The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

روشنفکري ديني چيست وروشنفکر دين کيست؟

محمد حسين صديق يزدچي- سايت عصر نو


سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۳ اوت ۲۰۱۰


پديده ي روشنفکر دين مداردر تاريخ معاصر ايران با گسترش شيوه هاي زيست غربي وگرايش ايرانيان به غرب ، با هدف معارضه با ارزشهاي غرب مدرن ،از دهه ي 20 به بعد و درطيف هاي گوناگون از هويت جويان معاني تاريخي خودي تا مبارزان سياسي جهت استقرار نظام سياسي ـ فرهنگي ـ اجتماعي ـ که بالاخره درجمهوري اسلامي محقق ميگرددـ، درعرصه ي فکري جامعه ي ايران به ظهور ميرسد . تولد آنرا ميتوان درقلمرو فکر وانديشه و قلم در جزوه ي " غرب زدگي " و کتاب " درخدمت و خيانت روشنفکران " داستان نويس " جلال آل احمد " و آموزشها و تحليلهاي " سيد احمدفرديد " معلم فلسفه ي دانشگاه تهران از فلسفه ي هايد گري با ابتنأ به معارف اسلامي ـ شيعي و نقد مدرنيته از اين منظر ،از همين ايام مورد مداقه قرار داد .انديشه ي فرديدي برغالب اهل فکر حتي شاخص ترين آنان دو اثر فوق العاده زيانبارمي نهد : 1ـ شناخت نا درست ونقد عجولانه وبسيار تنک مايه از نظامات و بنيانهاي تمدن مغرب زمين .2ـ برجسته ساختن معاني تاريخ خودي ـ عمدتا ارزشهاي اسلامي ـ و مقابله ي آنها با ارزشهاي فرهنگ نوين غرب . چنين تقابلي در مآ ل نفي غرب و تمسک به همان معاني کهن ـ بگو اسلامي ـ را در پي دارد .
اين روياروئي نتايج بسيار گرانبار وتيره اي را براي جامعه ي ايران در بر داشته. در کانون آن دو مورد را ياد آور مي شوم :
1ـ ظهور پديده اي بنام علي شريعتي
2ـ پيدايش سازمان مجاهدين خلق .
باري اين تعارض با گذر زمان تعميق مي گردد و نتايج تباه و ضد انساني خود را آشکار مي سازد . وامروز و در عرصه ي سياسي و مبارزات آزاديخواهي وتلاش براي پي افکني جامعه ي واقعي مدني " سيويل " از سوي ايرانيان و نفي جدي استبداد ديني دوباره وارد عرصه سياسي شده وفعالان آنرا به جنب وجوشي تازه واداشته . پديده ي روشنفکري ديني در شرايط امروز جامعه به مقابله با ارزشهاي راستين واستوار دموکراسي ـ آ نگونه که هستند وبايد باشند ـ ميرود و با کوششهايي که توش وتوان چندان نداشته وچونان ماهيت استبداد ديني از نفس افتاده ، مي خواهد درچهره و قامتي ديگر همان ترهات شناخته شده را بلکه ،و فقط بلکه ، به نسلهاي جوان تحميل کند .در اين نوشتار مي کوشم ماهيت اين پديده ـ روشنفکري ديني ـ را براي خواننده عريان سازم .اهل نظر و کوشندگاني که خود رامتعهد به اِعمال واِجراي ارزشهاي اسلامي در روابط اجتماعي ميدانند ، خود را "روشنفکر" مي نامند وبا افزودن قيد "ديني " برآن ، خود را از "روشنفکران " آنگونه که در سنت انديشه ي معاصر شناخته مي شود ، جدا مي سازند . ابتدا مي کوشيم تعريفي نسبتا جامع از روشنفکر ارائه دهيم و طي آن اين مقوله را براي خواننده روشن سازيم .آنگاه مي توان دقيق تر " روشنفکري ديني " و "روشنفکر دين" را که پيوسته ي قهري آن است ، برر سي کرد .


روشنفکر کيست ؟

روشنفکري چونان مقوله هاي ديگر انديشه هاي نوين از غرب به ايران وارد مي شود . گرچه در دوره هاي تاريخي ايران ، اهل فکر ونظر ونخبگان علمي نيز چهره هاي اثر گذار سياسي ـ اجتماعي در مقوله ي روشنفکري سنتي ايران جاي داشته اند .اما بررسي ما متوجه تاريخ معاصر است . در تاريخ معاصر غرب مسئله را از مقطع قرن بيست پي مي گيريم و تعاريف وتحليلهاي عمده آنرا از سده ي پيش به اين سو مورد مداقه قرار مي دهيم .در تعريفي پذيرفته شده ، روشنفکر تمام کساني را دربر مي گيرد که توليد مي کنند وتوليدات خود را با علائم، نشانه ها به ديگران منتقل مي سازند .آنان فيلسوفان ، معلمان ، دانشوران « سيانتيستها » ، هنرمندان ، افزارمندان ، آهنگسازان ، روزنامه نگاران و غيره را دربرمي گيرد .تمام نويسندگاني که در پيوند با مفهوم عام فرهنگ ـ معني انسان شناسانه ي آن ـ گرد هم مي آيند ، همگي در اين مقوله [روشنفکر] و با خصلت ابداع گر "خلاق" و اهل نقد شناخته مي شوند . مي توان گفت اين تعريف روشنفکر را به تمام شکلهاي تاريخي جامعه هاي انساني : کهن ، مدرن ، معاصر ، تسرّي مي دهد .
تعاريف را دنبال مي کنيم :شيلز جامعه شناس امريکايي مي گويد : در هر جامعه اي همواره اقليتي هست که برمحور امر قدسي ،ماهيت تمدنها و بر محور ارزشهاي بنياني که روابط انسانها را مستقر مي سازند ، عمل مي کنند .آنان درجستجوي اموري ذاتي وماهوي اند که از سوي اقليّتي برگزيده بيان وتوضيح مي شود . اين کسان در عين حال به کار نقد نيز حسّاس اندو بدان مي پردازند.
پيروزي انقلاب اکتبر در روسيّه وتأسيس جامعه اي کمونيستي و دولت پرولتاريا بر اساس آموزه هاي مارکس ـ انگلس درآن کشور وسپس پراکندگي انديشه هاي سوسياليستي مبتني برآرا مارکس در پهنه ي فرهنگ واجتماعات غربي ، تعريفي نوين از مقوله ي روشنفکري را درتمام حوزهاي نظري ، فکري اروپا ـ دانشگاهي و غير دانشگاهي ـ ومجامع علمي و آکادميک مي گسترد وبه موازات آن مشخصه هاي تازه اي از روشنفکر را وارد فرهنگ غربي و سپس تمام مجامع نخبگان فکري ديگر ملل ميکند .در اينجا خصلت هاي "روشنفکر" را دراين جهان نگري « مارکسيسم » که مساط ترين جهان بيني غالب ـ ونه تمام ـ اهل نظر اروپا در قرن بيستم بود ،برمي شماريم . به اين مقصود آرأ آنتونيو گرامشي نظريه پرداز مشهور مارکسيست ايتاليائي ورهبر مقتدرترين حزب کمونيست اروپا ـ ايتاليا ـ بعد از اتحاد شوروي و در آغازين دهه هاي پيدايش کمونيزم را ، پي مي گيريم. گرامشي درتعريف خود ازروشنفکر برجهان نگري مارکس ونظرات هگل تکيه مي کند. اوميگويد که در جامعه ي مدني وظيفه ي روشنفکر تعيّن بخشي يا شکل دادن به محتواي اخلاق نهاد دولت است . يعني وي مباني نظام اخلاقي « اِ تيک » دولت را شکل مي دهد .روشنفکران اشکال توليد و نقش دولت را تعيين مي کنند و ضمن آن خط ارتباطي اورگانيک ميان ساختارها ، يعني طبقات اجتماعي و ما فوق ساختار يعني ايدئولوژي و سياست را تأمين و تضمين مي کنند . اينان به مثابه ماموران و خدمتگزاران طبقه ي حاکم با هشياري ، برتري « هژموني » ارزشهايي را که در جامعه در گردش است به لطف استحکام و قدرت ايدئولوژيِِ همساز و يکپارچه که عملکرد دستگاه دولت را مشروعيّت مي بخشد ، تضمين مي کنند . در نگاه گرامشي اگر از روشنفکران طبقه اي منسجم شکل نگيرد و آنگاه اين طبقه در ساختي پيوسته با طبقه ي مسلط گره نخورد ،آ نان « روشنفکران » از استقلالي نسبي برخوردار خواهند بود . پديده اي که در فرانسه ي اوايل قرن بيست وبا واقعه ي دريفوس ـ افسر يهودي جواني که متّهم به جاسوسي شد ومحکوم گرديد و از آرتش اخراج شد ـ اتفاق افتاد و روشنفکران را به طور مستقل به دفاع از دريفوس و نقد ساختار دولت کشاند و کساني چون اميل زولا " نويسنده " براي وضع گيري خود بهايي نيز پرداختند . به نظر گرامشي ، بعد از واقعه ي دريفوس روحانيان چونان روشنفکران سنتي در فرانسه شکست مي خورند و جاي خود را به روشنفکراني مي دهند که کاملا اورگانيک هستند .
باري از منظر اين نظريّه پرداز مارکسيست ، روشنفکران در نظام سياسي ايدئولوژيک درخدمت ارزشها ي حاکم اند وهمانند توليدکنندگان « يدي و فکري » و معلمان و سازمان دهندگان و کارگران ، خدمتگذاران ايدئولوژي اند . بنظر گرامشي روشنفکران در جايگاه اول ايستاده اند . آنان توليدکنندگان ايدئولوژي اند و مهمترين نقش بديشان واگذار مي شود . 4
تعريف ها را پي مي گيريم . بعد از قرن هجده وعصر روشنگري ، روشنفکر هويت خود را در علم گرايي « سيانتيزم » پيدا مي کند وديرتر اين هويت با اومانيزم گره مي خورد . چنين ديدگاه نزد ژان پل سارتر فيلسوف فرانسوي وچهره ي اثر گذار تفکر فلسفي قرن بيست ،شاخص مي شود .نظرات وي در اين باب و با توجه به تلقيات نظريه پردازان مارکسيست ، خصلتهاي روشن فکر را حائز اهميت مي گرداند . سارتر در مقابله با بورژوازي نوين ، براي روشنفکر جايکاه ونقشي وسيع تر مي شناسد .به اعتقاد او اصلا روشنفکران دست راستي وجود ندارند زيرا آنان روشنفکران قلابي اند و " سگهاي نگهبان " ايدئولوژي مسلط اند . چنين وضع گيري ، ميان سارتر و ريمون آرون جامعه شناس دست راستي فرانسوي مناظراتي قلمي و تعارض هايي را سبب مي شود ، تا جائيکه آرون در نقد روشنفکران چپ کتاب جنجالي خود " افيون روشنفکران " را به سال 1955 تأ ليف مي کند وطي آن حملات تندي ، البته از منظر اهل فکري دست راستي ، به جريان چپ گرا تدارک مي بيند . نقطه نظر ياد شده منحصر به سارتر نبوده ونگرش غالب انديشه ورزان مغرب زمين در اروپا وامريکا در دوره ي جنگ سرد بود . روشنفکر اين دوره به شدت زير تأثير مارکسيسم ـ روسيايي و غير استاليني آن ـ قرار مي گيرد . روشنفکر بعد از جنگ دوم تاسقوط ديوار برلن ، تعهدي را بر خود مي شناسد که در کانون آن مبارزه با نظام سرمايه داري مسلط جاي گرفته ، مترقي ترين مکتب فلسفي ـ جامعه شناسانه اين دوره ، فلسفه ي نقّادي مکتب فرانکفورت است که چهره هاي شاخص آن مثل تئودور آدورنو و هربرت مارکوزه ، به نحوي متفاوت چنين نگرشي را در تحليل هاي خود برجسته مي سازند .
در تعريف سارتري ، کنش روشنفکر به عملکردي مبدل مي شود که نقش اصلي آن " افشاي حقيقت " است . کار روشنفکر مطلقا بر محور علم « سيانس » نمي گردد ، بلکه وظيفه ي او نقشي پراتيک است و درراستاي راز زدايي « دِميستي فيکاسيون » جهان . يعني از هستي وکل پديده ها ، نيز روابط انساني وجه رازگوني را سلب مي کند . اين نقطه نظر سارتر که به نوبه ي خود داراي اهميتي است ، بر نظريات وتحليلهاي مارسل گوشه انديشه ورز ونقاد مهم معاصر فرانسوي که در باب نقد دموکراسي نظريات نويني داشته وآثار گرانبهايي مثل « سحر زدايي عالم » راتأليف کرده ، اثر مي گذارد . سارتر ادامه ميدهد که کار روشنفکر افشاي نابرابريها و بهره کشي هاي بخشي از بشريت به دست بخشي ديگر است . روشنفکر در تلاش آن است تا انسانها را به رهايي وآزادي فردي وجمعي برساند . درک وآگاهي وي بدو امکان مي دهد تا به جدا ماندگي « آليناسيون » خود وديگران غير خود نقطه ي پايان بخشد . مفهوم « جدا ماندگي » يکي از تِم هاي اصلي تفکر مارکس درباب نظام اقتصاد سرمايه داري وساختار سياسي آنست که بر آرأ متفکران قرن بيست اثر مي نهد . هدف نهايي روشنفکر دستيابي به آزادي واقعي وراستين انديشه است واز ميان برداشتن عوامل تعيين کننده ي ايدئولوژيک طبقاتي ـ بورژوازي ـ .روشنفکر آنگونه که در اخلاق " اِتيک" مارکس توضيح مي شود ، مکلف است عالم ، يعني واقعيت هاي پنهان روابط اجتماعي ، را آشکار سازد تا بتوان جهان را تغيير داد . 5
پير بورديو جامعه شناس صاخب نام فرانسوي روشنفکر را با خصلت هايي مي شناسد که تصويرش جامع تر و شايد دقيق تر و عميق تراز ديگراني مثل سارتر است . بورديو در تفکر روشنفکر افقهايي گسترده تر را مي يابد . بنظر او روشنفکر بر شهرتي بنيان مي گيرد که وجه تشابهي با معروفيت هاي ديگر ندارد . افقي را که پيش روي خود مي گشايد وطي آن نقشي را که بر عهده مي گيرد ، بازنمايي و آشکار سازي منافع عمومي است . وي در اين کار توجهي به بهره مندي شخصي يا خصوصي ندارد . در حاليکه نظاره گر عام وهمه جا گستر است و هر پديده اي را زير نظر دارد ، به رسالتي پاسخ مي دهد که منحصر به اوست . از کس يا نهادي اجتماعي مسئوليتي بدو محول نشده .تنها وجدان آگاه و هشياري آزادانه ي اوست که چنين تعهدي را به نتيجه مي رساند .بورديو مي افزايد که روشنفکر در جستجوي عدالتي است که طي آن وبه موجب آن حقيقت ذات خود را آشکار مي سازد . از اين ديد گاه کنش روشنفکر پيش از آنکه وجه تحليلي محض يابد وجه اخلاقي پيدا مي کند . اينکه روشنفکر بيش از آنکه مشاهده گر باشد مايل به داوري است . ارائه ي چنين نظري بلافاصله به مناظره و گاه به منا قشه مي انجامد و عرصه ي گفتگو خصلت افشاگري مي يابد و ديسکور " بيان " زباني دو گانه پيدا مي کند . و به اين ترتيب شناخت روشنفکر به تأويل گري « هرمنيوتيکِ » راز زدايي اجتماعي منجر مي شود. در نقد نظر بورديو گفته شده : هنگاميکه ديسکور روشنفکر به ارزش گذاري اخلاقي اقدام ميکند ــ چنانکه ماکس وبر ياد آورميشود ــ بيان او پيش از آنکه مبتني بر اخلاق « اِتيک » مسئوليت پذيري باشد متعهد اخلاقي است مبتني بر ايمان « قدسي » . نتيجه آن خواهد بود که در چنين افقي از تعهد ، روشنفکر پيش از آنکه به نتايج عملي پيشنهادات خود ، پيشنهاداتي که همگان رامخاطب ميسازد ، حساس باشد ، باري به احساسات شخصي وعلائق خود حساس است . در اين نحو از تعهد که نقش روشنفکر محدوديت مي يابد ، وي فراخواني حواهد شد که بر محور باور مجمعي از انسانها مثل : ملت ، توده اي از مردم ، طبقه اي اجتماعي و غيره ، کار مي کند . به سخني ديگر ديسکور روشنفکر با گرايش به داوري ، به اخلاقي خاص تعهد مي يابد که آن نقش عام ، همه جا گير و جهاني او را که فقط در تعهد ش به نظام اخلاق " مسئوليت پذيري " ممکن ميشود ، خدشه دار مي سازد . { ياد آور باشم که به مسئله ي اخلاق ديني " قدسي " و " اخلاق مسئوليت پذيري " در ادامه بررسي خود درباب روشنفکران ديني باز خواهم گشت زيرا مسئله ي اخلاق يکي از نقاط اصلي جدايي روشنفکر به معني متعارف از دين مداران وبه قول آقايان ،" روشنفکران ديني " است.}
يکي ديگر از صاحب نظران اين عرصه " موريس بلانشو " در طرحي درباب مسئله ، روشنفکر را اينگونه مي بيند : که او نه شاعر است و نه فيلسوف ونه نويسنده ونه پيکرتراش ونه نقاش يا دانشور . بلکه روشنفکر پاره اي است از وجود ما . که نه تنها در مواقعي وجدان مارا به سوئي و راستايي متوجه مي کند بلکه توجه ما را به سوي هر آنچه که درعالم وقوع مي يابد ، مي گرداند تا در باب هر آنچه که هست يا اتفاق مي افتد نظري داشته باشيم . اينکه ، روشنفکر در گستره اي وسيع به کنشي عام نزديک است ، به قدرت نيز اما هرگز خود را آلوده ي آن نمي سازد . اوقدرت سياسي را به اجرأ در نمي آورد . به قدرت سياسي بي اعتنأ نيست واز کنار آن بي تفاوت نمي گذرد . يعني در حاليکه از سياست اجتناب مي کند اما از آن کناره نمي گيرد . او هر گز با سياست بيگانه نمي شود وبا آن وداع نمي گويد . منتها مي کوشد ميان خود و سياست همواره فاصله اي را حفظ کند او اين فاصله را نگه مي دارد تا اصل هم جواري با سياست را ممکن سازد .
اين تحليل گر بررسي خود را ادامه مي دهد ، اينکه : روشنفکر رأي مي دهد و نسبت به نتيجه ي رأي خود حساس است . او متخصصِِ حرفه اي خردورزي " فلسفيدن " هم نيست . وي متخصصي است که تخصص شاخصي ندارد . فرانسوا ليوتار ، فيلسوف صاحب نام معاصرفرانسه در مقاله ي « " گور روشنفکر " ــ انتشارات گاليله » بر اين نقطه نظر تأکيد مي کند . روشنفکر محدوديت هاي خود را مي شناسد .
او هر گز اهل تعهد و وابستگي به نظام فکري مشخصي نيست ، زيرا ذات انديشه ي او گردش بر عقلانيتي است که ماهيتش آزادي است . معني عدم تعهد اين نيست که وضع گيري نمي کند بلکه بر عکس وضع گيري او درباب هر پديده اي تاريخي يا گذرا ، برتفکر عقلاني تکيه مي کند .او فقط بر تفکر پاي مي فشارد وبرآن استقامت مي کند . به اين دليل شجاعتي نيرومند تر از شهامت تفکر آزاد را نمي شناسد . 6
خصلتهايي را که براي روشنفکر ودر آرأ وتحليلها ي انديشه ورزان صاحب نام قرن بيست برشمردم، نکته اي را آشکار مي سازد به اين قرار که هر قدر خصوصيات پنهان نظام هاي فکري ايدئولوژيک در پهنه ي انديشه ي جهاني کشف شده و وجوه ضد دموکراتيک آنها برملا ميشود ، نگاه متفکران نسبت به ماهيت روشنفکر آزادتر مي گردد تا آنجا که با سقوط ديواربرلن و فروپاشي اردوگاه کمونيزم قطورترين پرده ي توهّم تفکر معاصر نيز دريده شد و دموکراسي درعرصه ي انديشه به بلوغ بيشتري نائل گشت . [ دراين باب توجه خواننده را به تحقيق پر بار وکم نظير مورخ نامدار فرانسوي " فرانسوا فوره " با عنوان " گذشته ي يک توهّم "1 ] جلب مي کنم . براين قرار فيلسوفان نام آور و تأ ثير گذار تفکر متافيزيک معاصر مثل ليوتار ، فوکو ،هبرماس وديگران تصويري هرچه گشوده تر از روشنفکر و نقش اجتماعي وي ارائه مي دهند .

روشنفکري ديني چيست ؟

روشنفکري ديني ذهنيتي است که برجهان نگري عام دين استوار مي گردد .نظر کردن و تأمل و مداقه اي است که طي آن به انسان وروابط انسانها و طبيعت وسرنوشت آدمي از مدل والگوئي بهره مي جويد که پيشاپيش نه از سوي انسان بلکه خالقي ، تعيّن يافته و شکل گرفته است . آدمي در ساخت و پرداخت چنين طرحي دخالت نداشته است . آدمي در معني بخشي به هدف زندگي خويش نيز کوچکترين حضوري نداشته است . اين ذهنيت تمام باور ها وملزومات آن مثل ضوابط دين وشريعت را که رفتارهاي انسان ها را مديريت مي کنند ،در مرکز نگاه خود قرار مي دهد . کساني که انديشه شان در غلبه واحاطه ي کامل چنين ذهنيتي است همان دين مداران اند . اصلا وقتي اصطلاح " دين مدار " را بکار مي گيرم مقصودم فردي است که ادراک وشعور انسانيش در احاطه ي مطلق چنين ذهنيتي است . انديشه ي اين انسان به هر آنچه که نظر مي کند و در باب آن مي انديشد در چنين افقي است واو هرگز قادر نخواهد بود به تفکري آزاد دست يابد مگرآنکه ذهنيت خود را از بنيان آشفته سازد . ادعاي چنين کس و کساني بر اينکه مثلا در قلمرو عقلانيت ناب " راسيوناليته " به کندو و کاومي پردازند توهمي بيش نبوده وامري واهي است ، واصلا اينان بدون آنکه خود نيز واقف باشند ، يکسره درتوهّم مي زيند . آنان مدام درخيالات اند و جهاني را نيز برخيالات روان مي سازند . دين مدار هرگز قادر نيست تا ميان واقعيت وخيال مرزي را بشناسد . جوهر روشنفکري ديني بر خيالات و اوهام نهاده شده و مدام درعرصه ي توهمات خويش قضيه مي سازد و حکم صادر مي کند وخيال ميکند که واقعيت را ارزيابي ونقد مي کند ، در حاليکه فقط بر طبلي خالي ميکوبد . روشنفکري ديني امروز ـــ مقصودم اسلامي ــــ گامي يا گامهايي ديگر برداشته و عرصه ي خيال پروريهاي خود را هر روز گسترده مي سازد و در خيال خود و فقط در عالم وهمي خويش به معرفتي تازه مي رسد و مي خواهد انسانهاي پيرامون خويش را نيز راه به نمايد . بر اين هدف ، روشنفکري ديني مي کوشد تا ذهنيتي را که بر شمردم ،ضمن هم سويي آن با ديگر افقهاي نظر گاه ها ، نظر گاه هايي که اولا بر تاملات عقلاني ناب وادراکات تجربي وحسي بنيان گرفته و ثانيا عرصه ي ادراکيش را از هر پديده ي بيگانه با انديشه ورزي آزاد و مستقل ، رها ساخته ، باري به تفسير وتاويلي در باب همان بنيانها ي بسته ،قطعي ، و دگمهاي تغيير نا پذير ، دست يابد . غافل از آنکه در نهايت در همان خانه ي اول ايستاده است . روشنفکري ديني مي کوشد تا با وسعت بخشيدن به شناخت هاي نظري " تئوريک " دين مداران ، دين را درساختار گسترده اي چونان ميزان وپارامتر نگاه انسان امروزي وافق نگاه او به خود وجهان ، غالب گرداند .
دين مداران وقتي مي گويند که " دين در حال بازگشت به زيست انسان امروزي است " يا " انسان امروز کمبود يا نبود دين را حس مي کند و تمناي آنرا دارد " خود را در جايگاه چاره انديش اين معضل قرار مي دهند و آنگاه با خلط وآميزش نا همگون برخي آموزه هاي دانشها ي انساني : فلسفه ، نقادي فرهنگ ، جامعه شناسي ، حوزه هاي روانشناسي و روانکاوي ، وجريان دادن برخي از تحليلها ي اين حوزه ها ، آنهم گنگ و نامرتبط ، به سوي ارزشهاي کهن و ثابت دين و سرهم بندي کردن مثلا نظرياتي نوين ، باري به تفسير يا تاويل يا روايتي متفاوت ازدين مي رسند . به همين قصد وهدف روشنفکر ديني در سوداي آنست تا مثلا از آرأ انديشه ورزان حوزه ي هرمنيوتيک" تأويل گري " وبرخي تحليل هاي آن ، نوعا کج و معوج و نامرتبط ، تصويري متفاوت و امروزي پسند از مسائل اصلي دين : مسئله ي وحي ، کلام الهي ، مسئله ي پيامبري و اموري از اين دست ، ارائه دهد و به ادعاي خود به نياز قدسي انسان مدرن پاسخي مناسب پيدا کند . اين اجمالي است از آنچه که روشنفکري ديني ناميده مي شود . روشنفکر ديني درجامعه ي امروز ايران در همين راستا گام برمي دارد .
روشنفکر دين خودرا متعهد اين مهم واين نقش مي شناسد و با تاويل گري در معاني پايه اي اعتقادات اسلامي ، مي خواهد تا بر قامت اسلام سياسي که ابعاد تباه و سياه و سرکوبگر آن براي ملت ايران آشنا ست ، لباسي آراسته بدوزد و همين نظام تيره را مجددا تحميل کند .
اينکه کساني مثل عبدالکريم سروش يا متولي دين محسن کديور سخن از تجديد نظر در معاني پايه اي اسلام به ميان مي آورند و مي کوشند تا طرحي نوين از دين واسلام ، و هر آنچه که قرنها ست دشمني و سرکوب خردورزي و تفکر آزاد ومستقل و بدون قيم را پيشاهنگ خود ساخته ، چهره اي امروزي پسند و بزک کرده ارائه دهند و به دلربايي از آدمياني به پردازند که نبود دين را در زندگي حس مي کنند ، اين آقايان و اين بازيگران به ظاهر آراسته ي تجديد نظر طلب فراموش مي کنند که مخاطب اصليشان ملت ايرانند ، ملتي که در تمام تاريخ خاموش و بي تاريخ خود دين را آنهم در کاملترين وبي نقص ترين شکل آن داشته وهم امروز نيز از تمام امتيازات ضد حيات آن بهره مند است . پس ديگر براي ملت ايران کدام نياز و تمنايي به بازگشت دين باقي است . جز آنکه واقعيت روزمره حتي به گنگ ترين و دير فهم ترين آدمها نيز در اين جامعه فهمانده که مردم ايران دين گريز اند تا جايي که حتي باورها ي بي آلايش و قدسي جوي خودرا نيز انکار مي کنند . در ادامه ي بررسي به روشنفکر دين وخصلتهاي آن مي رسيم .

روشنفکر دين کيست ؟

او " در د دين دارد " . اما اين درد دين دو وجه دارد : يکبار کسي مي گويد : " من درد دين دارم . زيرا نمي توانم بدون ايمان به مبدئي ربوبي ـــ هر چه مي خواهد باشد ـــ به زندگي ادامه دهم " . بسيار خوب . او آزادانه وبدون چماق ودبنگ ، ايمان خود به هر آنچه را که مي خواهد ، بر مي گزيند و به اجراي آن در خلوت خويش مي پردازد ، خلوتي که بي گفتگو و حرف ضرورت ارتباط دروني با مبدئي قدسي است . رابطه ي تلطيف شده اي با قدوسيت هر گز با نعره کشيدن و آوا هاي گوش خراش و عربده ها نمي تواند انجام گيرد . تا اينجا همه چيز به روال عادي جريان مي يابد . امّا وجه دوم : يکبار کسي مي گويد من درد دين دارم که چرا ديگران " بي دينان " دين ندارند . من درد دين دارم که چرا ملتي ، قومي ، جماعتي به معنويت پشت کرده اند . من درد بي ديني ديگران را دارم . لذا اينکه بگوئيم " دين امرشخصي و خصوصي است مسئله تمام نمي شود . دين ضرورتي است اجتماعي که لزوما در عرصه ي روابط عمومي باقي مي ماند . "
نقل به معنا واز افادات روشنفکر دين عبدالکريم سروش . لذا من چنين دردي دارم . اينجا مسئله از اساس متفاوت مي گردد . به اين قرار که چنين کسي مدعي است که گويا نقشي يا تعهدي بر عهده دارد تا ديانت را در پهنه ي اجتماعي وروابط آن برقرار سازد . خلاصه ي حرف و سخن روشنفکر دين اين است که بايد ديانت مسلط در ميان ملتي ، اسلام ميان ايرانيان ، را درتمام روابط اجتماعي حفظ کرد . بسيار خوب چنين شود اما اين حرف تازه اي نيست . بايد ديد حضور دين در جامعه از منظر روشنفکران دين ، اين تجديد نظر طلباني که در لباس آزادي خواهي در سوداي حقنه کردن مجدد اسلام سياسي وفلاکت بردگي آن بر مردم ايرانند ، چه معني مي دهد .
حضور دين در جامعه يکبار به معني گردش آزادانه ي دين شامل : اجراي مناسک ، انتشار باورها ، ارتبا ط آزادانه ي باورمندان با يکديگر است . قهرا پاسخ به چنين نيازي از وظايف نهادهاي عمومي مثل دولت درهر نظام دموکراتيک است . دولت مکلف است تا تمام امکانات ضروري آنرا فراهم ساخته و از اجراي آزادانه ي سنن ديني حراست نمايد . نظام حقوقي نيز ضمن استقرار قوانين با روشني و صراحت از آزادي هاي ديني حمايت مي کند . اما در معني ديگر حضور دين در جامعه يعني : متعهد ساختن قلمرو عمومي : دولت ، نظام حقوقي ، نظام آموزشي وديگر نهاد هاي جنبي آنها به برقراري و استقرار ضوابط حقوقي وارزشهاي دين به مثابه تکاليف و الزامات تمام شهروندان در رعايت واجراي آنها ست . در اين صورت " دين " چونان نظامي ارزشي يکسان وارد عرصه ي عمومي و روابط انسانها شده و به الگوهاي الزامي رفتارها مبدل مي گردد.وقتي دين ، ودر اينجا اسلام ، به نظام ارزشي سياسي ، واحد ، الزامي ، مبدل ميشود ــــ پديده اي که با انقلاب اسلامي در ايران مستقرگرديد ــــ ، ايدئولوژيزه مي گردد . کساني که هم اينک به نام روشنفکران ديني سخن از حضور ضروري اسلام درروابط اجتماعي به ميان مي آورند و اينجا و آنجا از لزوم بقاي دين در عرصه ي عمومي سخن مي پراکنند ، بهر روي برنقش ايدئو لوژيزه اسلام تاکيد مي نهند
در اينجا نقل قولي را به مناسبت ياد آور مي شوم . کارل مارکس مي گويد : " مذهب آه وناله ي مخلوقيست به تنگ آمده وعاجز از بدبختي و روح عالمي است فاقد قلب همانگونه که آن [ مذهب ] روح عصري است فاقد روح [ " روح " در مفهوم هگلي کلمه است ] و آن افيون توده است . " سيمون وي ، انديشه ورز معاصر فرانسوي با تأ مل بر نقطه نظر مارکس در باب مذهب مي گويد " مارکسيزم در معني ومفهوم دقيق کلمه ، يک آئين ومذهب است در مفهومي هر چه ناب تر . اين ايدئولوژي مشخصا با تمام اشکال حيات ديني ما قبل خود و محتواي آنها که قبلا به اجرأ در آمده ، اشتراک دارد . بنا بر گفته ي درست مارکس ، آن [ مارکسيسم ] چونان افيون توده است . اين دو قول را ياد آور شدم تا بگويم که ايدئولوژي ناشي از هر باوري ـــ زميني يا آسماني ـــ ، دقيقا افيون توده است و اسارت بخش انسانها . ايدئولوژي اولين دشمني را که مي شناسد وبا تمام قوا و ابزار هاي خود با آن مبارزه مي کند وآنرا سرکوب ، " آزادي " و " دموکراسي " است .
روشنفکر ديني متعهد يکسان سازي انسانها بر الگوي آموزه هاي دين است . روشنفکر ديني مسلمان نيز چنين مي کند ، ضمن آنکه از اسلام ايدئو لوژي فراهم مي سازد و آنگاه جامعه را به پذيرش آن وا مي دارد . حال مي توان به اين پر سش که اصلا فرد متعهد به نظام ذهني بسته مي تواند روشنفکر باشد يا نه روشن و دقيق پاسخ گفت . به اين منظور يکبار ديگر فهرست وار خصلتهاي برشمرده ي روشنفکر را در اين مقال مرور مي کنيم . روشنفکر : 1 ــــ مسئوليت پذيري عقلاني ناب دارد . يعني تنها ملاک او در امر ادراک ، قوه ي فاهمه ي عقلاني اوست . 2ــــ به هر نظام عقيدتي ، اعم از ديني و غير ديني غير متعهد است . 3 ــــ روشنفکر در مسئله ي اخلاق خود را در مقابل " مسئوليت پذيري " مي بيند . بنيان اخلاق مسئوليت پذيري حرمت نهادن به ما هيت انسان وشأن اوست . اخلاق از اين منظر فرد را در برابر انسان به معني عام آن مسئول مي شناسد . در حالي که اخلاق ديني فرد را در تعريف محدود و مشخصي از مسئوليت قرارميدهد . اخلاق ديني بنيان وجدان فرد را بر مبدئي فراسوي ذات طبيعي ، يعني اين جهاني انسان ، مثلا خداوند ، مي نهد . از اين رو اخلاق ديني همواره انسان و معناي انسانيت را محدوديت مي بخشد . بي ترديد فرد ديني در هر شکل و تعريف آن بر نظام اخلاقي اين گونه ابتنأ مي کند . مدعيان روشنفکري ديني در صدد گرايش انسان ها به پذيرش چنين معنايي از اخلاق هستند ، چيزي که روشنفکر مدام در سوداي گريز از آن است . به يقين اخلاق ديني به مرز بندي هاي انسان ها مي رسد و برابري ذاتي انسان ها را در عرصه ي اجتماعي نفي مي کند .
در جامعه اي که نه نظام اخلاقي مسئوليت پذيري جريان دارد هرگز دموکراسي به مفهوم راستين خود محقق نمي شود . علاوه بر اين ها اخلاق مسئو ليت پذيري مسئله ي داوري را از ميان برمي دارد ، يعني به فرد مي آموزد که آدمي نسبت به رفتار ديگران در مقام داور نيست وحق ارزش گذاري در باب ديکران را ندارد . درحاليکه اخلاق ديني در کار داوري ديگران است و خود را " خير امة اخرجت للناس " 2 مي شنا سد . 4 ــــ روشنفکر جستجوگرحقيقت نيست و قصد آن ندارد تا مثلا حقيقت را يافته و انسان ها را بدان راه نما يد . چيزي که دين مداران در کار و کوشش آن هستند . يعني مدعي اند که يکبار خود آن را يافته اند و بار ديگر آدميان را بدان راه مي نما يند . اما کدام حقيقت ؟ پاسخ يکسره مطلقا مبهم و بي معنا ست . 5 ــــ او [ روشنفکر ] ارزش گذار معني يا معاني خاصي نيست . زيرا انديشه ي آزادو قرار گرفتن برانديشه ورزي عقلاني ناب اجتناب از هر گونه معنا بخشي چونان الگو براي ديگران است . اصلا نه روشنفکر ونه هيچ متفکري در مقام الگو سازي هدف يا هدفهاي زيستن براي ديگران نيست و چنين نقشي را نيز بر عهده ندارد . زيرا روشنفکران پيامبران يا چوپانان رمه ها نيستند و انسان ها نيز اساسا به چوپاناني اين گونه نيازي ندارند. در عرصه ي انديشه ي آزاد آدميان قيم ها ومدعيان قيموميت را از سر گذرانده اند . دين مداراني از جنس عبدالکريم سروش يا محسن کديور در اين تمناي بازگشت دين از سوي انسان مدرن خود را در جايگاه چوپان و قيم انسانها قرار مي دهند و مي خواهند کار پيغمبري کنند همان گونه که در عصر پهلوي دوم و زمينه سازي جامعه ي اسلامي علي شريعتي کار حسيني مي کرد . اما افق نگاه روشنفکر تمام ارزشها ي انساني را در نظر مي آورد و تنها به نقد آنها اقدام مي کند . انديشه ي روشنفکر با عمل نقد ، پيوسته در حال گذر و تلاش براي دسترسي به قلمروي نوين در تفکر آزاد است ، قلمروي که گردش آزادانه ي انديشه را به تعالي بيشتر نزديک مي کند . اما فرد دين مدار و به قول آقايان ، روشنفکر ديني ، به جهت تعهد ذهني اش نسبت به ارزشهاي قطعي وخدشه ناپذير و مسلم دين ، ارزشهايي که دين مداران روشنفکر در پيدايش آنها کوچکترين نقشي نداشته اند ، امکان گذر از آنهارا پيدا نمي کند . زيرا وقتي اين معاني قطعي و البته قدسي به زير سوأل مي روند تمام ساختار دين در معرض تلاشي قرار مي گيرد . 6 ــ در کنش فکري روشنفکر ،
احساسات شخصي نقشي ندارد . گر چه او انساني است مثل همه ي انسانها که در باب امور حسي ،عاطفي و يا هر آنچه که به بودش " اگزيستانس " انسان مربوط است مي تواند احساسي يا نظري شخصي داشته باشد که آن فراسوي جايگاه روشنفکري اوست ، اما علائق شخصي وي درنقش روشنفکريش نشاني بر جاي نمي گذارد . مثلا مسئله ي قانوني شدن سقط جنين در عرصه ي عمومي طرح مي شود . افراد ، گروهها جريانهاي اعتقادي يا فکري با تکيه بر گرايشهاي نظري خود در اين باب نظر مي دهند . اما نظر روشنفکرمنهاي ميل و احساسات شخصي اش فقط بر ملاکهاي اصلي نگاه او که فراسوي ارزشهاي محدود عقيده ومرام و باوري معين است ، تکيه مي کند و اينگونه ذهنيت خودرا از اسارت در نظر گاه ها مصون مي دارد .
در حاليکه فرد دين مدار به ضرورت تعهد اعتقاديش ملاک هاي ديانت را در اين باب يا هر مسئله ي انساني ديگر دخالت مي دهد . سخن آخر دراين باب آنکه فرد دين مدار چونان : فقيه ، متکلم " تئولوگ " ، مفسر متن يا متون ديني مثل قرآن ، مورخ دين ، پژوهشگر ساختارهاي دين بطور عام را نمي توان در مقوله ي روشنفکري جاي داد . نا گفته نگذرم که ميان يک تئولوگ مسلمان که قهرا به مباني اسلامي باورمند است و پژوهشگري که مثلا در باب تاريخ قرآن وچگونگي جمع آوري آن ، يا بنيانهاي نظري گرايش شيعي ، به بررسي " تاريخي " و فقط تاريخي اقدام مي کند ، منطقا فرق هست . فرد دوم فقط يک پژوهش گر است وکار او ارتباطي به علائق شخصي يا اعتقادي وي ندارد . دو مثال را يادآور مي شوم : هانري کربن پژوهشگري فرانسوي بود ــ که ظاهرا مسيحي بود ــ اما وسيع ترين پژوهشها را در باب شيعه شناسي تا به امروز انجام داده . او نخستين محققي است که با دلائل بسيار استوار تاريخي وبراي نخستين بار به واقعيتي تاريخي رسيد ، اينکه : اسلامي که در ايران و طي سده ها و بربنيان ارزشها ي شيعي به وجود آمده ، " اسلام ايراني " است ، مفهومي که عنوان تحقيق وسيع وژرف چند جلدي او : " درباب اسلام ايراني " نام ميگيرد . طبعا تمام نظريات کربن از منظر باورمند مسلمان وشيعي چونان متکلم " تئولوگ " ميتواند قبول نشود . چنانکه او خود صراحت دارد براينکه وي " هرمنيوت فنومنولوگ " ( پديدارشناس تاويل گر) است . ديگري انديشه ورز صاحب نام و تئو لوگ برجسته ي پروتستان آلماني " رودولف بولتمان " است . نظريات وي درباب بنيانهاي مسيحيت از جمله در اثر معروفش " مسيح " مورد نقد آباء کليسا ست . باري نگاه او به مسيحيت از منظر فنومنولوگ " پديدار شناس " است . که البته نه هانري کربن در عالم اسلامي و نه بولتمان در عالم مسيحي وديگراني چون ايشان نه در مقوله ي روشنفکري جاي دارند و نه صد البته در سوداي پاسخ به نياز وتمناي " بازگشت به دين بي دينان امروزي " ، نقشي که مدعيان روشنفکري ديني چون عبدالکريم سروش يا محسن کديور در سوداي اجراي آن هستند.

اما پديده اي بنام " عبدالکريم سروش "

اين روشنفکر ديني و تجديد نظر طلب در مباني اعتقادات اسلامي يکي از معارضان سکولاريزم " لائيسيته " است . يادآور مي شوم که دو اصطلاح " سکولاريزاسيون يا سکولاريزم " و " لائيسيته " اشتراکاتي دارند و تفاوتهايي . پرداختن به اين اشتراکات و تفاوتها به نوشتاري مستقل و بررسي تفصيلي نيازمند است که در مقالي ديگر آنرا انجام خواهم داد . در اينجا وديگر نوشته هايم مر تبط با مسئله ، کلمه ي لائيسيته را بکار مي برم . به يک دليل مشخص ، اينکه آنچه که در استقرار دموکراسي و جامعه اي مدني در ايران مورد نظر است ، آن لائيسيته است که گستردگي بسيار وسيع تري از سکولاريزم دارد وذهنيتي است که در جامعيت خود دو قلمرو اصلي زيست انساني : " قلمرو خصوصي " و " قلمرو عمومي " را در پوشش خود دارد . از آنجمله : دولت و سازمان ديني ـــ ونه ماهيت دين ــ ونحو رابطه يا ارتباطات اين دو . زيرا لائيسته جرياني است که به فرم نهاد ها وساختارهاي اجتماعي مي پردازد ونه به ذات يا ماهيت آنچه که ارزش يا ارزشهاي انساني ناميده ميشود . لائيسيته درباب ارزشها هرگز وارد مقوله ي ذاتي " اسانسيل " امور نمي شود . مسئله ي تفاوت فرم با ماهيت " ذات " امور چيزي است که غالب معارضان ومخالفان وحتي مدافعان لائيسيته آنرا نمي شناسند و اين دو را به جهت نا آگاهي خلط مي کنند . ( درباب لائيسته تحقيقي جامع انجام داده ام زير عنوان " لائيسته " بنيانها وهدفهاي آن " که از سوي انتشارات خاوران در دست انتشار است ) . به هر روي مسئله ي کانوني تعارض مدافعان واقعي دموکراسي با دين مداران به طورعام : متوليان حاکم اسلامي برايران ، تجديدنظرطلبان درمباني اسلامي ، اصلاح طلبان حاکم بر ايران ، کليه ي طيف هاي به اصطلاح آزادي خواه مذهبي در مجموعه ي ملي ـ مذهبي ها و ....... که همگي در مقوله ي دين مداران قرار مي گيرند ، با لائيسيته است . منتها غا لبا شناخت لازم را از تمام ابعاد آن ندارند و قهرا نمي دانند که گستردگي ذهنيت لائيک بسيار فراتر از جدايي دولت از دين است . تحقيق ياد شده به بسياري از پرسشهايي که خيلي ها حتي آنها را طرح نکرده اند ، پاسخ مي دهد.
باري لائيسيته ذهنيتي است که تمام عرصه هاي زيست اجتماعي انسان : ساختار دولت ، نظام حقوقي ، نظام قانون گذاري، مدرسه وبنيانهاي آموزش وپرورش وديگر رفتارهاي جمعي را در پوشش خود دارد . دين به مثابه بخشي از اگزيستانس انسان به نحو قهري در زيست آدمي حضور ودخالت دارد . رابطه ي لائيسته با دين ، چنانکه يادآور شدم در فرم است ونه در ماهيت .
اينکه در عرصه ي اجتماعي سازمان ديني هست که همان دستگاه متوليان دين است . اينان مدعي واسطه گي ميان مومنان و مبدأ قدسي ، خداوند ، هستند و از اينجا و به جهت مديريت چنين رابطه اي وارد روابط اجتماعي انسان ها مي گردند . از اينجا لائيسيته با دين ، ودر واقع امر با سازمان دين يعني متوليان ديني مسئله ساز مي شود . از اين به بعد مسئله بر مدارماهيت لائيسيته يعني بنياني ترين عنصر آن که ارزشهاي دموکراسي است و اصلا نفس دموکراسي است ، مي گردد و به دنبال آن با دستگاه روحانيت و البته ماهيت آن و به ديگر سخن منافع اجتماعي اين دستگاه به تعارض مي رسد . بر اين قرار متوليان دين وارد نبردي با لائيسيته مي شوند و اين ستيز را عمدا وکاملا آگاهانه به ذات دين تسري مي دهند و مدعي مي شوند که لا ئيسيته يا حتي سکولاريزم در صدد حذف باورهاي قدسي به طور عام از زيست انساني است ، ادعايي که از بنيان تهمتي بيش نيست .
آنچه که لائيسيته در کار آن است آزاد سازي نهادهاي عمومي ودر رأس آنها : دولت ومدرسه از اسارت بردگي آموزه هاي تباه وضد حيات متوليان دين در هر گرايش آنست . بنابراين لائيسته هرگز وارد ماهيت و معني ومفهوم ونياز يا عدم نياز آدمي با دين نمي شود . به سخني ديگر لائيسيته در صدد است تا جهت حفظ مباني دموکراسي واستحکام آزاديهاي انساني واستقلال وجداني ودروني انسان جايگاه دقيق دين و متوليان آن را در پهنه ي روابط اجتماعي با شفافيت مشخص سازد .
به عبدالکريم سروش باز مي گرديم . وي در سخن پراکني هاي اخير خود از جمله در سخنراني 23 فوريه در هلند ، نظري را در باب سکولاريزم مطرح ميکند که از پايه نادرست و بي اعتبار است . سروش ميگويد: " خصوصي شدن دين از منظر لائيسيته ، يا به قول او سکولاريزم ، تزي واژگونه است . " اين حرف مطلقا نادرست و بي معني است که بدان ميرسم . او ادامه ميدهد " دين دوباره بازگشته است . سقوط کمونيزم ، ظهور طالبان ، انقلاب اسلامي ....... علائم بازگشت دين است . " آنگاه مي افزايد " بازگشت تهاجمي دين به عرصه ي اجتماعي باعث ظهور پديده ي سکولاريزم ستيزيزه گر شده است . " سپس وي به نظر ابداعي ديگر خود ميرسد که در محتواي آنچه که لائيسيته است هيچ جايي ندارد ، اينکه لائيسيته را به " سياسي وفلسفي" تقسيم ميکند و آن پاره ي فلسفي را خصلت مادي گرا مي بخشد . براي من پژوهشگر تفکر، نحو ارائه ي نظر و تحليلهايي اينگونه ازسوي کسي چون سروش تعجبي بر نمي انگيزد . زيرا تماميت فکري او در بستر آموزه هاي اسلامي ـ شيعي ودر پهنه ي افق نگاه هاي بسته ي در اسارت دگم هاي ديني دريافته از متوليان هر چه اردوکس حوزه هاي علميه ، شکل گرفته است . قهرا کسي چون او قادر نيست تا انديشه ي خودرا از چنين اسارت هايي نجات دهد و مثلا بخواهد بداند که لائيسيته در واقع امر چيست ؟. من اگر حرفها يا نظرات اورا طرح ونقد مي کنم بدان جهت نيست تا مسئله را آنگونه که هست براي براي ايشان يا کساني چون ايشان تفهيم کنم . مخاطبان من نسل به پاي خاسته وهشياري است که با اراده واستواري در کار رهايي از بردگي هاي تيره وتباه فکري تاريخ منجمد وايستاي خود است . من براي اين نسل يا نسلها مي نويسم تا مبادا چون نسلهاي پيش از خود در خواب خوش ونشئه ي آرامش بخش معاني کهن تاريخي خود غوطه بخورند و بگويند " آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي کرد " ، که ندانستند آنچه خود داشت در برابر بيگانه ـــ مقصود مغرب زمين ــ جاي باليدن ندارد . يا " آسيا در برابرغرب " اصلا حرف چنداني براي طرح يا گفتن ندارد . براي آن مي نويسم تا نسلهايي که فرادي ايران متعلق به آنان است از تنگنا هايي که دين مداران آراسته چون سروش درصدد خلق آنها در اين بستر البته سخت رهايي و آزادي ، پيش رويشان مي گذارند برهند . چرا که نسل هاي گذشته نيزاگر تيره انديشاني چون علي شريعتي يا فيلسوف نمايان و راهزنان تفکري چون احمد فرديد را جد مي گرفتند ، باري يکپارچه براي استقرار نظام اسلامي يقه نمي دراندند و زير عباي ملايان دموکراسي را جستجو نمي کردند . به اين نيت است که " روشنفکري ديني " را تحليل مي کنم و سروش وغيره را نقد . باري سروش را پي مي گيريم . ادامه ميدهد که : " سکولاريزم ستيزه گر نمي تواند پاره اي از سمبل هاي ديني و وجود اجتماعي آنها را تحمل کند . لذا از بي طرفي خارج شده و خود مبدل به آئيني گشته است ." درجاي ديگري از افاضات سخنراني ياد شده و در ادامه ي همان قضيه ـــ وبه قول خود او " گزاره " ـــ سازيها ، به دو نوع رابطه ي دين با انسان ميرسد : " رابطه ي حقوقي و رابطه ي حقيقي . کساني که مي گويند دولت به امر دين بي اعتنا بوده و خنثي [ بيطرف] است ، چنين چيزي در ايران عملي نيست ...... ميان دين وجامعه رابطه ي حقيقي است . يعني خلاصه آنکه دولت بايد در اعمال دين دخالت
کند .به موجب اين رابطه دولت ناچار است دخالت کند ويک چيزهايي را که مسلمانان نمي پسندند امر ونهي کند . اما رابطه ي حقوقي همان سکولاريزم سياسي است که دولت با دين کسي کاري ندارد."
مسائلي چون " رابطه ي حقيقي و رابطه ي حقوقي "با دين و هر مفهومي از اين دست ، گوينده اگر لائيسته يا همان سکولاريزم آقايان را شناخته باشد مي داند که ، هيچ ربطي به لائيسيته ندارد و حرف وسخني بي ربط است . اما آنچه را که سروش " سکولاريزم ستيزه گر " يا "سکولاريزم فلسفي " مي گويد ، نشان مي دهد که ايشان مباني و بنيان هاي لائيسيته و هدفهاي آنرا نمي شناسند . شناخت ايشان دراين باب در حد همان توهمات معمولي است که نوعا از معاني ومفاهيم ساختاري غالب انديشه هاي متافيزيک و حتي اسلامي دارند .
آقاي سروش : لائيسيته نوعي " ولتاناگ شونگ " جهان نگري نيست تا سياسي يا فاسفي يا روانشناسانه و غيره داشته باشد .چيزي به عنوان " سکولاريزم ستيزه گر " اصلا معني ندارد وکاملا مهمل است . سکولاريزم تزي نيست تا مثلا خصلت ستيزه کر داشته باشد . اجمالا ودر گنجايش اين مقال مي گويم ، لائيسيته " ذهنيت " است و نه چيزي غيرآن .ذهنيتي که به استقلال و خود سالاري " اوتونومي " انسان در قلمرو اجتماعي مي انديشد . نحو نگرشي است که در ارتباطات عيني و ملموس اجتماعي انسان آزادي بي قيد وشرط را سنگ چرخشي حيات انساني ميداند ، حال اين انسان مسلمان باشد يا گبر يا بي خدا يا با خدا و....... تفاوتي نيست . يکي از کانوني ترين هدف هاي لائيسيته ياري به رشد وبالش راسيوناليته " عقلانيت در امر شناخت ومعرفت است . عقلانيتي که ماهيت ارتباطات انساني را وجه يقيني و قطعي مي بخشد . تکرار مي کنم که عقلانيت ، درکنار معرفت تجربي ، تنها وتنها ابزار شناخت جهت رسيدن به معرفتي معتبر است . لائيسيته ذهنيتي است که به استقلال کامل دروني انسان نظر ميکند . افقهايي را پيش روي انسان مي گشايد تا وي به ياري تعقل بي واسطه وبيدار ساختن خردخويش ،
به قول کانت ، ازخواب جزم ها معني يا معاني بودن وزيستن آزادانه را به جويد ودر آرامش دريافته از تعقل به تعالي شعوري وادراکي برسد . ذهنيتي است که امکانات يافتن عرصه هاي دموکراسي را براي آدمي ميسر مي سازد . لائيسيته در صدد لائيسيزه کردن نهادهاي اجتماعي : دولت ، نظام حقوقي ، آموزش وپرورش است . يعني با رهايش يا ياري به رهايش اين نهادها از اسارت نظامات فکري بسته وخودکامه و ايدئو لوژي ها و خداوندان قدرت ، عرصه ي آزادي را به روي انسانها مي گشايد . لائيسيته مي کوشد تا انسانها را به ذهنيت لائيک تجهيز کرده و افقهاي دموکراسي را باز کند .
اما رابطه لائيسيته با مذهب چگونه است ؟ چنانکه يادآور شدم ، آن از ساختاري قدسي ، يعني رابطه ي عمودي ميان انسان وخداوند که از آن به "دين" تعبير مي کنيم ، جداست و ميان اين دو رابطه اي ضروري وجود ندارد . چنانکه ميان دين ودولت نيز ارتباطي ضروري نيست . اما اين ذهنيت تعارضي هم با دين ندارد ونه با با ورهاي قدسي. همواره ميان لائيسيته و دين و به نحو عام ، قدوسيت ، خط فاصلي ديده مي شود . اما از منظر لائيسيته دين در قامرو خصوصي قرار مي گيرد.
باتوجه به اين شرح فشرده بايد گفت که لا ئيسيته بر خلاف ادعاي عبدالکريم سروش ذاتا نمي تواند ستيزه گر باشد . هر ذهنيت ستيزه گري در هر شکل وروايت آن ضديت با لائيسيته و به قول آقايان سکولاريزم است . لائيسيته ي فلسفي هم مهمل و بي معني است . حال از هر که صادر شده باشد . لائيسيته فلسفه هم نيست . وآن مذهبي هم نيست تا در سوداي تاسيس مکتبي از ديانت باشد . لائيسيته نظامي اخلاقي نيز نمي باشد گرچه ذهنيت لائيک افق نگاه انسان را در مسئله ي اخلاق ـــ اتيک ـــ انساني تر ، آزادانه تر و گشوده تر مي کند . ودر يک سخن به تکرار بگويم که آن " يک ذهنيت " است بي حد ومرز ، گشوده ودر حال تحول وگسترش .
پايان سخن آنکه فرد دين مدار نه روشنفکرميتواند باشد ونه حامي لائيسيته و نه در معني دقيق آن ، دموکراسي خواه . زيرا به تکرار بگويم که او انساني است بسته و اسير در قالب هايي پيش ساخته و غير قابل تغيير يا تبديل ، معاني اي که از سوي مبدئي قدسي وفرازميني فراهم آمده . اين هم گفته شود ، به محض آنکه باوري يا باورهايي ، ارزشي يا ارزش هايي از چنين نظام قطعي ومقيد ــ دين ــ را به هر شکلي وتحت هر عنواني دست کاري کنيم ويا با کارتاؤيل آنرا تغيير دهيم ، آن پديده ديگر دين نخواهد بود . کوشش تجديد نظرطلبان ديني « اسلامي » در امر تاؤيل " آب در هاون کوفتن " است وبس .

محمد حسين صديق يزدچي
پاريس 12 آ وريل 2010-04-12
1
1) François FURET : Le passé d’une illusion « livre de poche ‘ paris . 1995.

4) A . GRAMSCI . Cahier de prison . 10 . 11 .12 . 13 . Gallimard . 1984 .
5) J . P . SARTRE . Plaidoyers pour les intellectuels . Gallimard . 1948 .
6) Maurice Blanchot : Les intellectuels en question . farrgo . Tours . 2000 .
2 ــــ آيه قرآني

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration