The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

کشتار ۶۷ و جدال روايت ها

امين حصوري





اخبار روز: يکشنبه ۲۱ شهريور ۱٣٨۹ - ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۰

مقدمه: رسانه هاي بزرگ حتي به فرض مستقل بودن از نهادهاي قدرت (فرض محالي که صفت بزرگ را از آنها سلب خواهد کرد)، کارکردهاي متناقضي دارند. از يک سو از آنجا که در انتقال و نشر خبر يا گسترش «آگاهي» عمومي در حوزه اي معين، دامنه ي وسيعي از مخاطبان را هدف قرار مي دهند، خواه ناخواه موضوع مورد نظر را تا درجات وخيمي سطحي و عوام زده مي سازند؛ به ويژه آنکه اين رسانه ها علاقه ي وافري به ايفاي نقش «ناظر بي طرف» دارند و از اين رو مصداق بارز ارائه ي «حقايق حد وسط» از امور مختلف هستند (به ياد بياوريم چگونه در ماههاي نخست جنبش، کشتار و سرکوب مردم در خيابان هاي تهران، از سوي «بي بي سي» يا «سي ان ان» با عبارت هايي نظير «نا آرامي در تهران» و «برخورد ميان معترضان به نتايج انتخابات و پليس» تعبير مي شد. تو گويي در يک درگيري متعارف دو طرفه، عده اي زخمي شده اند). از سوي ديگر رسانه ها با تکرار بيش از حد يک خبر، بدون عمق دادن به موضوع و پرداختن به جوانب و زمينه ها و ابعاد مختلف آن (به دليل خصلت نخست)، خواه ناخواه ارزش خبري آن را کاهش مي دهند و به نوعي از درجه ي واقعي بودن موضوعِ خبر/گزارش مي کاهند و در نهايت آن را به حوزه ي امور مجازي و انتزاعي سوق مي دهند. به عبارتي تکرار رسانه اي اگر چه قاعدتا به قصد تاکيد بيشتر انجام مي شود، اما در عمل به طور تناقض نمايي از اهميت موضوع (مثلا وجه تکان دهنده ي يک رخداد) در اذهان عمومي مي کاهد. متاسفانه فاجعه ي 67 نيز از تاثير اين گونه کارکردهاي رسانه اي برکنار نبوده و يا نخواهد بود. اين نوشتار تلاشي است براي شفاف سازي برخي زمينه هايي که جدال هاي چند ماهه ي اخير پيرامون کشتار 67 را در رسانه هاي فارسي زبان تشديد کرده اند. هر چند بنا بر آنچه که گفته شد، به دليل جاري شدن در فضاي رسانه اي، خود اين متن هم لاجرم قدري به آشفتگي هاي موجود خواهد افزود.

1) اجبار در روايتگري يا روايتگري اجباري
در سال 67 کشتاري روي داده است. اين گزاره اي است که اينک همگان (حتي حاکمان) بر آن صحه مي گذارند، گيريم با انگيزه ها و تعابير متفاوت. تا چندي پيش (کمتر از دو سال) نه فقط اثبات درستي اين گزاره ناممکن بود، بلکه طرح چنين پرسشي در حوزه ي عمومي خطرناک و در زمره ي امور ممنوعه و در دايره ي تابوها بود. تا آن زمان جانباختگان و قربانيان اين کشتار فقط براي خانواده ها و اطرافيان شان و طيف اندکي از نيروهاي سياسي و شهروندان دگرانديش از واقعيت تاريخي برخوردار بودند. تا اينجا بر دفتر ناگشوده ي تاريخ ما، تنها در صفحه ي فهرست آن، سرفصلي اضافه شده است، که در قدم بعد، گشوده شدن، نوشته شدن يا خوانده شدن را گريز ناپذير مي کند.
اگر بپذيريم هر کشتاري جنايت کارانه است (من مي پذيرم، بي هيچ استثنايي)، در سال 67 جنايتي روي داد. جنايتي که البته يگانه نبود؛ حلقه ي شوم و برجسته اي بود از رشته جنايت هايي که در طي دهه ي نخست پس از انقلاب و نيز در دو دهه ي بعدي در امتداد هم رخ دادند؛ رشته اي که سراسر تاريخ انقلاب مدفون شده ي ما را درنورديد تا اعدام ها و قتل هاي 57 و 58 و 59 (1) و جنايت هاي کردستان و ترکمن صحرا و اعدام هاي سال 60 و سال هاي پس از آن را با گذار از تابستان خونين 67، به قتل هاي زنجيره اي دگر انديشان و دانشجويان و اقليت هاي قومي و مذهبي و دگرباشان جنسي پيوند بزند (2)؛ تا بار ديگر در سال 1388 حلقه ي شوم ديگري را خلق کند (3). اين بار اما شرايط به گونه اي نبود که پوشاندن حلقه ي جديد جنايت براي سر رشته داران آن مقدور باشد. مردم اين تازه ترين حلقه ي جنايت را به موازات آفرينش خونين آن «ديدند» که خود پاداش خيزش جمعي آنان براي رهايي بود. اين «ديدن» چنان مستقيم و بي واسطه بود که بي نياز از راوي و روايت و حتي به نوعي مستقل از قرائت بود. کيفيت چنين درکي چنان برانگيزاننده بود که بازخواني حلقه هاي پيشين جنايت و کشف رشته ي بلند متصل کننده ي آنها را به عطش و خواستي کمابيش عمومي بدل کرده است. اين چنين است که اينک روايت کردن از 67 و سال هاي خونين پيش از آن، براي بسياري از جريانات سياسي، ضرورتي گريز ناپذير شده است و به ويژه براي جرياناتي که تاکنون لب فرو بسته بودند، طفره رفتن از اين روايتگري بيش از اين امکان پذير نيست. اما پاسخگويي به اين ضرورت زمانه، لزوما از تعهد به روشنگري اجتماعي بر نمي خيزد. براي مثال روايتي که از سوي طيف اصلاح طلبان حکومتي عرضه مي شود، پيش از هر چيز واکنشي است به روايت هايي که جايگاه تاريخي آنان در ارتباط با جنايت هاي دهه ي 60 را به چالش کشيده اند. بر اين مبنا روايتگري آنها در نهايت اجباري است براي دفاع از حقانيت سياسي شان و خوانشِ تاريخي ملازم آن در هماوردي ميان روايت هاي امروز. اين روايتگري اصلاح طلبانه از فاجعه ي 67، که آن را به مثابه تکه اي جدا از پيوستار نظام جلوه مي دهد (مانند جنايت هاي «محفلِ خودسري» که پس از افشاي قتل هاي زنجيره اي، آقاي خاتمي مدعي شد غده ي چرکين آن را از بدنه ي دستگاه امنيتي زدوده است!) به ويژه در جدال با آن دسته از روايت هايي قرار دارد که حتي در دل دوران اختناق و انکار وقيحانه ي جنايت، به رغم هزينه هاي بسيار، با غلبه ي فراگير فراموشي در ستيز بودند.

2) آيا مي توانيم «تاريخ را آن گونه که هست بخوانيم»
اين گونه آموخته ايم که تاريخ را فاتحان مي نويسند. اما فاتحان علاوه بر اين، از نوشته هاي خويش و در واقع از تاريخ بر ساخته ي خويش محافظت هم مي کنند، با وسواسي شگرف در خالي ماندن بخش هايي که نانوشته مانده اند. اين بخش هاي نانوشته همان هايي هستند که توان درک و تفسير انتقادي و رمزگشايي از تاريخ مدون حاکمان را براي محکومان فراهم مي آورند. پس صفحات خالي مانده ي تاريخ، بخش هاي ابطال کننده ي تاريخ حاکمان هستند. به همين خاطر وقتي جبر تاريخ در ساختارهاي قدرتي که محافظت از «تاريخ رسمي» را ممکن مي سازند، رخنه ها و ترک هايي ايجاد مي کند، نوشتن از بخش هاي خالي مانده، هم براي حاکمان و هم محکومان اولويت ويژه اي مي يابد.
مي گويند «تاريخ را آن گونه که هست، بخوانيم!» (4). حرف دلپسندي است، هر چند به طور ضمني دلالت بر آن دارد که گوينده يا نويسنده ي اين سخن خود التزام به اين سخن داشته و يا توانايي تحقق آن را دارد. در اين عبارت اندرزآميز، جايگاه ناظر به طرز گزنده اي مبهم و ناپيداست. در واقع اين گزاره ي «ارزشي» بر اين پيش فرض خوش بينانه استوار است که در قرائت تاريخ، «ناظر بي طرف» دست يافتني است. اما چنين ناظري در واقع نه دست يافتني است و نه مطلوب. دست نيافتني از اين رو که هر ناظري از جايگاه ويژه ي خود و بر اساس علايق و وابستگي ها و منافع (فردي يا جمعي) خود تاريخ را قرائت، قضاوت و روايت مي کند. نامطلوب از اين رو که چون دسترسي به چنين جايگاهي ذاتا تحقق ناپذير است، ناظري که به رغم آن همچنان به طور اراده گرايانه اصرار بر بي طرف بودن داشته باشد، ناچار است به طور تصنعي «قرائت هاي حد وسط» را خلق کند و به واسطه ي وجاهت بيروني اي که از صفت بي طرفي خود نصيب مي برد، اين قرائت هاي ميانه را به عنوان حقيقت تاريخي «منصفانه» به ديگران تحميل کند. چيزهاي منصفانه اي از اين دست که «خشونت و قتل اگر چه ناپسند و غيرانساني است، اما در جريان حوادث مورد بحث در ايران، قربانيان و جانيان کمابيش هر دو به يکسان مقصر بوده اند. چون قربانيان با برگزيدن روش هاي انقلابي به جاي راهکارهاي اصلاح طلبانه، با اقدامات خشن خود جانيان را به خشونت بيشتر برانگيخته اند. وانگهي اگر قربانيان هم در مسند قدرت بودند، خود به جانيان ديگري بدل مي شدند» (5). اين روايتگري هاي حد وسط و «منصفانه» از قضا مورد پسند حاکمان و مسند نشينانِ حال و گذشته هم هست. شايد به اين خاطر که سرسپردگي آنها به حقيقت و انصاف و بي طرفي بيشتر از سايرين است!
با اين اوصاف، پس چگونه مي توان حقيقت تاريخي را شناخت و جايگزين روايت هاي جعلي کرد؟ يعني پايبندي به حقايق تاريخي آن گونه که بوده. در پاسخ بايد گفت قدم نخست آن است که توهم ناظر بي طرف را به دور افکنيم و بپذيريم که فرآيند بازخواني تاريخ هم خود امري تاريخي است و لذا مشمول محدوديت ها و الزامات آن مي شود. سپس بر آن شويم که در چه جايگاهي مي توان قرائت «بي غرضانه تري» داشت. انتخاب هاي زيادي پيش رو نيست. در يک دسته بندي کلان يا از جايگاه حاکمان و فرادستان مي توان به رويدادهاي تاريخي نگريست و يا از جايگاه فرودستان و محکومان. حساسيت به سلطه و ستم و تقابل با چرخه هاي بازتوليد روابط غير انساني، حداقل پيش شرطي است که براي نگريستن از جايگاه محکومان به روندها و رويدادهاي تاريخي وجود دارد. به اين معنا وفاداري به حقيقت با دفاع از حقِ پايمال شدگانِ تاريخ همبسته است. و هنگامي که از موضع دفاع از حق به تاريخ مي نگري، «بي طرف» نيستي. به اين واسطه نگريستن از جايگاه فرودستان به تاريخ مستلزم دوري از مناسبات سلطه و حلقه هاي قدرت (يا جوياي قدرت) است. چنين ناظري شايد نتواند قرائت ناظر بي طرف «انتزاعي» را ارائه دهد، اما قرائت او بي ترديد انساني ترين قرائت «ممکني» خواهد بود که در يک برهه ي تاريخي معين، «مي توان» نسبت به رويدادهاي گذشته ي تاريخي اتخاذ کرد. اين قرائت انساني که در برابر قرائت بي طرفانه مي نشيند، نه تنها لزوما با انتقامجويي و خشونت طلبي نسبتي ندارد، بلکه دامن زدن و اجتماعي کردن آن، يکي از پيش شرط هاي اساسي براي توقف چرخه هاي خشونتِ سازمان يافته است و دستيابي به جامعه اي سالم تر است.

3) کشتار 67 ، عرصه ي تقابل دو نوع ژورناليسم
در طي سال گذشته روايت کردن از 67 عرصه ي تقابل دو نوع متفاوت از ژورناليسم در فضاي رسانه اي بوده است. تقابل ديدگاههايي که از جايگاه هاي فرودستان و فرادستان به قرائت و روايت رويدادهاي خونين 67 پرداخته اند. اين مصاف ژورناليستي البته در ادامه ي آن جدالِ گفتماني گسترده اي است که با آغاز جنبش اعتراضي مردم (جنبش سبز) در فضاي رسانه ها بازتاب يافته است. محور اصلي اين جدال رسانه اي چگونگي گفتمان سازي درباره ي جنبش حاضر و محتواي اين گفتمان هاست. در يک سوي اين جدال يا رقابت گفتماني، روزنامه نگاراني ايستاده اند که با پايگاههاي مشخص در نهادهاي سياسي يا بازوهاي رسانه اي برون مرزي اصلاح طلبان (سابقا) حکومتي، براي تحکيم گفتمان متعلق به اين طيف در جنبش تلاش مي ورزند. و در سوي ديگر کساني که در حد توان خود (به دليل توازن قواي نابرابر) ولي با روش ها و اهداف متفاوت، با اين تصوير سازي انحصارگرايانه از جنبش مي ستيزند. در ميان طيف نخست پاي داشتن در (يا دل بستن به) مناسبات قدرت يا وابستگي به نهادهاي قدرت اصلاح طلبان و بازتوليد نظري گفتمان آنها، امري آشکار و متعارف است (آگاهانه يا ناآگاهانه)؛ هر چند اين همراهي اغلب در پوشش حمايت از جنبش مردمي و لزوم حفظ وحدت توجيه و عرضه مي شود. (به اين طيف نخست همچنين بايد کساني را هم افزود که از زاويه همراهي با سازمان هاي سياسي هم پيمان با اصلاح طلبان، قرائت هاي اصلاح طلبانه از 67 را به طور تلويحي تاييد مي کنند يا نقد آنها را بي موقع و غيرضروري مي انگارند). در ميان طيف دوم هم پاره اي از روزنامه نگاران به احزاب و سازمان هايي وابسته اند که نقد گفتمان اصلاح طلبانه را از زاويه ي خواست قدرت دنبال مي کنند. بنابراين به نظر مي رسد در اين ميان قرائت فرودستانه از جنايت تاريخي را بايد در آن بخشي از روزنامه نگاران دسته ي دوم جستجو کرد که فارغ از تعلقات عقيدتي/ هويتي يا وابستگي هاي مادي به نهادها و سازمان هاي قدرت مدار به روايت 67 دست يازيده اند. (اينان اغلب ژورناليست حرفه اي نيستند؛ بلکه وبلاگ نويسان و يا شهروند-روزنامه نگاراني هستند که معيشت آنها وابسته به نوشتن نيست). هر چند اين به خودي خود صحت و کمال روايت هاي آنها را ضمانت نمي کند. بلکه تنها يکي از پيش شرط هاي مهم براي دسترسي به جايگاه روايت گري از منظر فرودستان را به آنها اعطا مي کند.
اينکه اغلب روزنامه نگاران دسته ي نخست با ناديده گرفتن شواهد مسلم تاريخي، قرائتي را از 67 ارئه مي دهند که کمترين خطر را متوجه «حيثيت» سياسي و هويت تاريخي اصلاح طلبان کند [نظير آنچه در خصوص روايت هاي «حد وسط» ذکر شد. براي مثال (4) و (7)]، صرفنظر از نوع توجيهات نظري به کار گرفته شده در اين گونه روايت ها، چگونه قابل درک است؟ به عبارتي اين ناديده گرفتن شواهد از چه جنسي است و در چه مکانيزمي رخ مي دهد؟ به گمان من پاسخ را بايد در نحوه ي همسازي دروني و ذهني آنها با جايگاه شان در مناسبات قدرت جست. بسياري از آنان پيش از هر چيز مايلند حضور تاريخي اصلاح طلبان (در بطن رويدادهايي نظير کشتار 67) را آن گونه ببينند که در تضاد با نوع رابطه اي که اينک خود آنها را با اصلاح طلبان امروزي پيوند مي دهد قرار نگيرد. از اين رو صميمانه مايلند اصلاح طلبان در اين آزمون تاريخي منزه و سربلند بيرون آيند. و اين همان فرآيند ذهني/ رواني اي است که زمينه ي ناديده ماندن شواهد و يا قرائت گزينشي تاريخ را فراهم مي کند. به عبارتي در اين مکانيزم نه دروغگويي و انکار عامدانه ي ناشي از سرسپردگي، بلکه اجبار دروني به نديدن و ناديده گرفتن (براي پرهيز از دوگانگي شخصي) در ميان است. و درست وجود همين گونه اجبارهاست که قرائت تاريخ از منظر فرادستان را بي اعتبار مي سازد. [مشابه همين روند تا حدي در مورد خود چهره هاي شاخص جريان اصلاح طلبي حکومتي هم صدق مي کند. به اين معنا که جدا از مناسبات قدرتي که آنها را همچنان با نظام حاضر و کليت تاريخي آن پيوند مي دهد و نيز ملاحظات و محدوديت هاي عمل سياسي با حفظ اين گونه تعلقات در دايره ي نظام، بسياري از آنان به لحاظ هويتي هم نمي توانند تاريخ را به گونه اي ببينند که مستلزم انکار خود و تن دادن به دوگانگي رواني باشد. به عبارتي ديدن شواهد تاريخي، نه تنها مستلزم شهامت بيروني است، بلکه حد بالايي از شهامت دروني را هم مي طلبد.] از سوي ديگر در مورد بسياري از روزنامه نگاران جواني که قلم و بيانشان را طور افتخاري و داوطلبانه در خدمت روايت هاي معطوف به منزه نمايي اصلاح طلبان (از جمله در فاجعه ي 67) قرار داده اند، يعني آنهايي که وابستگي مشخصي به نهادهاي اصلاح طلبان ندارند، موضوع به گونه ي ديگري است. اينان از فرط دلبستگي به جنبش و افق هاي آن، از آنجا که اصلاح طلبان را نيروي محرکه ي اصلي جنبش مي پندارند و شکاف اصلاح طلبان- اصولگرايان را نيز مهمترين شکاف حاضر در ساحت سياسي ايران مي دانند، دفاع از اصلاح طلبان را به مثابه دفاع از کليت جنبش و لازمه ي کمک به بقا و پويايي جنبش مي انگارند. از ديد اينان هر نقدي به عملکرد و مواضع اصلاح طلبان، به تقويت مواضع اصولگرايان و تضعيف جايگاه اصلاح طلبان در جنبش و نهايتا به تضعيف و نزول جنبش مي انجامد.

4) موسوي و کشتار 67 در سپهر رسانه ها
سخن گفتن و نوشتن از 67 رسم تازه اي نيست. در کنار خانواده هاي داغداري که با تحمل همه ي دشواري ها و خطرات، با حفظ ياد - نمادهايي چون خاوران، در مقابل محو نشان هاي فاجعه از حافظه ي تاريخي جامعه هشيارانه و دليرانه ايستادگي کردند، نويسندگان و کوشندگان جان به در برده اي هم بودند که در تبعيد از فجايع دهه ي 60 و از قتل عام 67 نوشتند و ابعاد آن را شکافتند. بسياري از بازماندگانِ رفتگان و نيز زندانيان سياسي سابق و همرزمان جان باختگان کوشيدند تا با برگزاري همايش هاي متعدد در فضاي تبعيد، مبارزه با فراموشي را زنده نگه دارند (به رغم ضعف ها و کاستي ها و پراکندگي ها)، و مکمل تلاش هايي باشند که در درون ايران از انعکاس لازم برخوردار نبودند. پروژه هاي تحقيقي چندي هم (به موازات هم) براي جمع آوري اسناد و مستندسازي فجايع در دستور کار قرار گرفت تا شايد بتواند مصالح لازم براي راه اندازي يک دادخواهي بين المللي را فراهم کند. بر چنين بستري، جنبش اعتراضي فرصت يگانه اي براي طرح اين روايت ها در فضاي عمومي پيش رو نهاد تا جامعه بر اين زخم کهنه ي پيکرش نظر کند، به ويژه آنکه با زخم هاي خون چکان موج تازه ي سرکوب هم جنس بود. بدين ترتيب کشتار 67 به عنوان سمبلي از فجايع گذشته و همزمان به سان نمادي از ماهيت فاجعه آفرين کنوني اين نظام، واجد پتانسيل ويژه اي براي عموميت يافتن در التهابات اعتراضي شد. در اين ميان آنچه که به فعليت يافتن اين بالقوگي در فضاي رسانه اي برجستگي ويژه اي داد، سويه ي انتقادي گريزناپذيري است که روايت و بازخواني 67 (و دهه ي شصت)، متوجه جايگاه تاريخي اصلاح طلبان و به طور مشخص آقاي موسوي (و کروبي) مي سازد.
در يک زمينه (کاتکس) کلي، رويکرد انحصارطلبانه ي اصلاح طلبان نسبت به جنبش که بيشتر در تحميل رسانه اي گفتمان مورد نظر شان بر جنبش نمود داشته است (تاکيد بر اسلام سياسي و موضع گيري در برابر خواست سکولاريسم و تن ندادن به پلوراليسم سياسي)، موجي از حساسيت ها و واکنش ها را در ميان کساني بر مي انگيزد که اغلب آنها ضمن همدلي و همراهي با جنبش، از افق هاي فکري متفاوتي برخوردارند. اين واکنش ها که عمدتا در فضاي رسانه اي طرح مي شود، خود همواره موج شديدتري از واکنش هاي متقابل از سوي رسانه هاي زنجيره اي «سبز» را به دنبال داشته است. از اين رو بر موضوعاتي که مورد بحث و اختلاف دو طرف قرار مي گيرد، پيشاپيش فضاي حاد و ملتهبي حاکم است که موضوع مورد نقد و چگونگي پرداختن به آن را تحت تاثير قرار مي دهد.
در يک دسته بندي کلي (و خام) منتقدان موسوي در ارتباط با کشتار 67 را مي توان دو گروه زير دانست: در دسته ي نخست کساني هستند که براي نفي اصالت جنبش (و تاکيد بر ديدگاههاي سياسي معين خود) بر نقش موسوي در کشتارهاي 67 و پيش از آن انگشت مي نهند. لازمه ي اين کار آن است که پيشاپيش جوهره ي جنبش را در اصلاح طلبان و موسوي خلاصه کرد (اين هماني). دسته ي دوم شامل کساني است که با جنبش همراهند و به رغم وقوف به جايگاه اصلاح طلبان و نقش نمادين مهمي که موسوي و کروبي به ناچار در اين جنبش بر عهده دارند، نقد به عملکرد گذشته (و حال) اصلاح طلبان و موسوي (و کروبي) را به معناي تضعيف جنبش نمي دانند. برعکس اين پاسخگويي و شفافيت نسبت به مسئوليت هاي گذشته را لازمه ي رشد همبستگي جمعي و حرکت رو به جلوي جنبش مي دانند.
جدا از کانتکس کلي مورد اشاره در بالا، حداقل دو عامل مي توان برشمرد که فضاي جدل هاي رسانه اي در خصوص فاجعه ي 67 را حادتر و ملتهب تر ساخته اند:
1) رويکرد اصحاب رسانه اي اصلاح طلبان که هر گونه نقدي به عملکرد حال و گذشته ي اين طيف سياسي (از جمله نقش آنان در کشتار 67) را از جنس برخورد دسته نخستِ منتقدان ارزيابي کرده و بي درنگ آن را در جهت «تخريب» چهره ي موسوي و «لاجرم» در جهت تضعيف جنبش جلوه مي دهند . طنز ماجرا اينجاست که آنها در اين رويه ي خود با دسته ي نخست منتقدان ياد شده وجه اشتراک برجسته اي دارند و آن هم اين واقعيت که، به رغم همه ي تعارفات، در عمل کليت اصلاح طلبان و کليت جنبش را يکي مي گيرند يا لازم و ملزوم مي انگارند. بر اين اساس آنها به ويژه هر نقد و پرسشگري در اين حوزه ي معين را به تخريبِ بدخواهانه براي تفرقه افکني در جنبش تعبير کرده و با اتخاذ واکنش هاي تهاجمي در برابر منتقدان، به رشد فضاي هيستريک حول اين موضوع دامن مي زنند (4) (همسو با عملکرد «موسوي ستيزان»). در عمل آنان از وجهه ي عمومي جنبش، سپر بلايي براي محافظت از جايگاه اصلاح طلبان در برابر موقعيت گريز ناپذير نقد ساخته اند. [براي مثال مسيح علينژاد در مقاله اي اخير خود (6)، از جايگاه هميشگي داناي کل و با ادبيات مالوف دشمن مدار، به خانواده هاي داغديده از دوران «کشتار مقدس» دوستانه هشدار مي دهد که مبادا فريب تفرقه افکني هاي «پخمگان سياسي» را بخورند. امروز همه رو به داغداران حرف مي زنند و رقابت بر سر آن است که چگونه با دست گذاشتن بر جراحت هاي آنها، «حرف ها» را قانع کننده تر جلوه داد. تو گويي موضوع اين جنايت هاي تاريخي از جنس قتل هاي جنايي است که با جلب رضايت «اولياي دم» بتوان تبعات و ملزومات اجتماعي مساله را به محاق برد و جامعه را از حق مصونيت بخشِ دادخواهي محروم کرد. در عين حال در نوشتار ياد شده، خانم علينژاد به رغم لحن کمابيش همدلانه، فراموش نمي کند که در فرازي از متن يادآوري کند که اگر جان باختگان به جاي مشي انقلابي، منش «اصلاح طلبي» را پيش گرفته بودند، اين وقايع هرگز رخ نمي داد!]

2) عامل ديگر در حاد شدن موضوع، رويکرد شخص موسوي بوده است که ضمن پرهيز از شفافيت سياسي و پاسخگويي به پرسش هاي مردم در مورد نقش و جايگاه خود در آن رويدادهاي خونين و نيز موضع کنوني اش نسبت به آن (پرهيزي که با ادبيات اخلاق گراي بيانيه هاي او مغايرت دارد)، در رويه اي توجيه ناپذير و حتي تحريک آميز، با تعابيري چون دوران طلايي انقلاب از آن دهه ي خونين ياد مي کند و از لزوم احياي آرمانهاي امامي ياد مي کند که به گواهي اسناد، نقش برجسته اي در تمام آن جنايت ها داشته است (به ويژه و به طور مستقيم در کشتار 67 که صدور فرمان فتوا گونه ي آن در خاطرات آيت الله منتظري هم ثبت شده است). در اين زمينه به نظر مي آيد موسوي جدا از همه ي شعارها و لفاظي ها، يا شعور و وجدان عمومي را چندان جدي نگرفته است يا به دليل غلبه ي نگاه هميشگي خودي/ غيرخودي، جايي که در بيانيه ها و سخنانش مردم را خطاب قرار مي دهد، در واقع تنها کساني را مردم مي انگارد که در باور به امام راحل و آرمانهايش با او و همراهانش همداستانند. بنابراين بر خلاف داعيه ي مدافعان موسوي که اين گونه نقدها را ذيل مفهوم «گذشته گرايي» فاقد اعتبار يا ضرورت امروزين بر مي شمارند، رجعت به گذشته پيش از هر چيز در گفتار سياسي خود موسوي برجسته مي شود، جايي که او افق هاي آينده ي جنبش را به مدد الگوهاي گذشته رنگ آميزي مي کند. در حاليکه منتقدان، با تاکيد بر نقد گذشته خواهان گذار قاطع از آن دوران و مصونيت جامعه از بازگشت به آن هستند. به عبارتي نقدهاي مورد بحث لزوما متوجه گذشته ي سياسي آقاي موسوي نيست، بلکه متوجه ديدگاه امروزين ايشان است که وي بر مبناي آن (و به واسطه ي نفوذ خود در جنبش) امکان تداوم آن گذشته را در حال و آينده جستجو مي کند. (هر چند عملکرد گذشته ي سياستمداران هم حوزه اي قابل نقد و واکاوي است).
البته در مقام توجيه اغلب گفته مي شود که محدوديت ها و معذوريت هاي جايگاه کنوني ايشان در جنبش به گونه ايست که براي تحريک نکردن سرکوبگران و نيز براي کمک به ريزش نيرو در بدنه ي حاکميت، لازم است پايبندي به خطوط قرمز نظام اعلام شود. اما به نظر موضوع فراتر از اينهاست و به قلمرو باورها و استراتژي ها بازمي گردد. وگرنه همان طور که اکبر گنجي در مقاله اي اشاره کرده بود، در جايي که نمي توان حقيقت را گفت، لااقل مي توان با سکوت و خويشتن داري، از تاييد و تکرار و بازسازي دروغ پرهيز کرد. وانگهي جمع همه چيز با هم شدني نيست و نمي توان به بهانه ي آسيب پذيري جنبش و يا تقويت کمي آن، با اتخاذ مشي انعطاف حداکثري و با قرباني کردن حقيقت و با هزينه ي مردم، به جلب رضايت يا همراهي حاکمان کوشيد. نتيجه ي اين روند چيزي نيست جز تهي شدن تدريجي جنبش از خواست هاي انساني و محتواي تحول طلبانه اش و دلسردي و پراکندگي بخش هاي هر چه بيشتري از مردم به نفع ورود بيشتر حاکمان. به عبارتي گره ماجرا در آنجاست که موسوي و اصلاح طلبان هنوز هم به دوگانگي نظام / مردم پاسخ روشني نداده اند و اولويت خود را «مردم» قرار نداده اند. همان طور که در طي دوره ي اصلاحات هشت ساله ي خاتمي، از اين پاسخ طفره رفتند، که البته کل جامعه ثمرش را با برآمدن نظاميان به قدرت درو کرد. جان کلام آنکه براي جمع کردن نظام و مردم در يک ظرف، چاره اي جز اين نيست که يا از مردم و يا از نظام (از جمله تاريخچه ي نظام) و يا از هر دوي آنها تصويري دروغين و تحريف آميز ساخته شود.

5) ديالکتيک 67 و جنبش
با همه ي آنچه که در مورد دشواري ها و بدفهمي هاي پرسشگري از کشتار 67 (و دهه ي شصت) در شرايط حاضر گفته شد، اين تلاش ها ثمر بخش بوده است. نه فقط به اين خاطر که اين موضوع را در کانون توجه مردم قرار داد [در شرايطي که جامعه در فضاي يک جنبش عمومي اعتراضي به سوي تدارک تحول خيز بر مي دارد، داغ هاي کهنه و پنهان مجال طرح شدن مي يابند. چرا که اجبارِ سکوت که ناشي از پراکندگي و ياس و هراس عمومي بود، در پرتو اميد اجتماعي و همبستگي مردمي معنايش را از دست مي دهد. وانگهي يادآورندگان 67 هم موجوداتي انتزاعي نيستند، آنها بخشي از جامعه اند که از سويي جنبش اعتراضي به آنها فضاي روايت کردن بخشيده و از سوي ديگر به واسطه ي تجربيات دردناکي که جامعه با اين جنبش از سر گذرانده، بستر عمومي براي شنيده شدن و مکرر شدن اين روايت هاي پرسشگرانه مهيا شده است. علاوه بر اين، همان طور که گفته شد، موسوي و همراهانش در پايبندي به مرام سياسي و رهيافت هاي استراتژيک خود، در اجباري تناقض آميز، با دفاع از گذشته و لاجرم جنايت هاي همزاد آن، بخش هايي از جامعه و فعالين جنبش را به نقد خويش فرا خواندند].
ثمر بخش بودن اين تلاش ها بيشتر از اين جهت بوده است که طرح اين نقدها در فضاي عمومي (که جنبش بستر آن را فراهم ساخت)، ناديده گرفتن آن از سوي اصلاح طلبان را ناممکن ساخت. حضور بالادست در جنبش، از آن گونه که اصلاح طلبان طالب آنند، مستلزم کسب سطح ديگري از مشروعيت مردمي است که معيار‌ها و هنجار‌هاي آن به طور سيال و پويا توسط انبوه فعالان جنبش تعيين مي‌‌شود. و از آنجا که ديناميسم دروني رشد جنبش، با بهبود کيفي‌ اين هنجارها و پذيرش گسترده آنها همراه بوده، جريانات اصلاح طلب نيز در همسويي گريز ناپذير با مردم، ادبيات خود را در اين مورد مشخص مدام ويرايش و پالايش کرده اند. مقايسه رويکرد تريبون‌هاي رسانه‌اي و چهره‌هاي شاخص اصلاح طلب نسبت به کشتار 67 در يک سال و نيم گذشته (از مقطع پيش از انتخابات تا کنون) به خوبي اين تحول در ادبيات سياسي آنان را نشان مي دهد:
اين مقايسه روندي را نشان ميدهد که از مرحله انکار و برخورد تهاجمي با منتقدان و پرسشگران آغاز شد، با سکوت نسبي‌ يا توجيه محتاطانه جنايت دنبال شد و سپس در ادامه به فاز تاييد تلويحي وقوع جنايت و ظالمانه بودن آن رسيد و اينک ناگزير در مرحله اتهام زدايي از موسوي و اصلاح طلبان به لحاظ مشارکت در جنايت قرار دارد (8 , 7). [براي نمونه موسوي در آخرين اظهار نظر عمومي نسبت به کشتار ۶۷ از بي‌ اطلاعي خود در زمان وقوع جنايت سخن گفت. و يا مسيح علي‌نژاد در مقاله ذکر شده (6)، لحن بسيار متفاوت و همدلانه‌اي را برگزيد، که هر دو مورد حاکي از ارتقاي رويکرد و ادبيات اصلاح طلبان نسبت به اين مقوله است].
اما مرحله کنوني‌ که تاييد وقوع جنايت، مشخصه اصلي‌ آن است، مستلزم پرورش و بسط و تحکيم روايتي "خودي" از اين جنايت است که خواه نه خواه با تحريف و مسخ واقعيت و مثله کردن رويداد‌هاي تاريخي همراه است؛ روايتي که مي‌توان به درستي‌ آن را "شصت و هفتي از آن خودشان" نام نهاد، هر چند شکست آن از هم اکنون قابل پيش بيني‌ است. نمونه اين روايت‌سازي هاي خودي از مفاهيم و باورهاي انتقادي، در دوره هشت ساله اصلاحات تجربه شد که در قالب آن شکل مسخ شده‌اي از واژگان سياسي و آراي دگرانديشان و مخالفان سياسي نظام، در قامت «مردم سالاري ديني» استحاله يافت تا انديشه‌هاي انتقادي و طليعه‌هاي راديکاليسم سياسي، در بخش‌هايي‌ از ساحت قدرت جذب و هضم شده‌ و مورد بهره برداري قرار گيرد. هر چند اکنون اين "روايت ‌هاي خودي"، به اقتضاي شرايط متحول تاريخي، معطوف به اهداف و کارکرد‌هاي متفاوتي هستند و حتي اساساً از ماهيتي انفعالي و اجبار آميز برخوردارند.
در اين ميان نکته‌اي که از سوي اصلاح طلبان در اين گونه تلاش‌هايشان ناديده مي ماند آن است که ظهور نقادي‌هاي سياسي در سطح کلان، نظير سر باز کردن ناگهاني تاريخ فراموش شده کشتار‌هاي دهه شصت، در حقيقت از دل ضرورت‌ها و نياز‌هاي جامعه بر ميايد (همانند فضاي انتقادي عمومي در مقطع ۱۳۷۶)، نه از سوي عده‌اي مغرض و يا "دشمنان" فرضي‌. متحول شدن و نو شدن، لازمه ي همراهي با تحولات تاريخي و ماندن در تاريخ است. چرا که در دراز مدت هر تلاشي براي مديريت و مهندسي‌ کردن جامعه که در مقابل ضرورت‌هاي رشد تاريخي آن بايستد محکوم به شکست است.
مرور سير تحولات جنبش اخير به روشني گواه آن است که اين جنبش فراحزبي، در فرايند رشد و تحولش، همواره بر ديالوگ‌هاي متکثر دروني‌ خود استوار بوده و رشد کيفي‌ جنبش مرهون بازخورد عمومي اين ديالوگ ها بوده است. در اين ميان کشتار ۶۷ بهترين نمونه ايست که از دريچه آن مي‌توان ديالکتيک ميان نقادي عمومي و جنبش مردمي را به نظاره نشست. اگر به جنبش و هر گونه تحول رهايي بخش دل بسته ايم، نقادي و گفتگوي جمعي‌ را پاس بداريم.

15 شهريور 1389

اين مطلب در آخرين شماره نشريه «خيابان» منتشر گرديده است.

پانوشت ها:
1) در مورد کشتار سه سال نخست، علاوه بر جنايت هاي رسمي در کردستان و ترکمن صحرا، براي نمونه مي توان به موارد زير اشاره کرد:
- اعدام افسران و مقامات ارشد حکومت شاه (57 و 58)
- کشتار بهائيان (58)؛ قتل هاي اعضا و هواداران سازمان هاي سياسي در جريان درگيري هاي خياباني و حمله ي اوباش و چماق داران حکومتي (58 و 59 و سه ماهه ي اول 60)
- قتل دانشجويان مخالف طرح انقلاب فرهنگي در طي درگيري هاي اشغال دانشگاه ها (59)؛ اعدام افسران بازداشتي در جريان کودتاي نوژه (59)
و به عنوان نمونه اي از ابعاد جنايت ها در کردستان، به گزارش زير در مورد قتل عام در روستاي کردنشين «قارنا» در شهريور 1358 رجوع کنيد:
www.kurdane.com
2) کشتارهاي انبوهي که دميدن بر طبل جنگ و مقدّس نمايي آن بر جامعه تحميل کرد را بايد به فهرست جنايت‌هاي دهه شصت اضافه کرد.
3) اعدام‌هاي گسترده اي که به نام مبارزه با قاچاق مواد مخدر، فحشا و جرايم اجتماعي، به طور پيوسته و سيستماتيک در اين سي‌ و يک سال انجام شده، جايگاه مهمي‌ در تاريخچه "جنايت رسمي‌" و "قتل‌هاي قانوني‌" در نظام کنوني‌ دارند. براي نمونه رجوع کنيد به گزارشي از اعدام‌هاي جمعي‌ در يکسال گذشته در زندان وکيل آباد مشهد:
www.akhbar-rooz.com
4) فرهمند عليپور / «تاريخ را آن‌ گونه که هست، بخوانيم»:
zamaaneh.com
آقاي عليپور در ابتداي اين مطلب (که در پاسخ به نقد هژير پلاسچي بر مطلب قبلي او منتشر شد) مي گويد تلاش داشته تا «کاوشي منصفانه داشته باشد به انگيزه‌هاي پنهان در پشت اعتراض‌هايي درباره‌ي اعدام‌هاي ۶۷ که از سوي برخي متوجه ميرحسين موسوي به عنوان يکي از رهبران جنبش سبز ايران مي‌شود».
همان طور که ملاحظه مي کنيد دامنه ي اين «روايت هاي منصفانه» نه تنها تاريخ کشتار 67 ، بلکه انگيزه هاي افرادي را که خواهان روشن شدن ابهامات و ناگفته هاي آن دوران تاريخي هستند نيز در بر مي گيرد.
دو مطلب ياد شده در سطور فوق عبارتند از:
فرهمند عليپور/ «اعدام هاي ۶۷ و هوشياري سبزها»:
www.roozonline.com
هژير پلاسچي / «شصت و هفتي از آن خودشان»:
zamaaneh.com
5) حاد‌ترين شکل اين نوع نگاه به کشتار ۶۷ در سخنان جنجالي ابراهيم نبوي در جريان همايشي در بروکسل بروز کرد. جدا از مقاله‌اي که وي چندي قبل در همين مورد نگاشته بود:
www.tabestan67.com
و يا در سخناني از سعيد شريعتي‌ در قابل دفاع خواندن اعدام‌هاي ۶۷:
balatarin.com
6) مسيح علينژاد / «به داغداران دهه ي 60: پخته تر از آن باشيم که پخمگان ما را به جان هم اندازند»:
masihalinejad.com
خانم علينژاد بنا به گفته ي خودش در اين مقاله، در ايران همواره در صدد فرصت محالي بوده که از 67 بنويسد، اما وقتي همکارانش کشته شدگان و جان باختگان را مقصر دانستند (گاه حتي در صريح ترين قالب بياني، مانند ابراهيم نبوي)، با وجود برخورداري از فرصت بيان در «دنياي آزاد»، صدايي از او بر نخاست.
7) حامد مفيدي / «تاملاتي در باره اعدام‌هاي سال 67 و ميرحسين موسوي»:
www.greencorrespondents.com
8) به نقل از وبلاگ مجمع ديوانگان / «سال شصت و هفت شاخ و دم نداشت»:
www.greencorrespondents.com




[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration