، اتحاديه اي و شبکه اي جامعه ي مدني... کميته هاي زنان، دانشجويي، کارگران، معلمان... پس مي نشينند و کم و بيش از ميدان مبارزه، با نام و هويت و خواست هاي مستقل خود، خارج مي شوند.
جنبش همگاني بنا بر سرشت تمامت خواهانه اي که همه چيز را در خود ادغام مي کند، جنبش هاي متشکل و متمايز سياسي، اجتماعي و مدني را به پس نشيني و کناره گيري سوق مي دهد.

4- جنبش همگاني و رهبري هاي پوپوليست، فرصت طلب و قدرت مدار
در جنبش يا انقلاب همگاني، در جنبش هاي انبوه يا تمام مردمي، پروژه هاي سياسي و اجتماعي متفاوت و متضاد امکان بروز و چالش با هم را پيدا نمي کنند. جنبش همگاني، به نام «اتحاد»، «همه با هم» و غيره... واقعيت «تضاد» و «اختلاف» درون جامعه و «مردم» را انکار مي کند و يا تا زمان موعودي که شايد هرگز فرا نرسد مسکوت مي گذارد. نتيجه آن که در سير جنبش، شرايطي به وجود نمي آيند که گروه هاي اجتماعي و سياسي، در همزيستي تعارضي با يکديگر قرار گيرند و دموکراسي پلوراليستي و تنازعي را آزمون کنند. بدين سان، رهبرييت ها در چالش با يکديگر به وجود نمي آيند. از چنين وضعيتي تنها عنصري که سود مي جويد پيشواي فره مند، عوام فريب، پوپوليست و قدرت مدار است. اشتباه نشود: با طرح اين مطلب نمي گوييم که جنبش هاي «طبقاتي» يا «غير همگاني»، ضرورتاً به نتايج ديگري مي رسند. نمونه هاي انقلاب فرانسه، روسيه، چين و اروپاي شرقي... را داشته ايم. نظر ما در اين جا اين است که جنبش يا انقلاب تمام مردمي، «در خود»، روحي غير دموکراتيک، غير پلوراليستي، يگانه گرا و تمامت خواه مي پروراند که ترجمان واقعيت جامعه ي بشري با تضادها، اختلاف ها و چندگانگي اش نيست.
در يک کلام، روح «همه با هم» که خاص جنبش همگاني ايراني است و ريشه هاي ديني دارد، کمک به عروج دموکراسي و پلوراليسم تنازعي نمي کند.

5- جنبش همگاني يا پس تشستن تضادهاي درون مردم
يکي از ويژگي هاي جنبش همگاني که البته نقطه ي قوت آن نيز به حساب مي آيد، اين است که چون «اراده ي مشترک جمعي»، هدف يا هدف هايي کوتاه مدت و سياسي را دنبال مي کند. در اين ميان، هدف هاي ميان و دراز مدت يعني «چه نوع نظامي مي خواهيم؟» و بديل يا بديل هاي جانشيني نظام... موضوع بحث و جدل در بين مردم و گرو هاي شرکت کننده در جنبش قرار نمي گيرند. اگر اين جا و آن جا نيز بحث و جدلي صورت مي گيرد، در ميدان و مدار کوچکي محصور باقي مي ماند و به گفتماني در سطح عموم تبديل نمي شود. جنبش همگاني بيش از همه خصلت نفي کننده دارد (مرگ بر...) تا ايجابي. در مجموع اجزاي سياسي رهبري کننده ي جنش همگاني، در همه سطوح آن از بالا تا پائين، از طرح اختلاف ها و تضاد هاي واقعي موجود در درون جنبش، به بهانه ي ايدئولوزيکي «حفظ وحدت» (با پسوند هايي چون ملي و...) ممانعت به عمل مي آورند و در اين راه حتا مي توانند به شيوه هاي ضد دموکراتيک و انحصار طلبانه ي حاکمان که خود بر عليه آن ها برخاسته اند، توسل جويند. مي دانيم که تجارب تاريخي به کرات نشان داده اند که فقدان چالش ميان طرح ها و پروژه هاي سياسي - اجتماعي و اين که اقشار و طبقات مختلف مردم فرصت آن را نمي يابند تا از برنامه هاي متفاوت در جنبش آگاه شوند و يا در طراحي آن ها مشارکت جويند، همواره شرايطي مساعد براي تحميل سلطه اي نوين بر مردم و حاکميتي قدرت مدار و مستبد از نوعي ديگر فراهم مي آورند. در «جنبش سبز» امروزي، حتا آن جا که شعارهايي ايجابي چون دموکراسي يا «جمهوري ايراني» طرح مي شوند، اين فرمول ها در ابهام و کليت و ناروشني شان باقي مي مانند. بويژه آنکه همواره همه ي سران اين جنبش سبز سخن از حفظ قانون اساسي تئوکراتيک جمهوري اسلامي مي کنند. شعارهاي ايجابي جنبش همگاني هيچ گاه در ميان مردم و در بين نيروهاي سياسي به موضوع بحث و جدل در باره ي نوع دموکراسي و جمهوري و مشخصات آن ها تبديل نمي شوند.
در يک کلام، خصلت غير ايجابي جنبش ها و انقلاب هاي همگاني، تمام مردمي، نمي تواند زمينه ساز مناسبي براي آزمودن همزيستي ضدين در پلوراليسم باشد، چيزي که ما دموکراسي تنازعي مي ناميم.

6 – جنبش همگاني و مسأله انگيز قدرت
در جنبش همگاني، «نفي قدرت موجود» با «نقد قدرت به طور اخص» همراه نمي شود. ريشه هاي اين امر را مي توان در دو عامل پيدا کرد.
يکي، در بينش اقتدارطلبانه از «سياست» که از افلاطون تا امروز حاکم است و من آن را «سياست واقعاً موجود» مي نامم. در اين جا، «سياست» به معناي «حکومت کردن و تحت حکومت قرار گرفتن» است. در برابر آن تعريف آرنتي از «سياست» قرار مي گيرد که به معناي آزادي است و من در مفهوم نزديک و ديگري آن را مداخله گري شهروندي در قدرت ناپذيري مي نامم (5).
عامل دوم، استبدادي است که همه چيز را تابع خود يعني «قدرت» مي کند. در نظام استبدادي، روي آوردن به قدرت، چه براي مطالبه از آن و چه براي سرنگوني آن، عمده و مطلق مي شود. بدين سان، فرهنگ «قدرت پذيري» در جامعه پيوسته بازسازي مي شود. بينش اقتدارطلبانه از «سياست» و فرهنگ «قدرت پذيري» در نظم استبدادي، هر دو، در شرايط کشور ما، استبداد را باز سازي مي کنند. تراژدي مبارزه ي سياسي، انقلاب و... فراتر از آن، «سياست» از زمان افتتاح يوناني اش، درست در همين جاست. قدرت مداري جنبش ها بويژه جنبش هاي همگاني، تمام مردمي، سبب مي شود که اصل «قدرت»، چرايي آن، چگونگي آن، مضمون و نقش آن... هيچ گاه زير پرسش نرود و موضوع کار نقد و بازنگري قرار نگيرد. در نتيجه، با سرنگوني قدرت، قدرتي ديگر در شکلي جديد اما به همان سان سلطه گر، اگر نه بيشتر، دوباره سر بر مي آورد.
«شاه مُرد زنده باد شاه!»، ماجرايي است که همواره در طول تاريح سياسي تکرار مي شود. و اين ماجرا ادامه دارد تا زماني که اصل قدرت پذيري در خودِ جريان مبارزات سياسي اجتماعي زير پرسش، نقد و نفي نرود. و در اين جا به طور مشخص، جنبش همگاني ميدان مناسبي براي طرح اين گونه پرسش ها نيست.

7 – جنبش همگاني يا پس نشيني امر دموکراسي و انديشه ي انتقادي
مي دانيم، و بيش از همه کتاب هاي مقدس چون تورات... مي آموزند که براي هر چيز زماني معين و متمايز وجود دارد. زماني براي جنگ، زماني براي صلح، زماني براي عشق، زماني براي افتراق... و اين زمان ها در هم ادغام ناپذيرند... به همان سان، بينش سنتي از «سياست» که همواره در بنياد خود ديني و يا متأثر از دين است، به ما مي گويد که زمان انقلاب و جنبش همگاني، زمان جنبش راديکال، زمان جنبش خياباني... زمان دموکراسي نيست. زمان گفتمان دموکراتيک، انتقاد و انتقاد از خود ... نيست. بلکه زمان اقدام يکپارچه، زمان تبليغات و شعار، زمان دوگانگي (به جاي چندگانگي)، زمان اراده ي آهنين، زمان عمل انقلابي يا راديکال، زمان ساده انديشي (به جاي بغرنج انديشي) است. زمان انقلاب، زمان ترديد، تأمل، پرسش و بويژه نقدِ کمبودها، ضعف ها و نارسايي هاي جنبش انقلابي، خود و خودي نيست. اما زمان هاي مختلف، به واقع و خارج از اراده ي ما، در هم مي آميزند. بويژه در حوزه ي «سياست» يا مداخله گري شهروندي، يعني در مکاني که در آن، دموکراسي و انديشه ي انتقادي در هر شرايطي، از جمله در متن جنبش و عمل انقلابي، تعطيل بر دار نيستند.
جنبش همگاني با همگون کردن و کنار گذاردن اختلافات و تبليغ انديشه ي واحد، امر دموکراسي و انديشه ي انتقادي را پس مي راند. ما اين پس روي ها را امروزه به ويژه در خارج از کشور، با برآمدن کميته هايي در پشتيباني از «جنبش سبز»، مشاهده مي کنيم. اگر در داخل کشور، در شرايط اختناق و سرکوبي کم سابقه در جمهوري اسلامي، پس نشيني امر دموکراسي تا حدودي قابل توجيه مي باشد (رعايت دموکراسي و مناسبات دموکراتيک در درون جنبش در چنين شرايطي محدود مي شود)، اما در خارج از کشور که با چنين وضعيتي رو به رو نيستيم، نفي دموکراسي و شيوه هاي کار دموکراتيک، علني و باز به روي جامعه، نفي پلوراليسم و شفافيت، عدم برگزاري مجامع عمومي علني و باز، با اعلام قبلي (به جاي تشکيل سکت هاي بسته و خودي) و انجام انتخابات آزاد، علني و شفاف براي تعيين مسئولين، سياست ها، شعارها و برنامه ها در پشتيباني و دفاع از مبارزات داخل کشور... با هيچ بهانه و منطقي توجيه پذير نيست.
جنبش خارج از کشور از سطح شهري تا کشوري و منطقه اي... در حمايت و دفاع از جنبش داخل کشور، مي تواند و بايد با اسلوب ديرينه ي کار دموکراتيک، علني، باز، شفاف و مشارکتي که کنفدراسيون جهاني همواره نماد تاريخي بارز آن به شمار مي رود، پيمان مجدد ببندد. در خارج از کشور، با تشکيل مجامع عمومي، علني، دموکراتيک، شفاف، پلوراليستي و باز به روي ايرانيان آزادي خواه خارج کشور و همه ي کساني که در اشکال مختلف دست به فعاليت هاي مدني، حقوق بشري، دفاعي و سياسي مي زنند - در انجمن هاي دفاع از زنان، کارگران، زندانيان سياسي و يا در سازمان ها و احزاب سياسي... - مي توان، با حفظ اختلاف ها و تمايز ها، به سکتاريسم و انحصارطلبي موجود پايان داد و در عين حال اصولي را که براي جامعه ي آينده تجويز مي کنيم، خود از هم اکنون در جريان عمل روزمره ي سياسي خود، باني و مقيد آن ها باشيم.

نتيجه گيري: ضرورت چبش هاي مدني و چالش پروژه ها
با توجه به آن چه که در نقد «جنبش همگاني» رفت، چه بايد گفت؟ چه بايد کرد؟
فراروي از وضعيت «جنبش همگاني»، تنها از طريق مشارکت و مداخله ي مستقيم خود اقشار و طبقات مردم در تنوع و چند گانکي شان ميسر است. از طريق احيأ جنبش هاي متشکل مدني، اجتماعي و سياسي. دوباره فعال کردن کميته ها، انجمن ها و سنديکاهاي دانشجويي، زنان، کارگران، کارمندان، معلمان... و هم چنين در ميان مردم روستاها، اقوام و مليت هاي مختلف... وظيفه ي فعالان و کنشگران سياسي- اجتماعي در داخل و خارج کشور، کمک و مشارکت مستقيم در برآمدن مجدد چنين جنبش هايي در ايران است.
ايراد اصلي به چنبش همگاني و «جنبش سبز» کنوني، همان طور که اشاره کرديم، انصراف آن از چالش و جدال سياسي براي تعيين طرح ها، راه ها و آلترناتيو هاي آينده به حکم بينش سياسي مبتني بر «يک» گرايي و «همه با هم» است. درس هاي انقلاب 57 ايران ما را بايد به برخورد و تقابل پروژه هاي اجتماعي- سياسي، با مشارکت و دخالت مستقيم خودِ اقشار و طبقات مختلف مردم از طريق اشکال مختلف و متمايز جنبش هاي مدني فرا خواند. خروج از وضعيت «همه با هم» يکسان کننده و استبدادزا، که در حقيقت ريشه هاي ديني (مسيحايي يا مهدوي) دارد، که موهوم و تمامت خواهانه است، در گرو جنبش آگاهانه، دموکراتيک، پلوراليستي و مشارکتي و لائيک بخش هاي مختلف مردم، در پرتو چالش مسالمت آميز ميان طرح هاي اجتماعي - سياسي مختلف است. در اين ميان سه پروژه اصلي در چالش با هم قرار مي گيرند (من به پروژه ي چهارم پادشاهي يا سلطنتني که براي آن در ايران پس از انقلاب ضد سلطنتي 57، آينده اي تاريخي متصور نيستيم، نمي پردازم).
- يکي، پروژه ي حفظ جمهوري اسلامي و قانون اساسي آن يعني تئوکراسي اسلامي در هر شکلي است که همانا پروژه سبز يعني پروژه ي سياسي- اجتماعي آقايان موسوي، کروبي يا بخش معترض دستگاه جمهوري اسلامي است. اقشار و طبقات مختلف ايران، طي سي سال، تئوکراسي اسلامي را در شکل ولايت مطلقه فقيه تجربه کرده اند. تئوکراسي اسلامي، در هر شکلي و نه تنها در شکل ولايت مطلقه، در همه جا، خصومت خود را با ارزش هاي بنيادين و جهان روا به نمايش گذارده است: آزادي، جمهوري، دموکراسي، حقوق بشر، برابري زن و مرد، جدايي دولت و دين(لائيسيته)... پروژه ي بخشي از دستگاه جمهوري اسلامي در انفصال از بخشي ديگر، در بهترين حالت، پروژه ي تئوکراسي اسلامي نرم (Soft) است که نمي تواند مورد پذيرش شهروندان، فعالان و نيرو.هاي سياسي- اجتماعي مترقي، دموکرات، جمهوري خواه و لائيک باشد.
- پروژه ي دوم، سوسياليسم آزادي خواهانه و دموکراتيک است. در اين ميان، چپ آزادي خواه، غير سنتي و ضد توتاليتر که ما خود را بخشي از آن مي دانيم، با دو بغرنج اساسي رو به روست. يکي اين که بايد کار سوگِ «سوسياليسم واقعاً موجود»، آن سوسياليسم استبدادي و تمات خواه، آن فاجعه ي تاريخي و بشري را که هم چنان خاتمه نيافته به پايان رساند، يعني امر گسست ريشه اي از سوسياليسم اقتدارگرا و توتاليتر را به سر انجام رساند. بغرنج و وظيفه ي ديگر او اين است که بايد از نو دست به بنياد و ابداع ايده، آرمان و پديداري به نام سوسياليسم زند که نه هستي واقعي دارد و نه مضمون آن را ديگر مي توان صرفاً در ادبيات سده هاي گذشته مارکسيستي يافت. او بايد چيزي را زير عنوان سوسياليسم کشف کند که به گفته ي داهيانه ي همان مارکس، در 160 سال پيش، زماني که هنوز جهاني شدن در ابعاد عظيم امروزي اش به وجود نيامده و قابل تصور نبود، امري فراملي و جهاني است.
بدين ترتيب، پروژه ي سوسياليسم آزادي خواهانه و غيرتوتاليتر که در جهان به هم پيوسته ي کنوني پروژه اي جهاني است، که در سطح ملي و کشوري امکان تحقق ندارد و بنابراين در فاز نوزايش جهاني خود به سر مي برد، نمي تواند راه کار عملي بلاواسطه ي جنبش امروز ايران قرار گيرد.
- اما پروژه سياسي- اجتماعي ديگر، که به باور ما مي تواند پروژه اي امروزي براي کشور ما به شمار رود، پروژه جمهوري آزاد، دموکراتيک و لائيک است. طرحي که، به نظر من، پاسخ گوي نيازهاي تاريخي و بنيادين جامعه ايران در عصر کنوني است. جمهوري دموکراتيک و لائيک مفهومي مرکب از سه مقوله يا اساس جدا ناپذير است که هر يک، بدون ديگري، ناقص و نفي کننده ي کل مفهوم است. جمهوري را «چيز عمومي» Res publica مي دانيم. در اين «چيز عمومي»، دموکراسي را مشارکت مردم در امور خود، رأي آزاد، برابر حقوقي، پلوراليسم و همزيستي ضدين در تمايز و اختلاف... تعريف مي کنيم و سرانجام لائيسيته را بر سه رکن اساسي قرار مي دهيم: جدايي دولت و دين، آزادي وجدان و عدم تبعيض سياسي، اجتماعي... بر مبناي دين. در اين مورد، هيچ فرمول يا اصطلاح ديگري چون «عرفي» يا «سکولاريزاسيون» (سکولاريسم آنگلو ساکسوني) نمي تواند به جاي مفهوم کامل و غني لائيسيته بنشيند (5).
جمهوري دموکراتيک و لائيک مفهومي است که با توسل به آن روند هاي سياسي مختلف، از چپ هاي غير توتاليتر تا ملي گرايان دموکرات و نو انديشان مذهبي طرفدار جدايي دولت و دين، مي توانند، با حفظ ويژگي ها و اختلاف هاي خود، در هم سويي و چالش با يکديگر قرار گيرند. هم سويي و چالش نه تنها با هدف سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي، بلکه به طور اساسي تر، براي ايفاي نقشي تاريخي در تغيير و دگرگون سازي هاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي در ايران در جهت آزادي، دموکراسي و جمهوري لائيک.
----------------------------------------
1- – مقدمه اي بر متافيزيک: Martin Heidegger, Introduction à la métaphysique, Gallimard, France, Page 141
2- انبوه: masse
3- بسيارگونه: multitude
4- رخداد: événement
5- در اين باره رجوع شود به نوشتارهاي من بويژه در طرحي نو (نشريه شوراي موقت سوسساليست هاي چپ ايران).

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration