The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

«چشم هايم را نبنديد, آفتاب زيباست »

مسعود نقره کار

« چشم هايم را نبنديد, آفتاب زيباست»

مسعود نقره کار

• چرا هنوز در پاريس عکس وخنده اش خانه ي پرويز قليچ خاني را معطر مي کند, چرا در اورلندو مسعود نقره کار دلتنگ نگاه هاي مهربانانه ي اوست, چرا درفرانکفورت مهدي اصلاني پيمانه هاي «خيرآب» را به ياد او مي نوشد؟ مگر از قلب شرحه شرحه ي ما فقط همين يک تکه سلاخي شده است؟ ...
مي گويند ۹ شهريور سال ۶۷ به دار آويخته شد و «سربازان گمنام امام زمان و آيت الله خميني» پيکر او را, همچون پيکر بسياراني از قربانيان دگرانديشي, در خاوران در گوري دسته جمعي بر خاک انداختند. خبر راست و درست است. من اما باور نکرده و نمي کنم. نمي تواند هم به دار آويخته شده باشد, هم در خاوران خفته باشد و هم در پاريس همخانه ي پرويز قليچ خاني باشد, يا کنار کاج هاي جلوي خانه ي مسعود نقره کار در اورلندو به تماشاي رقص باد و آب و پرنده ها ي «درياچه ي گمشده» نشسته باشد, يا يک پاي سفره هاي باصفا و رفيقانه ي ِ مهدي اصلاني در فرانکفورت باشد. آري, همايون پيش ماست, اين سوي جهان, و خود ِ خودش است, کس ديگري نمي تواند باشد. با همان نگاه و کلام و رفتارمهربانانه اي که در ميان اهل سياست کمياب اند.
اريش فريد, «مهربان ترين شاعر بي خانمان جهان» , «عاشق انسان و صلح» و «روايتگر مهرباني و عشق» در دفتر شعر اش: «تلاش هاي آغازين براي معجزه, شعرهاي خشم و عشق», سروده اي «براي رودي دوچکه» دارد, براي همان که به «رودي سرخه» معروف شد و از رهبران بر جسته ي جنبش دانشجويي دهه ي ۶۰ در آلمان غربي بود:
« هرکس جايگزيني دارد

و مبارزه نيز ادامه مي يابد
اما
اينگونه نيز مي تواند باشد
کساني هستند که جايگزين ندارند»

سال ۶٨-۶۷, در گريزگاه تلخ ام آلمان, به خواندن آثار اريش فريد و گهگاه ارتکاب ترجمه ي کارهاي اش روي آوردم. کشتار بزرگ سال ۶۷ و خبر اعدام همايون « هبت معيني» مرا به اريش فريد و رودي سرخه اش نزديک تر کرد, فريد با رودي سرخه سخن مي گفت اما انگاري خطاب به همايون حرف ِ دل من مي زد.

«مبارزه
هميشه و فقط
چهره و قلب انسان رزمنده را دارد
و من آنگونه مبارزه اي را دوست مي داشتم
که چهره ي تو را
و قلب تو را داشت.»

*****

آبانماه سال ۱٣۶۲ بود, تلفن کرد که « ميهن» خردسال اش در تب مي سوزد, قرار شد ميهن اش را بياورد تا ببينم. نيامد. مي گويند توابي در گشت زني خياباني او را شناسايي کرد تا لاي زخم ِ بي علاج ِ خودکشي بهروز سليماني و دستگيري مهرداد پاکزاد و ياران ديگر, استخواني ماندگار وجانسوزتر گذاشته باشد.
خبر دستگيري اش لرزاندم, پوستي تهي شده و سرد و ماسيده بر زانوهايي بي تاب و ناآرام, سينه اي سرشار از تپش. ناباوري بود و انکار, و سرانجام پذيرش درد و اندوه و هراس, و سوال هايي که جذام وار به جسم و جانم افتاده بودند.
زخم و کابوس بود آن روزها و شب ها, زخم و کابوس شکستي شرم سازانه و ننگين, کابوس سرداران و سربازان شکسته و شکست خورده ا ي که مي رفتند تا در قربانگاه قاتلان انسان و انسانيت سنگيني ِي تلخي و رنج سياستي ناباورانه و تحقير کننده, و شکستي دردناک را با شجاعت کاهش دهند. همايون چاووش خوان اين قافله بود.
آيا قافله سالار بر آنچه در نوشته هاي اش آورده است خواهد ايستاد؟ آموزش دهنده ي « مقاومت»در زندان و زير شکنجه چگونه ازآزمون بيرون خواهد آمد؟ گويي دستگيري اش را پيش بيني کرده بود. روان شناسي مي دانست و تجربه ي زندان و شکنجه داشت, و نوشته بود به وقت دستگيري و شکنجه چگونه بايد مقاومت کرد.
امروز شاهدان کشتار بزرگ سال ۶۷, شجاعت ِ اين شير شرزه را روايت مي کنند (۱). قلمي که با کلام اش يگانه بود. چه روايت تلخي ست اين حکايت يگانگي و شجاعت, و چه ديار و دنيايي ست که مهرباني و عشقي شکنجه شده مي بايد جسورانه بر دار بوسه زند.
پيش از آنکه طناب دار بر گردن اش بياندازند, يا هنگام که چنين کردند به چه فکر مي کرد؟ کدام تصوير پيش رو داشت؟ ميهن, فرشته, مادر و... نه, نه, تمامي نداشتند اين تصاوير. و کدامين آوا با معجوني از اندوه و شجاعت هماواي اش بود, نواي آرام « ني نوا»ي «حسين عليزاده», که جان بي تاب اش را بي تاب تر مي کرد؟ مي گفت: «ني نوا مرثيه شکست است», و با آن زمزمه مي کرد: «چه کند با دل چون آتش ما, آتش تير». اين کلام نيچه را از او به ياد دارم: «اگر موسيقي نبود, زندگي هيچ بود».
شايد هم براي جلادش زمزمه مي کرد:
«چشيامو نبنيد اَفتو قشنگه
کُرِ لُر تا دم مرگ چي شير مي‌جنگه» (۲)
زياد ديده ام «رهبر» و « عشق رهبري», اما اين گونه اش را تاکنون نديده ام.
هنگامه اي که نورالدين کيانوري و فرخ نگهدار ترور شخصيت هم مي کردند همه را به آرامش فرا مي خواند:
« بايد نشان بدهيم با آن ها فرق داريم, مثل آن ها شدن حقيرمان مي کند»
به وقت خطر به نجات ديگران فکر مي کرد, پيشمرگه ي رفيق بود و.. نه, نه, اصلن به رهبرها و عشق رهبري ها نمي خورد, سرشته اي از جنس ما نمي نمود. اگر چنين نمي بود اين سوال ها هم دست از سر پرويز و مهدي و من و همه ي آنان که با او بودند, برمي داشتند.
براستي چرا هنوز پس از بيست و اندي سال مي بايد عکس او خانه ي پرويز قليچ خاني را در پاريس معطر کند؟ چرا هنوز مي بايد در اورلندوي امريکا روبروي مسعود نقره کار نشسته باشد و از پشت چشم هاي زيباي اش اشک هاي چشمي ريز و تيز را در آورد؟ چرا هنوز بايد پيمانه هاي "خيرآب" را با مهدي اصلاني به ياد او نوشيد؟ مگر از قلب لت و پاره شده ي پرويز و مسعود و مهدي همين يک لت را سلاخي کرده اند؟
چرا اين جوان دست از سر من و ما, که بر آستانه ي پيري ايستاده ايم, بر نمي دارد؟ راز ماندگاري او چيست؟ شهادت پروري, قهرمان سازي, شيفتگي يا سحر جادوي مهرباني و عشق و شجاعت؟


*******

زيرنويس:
۱- به نقل از مصاحبه راديوي دولتي دويچه وله با محمود روغني مسئول کارگري و از زنده‌مانده‌گان حزب توده:
قبل از دادگاه کجا رفتيد؟ من و عمويي را با کليه وسايل صدا زدند و به اتاق ۳۲۸ بند آسايشگاه اوين بردند. آنجا ديدم هبت‌الله معيني هم هست. هبت گفت که از بند زنها، دخترها را دار کشيده‌اند و خبر داده‌اند که چنين دادگاهي دارد برگزار مي‌شود. بعد من و هبت را صدا کردند و عمويي در همان اتاق ماند و دادگاه نيامد. من و هبت را با پيراهن و پيژامه به بند ۲۰۹ بردند که دادگاه آنجا بود و ظاهرا در همان پايين هم اعدام مي‌کردند.
با هيبت‌الله معيني چه صحبت‌هايي کرديد؟ من گفتم تو چکار مي‌کني؟ گفت مي‌گويم: عضو سازمانم هستم، مارکسيست هستم و جمهوري اسلامي را هم قبول ندارم. از من پرسيد تو چه مي‌کني، گفتم من مي‌گويم مسلمان هستم، مارکسيست نيستم و حزب را هم ديگر قبول ندارم.
ما دو نفر را بردند دادگاه. از زير چشم‌بند ديدم که دم ۲۰۹، دو نگهبان مسلح ايستاده‌اند. صداي داد و فرياد و کابل و فحش و بگير و بزن مي‌آمد. عده‌اي کنار راهرو نشسته بودند و داشتند چيز مي‌نوشتند. بعد من و هيبت‌ را صدا کردند. با هم با بغض خداحافظي کرديم. البته فقط دست هم را گرفتيم.
هيبت‌الله معيني انگار حبس ابد داشت. بله. سال ۶۵ بود که هيبت را بردند دادگاه. اکثر دوستانش با او خداحافظي کردند و فکر مي‌کردند که او را براي اعدام مي‌برند. اما برگشت و گفت، حبس ابد داده‌اند. نمي‌دانيد چه جشني گرفته شد. همه خوشحال شدند و هيبت را روي دست بلند کردند. هر کس هرچه داشت، از بيسکويت و خرما آورد. چقدر شيريني دست‌ساز به‌خاطر زنده بودن هيبت پخش کردند. چقدر آواز خواندند يچه‌ها، اما هيبت دو سال بعد اعدام شد.
2- چشم‌هايم را نبنديد آفتاب زيباست. فرزند لُر تا دم مرگ چو شير مي‌جنگد.

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration