The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

اميد و نوميدي منصور خاکسار

تارنماي شهروند- مجيد نفيسي

هيچ کس به ميل خود به دنيا نمي آيد، ولي کمتر کسي ست که در طول عمر خود دست کم يک بار به خودکشي فکر نکرده باشد. آلبر کامو در "افسانه ي سيزيف" خودکشي را اساسي ترين مسئله ي فلسفه مي شمرد، زيرا با طرح آن، انسان به ارزشيابي مفهوم زندگي دست زده و به دنبال معنايي براي آن مي گردد.
با وجود اين که بيشتر افراد انديشمند، گاهي به خودکشي فکر مي کنند، اين فقط افراد نوميد هستند که در لحظات درماندگي، دست به خودکشي مي زنند. من در اينجا از مبارزاني چون نيوشا فرهي و هما دارابي که به نشانه ي اعتراض خودسوزي مي کنند، مجاهديني که به خاطر آرمان به خود بمب مي بندند، رزمندگان سامورائي که به حکم "شرافت حرفه اي" شکم خود را مي درند يا سربازاني که از روي وظيفه تن به خطر مي دهند، حرف نمي زنم. خودکشي دسته ي اخير را معمولاً "جانبازي" مي خوانند، زيرا انگيزه ي آن نه نوميدي، که اعتراض به ستم يا دفاع از آرمان، گروه و ميهن است.

1ـ دوگونه نوميدي
اما سرخوردگي از زندگي ميان همه ي نوميدان يکسان نيست. نويسنده ي نامداري چون صادق هدايت (51-1903) نه فقط در عمر خود بيش از يک بار دست به خودکشي مي زند، بلکه در بسياري از آثار خود از نوشته ي اوليه ي "مرگ" گرفته تا داستان "بوف کور" و مقاله ي "پيام کافکا" بارها از جاذبه ي مرگ سخن مي گويد. برعکس، شاعري چون منصور خاکسار (88-1318) اگر چه در يادداشت خودکشي خود همانند بند سرآغازين داستان "بوف کور" هدايت از "زخمي کشنده"اي سخن مي گويد که روز و شب او را آسوده نمي گذارد، ولي آن را با عبارات "مدتي است" و "سالي است" مقيد مي کند و برخلاف راوي "بوف کور" آن را به سراسر زندگي انسان تعميم نمي دهد. اين درست، که شاعر غربتزده ي دفتر "لس آنجلسي ها" در بيشتر شعرهاي خود از تنهايي و مرگ حرف مي زند تا عشق و زندگي، و حتي عنوان "مرگ" را در پوشش واژه ي "نقطه" بر سه مجموعه ي آخر خود ("تا آن نقطه"، "و چند نقطه ي ديگر" و "با آن نقطه") مي گذارد، اما دلبستگي او به مرگ، هرگز به سطح فلسفه ي پوچي و بدبيني صادق هدايت نمي رسد. منصور نه دچار افسردگي روحي است نه آلوده به الکل و مواد مخدر، تا چون هدايت (در اوج جنبش ملي مردم ايران، يعني دو هفته پس از تصويب لايحه ي ملي شدن صنعت نفت در 4 آوريل 1951 در پاريس) خود را بکشد. منصور فقط به طور موقت دچار نوميدي شده بود و شايد اگر به خود فرصت مي داد تا بار ديگر برخيزد، به آساني مي توانست گريبانش را از دست اين وسوسه ي ويرانگر آزاد کرده و پس از يکي دو دهه زندگي پربار ديگر، به اين دوره از زندگي پرآشوب خود چون پانويسي کوتاه بر متني بلند بنگرد.

2ـ سرگذشت يک شاعر
منصور خاکسار در 4 شهريور سال 1318 در آبادان به دنيا آمد. پدرش کارگر شرکت نفت بود و از ده "پاگچي" شهرستان رامهرمز به آبادان کوچيده بود. منصور ديپلم خود را در رشته ي رياضي گرفت و در بانک مشغول کار شد. در سال 1345 با کمک داستان نويس ناصر تقوايي ماهنامه ي "ويژه ي هنر و ادبيات جنوب" را در چندين شماره منتشر کرد و همراه با کمال سعيدي و اکبر ميرجاني به مطالعه ي آثار مارکسيستي پرداخت. در سال 1346 به جرم فعاليت سياسي به زندان افتاد، ولي پيش از آن که در 1348 آزاد شود از خبر خودکشي کمال آگاه شد. کمال جواني بود از يک دست و پا فلج و با وجود اين در بارانداز گمرک کار مي کرد. منصور که در اوايل دهه ي پنجاه با "چريک هاي فدايي خلق" در ارتباط بود در اين دوره شعر "کارنامه ي خون" را در ستايش کار آنها نوشت. او در سال 1345 پس از اينکه شوهر خواهرش جهانگير باقرپور به دست ساواک کشته شد به عنوان يک کارمند با سابقه ي بانک تهران بورسي گرفت و به شعبه ي آن در لندن انتقال يافت و در خارج به ترويج خط مشي چريکي درون کنفدراسيون جهاني دانشجويان ايراني پرداخت. پس از اينکه چهره ي درخشان "ده شب شعر گوته" (تهران، پاييز 1356)، يعني شاعر و بازيگر سعيد سلطانپور به تبعيد آمد منصور همراه با او، اکبر ميرجاني، مهرداد پاکباز و حمزه فراحتي "کميته ي از زندان تا تبعيد" را تشکيل داد. او در سال 1357 به لبنان رفت، اما با توجه به اعتلاي انقلابي، پيش از قيام بهمن به ايران بازگشت. او در سال 1358 در شکل گيري ستاد و کميته ايالتي جنوب "سازمان فدائيان خلق" نقش داشت و در همين زمان به مدت يک ماه و نيم زنداني نظام جديد شد. در سال 1359 در اهواز با دختري که بيست سال از او جوانتر بود ازدواج کرد و از او صاحب دو دختر شد. پس از انشعاب درون اين سازمان، (که نطفه ي آن در برخورد به گروگانگيري کارکنان سفارت آمريکا در تهران به دست دانشجويان "خط امام" در آبان 1358 بسته شد) نخست به جناح اکثريت، و پس از انشعاب در آن به جناح علي کشتگر (معروف به "بيانيه ي 16 آذر") پيوست و براي مدت کوتاه عضو مرکزيت آن شد. او در شهريور 1363 همراه با خانواده اش از مرز آستارا به آذربايجان شوروي گريخت. منصور و همسرش پس از دو سال اقامت پر واهمه در اردوگاه شوروي وارد آلمان غربي شده و پس از مدت کوتاهي (مانند بسياري از زوج هاي ايراني تبعيدي) از يکديگر جدا شدند. منصور در اين زمان از سازمان سياسي خود استعفا داد و فعاليت مبارزاتي خود را به "کانون نويسندگان ايران در تبعيد" که در سال 1983 در پاريس بنيان نهاده شده بود، منحصر کرد. او در سال 1990 به آمريکا آمد و در شهر لس آنجلس به کار حسابداري پرداخت. ده سالي ديرتر همسرش همراه با دختر کوچکش که ثمره ي يک عشق ديگر بود به منصور پيوست و همراه با دو دخترشان کانون خانوادگي گرمي را به وجود آوردند.
منصور در بيست سال اقامت خود در لس آنجلس عضو فعال و موثر يک جرگه ي ادبي "دفترهاي شنبه" و همراه با خسرو دوامي و من (مجيد نفيسي) ويراستار سه شماره از جنگ آن جرگه، و همراه با من ويراستار صفحه ي شعر مجله ي آرش و هشت شماره ي 13 تا 20 از "دفترهاي کانون" نويسندگان در تبعيد بود. او بيش از يک دوجين دفتر شعر به فارسي (و گاهي همراه با ترجمه ي انگليسي) منتشر کرده که از آن جمله مي توان "قصيده ي سفري در مه"، "لس آنجلسي ها" و "تا آن نقطه" را نام برد. شعرهاي او را مي توان به دو دسته تقسيم کرد: يکي منظومه هاي روايي چون "کارنامه ي خون"، "سفري در مه" و آخرين دفتر شعرش "از سحرخيزان" که پس از مرگش زير چاپ است و دوم، شعرهاي کوتاه "تغزلي"(نظير دفتر "آنسوي برهنگي" که از داستان "شيرين و فرهاد" نظامي الهام گرفته) و "خانوادگي" (مانند شعر "شاهد" از دفتر "و چند نقطه ي ديگر" که به نيروانا تقديم کرده) "مناسبتي" و "سياسي" (نظير شعر "برج دوقلو دو بار فرو نمي ريزد" که به مناسبت يازدهم سپتامبر گفته و به من تقديم کرده است از همان دفتر.)

3ـ کار مشترک دو همکار
در عرض بيست سال گذشته من و منصور با يکديگر تنگاتنگ کار ادبي مي کرديم و بجز ديدار ماهانه ي جرگه ي "دفترهاي شنبه" هر هفته يکديگر را (و براي چند سال اول همراه با خسرو دوامي) ملاقات مي کرديم تا ديوان شاعران کهن ايران را با دقت تمام از الف تا ي بخوانيم و درباره ي آن بحث کنيم. بدين ترتيب خواندن "شاهنامه"ي فردوسي پنج سال طول کشيد و "مثنوي" مولوي سه سال و "خمسه" ي نظامي دو سال. علاوه بر آنها ما کليات سعدي، ديوان حافظ و غزليات و مقالات شمس را کامل خوانديم و دو ماهي بود که ديوان ناصرخسرو را آغاز کرده بوديم که با مرگش ناتمام ماند. آنچه بر نزديکي ادبي ما مي افزود پيشينه ي فعاليت انقلابي در گذشته(او "فدايي" و من "پيکارگر") و باور داشتن به ادبيات متکي به "التزام فردي" و ستيز با ادبيات جانبدار حزبي بود. با وجود اين نکات مشترک، ما در روش هاي کار و سليقه هاي ادبي متفاوت بوديم. او در سال هاي نخستين تشکيل جرگه ي "دفترهاي شنبه" به خاطر مهرباني و بردباري اش به صورت هماهنگ کننده ي ثابت محفل ما درآمد و با وجود کوشش هايي که از جانب برخي از اعضا براي ادواري کردن سمت گرداننده و پايه گذاشتن يک سنت دمکراتيک انجام مي شد، او همچنان به ادامه ي روش کار سابق اصرار مي ورزيد و سرانجام وقتي با رأي همگاني براي تبديل رياست ثابت به گردانندگي ادواري مواجه شد، در برابر روش جديد اداره ي دمکراتيک محفل مقاومت کرد و عليرغم خواهش دوستان در سيزده سال اخير او براي هميشه از قبول سمت گرداندن جلسات ماهانه سر باز زد.(1) منصور همچنين برخلاف من که در شعرم از "صراحت" و "سادگي" زبان برخوردارم به پوشيده گويي و تعقيد گرايش داشت و بويژه از آنجا که خواستگاه شعري او از "شعر ميانه" شعرايي چون فريدون مشيري و نادر نادرپور بود در دفترهاي نخستين خود به آوردن "مشبه" ها و "مشبهً به" ها به جاي تصويرپردازي و فضاسازي علاقه داشت. ما هر دو بر تفاوت هاي ادبي خود آگاه بوديم، ولي آن را ارج مي گذاشتيم و اين تفاوت سليقه را مايه ي پيوند بيشتر کار خود مي ديديم. من بر دو دفتر کار او "قصيده ي سفري در مه" و "لس آنجلسي ها" نقد نوشتم(2) و گمان مي کنم که بويژه مقاله ي "فرديت و سفري در مه" من بر کار او تأثير مثبت گذاشت و زبان شعر او را به سوي سادگي بيشتر کشانيد. او نيز بر کتاب "شعرهاي ونيسي" من نقدي نوشت که در "بررسي کتاب" به ويراستاري مجيد روشنگر چاپ شده است.
گمان مي کنم در سال 1998 بود که پرويز قليچ خاني سردبير مجله ي "آرش" چاپ پاريس که به لس آنجلس آمده بود از من و منصور خواست که وظيفه ي گزينش شعرهاي رسيده را به عهده بگيريم و به جاي پراکنده کردن آنها در صفحات گوناگون مجله، آنها را در دو صفحه ي جداگانه گردآوريم. بدين ترتيب تا سال 2008 ما با قرار دادن کيفيت آثار به عنوان ملاک اصلي گزينش، ده ها شعر کوتاه را با توجه به تنوع جغرافيايي، جنسي سني در آرش چاپ کرديم تا اين که سرانجام با تصميم سردبير مجله به حذف صفحه ي شعر و پراکنده کردن مجدد شعرها به صورت "تزئيني" در صفحات گوناگون مسئوليت ما نيز به پايان رسيد. من و منصور در 18 ژوئن 2008 نامه اي به پرويز قليچ خاني نوشته و اعتراض خود را به حذف صفحه ي شعر و روش فردي او در اداره ي مجله بيان کرده و استدلالش را براي انجام اين کار که "آرش يک مجله ي صرفاً سياسي است و نبايد دعوي فرهنگي داشته باشد" رد کرديم، ولي او حتي از چاپ نامه ي ما در آرش خودداري کرد.
" نامه ي کانون" که بعدها به "دفترهاي کانون" تغيير نام داد تا شماره ي پنجم به ويراستاري شاعر اسماعيل خوئي و تا شماره ي دوازده به ويراستاري داستان نويس نسيم خاکسار چاپ مي شد تا اينکه به تصميم نشست همگاني کانون نويسندگان ايران در تبعيد به تاريخ ماه مه 2001 در شهر ماينز آلمان، اين وظيفه به منصور و من واگذار شد و ما تا شماره ي بيستم آن را با گزينش آثاري چون شعر، داستان، مقاله و نقاشي از نويسندگان عضو و غير عضو کانون، درون مرز و برون مرز منتشر کرديم. بدبختانه کار ما، به دليل دوري از اروپا که محل اصلي تمرکز اعضاي کانون است از يک سو و اختلافات درون کانون و کناره گيري کادرهاي قديمي از آن از سوي ديگر انعکاس چنداني نيافت.
در شماره ي 15 "دفترهاي کانون" منتشر شده در 1381 پيرامون خودکشي شاعر حسن هنرمندي در پاريس من چند سطري نوشتم که زير عنوان "يادداشت ويراستاران" به امضاي منصور و من چاپ شد. در آنجا مي خوانيم:"امسال صدمين سال تولد صادق هدايت است و با اين وجود خودکشي دردناک حسن هنرمندي در پاريس خاطره ي مرگ هدايت را در ذهن ما زنده مي کند. چرا نويسنده ي "بوف کور" در 1330 به زندگي خود در پاريس پايان مي دهد و چگونه است که در همان شهر شاعر و مترجم آثار ژيد(Geide) و بودلر (Baudlaire) در 1381 خود را مي کشد؟ آيا ميان خودکشي و دوري از وطن، پيوندي وجود دارد؟ شگفتا که در ايران حکومتي خودکامه جان نويسندگان آزاده را با بي رحمي تمام مي گيرد و در تبعيد نويسنده ي ايراني قاتل جان خود مي شود! البته هر خودکشي ريشه هاي شخصي و اجتماعي ويژه ي خود را دارد، اما بي گمان نمي توان انکار کرد که دشواري هاي ناشي از انطباق با محيط تازه، فرد مهاجر را به سوي تنهايي، نوميدي و خودکشي مي کشاند. هنرمند نيز مانند هر فرد ديگر نياز به روابط اجتماعي دارد. بهترين روش براي گسترش پيوندهاي هنرمندانه، تشکيل محفل هاي محلي است که به نوبه ي خود، محيط مساعدي براي آفرينش هنري به وجود مي آورد. آفتاب و عشق هر دو لازمه ي زندگي است. بکوشيم تا با نشان دادن گرماي بيشتر، از سردي هوا بکاهيم."

4ـ موقعيت دردناک
منصور خاکسار از آوريل 2009 درگير موقعيت سختي شده بود که خود در يادداشت هاي خودکشي اش از آن به "بيماري بي درمان" و "زخم کشنده" نام مي برد. او در طي اين مدت با برخي از دوستان خود از تمايل به خودکشي حرف مي زد و احتمالاً در فکر و عمل مقدمات آن را فراهم مي کرد. براي نمونه، يک هفته پيش از اقدام به خودکشي، وقتي که به عادت معمول شب پنجشنبه به خانه ي من آمده بود تا با يکديگر ديوان شاعران کهن را بخوانيم به خواهش من شعري را که احمدرضا احمدي در سوگ مهتاب دختر علي ميرزائي ويراستار مجله ي "نگاه نو" (شماره 84، زمستان 1388) سروده بود برايم خواند. من به او گفتم که مهتاب خودکشي کرده و خود را از بالاي ساختمان بلندي در تهران به پايين انداخته است. او گفت:"چه شجاعتي! کاش من هم چنين کنم". او همچنين در آخرين مقاله ي چاپ شده ي خود زير عنوان "حقوقي: شاعري آشنا به ظرفيت هاي پنهان در کلام" در سوگ شاعر اصفهاني محمد حقوقي (و راهنماي شعري من در نوجواني) در نشريه شهروند شماره 1240 مورخ 30 ژوئيه 2009 از دلمشغولي خود به مرگ سخن مي گويد:"... نمي دانم چرا بر مرگ حقوقي ـ حتا از همين گزارش کوتاه و آزاردهنده ـ غبطه خوردم. نه اينکه ارزش زندگي پربار ادبي او را ناديده بگيرم و يا دريغ خوار مرگ او در اين شرايط نباشم. نه. تنها به آني از ذهنم گذشت که ديري است گزارش خوانِ دوستاني شده ام که در پي هم ـ و نه دور و نه دير ـ مي روند. با سني نزديک به من و اگر هم بيش، نه به سالياني چندان. مرگي که با من تاکنون ميانه خوبي نداشته است. هر چند به جستن اش زيادي برخاسته ام."
منصور خود را به شيوه ي دردناکي کشت: کيسه ي مشمائي به سر کرد، آن را به دور گردنش پيچاند و با نوار چسب محکم کرد و توي دهانش دستمال کاغذي چپاند. يک روز پس از خودکشي اش، همسايه ي آمريکايي ديوار به ديوارش به من گفت که منصور حوالي ساعت 11 شب چهارشنبه 17 مارس 2010 چراغ را خاموش کرده و صبح پنجشنبه صاحبخانه ايراني اش که از نرفتن او به سر کار نگران شده به اتاقش رفته و تن بي جانش را روي فرش ديده بود. آيا قبلاً قرص خواب آور هم خورده بود؟ آيا اين شيوه ي خودکشي را از تيمسار ايراني که در فيلم "خانه اي از شن و مه" (با بازيگري بن کينگزلي و شهره آغداشلو) جان خود را مي گيرد ياد گرفته بود يا از اسلام کاظميه، نويسنده و کوشنده ي سياسي، که در سال 1997 در پاريس پس از خوردن ترياک و الکل زياد سرانجام خود را با يک کيسه ي پلاستيکي کشت؟(3) نمي دانم، ولي باور دارم که اگر يک روز پيش از ارتکاب به اين عمل، رويدادي خشم آفرين بر آشفتگي روحي او نيفزوده بود اي بسا که منصور هرگز وسوسه ي خودکشي را از مرحله ي فکر به عمل درنمي آورد.

5ـ وسوسه ي خودکشي
منصور هيچگاه پيش روانشناس نرفت و به نظر نمي رسيد که به بيماري افسردگي روحي دچار باشد. از سال 1990 که از آلمان به لس آنجلس آمد تا آخرين روزي که دست به خودکشي زد تقريبا هر روز به سر کار مي رفت، نه سيگار مي کشيد و نه معتاد به الکل بود و به همسر و سه دختر خود عشق مي ورزيد و خاطرشان را عزيز مي داشت. چنانچه در آخرين لحظات زندگي در يکي از يادداشت هاي خودکشي اش براي جلوگيري از گرفتن هرگونه انگشت اتهام به سوي آنها مي نويسد:"خانواده ي من، همه ي خانواده ي من بايد مصون بمانند." او همچنين در اين يادداشت، با قاطعيت از فرداي آزاد و شاد ميهنش سخن مي گويد. نوميدي او مانند يأس هر انسان انديشمند ديگر، عکس العمل طبيعي يک فرد بود در برابر گره هاي کور زندگي که گاهي مي تواند چون طناب داري به گردن انسان افتد.
من خود صرفنظر از دوران نوجواني، دو بار به طور جدي به خودکشي فکر کرده ام: يک بار در سال 1360 در تهران، هنگامي که همسر و رفيقم عزت طبائيان در زندان اوين تيرباران شد و ديگر بار در سال 1989 در لس آنجلس وقتي بين من و همسر دومم داشت جدايي شکل مي گرفت و پسرمان آزاد هنوز يک ساله نشده بود. بار اول مي خواستم طپانچه اي را که هم اتاقم در يک پيت نفت جاسازي کرده بود بردارم و به خيابان خاوران و نزديک به گورستان "کفرآباد" جايي که عزت در آن چال شده بود خود را در ته چاه خشکي بکشم، بدون اين که رفقايم از مرگ من آگاه شوند. فکر مي کردم که بدين طريق از رنج کشنده ي مرگ عزت رها مي شوم بي آن که روحيه ي رفقايم را خراب کرده باشم. بار دوم همانطور که در شعر "آه لس آنجلس" بدان اشاره کرده ام، جدا شدن از همسر دومم را چون خالي کردن پشت پسر شيرخواره مان مي ديدم و تاب تحمل آن را نداشتم. با وجود اين که بيش از دو سال پيش از آن در 20 سپتامبر 1987 در برخورد به خودسوزي نيوشا فرهي در لس آنجلس، شعري در ستايش زندگي و انتقاد از فرهنگ شهادت نوشته بودم، و به علاوه تازه از نگارش کتاب "در جستجوي شادي: در نقد فرهنگ مرگ پرستي و مردسالاري در ايران" فارغ شده بودم، در آن موقعيت بحراني کماکان خود را در برابر يکي از چالش هاي بزرگ زندگي ام ناتوان مي ديدم. پس پتويي روي سرم کشيدم و دو روز و يک شب توي اتاق چنبره زدم. سرانجام پيچ راديو را باز کردم و ناخواسته به برنامه اي درباره ي Osip Mandelstam (1938-1891) شاعر روسي گوش دادم که در تبعيدگاهش (پيش از اين که به يکي از اردوگاه هاي مرگ استالين فرستاده شود) شعرهاي اعتراض آميزش را به حافظه ي همسرش مي سپرد. همين بود که جاني دوباره گرفتم، پا شدم و دريافتم که فقط با پذيرش کامل مسئوليت در برابر پسر کوچکمان مي توانم بر مشکلات ناشي از جدايي همسرم چيره شوم نه با کشتن خود.
آيا در آن شب هولناک، در کنار بالين منصور راديويي نبود که او بتواند پيچ آن را بگرداند و به شعر فروغِ شاعران گوش کند که "تنها تبار خوني گلها او را به زيستن متعهد کرده است"؟ من مطمئن هستم که اگر منصور اين فرصت را به خود داده بود آرام آرام زمان "زخم کشنده"اش را التيام مي داد و او دوباره مي توانست با شور و نشاط هميشگي به "نوشتن" يعني تنها چيزي که به قول خودش او را به ادامه ي زندگي واميداشت، بپردازد. حالا که او رفته، دخترهايش و دفترهاي شعرش زندگي او را ادامه مي دهند.
5 آوريل 2010
پانوشت ها:
1ـ من در زمان حيات منصور در مقاله ي "نشست هاي شنبه: تجربه ي ده سال يک جرگه ي ادبي در لس آنجلس" درباره ي تحول از رياست ثابت به گردانندگي ادواري نوشته ام بدون اين که از او نام برده باشم. رجوع کنيد به کتاب من "من خود ايران هستم و 35 مقاله ي ديگر"، نشر پگاه ـ افرا، کانادا، 2006 .
2ـ براي خواندن مقاله ي "فرديت و سفري در مه" که پيرامون کتاب "قصيده ي سفري در مه" منصور است و همچنين مقاله ي "اديسه يا انه ئيد؟" که پيرامون کتاب "لس آنجلسي ها"ي او است رجوع کنيد به کتاب "شعر و سياست و بيست و چهار مقاله ي ديگر"، نشر باران، سوئد، 1998. اين دو مقاله به تازگي در شهروند بازچاپ شده است. آنها را در لينک هاي زير ببينيد.
http://www.shahrvand.com/?p=5366
http://www.shahrvand.com/?p=2932
3ـ نگاه کنيد به "روزها در راه" نوشته ي شاهرخ مسکوب، جلد دوم، صفحه ي 719، انتشارات خاوران، پاريس، 1379.


[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration