The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

بيست و پنج سال از مرگ ساعدي گذشت

مراسم گراميداشت زنده يادغلامحسين ساعدي- پاريس

«سال ها چه زود و لحظه ها چه دير مي گذرند!»

امروز، شنبه 29 آبان 1389 برابر با 20 نوامبر 2010، بيست پنج سال بعد از رفتن بي بازگشت غلامحسين ساعدي، هنرمند، نمايشنامه نويس، اکتور اجتماعي و انسان وارسته، دوستان او دو باره بر سر مزارش در پرلاشز در پاريس دور هم جمع شدند و ياد او را گرامي داشتند. محسن يلفاني، سخن گفت و به ساعدي، نويسنده بزرگ ايران اداي احترام کرد و يک دقيقه يه ياد او دست زده شد. يلفاني با تاسف از رفتن ساعدي و گذشت بيست و پنج سال از اين جدائي گفت: « سال ها چه زود و لحظه ها چه دير مي گذرند!» يلفاني دوران مهاجرت بعد از ساعدي را و دوران قبل از آن را، دو دوران دانست و با ذکر اين که در زماني که آثار اميد آفريني در دور دست ها هويدا شده ، ديگر ساعدي در ميان ما نيست، ياد او را گرامي داشت. رضا علامه زاده سخنانش را شروع و با بغض تمام کرد. او اين سخنان را قبلا نوشته و هم اکنون در وبلاگ او منعکس هستند. در اين جا عين متن از وبلاگ او منتشر مي شود و «اتحاد کار» نيز ياد دکتر غلامحسين ساعدي را در بيست و پنجمين سال وداع ابدي با او، گرامي مي دارد.

تک چهره دکتر ساعدي در چهار زخمه قلم
رضا علامه زاده
زخمه يکم: بعد از ظهر يک روز بهاري در سال ۱۳۴۸ است و من با دو نازنين که هنوز يادشان مثل دو داغ تازه قلبم را ميسوزاند دارم براي اولين بار به ديدار دکتر ساعدي در مطبش ميِروم. يکي کرامت دانشيان دوست و همکلاسيام در مدرسه سينماست و ديگري يوسف آلياري است که دوست مشترک ما و همخانه کرامت در تهران است (کرامت که نياز به معرفي ندارد اما شايد بد نباشد يادآوري کنم که يوسف از هر نظر جفت کرامت بود و عجيب نيست که بر او درجمهوري جهالت همان رفت که بر کرامت در رژيم گذشته). به پيشنهاد هموست که من و کرامت که دربدر به دنبال سوژه براي ساختن فيلم پايان سال تحصيليمان هستيم به ديدار دکتر ساعدي که يوسف را از روي همشهري گري مي شناسد ميرويم. ساعدي که در اوج شهرت و محبوبيت همچنان خاکي و بيرياست ما را که جواناني از راه رسيده بيش نيستيم به گرمي ميپذيرد و از هر سوژهاي که به ذهنش ميرسد برايمان حرف ميزند. يکي از آنها به دل من مينشيند و همان فيلمي ميشود که چند ماه بعد با نام "ما گوش ميکنيم" در سرلوحه کارنامه سينمائي من مينشيند. چند سال بعد، وقتي من در زندان هستم، ساعدي همين فيلمنامه را با عنوان "ما نميشنويم" منتشر ميکند.
زخمه دوم: چند ماهي از پيروزي انقلاب ميگذرد و من به پيشنهاد عباس کيارستمي که به تازگي مسئول بخش فيلمسازي کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان شده ساختن فيلم بلند مستند "ماهي سياه کوچولوي دانا" را براي کانون دست ميگيرم. براي بازسازي زندگي کوتاه صمد با گروه کوچکم به هر کجا که پا گذاشته باشد، از دهات آذرشهر تا سواحل ارس، سر ميکشم و با هر کس که نشاني از او داشته استٍ، از رحيم رئيس نيا تا مادر و برادرش، همسخن ميشوم؛ ساعدي که جاي خود دارد. در پايان يک روز سنگين فيلمبرداري در خانه ساعدي در تهران به خواست او گروهم را ميفرستم تا در تنهائي لبي تر کنيم. کلهمان که گرم ميشود ساعدي از نوشتهاي که در دست دارد حرف ميزند که در آن خيال دارد پنبه شهادت طلبي را که شعار ملاهاست بزند. اين را که ميگويد گيلاسش را به گيلاس من ميزند و جامش را با بيان "مرگ بر مرگ، زنده باد زندگي!" سر ميکشد.
زخمه سوم: تازه به خارج گريخته و در هلند پناه گرفتهام که براي ديدار دوستان به پاريس ميروم. از آپارتمان ناصر رحمانينژاد که پنجرهاش به رود سن چشمانداز دارد تلفني با ساعدي حرف ميزنم. ميگويد دارد ديدش را از دست ميدهد و مهربانانه از من ميخواهد پيش از اينکه قادر به ديدنم نباشد به ملاقاتش بروم. ناصر قرار دارد و نميتواند مرا ببرد. بالاخره محسن يلفاني ميآيد و مرا به خانه ساعدي ميبرد. سخت بيمار و روحيه باخته است. گرمايش اما همان گرماي روز اول ديدارمان را به يادم مي آورد. يک بطر جاني واکر کنار دستش است وآنرا گرم گرم و بيوقفه مينوشد. براي اينکه حرف را از بيماري بگردانم و روحيهاش را عوض کنم او را به ياد آن روز بهاري مياندازم که براي اولين بار به ديدارش رفته بودم. روحيهاش که عوض نميشود هيچ، انگار غم همه عالم را جمع کردم و گذاشتم روي سينه خستهاش. ياد کرامت و بويژه يوسف چشمان تارش را خيس ميکند وبراي مدتي بيآنکه حرفي بزند فقط مينوشد. در دلم ميدانم او از اين مهلکه جان به در نمي‌برد.
زخمه چهارم: من که اولين فيلم زندگيام را بر مبناي قصهاي از ساعدي ساخته بودم انگار مقدر بود که اولين فيلم دوران تبعيدم را نيز با قصهاي از او بسازم؛ قصه مرگ دردناک او در غربت. هنوز راه و چاه را در هلند به درستي نميشناسم که خبر را ميشنوم و فرداي آن روز با يک فيلمبردار و يک صدابردار نا آشناي هلندي، با يک سواري اجارهاي به پارِيس ميشتابم تا ازمراسم خاکسپاري آن نازنين فيلم بگيرم؛ فيلمي که به همت کانون نويسندگان در تبعيد در اولين سالگرد مرگ او با عنوان "آخرين بدرود با ساعدي" به نمايش در ميآيد.


[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration