The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

به سوي يک سوسياليسم دموکراتيک

نيكوس پولانزاس_ برگردان فرهاد سيدلو


امروزه مسئله سوسياليسم و دموکراسي و مسير دموکراتيک به سوي سوسياليسم در پرتو دو تجربه تاريخي مطرح مي­گردد که از جهتي نمونه هايي از محدوديت­ها و خطرات همراه، که بايد از آن­ها اجتناب ورزيد را ارائه مي­دهند. تجربه سوسيال دموکراسي سنتي در تعدادي از کشورهاي اروپاي غربي، و نمونه شرقي چيزي که "سوسياليسم واقعا موجود" ناميده مي­شود. عليرغم تفاوت­هايي که اين دو حالت را از يک ديگر متمايز ميکند، عليرغم هر آن چه که سوسيال دموکراسي و استالينيسم را به عنوان جريانات نظري- سياسي در برابر هم قرار مي هد، هر دو نمايان­گر يک هم­پيوندي ريشه­اي هستند. هر دو با دولتي بودن و بي اعتمادي عميق به ابتکارات توده­اي مشخص مي­گردند. خلاصه با ترديد نسبت به خواست­هاي دموکراتيک. در فرانسه بسيارند کساني که مايل­اند از دو سنت جنبش طبقه کارگر و جنبش توده­اي صحبت کنند. جنبش دولت-مدار و ژاکوبني، که از لنين و انقلاب اکتبر سرچشمه مي­گيرد و تا انترناسيونال سوم و جنبش کمونيستي تداوم مي­يابد؛ و جنبش دوم که با ديدگاه­هاي خودمديريتي و دموکراسي مستقيم در تمام سطوح مشخص مي­شود و سپس اين استدلال که نيل به سوسياليسم دموکراتيک مستلزم جدايي از اولي و پيوند با دومي است. با اين حال اين برخورد در واقع از سر باز کردن مسئله است. اگر چه در واقعيت هم دو سنت وجود دارند، اما نه دقيقا مطابق با چيزي که ادعا مي­شود. به علاوه خطاي بزرگي است هرآينه تصور شود که صرف پيوند با جريان خود­مديريتي و دموکراسي مستقيم براي اجتناب از دولت­مداري کافي است.

ميراث لنين و نقد لوگزامبورگ

بنابراين اول از همه بايد بار ديگر نگاهي به لنين و انقلاب اکتبر بيفکنيم. هرچند استالينيسم و مدل انتقال به سوسياليسم تجويزي انترناسيونال سوم با تفکر و عمل خود لنين متفاوت بود. اما آن­ها را نبايد صرفا انحرافي از آن دانست. نطفه­هاي استالينيسم به خوبي و قطعا در لنين وجود دارند - و نه تنها به دليل ويژگي­هاي روسيه و دولت تزاري که او مجبور بود با آن­ها دست و پنجه نرم کند. خطاي انترناسيونال سوم را نمي­توان صرفا تحت عنوان تلاشي نامعقول براي تعميم مدلي از سوسياليسم که در اساس براي شرايط مشخص روسيه تزاري تطبيق داده شده بود، توجيه کرد. در عين حال اين نطفه­ها در خود مارکس يافت نمي­شوند. لنين اولين کسي بود که با مسئله انتقال به سوسياليسم و محو دولت رودر­رو شد، آن هم در شرايطي که مارکس تنها چند مطلب کلي در باره رابطه نزديک سوسياليسم و دموکراسي به جاي گذاشته بود.

بنابراين اهميت واقعي انقلاب اکتبر در محو دولت چه بود؟ از ميان چند مسئله مربوط به نطفه­هاي انترناسيونال سوم در لنين، به نظر مي­رسد که يکي از آن­ها در اين جا نقش برجسته­اي را اشغال مي­کند. چرا که تمام تحليل­ها و رفتارهاي لنين با اين ترجيع­بند همراه مي­گردند: دولت بايد تماما در جريان يک حمله مستقيم در شرايط قدرت دوگانه نابود شده و با قدرتي ديگر - شوراها - جاي­گزين گردد که ديگر دولت در مفهوم دقيق آن نيست، چرا که دولت شروع به محو شدن کرده است. منظور لنين از اين نابودي دولت بورژوايي چيست؟ بر خلاف مارکس او اغلب نهادهاي دموکراسي نمايندگي و آزادي­هاي سياسي را به محصولات ساده­ي بورژوايي تقليل مي­دهد: دموکراسي نمايندگي = دموکراسي بورژوايي = ديکتاتوري بورژوايي. آن­ها را بايد کاملا از ريشه کند و با دموکراسي مستقيم در تمام سطوح و نمايندگان داراي اختيار و قابل فراخواني جاي­گزين کرد - به عبارت ديگر با دموکراسي پرولتري اصيل شوراها.

من آگاهانه يک تصوير کاملا سيستمي ارائه مي­دهم. تلاش اصلي لنين در وهله نخست نوعي از دولت اقتدارگرا نبود. اين گفته نه براي دفاع از لنين بلکه براي اشاره به ويژگي ساده­انگارانه و مه­آلود آن درک است که مطابق با آن توسعه در روسيه شوروي نتيجه موضع "تمرکز­طلب" لنين در مقابل دموکراسي مستقيم بود - لنينيسمي که قرار بود چون ابري آبستن طوفان، درهم شکستن شورش ملوانان کرونشتات را در خود حمل کند. چه بخواهيم و چه نخواهيم خط راهنماي اوليه تفکر لنين در تقابل با مشخصه­هاي جريان سوسيال دموکراتيک يعني پارلمانتاريسم و ترس از شوراهاي کارگري بود. انديشه او جاي­گزيني کامل دموکراسي نمايندگي "رسمي" با دموکراسي مستقيم "واقعي" شوراهاي کارگري بود. (اصطلاح "خودمديريتي" هنوز در عصر لنين رواج نداشت.) اين مطلب مرا به مسئله واقعي رهنمون مي­گردد. آيا دقيقا همين خط نبود (جاي­گزيني کامل دموکراسي در تمام سطوح به حاي دموکراسي نمايندگي) که در اساس به وجود آورنده وقايعي شد که در زمان لنين در اتحاد شوروي اتفاق افتاد، و به لنين تمرکزگرا و دولت مدار انجاميد که آينده­اش به قدر کافي بر همگان روشن است.

من مدعي طرح مسئله شدم حال آن که مسئله در واقع در زمان خود لنين مطرح و به نوعي پاسخ داده شد و اکنون به نظر مي­رسد که به شکلي غم­انگيز، حسي از وقايع آينده را در خود داشت. روشن است که منظور من روزا لوگزامبورگ است که لنين او را "شاهين انقلاب" خواند. او در عين حال تيزبيني يک شاهين را هم داشت. و هم او بود که اولين انتقاد اساسي و صحيح از لنين و انقلاب بلشويکي را از همان ابتدا ارايه داد. اين مسئله­اي تعيين­کننده است چرا که اين انتقاد از طرف رده­هاي سوسيال دموکراسي که نمي­خواستند اندک سخني از دموکراسي مستقيم و شوراهاي کارگران به گوش­شان برسد مطرح نگرديد، بلکه دقيقا از طرف مبارزي معتقد طرح شد که زندگي­اش را براي دموکراسي شورايي فدا نمود، و در لحظه­اي اعدام شد که شوراهاي کارگران توسط سوسيال دموکراسي در هم شکسته شد.
اکنون اين لوگزامبورگ است که لنين را نقد مي­کند، نه با نفي يا تحقير دموکراسي مستفيم در تمام سطوح، بلکه از موضعي کاملا متضاد - يعني اتکاي صرف بر دموکراسي شورايي و حذف کامل دموکراسي نمايندگي (و در عين حال انحلال مجمع موسسان - که تحت حکومت بلشويکي انتخاب شده بود - به نفع شوراها به تنهايي). بازخواني "انقلاب روسيه" که من تنها يک پاراگراف از آن را نقل مي­کنم ضروري است. "به جاي تشکلات نمايندگي که درانتخابات عمومي سراسري ايجاد شده­اند، لنين و تروتسکي شوراها را به عنوان تنها نماينده حقيقي توده­هاي کار قرار داده­اند. در سرزميني که حيات سياسي در کل تحت فشار قرار داشته است، زندگي در شوراها بايد به شدت دچار صدمه شده باشد. بدون انتخابات آزاد، بدون آزادي بي قيد و شرط مطبوعات و اجتماعات، بدون مبارزه آزاد افکار، زندگي در هر نهاد توده­اي مي­ميرد، صرفا به ظاهري از زندگي بدل مي­شود که در آن تنها بوروکراسي به عنوان عنصر فعال برجاي مي­ماند." (۱(

مطمئنا اين تنها سئوالي نيست که در مورد لنين بايد پرسيده شود. مفهومي از حزب که در چه بايد کرد؟ مطرح شد نقش مهمي در پيشرفت آينده ايفا نمود. اين ديدگاه از تئوري که از بيرون و به وسيله انقلابيون حرفه­اي براي طبقه کارگر به ارمغان آورده مي­شود و مانند آن. اما سئوال اساسي همان است که توسط لوگزامبورگ مطرح گرديد. حتي اگر ما مواضع لنين در مورد يک سري از مسايل ديگر را در کنار ويژگي­هاي تاريخي روسيه مد نظر داشته باشيم، آن چه که در دوره حيات خود لنين و به ويژه پس از مرگ او اتفاق افتاد (تک حزبي، بوروکراتيزه شدن حزب، ادغام حزب و دولت، دولت­مداري، پايان خود شوراها و غيره) قبلا در شرايط مورد انتقاد لوگزامبورگ حضور داشتند.

مدل انترناسيونال سوم

اکنون بياييد نگاهي بيندازيم به "مدل" انقلاب مورد تجويز انترناسيونال سوم که از جهاتي تحت تاثير استالينيسم قرار داشت. ما همين موضع را در رابطه با دموکراسي نمايندگي مشاهده مي­کنيم، که اکنون با دولت­مداري و تحقير دموکراسي مستقيم در تمام سطوح نيز ترکيب شده است - کوتاه سخن، کل مفهوم شورا از شکل خود خارج شده است. مدل به دست آمده تحت تاثير درک ابزاري از دولت قرار دارد. دولت سرمايه­داري هنوز به عنوان يک شيئ يا ابزار صرف در نظر گرفته مي­شود، که از بورژوازي سرچشمه مي­گيرد و مي­تواند کاملا تحت کنترل آن باشد. مطابق با اين ديدگاه، دولت دچار تضادهاي دروني نيست، بلکه يک بلوک ستون مانند به دور از هرگونه گسستگي است. مبارزات توده­هاي مردم نمي­تواند به درون دولت کشيده شود، و حداکثر قادر است که در جريان مبارزه با بورژوازي به يکي از عوامل تشکيل­دهنده نهادهاي دموکراسي نمايندگي ارتقا يابد. تضادهاي طبقاتي بين دولت و توده­هايي است که خارج از دولت قرار دارند. اين وضعيت تا لحظه بحراني قدرت دوگانه پابرجاست، تا زماني که دولت در اساس از طريق تمرکز يک قدرت موازي در سطح ملي، به پايان عمر خود رسيده است، و آن قدرت موازي به قدرت واقعي (شوراها) بدل مي­گردد. بنابراين:

۱- مبارزه توده­هاي مردم براي کسب قدرت دولتي در اساس يک جنگ جبهه­اي مانوري يا محاصره­اي است، که خارج از استحکامات دولت به وقوع مي­پيوندد و اساسا با هدف آفرينش شرايط قدرت دوگانه صورت مي­گيرد.

۲- گرچه عجولانه خواهد بود اگر اين مفهوم را با استراتژي حمله متمرکز در يک لحظه مشخص يا "روز بزرگ" (قيام، اعتصاب عمومي سياسي و غيره) يکسان فرض کنيم، کاملا روشن است که اين نگاه فاقد ديدگاهي استراتژيک از فرآيند انتقال به سوسياليسم است - يعني از يک مرحله طولاني که در جريان آن توده­ها براي فتح قدرت و دگرگوني ابزارهاي دولتي حرکت مي­کنند. اين نظر تغييرات را تنها در شرايط قدرت دوگانه ممکن مي­نماياند، که با توازن بسيار شکننده نيروها بين دولت / بورژوازي و شوراها/ طبقه کارگر مشخص مي­گردد. خود "وضعيت انقلابي" به يک بحران در دولت تقليل مي­يابد که تنها مي­تواند سقوط آن را در بر داشته باشد.
۳- فرض مي­شود که دولت قدرت ناب را در اختيار دارد - عنصري کمّي که بايد از چنگ دولت ربوده شود. بنابراين "گرفتن" قدرت دولتي به معناي تصرف تمام بخش­هاي دولت ابزاري در دوران قدرت دوگانه است. در اختيار گرفتن راس ابزارهاي آن با اين فرض که مواضع فرماندهي در ماشين دولتي قرار دارد و اعمال کنترل بر آن­ها تا آن که با قدرت دوم يعني شوراها جاي­گزين شود. يک دژ تنها در صورتي در دوران شرايط قدرت دوگانه مي­تواند فتح شود که آب­راه­ها، مسيرهاي اطراف و افسران رده اول ساختار ابزاري آن از قبل تصرف و به نفع چيزي ديگر (شوراها) متلاشي شده باشند؛ تصور بر اين است که اين چيز ديگر (قدرت دوم) تماما خارج از موضع حفاظت شده دولت قرار دارد. مشخصه اين درک کماکان ترديد دائمي نسبت به امکان دخالت توده­اي در خود دولت است.

۴- دگرگوني در ابزار دولت در دوران انتقال به سوسياليسم چگونه به منصه ظهور مي­رسد؟ اول از همه کسب قدرت ضروري است، و آن گاه پس از فتح اين دژ، تمام ابزار دولتي درهم شکسته و به زمين ريخته مي­شود، و جاي آن با قدرت دوم (شوراها) که به عنوان دولتي از نوع جديد تشکيل شده است پر مي­گردد.
در اين جا مي­توان يک بي اعتمادي بنيادي نسبت به نهادهاي دموکراسي نمايندگي و آزادي­هاي سياسي را تشخيص داد. دموکراسي نمايندگي و آزادي­هاي سياسي هنوز به عنوان مخلوقات و ابزارهاي بورژوازي در نظر گرفته مي­شوند، اما مفهوم شوراها در اين بين دچار دگرگوني­هاي برجسته­اي شده است. چيزي که بايد جاي­گزين مجموعه دولت بورژوايي شود ديگر يک دموکراسي مستقيم در تمام سطوح نيست. شوراها اکنون ديگر چندان ضد دولت نيستند بلکه دولت موازي هستند - دولتي که از مدل ابزاري دولت کنوني نسخه­برداري شده، و تا جايي که هدف­اش توسط يک حزب انقلابي "يگانه" کنترل / تصرف مي­شود، که خود مطابق با مدل دولت کار مي­کند، داراي شخصيت پرولتري است. بي اعتمادي به امکان دخالت توده­ اي در دولت بورژوايي به بي اعتمادي به جنبش مردمي بدل گشته است. هر چه دولت / شوراها بيش­تر تقويت شوند، بهتر مي­توان آن­ها را در آينده محو کرد ... و چنين بود که دولت استالينيستي متولد شد.
اکنون مي­توانيم هماهنگي عميق بين اين نوع استالينيستي از دولت­مداري و نوع سوسيال دموکراتيک سنتي را مشاهده کنيم. سوسيال دموکراسي هم با بي اعتمادي بنيادي به دموکراسي مستقيم در تمام سطوح و نسبت به ابتکارات توده­اي مشخص مي­گردد. براي سوسيال دموکراسي هم توده­هاي مردم نسبت به دولت که صاحب قدرت است و ماهيتي متمايز را تشکيل مي­دهد در رابطه­اي بيروني قرار دارند. در اين جا دولت سوژه است، با عقلانيتي ذاتي که به وسيله نخبگان سياسي و همان سازوکار دموکراسي نمايندگي به آن داده مي­شود. مطابق با همين درک، تصرف دولت مستلزم جاي­گزين کردن رهبران سطح بالا با يک سري نخبه چپ روشنفکر، و در صورت ضرورت انجام بعضي تعديلات در روش کار نهادهاي موجود است؛ اين که دولت بدين ترتيب سوسياليسم را از بالا براي توده­هاي مردم به ارمغان خواهد آورد، امري بديهي تلقي مي­شود، و اين چيزي نيست جز دولت­مداري تکنو-بوروکراتيک متخصصان.

دولت­پرستي استالينيستي، دولت­پرستي سوسيال دموکراتيک

اين دولت­پرستي در واقع يکي از سنت­هاي جنبش توده­اي است. گريز از آن به سنتي ديگر يعني دموکراسي مستقيم در تمام سطوح يا خودمديريتي خوب­تر از آن است که حقيقي باشد. نبايد مسئله خود لنين و نطفه­هاي استالينيسم موجود در تجربه شوراهاي اوليه کارگران را از ياد ببريم. ما بايد تکليف خود را با اين تناقض اساسي يک سره کنيم: يا دولت موجود را حفظ کرده و تنها به شکل اصلاح شده­اي از دموکراسي نمايندگي مي­چسبيم - مسيري که به دولت سوسيال دموکراتيک و به اصطلاح پارلمانتاريسم ختم مي­شود؛ يا همه چيز را بر اساس دموکراسي مستقيم در تمام سطوح يا جنبش براي خود مديريتي بنا مي­کنيم - راهي که دير يا زود به شکلي غيرقابل اجتناب به استبداد دولتي يا ديکتاتوري متخصصان منتهي مي­شود. اما مسئله­ي ضروري مسير دموکراتيک به سوسياليسم، يا سوسياليسم دموکراتيک را مي­توان به روشي ديگر مطرح کرد. چگونه امکان دارد که دولت را به شکلي راديکال چنان دگرگون کرد که گسترش و تعميق آزادي­هاي سياسي و نهادهاي دموکراسي نمايندگي (که در عين حال تحت اراده­ي توده­هاي مردم هستند) با شکوفايي اشکال دموکراسي مستقيم و روييدن نهادهاي خودمدير ترکيب گردد؟

ديدگاه ديکتاتوري پرولتاريا نه تنها نتوانست مسئله را به اين شکل مطرح کند، بل که به پيچيده­تر شدن آن ختم گرديد. از نظر مارکس ديکتاتوري پرولتاريا ديدگاهي استراتژيک کاربردي بود که حداکثر به عنوان يکي از علائم راهنماي مسير مطرح شد. منظور او طبيعت طبقاتي دولت بود و ضرورت دگرگوني آن در انتقال به سوسياليسم و فرآيند اضمحلال دولت. اکنون اگرچه چيزي که مارکس به آن اشاره مي­کرد کماکان واقعيت دارد، اين ديدگاه نقش تاريخي مشخصي را ايفا کرده است. اين نگرش مسئله بنيادي ترکيب دموکراسي نمايندگي دگرگون شده با دموکراسي مستقيم در تمام سطوح را دشوارتر مي­سازد. به همين دليل و نه از آن رو که اين ديدگاه نهايتا با تماميت­خواهي استالينيستي يکسان گرفته شده است، رها کردن آن از نظر من مشروعيت دارد. کارکرد تاريخي اين اصطلاح حتي وقتي معاني ديگري يافت، هميشه- هم براي لنين در ابتداي انقلاب اکتبر و هم نزديک­تر به زمان ما براي خود گرامشي-هميشه سوال­برانگيز بود.

البته در باره­ي نقش تئوريک - سياسي قابل توجه گرامشي بحثي نيست، و ما فاصله­اي را که او از تجربه استاليني گرفت به ياد داريم. با اين حال حتي اگر چه او در حال حاضر از هر طرفي که فکرش را بکنيد کشيده مي­شود، اين حقيقت باقي مي­ماند که گرامشي نتوانست مسئله را با تمام گستردگي­اش طرح کند. تحليل­هاي مشهور او از تفاوت­هاي بين جنگ جبهه­اي (آن گونه که توسط بلشويک­ها در روسيه به راه انداخته شد) و جنگ موضعي بي شک به عنوان کاربرد مدل / استراتژي لنين در برخورد با "شرايط مشخص متفاوت" غرب درک مي­گردد. عليرغم وجود ديدگاه­هاي قابل ملاحظه، اين درک او را به چند کوچه بن بست مي­کشاند، که ما در اين جا مجال بحث در موردشان را نداريم.

جبر سوسياليستي دموکراتيک

بنابراين مسئله بنيادين سوسياليسم دموکراتيک در اين جاست، و تنها به کشورهاي به اصطلاح پيشرفته مربوط نمي­گردد، چرا که هيچ مدل استراتژيک انحصاري مخصوص اين کشورها وجود ندارد. در حقيقت ديگر مسئله ساختن "مدل­هايي" از هر نوع مطرح نيست. تمام آن چه که مورد نياز است يک مجموعه از راهنماهاست که با بهره­گيري از درس­هاي گذشته، به هر کس که خواهان اجتناب از نتايج شناخته شده مشخص مي­باشد، دام­هايي را که فرا راه گسترده است مي­نماياند. مسئله مربوط به هر انتقالي به سوسياليسم است، حتي اگر در کشورهاي مختلف کاملا متفاوت جلوه نمايد. تا اين جا مي­دانيم که: سوسياليسم نمي­تواند در اين جا دموکراتيک باشد و در آن جا نوعي ديگر و شرايط مشخص البته ممکن است متفاوت باشد، و بدون شک استراتژي­ها بايد با ويژگي­هاي خاص هر کشور تطبيق داده شوند. اما سوسياليسم دموکراتيک تنها نوع ممکن است.
در رابطه با اين سوسياليسم، و راه دموکراتيک نيل به آن، شرايط جاري در اروپا نمايان­گر ويژگي­هايي است: روابط اجتماعي جديد، شکلي از دولت که در حال تاسيس است و کاراکتر دقيق بحران در دولت. در مورد بعضي از کشورهاي اروپايي، اين ويژگي­ها شانس­هاي زيادي براي موفقيت تجربه سوسياليسم دموکراتيک، در ترکيب دموکراسي نمايندگي دگرگون شده با دموکراسي مستقيم در تمام سطوح پديد مي­آورند که احتمالا در تاريخ جهان منحصر به فرد است. اين کار به طراحي استادانه يک استراتژي جديد هم براي تصرف قدرت دولتي توسط توده مردم و سازمان­هاي شان و هم براي دگرگوني در دولت مي­انجامد که تحت عنوان "مسير دموکراتيک به سوسياليسم" شناخته مي­شود.

امروزه کمتر از گذشته دولت يک برج عاج جدا از توده­هاي مردم است. مبارزه توده­ها دولت را دائما در مي­نوردد، حتي زماني که به طور فيزيکي در ابزارهاي آن حضور دارند. قدرت دوگانه که در آن جنگ جبهه­اي در يک لحظه خاص متمرکز مي­گردد، تنها شرايطي نيست که به توده­هاي مردم اجازه مي­دهد عملي در حوزه دولت انجام دهند. مسير دموکراتيک به سوسياليسم يک فرآيند طولاني است که در آن مبارزه توده­هاي مردم نه در پي ايجاد يک قدرت دوگانه موثر به موازات و در خارج از دولت، بل که به دنبال کشاندن خود به تضادهاي دروني دولت است. بدون شک تصرف قدرت هميشه داراي پيش فرض بحران در دولت است (همان­گونه که امروزه در بعضي از کشورهاي اروپايي وجود دارد)؛ اما اين بحران که دقيقا تضادهاي دروني دولت را شديدتر مي­کند نمي­تواند صرفا به سقوط دولت تقليل يابد. گرفتن يا تصرف قدرت دولتي صرفا دست گذاردن بر بخشي از ماشين دولتي براي جاي­گزيني آن با يک قدرت دوم نيست. قدرت يک ماده قابل اندازه­گيري در دست دولت نيست که بايد از چنگ او خارج گردد، بل که بيش­تر يک سري روابط بين طبقات اجتماعي متفاوت است. قدرت در شکل ايده­آل آن در دولت متمرکز مي­شود، که بنابراين خود بيان فشرده يک رابطه خاص بين نيروهاي طبقاتي است. دولت نه يک شيئ ابزار است که بتواند برداشته شود، و نه يک قلعه­اي که توسط اسب چوبي بتوان در آن نفوذ کرد، و نه حتي گاوصندوقي که با زور بتوان آن را شکست. دولت قلب کاربرد قدرت سياسي است.

براي گرفتن قدرت دولتي، يک مبارزه توده­اي بايد به روشي گشوده شده باشد که رابطه نيروها بين ابزارهاي دولتي، که خود مکان استراتژيک مبارزه سياسي هستند را تعديل کند. با اين حال در استراتژي قدرت دوگانه، جابه­جايي تعيين­کننده در رابطه نيروها نه در درون دولت بل که بين دولت و توده­هاي خارج صورت مي­گيرد. در مسير دموکراتيک به سوسياليسم، فرآيند طولاني کسب قدرت ضرورتا شامل گسترش، تکامل، تقويت، هماهنگي و جهت­دهي به مراکز پراکنده مقاومت توده­ها در شبکه­هاي دولتي به شکلي است که آن­ها را به مراکز واقعي قدرت در حوزه استراتژيک دولت بدل کند. بنابراين مسئله انتخاب مستقيم بين جنگ جبهه­اي جنبشي و جنگ موضعي نيست، زيرا در استفاده گرامشي از اين اصطلاح جنگ موضعي هميشه در بردارنده محاصره استحکامات دولتي است.
ممکن است اين سئوال مطرح شود که: آيا ما تسليم رفرميسم سنتي مي­شويم؟ براي پاسخ به اين سئوال بايد بررسي کرد که رفرميسم چگونه در انترناسيونال سوم مطرح شد. در واقع انترناسيونال هر استراتژي به غير از قدرت دوگانه را رفرميستي تلقي مي­کرد. تنها گسست راديکال که امکان تصرف قدرت دولتي را بدهد، تنها گسست معني­دار که فرار از رفرميسم را ممکن سازد، گسست بين دولت (به عنوان يک ابزار صرف بورژوايي بيرون از توده­ها) و يک قدرت دوم (توده­ها / شوراها) بود که کلا خارج از دولت قرار دارد. هر چند که اين تلقي مانع از ظهور رفرميسمي ويژه انترناسيونال سوم نشد - رفرميسمي که دقيقا با مفهوم ابزاري دولت در پيوند قرار داشت. کاملا برعکس، شما بعضي بخش­هاي ضعيف ماشين دولتي را محاصره مي­کنيد و چند سنگر جداگانه را مي­گيريد در حالي که در انتظار شرايط قدرت دوگانه هستيد. بنابراين با گذشت زمان قدرت دوگانه در دستور قرار مي­گيرد؛ تمام آن چه که باقي مي­ماند دولت ابزاري است که سنگر به سنگر آن را تصرف مي­کنيد و يا پست­هاي فرماندهي آن را مي­گيريد.

رفرميسم يک خطر هميشه بالقوه است، و نه يک شر ذاتي در هر استراتژي به غير از قدرت دوگانه - با وجودي که در مسير دموکراتيک به سوسياليسم، معيار رفرميسم به شدت آن در استراتژي قدرت دوگانه نيست، با وجودي که (هيچ دليلي براي رد آن وجود ندارد) بدين ترتيب خطر سوسيال دموکراتيزه شدن افزايش مي­يابد، اما تغيير رابطه نيروها در دولت به معناي پيروزي در رفرم­هاي پي در پي در يک زنجيره پيوسته، فتح بخش بخش ماشين دولتي، يا صرفا اشغال مواضع حکومتي نيست. چيزي نيست جز صحنه­اي از گسست­هاي واقعي، که هنگامي به نقطه اوج آن - که بايد وجود داشته باشد - دست مي­يابيم که رابطه نيروها در صحنه استراتژيک دولت به سمت توده­ها چرخيده باشد.

دولت به عنوان زمين مبارزه

بنابراين مسير دموکراتيک سوسياليسم صرفا يک مسير پارلمانتاريستي يا انتخاباتي نيست. انتظار براي کسب اکثريت انتخاباتي (در پارلمان يا کانديداي رياست جمهوري)، هر اندازه مهم، تنها مي­تواند لحظه اي باشد؛ و نيل به آن ضرورتا نقطه اوج گسست درون دولت نيست. تغيير در روابط نيروهاي درون دولت، ابزارها و مکانيزم­هاي آن را به عنوان يک کل تحت تاثير قرار مي­دهد؛ و نه تنها پارلمان را، آن گونه که اين روزها مکررا گفته مي­شود، يا ابزارهاي ايدئولوژيک دولت را که تصور مي­رود نقش تعيين­کننده­اي در دولت "معاصر" دارند. اين فرآيند در عين حال و به ويژه بر ابزارهاي دولتي سرکوب که انحصار خشونت فيزيکي قانوني را در دست دارند هم سرايت مي­کند، علي­الخصوص به ارتش و پليس. اما همان­گونه که نبايد نقش خاص اين ابزارها را از ياد ببريم (کاري که اغلب به وسيله انواع مسيرهاي دموکراتيک که بر بدفهمي از بعضي از تزهاي گرامشي استوار است، صورت مي­گيرد)، نبايد هم تصور کنيم که استراتژي تنظيم رابطه نيروها در درون دولت تنها براي ابزارهاي ايدئولوژيک معتبر است، و اين که ابزارهاي سرکوب کاملا از مبارزات مردمي جدا هستند، و تنها مي­توانند به وسيله حمله بيروني جبهه­اي تصرف شوند. خلاصه اين که، ما نمي­توانيم دو استراتژي را با هم جمع کنيم؛ نمي­توانيم پرسپکتيو قدرت دوگانه را حفظ کنيم. روشن است که تغيير در توازن نيروها درون ابزارهاي سرکوب مسائل خاص و دشواري را رو در روي ما قرار مي­دهد. اما همان طور که مورد پرتغال نشان داد، خود اين ابزارها تحت تاثير مبارزات توده­هاي مردم قرار مي­گيرند.

به علاوه آلترناتيو واقعي که با مسير دموکراتيک به سوسياليسم مطرح ميشود در حقيقت آلترناتيو مبارزه توده­هاي مردم براي تنظيم رابطه نيروها در درون دولت است که در برابر استراتژي قدرت دوگانه جبهه­اي قرار دارد. انتخاب آن­گونه که معمولا تصور مي­رود بين مبارزه "درون" ابزارهاي دولتي (يعني تلاش فيزيکي و نفوذ در فضاي مادي) و مبارزه در فاصله فيزيکي معيني از اين ابزارها نيست. اولا، به اين علت که هر مبارزه­اي حتي از يک فاصله، هميشه آثاري درون دولت دارد؛ هميشه آنجاست، حتي اگر تنها به يک شکل غيرمستقيم و از طريق واسطه­ها باشد. و اما مهم­تر، زيرا مبارزه در يک فاصله از ابزارهاي دولتي، چه درون و چه فراسوي محدوديت­هاي فضاي فيزيکي ترسيم شده توسط مراکز نهادي، در تمام زمان­ها و در هر حالتي ضروري است، چرا که بازتاب خودگرداني مبارزات و سازمان­هاي توده­هاي مردم است. مسئله صرفا ورود به نهادهاي دولتي (پارلمان، شوراهاي اقتصادي و اجتماعي، تشکلات "برنامه­ريزي" و غيره) به منظور استفاده از اهرم­هاي خاص­شان براي اهداف خوب نيست. به علاوه ، مبارزه بايد هميشه خود را در توسعه جنبش­هاي مردمي بيان کند، وفور رويش ارگان­هاي دموکراتيک در پايه، و خيزش مراکز خودمدير.

نبايد فراموش کرد که نکات بالا نه تنها به دگرگوني­هاي دولت، بل­که به سئوال پايه­اي قدرت دولتي و قدرت به طور کلي برمي­گردند. اين سئوال که چه کسي براي انجام چه کاري در قدرت قرار دارد نمي­تواند از اين مبارزات براي خودمديريتي يا دموکراسي مستقيم جدا گردد. اما اگر قرار است اين مبارزات و جنبش­ها روابط قدرت را تنظيم کنند، نمي­توانند به تمرکز در يک قدرت دوم متمايل باشند؛ در عوض بايد در پي تغيير رابطه نيروها در صحنه خود دولت باشند. اين آلترناتيو واقعي است، و نه تقابل ساده بين مبارزه "دروني " و "بيروني". در مسير دموکراتيک به سوسياليسم، اين دو شکل مبارزه بايد ترکيب گردند. به عبارت ديگر اين که آيا در ابزارهاي دولتي "ادغام" شويم و بازي قدرت موجود را انجام دهيم يا نه نمي­تواند به انتخاب بين مبارزه دروني و بيروني تقليل يابد. چنين ادغامي ضرورتا از يک استراتژي تغييرات در عرصه دولت برنمي­آيد. چنين انديشه­اي بر اين باور است که مبارزه سياسي مي­تواند تماما خارج از دولت جاي داده شود.

اين استراتژي کسب قدرت مستقيما به مسئله دگرگوني­هاي دولت در يک مسير دموکراتيک به سوسياليسم منتهي مي­شود. تنها با ترکيب دگرگوني دموکراسي نمايندگي با تکامل اشکالي از دموکراسي مستقيم در تمام سطوح يا جنبش براي خودمديريتي است که مي­توان از دولت­مداري قدرقدرت اجتناب ورزيد. اما اين استراتژي به نوبه خود مسائل تازه­اي را برمي­انگيزد. در استراتژي قدرت دوگانه که جاي­گزيني مستقيم ابزارهاي دولتي با يک ابزار شورايي را تصوير مي­کند، گرفتن قدرت دولتي به عنوان مقدمه­اي براي نابودي / جاي­گزيني دولت در نظر گرفته مي­شود و دگرگوني ابزار دولت عملا وارد قضيه نمي­شود؛ اول از همه قدرت دولتي موجود تسخير مي­شود، و سپس قدرتي ديگر جاي­گزين آن مي­گردد. اين ديدگاه ديگر نمي­تواند مورد قبول قرار گيرد. اگر گرفتن قدرت مستلزم تغييري در رابطه نيروهاي درون دولت باشد، و اگر تشخيص داده مي­شود که اين کار مستلزم يک فرآيند طولاني تغيير است، آن گاه تصاحب قدرت دولتي به دگرگوني­هاي هم زمان در ابزارهاي آن مي­انجامد. درست است که دولت ماديت خاصي را حفظ مي­کند؛ نه تنها تغيير در رابطه نيروهاي درون دولت براي تغيير اين ماديت کافي نيست، بل که خود رابطه در دولت تنها تا جايي که ابزارهاي آن دچار تغيير مي­شوند مي­تواند تثبيت شود. با رها کردن استراتژي قدرت دوگانه، مسئله ماديت دولت به عنوان يک ابزار خاص کنار گذاشته نمي­شود بل که به روشي متفاوت مطرح مي­گردد.

بر اين مبنا من در بالا از يک دگرگوني کامل ابزار دولت در طي انتقال به سوسياليسم دموکراتيک صحبت کردم. اگر چه اين اصطلاح قطعا يک ارزش نمايشي دارد، اما به نظرم به يک مسير کلي اشاره مي­کند که قبل از آن - به جرات مي­توان گفت - که دو چراغ قرمز وجود دارد. اول، عبارت "دگرگوني کامل ابزار دولت در مسير دموکراتيک به سوسياليسم" مي­گويد که ديگر جايي براي آن چه که به طور سنتي در هم شکستن و نابودي آن ابزار ناميده مي­شود وجود ندارد و با اين حال اين حقيقت باقي مي­ماند که اصطلاح در هم شکستن، که مارکس به دفعات براي بيان اهداف خود به کار مي­برد، در نهايت براي توصيف يک پديده تاريخي بسيار دقيق به ميدان آمد: به اصطلاح، ريشه کني هر نوع دموکراسي نمايندگي يا آزادي­هاي "رسمي" به نفع دموکراسي مستقيم در تمام سطوح و به اصطلاح آزادي­هاي واقعي. بايد موضع­گيري کرد. اگر ما مسير دموکراتيک به سوسياليسم را درک کنيم و خود سوسياليسم دموکراتيک علاوه بر ديگر چيزها مستلزم (حزب) سياسي و پلوراليسم ايدئولوژيک، بازشناسي نقش حق راي همگاني، و گسترش و تعميق همه آزادي­هاي سياسي حتي براي مخالفين باشد، آن گاه صحبت از خرد کردن يا نابودي ابزار دولت نمي­تواند ديگر يک بازي زباني صرف باشد. آن چه که از طريق تمام انواع دگرگوني­ها لازم است، تداوم و پيوستگي واقعي نهادهاي دموکراسي نمايندگي است - نه به عنوان بقاياي ناخوشايندي که بايد براي مدت زمان ضروري تحمل کرد، بل که به عنوان شرايط ضروري سوسياليسم دموکراتيک.

دخالت تودهاي

حالا به چراغ قرمز دوم ميرسيم: اصطلاح "دگرگوني کامل" به درستي نشان­گر جهت و روش­هاي تغيير در ابزار دولت است. مسئله نمي تواند صرفا انجام تعديلات درجه دوم (از قبيل آن­هايي که توسط درک­هاي نئوليبرالي از دولت قانوني بازسازي شده مطرح مي­گردد) باشد، و نه تغييراتي اساسا از بالا (مطابق با ديدگاه سوسيال دموکراسي سنتي يا استالينيسم ليبراليزه شده). مسئله نمي­تواند دگرگوني دولتي ابزار دولت باشد. دگرگوني ابزار دولت با سوگيري به سمت اضمحلال دولت تنها مي­تواند بر اساس دخالت افزايش­يافته توده­هاي مردم در دولت صورت پذيرد: مطمئنا از طريق اتحاديه­ها و اشکال سياسي نمايندگي، اما هم­چنين از طريق ابتکارات خود توده­ها در درون خود دولت. اين کار مرحله به مرحله پيش مي­رود، اما نمي­تواند صرفا به دموکراتيزه کردن دولت محدود شود - چه در رابطه با پارلمان، آزادي­هاي سياسي، نقش احزاب، دموکراتيزه کردن خود ابزارهاي اتحاديه­اي و سياسي، و چه در رابطه با عدم تمرکز.
اين فرآيند بايد با تکامل اشکال جديد دموکراسي مستقيم در تمام سطوح، و شکوفايي شبکه ها و مراکز خودمدير هم راه گردد. دگرگوني ابزار دولت و تکامل دموکراسي نمايندگي به خودي خود ناتوان از اجتناب از دولت­گرايي هستند. اما روي ديگر سکه هم وجود دارد. يک تغيير يک جانبه و تک صداي مرکز ثقل به سمت جنبش خودمديريتي هم به همين ترتيب، اجتناب از دولتگرايي تکنو-بوروکراتيک و مصادره­ي مقتدرانه قدرت توسط متخصصان را در ميان مدت غيرممکن مي­سازد. اين امر مي­تواند شکل تمرکز در يک قدرت دوم را به خود بگيرد که کاملا به آساني مکانيسم­هاي دموکراسي نمايندگي را جاي­گزين کند. اما در عين حال مي­تواند به شکل ديگري هم رخ دهد که اين روزها غالبا تصوير مي­شود. مطابق با اين درک، تنها راه اجتناب از دولت­گرايي قرار گرفتن در خارج از دولت است، و کم و بيش رها کردن اين شيطان راديکال به همان صورتي که هست و بي توجهي به مسئله دگرگوني آن. در اين صورت مسير به جلو بدون رفتن تا قدرت دوگانه، صرفا بلوکه کردن مسير دولت از خارج و از طريق ايجاد "قدرت متقابل" خودمدير در پايه­هاست - خلاصه قرنطينه کردن دولت در حوزه خودش و بنابراين جلوگيري از گسترش بيماري.
چنين ديدگاهي امروزه به روش­هاي متفاوت فرموله مي­گردد. ابتدا در صحبت نئوتکنوکراتيک از دولت که بايد به دليل طبيعت پيچيده وظايف در يک جامعه پساصنعتي حفظ شود، اما توسط متخصصان چپ اداره، و صرفا از طريق مکانيسم­هاي دموکراسي مستقيم کنترل گردد. حداکثر در کنار هر تکنوکرات چپ يک کميسر خودمدير قرار مي­گيرد - ايده­اي که بعيد است انواع متخصصاني را که حتي ممکن است احساس ناگهاني خوبي نسبت به خودمديريتي داشته باشند، بترساند، چرا که مي­دانند که در پايان روز، توده­ها پيش­نهاد خواهند کرد و دولت تصميم خواهد گرفت. در عين حال در زبان آزادي­خواهان جديد اين درک به ظهور مي­رسد که تنها زماني مي­توان از دولت­مداري اجتناب ورزيد که قدرت بالا را خرد کرده و آن را ميان بي نهايت قدرت­هاي ريز توزيع کنيم (نوعي جنگ چريکي عليه دولت). با اين حال در هر يک از اين موارد دولت لوياتاني بر جاي باقي مي­ماند، و هيچ توجهي به اين دگرگوني­هاي دولت که بدون آن­ها جنبش دموکراسي مستقيم محکوم به شکست است مبذول نمي­گردد. جنبش از دخالت در دگرگوني­هاي عملي دولت بازداشته مي­شود، و دو روند صرفا به صورت خطوط موازي در کنار هم حرکت مي­کنند. مسئله واقعي اما چيز ديگري است: مثلا چگونه يک رابطه ارگانيک بين انجمن­هاي شهروندي و مجامع حق راي عمومي بايد ايجاد شود که خود آن­ها تحت تاثير کارکرد اين رابطه دگرگون شوند؟

بنابراين همان­گونه که مي­بينيم وظيفه واقعا "ترکيب" کردن يا به هم چسباندن سنت­هاي دولت­مداري و خودمديريتي جنبش توده­اي نيست بل­که گشودن يک پرسپکتيو جهاني از اضمحلال دولت است، که دو فرآيند توصيف شده را با يک ديگر هماهنگ مي­کند: دگرگوني دولت و شکوفايي دموکراسي مستقيم در تمام سطوح. ما نتايج جدايي رسمي بين دو سنت را مي­دانيم که از فرمول­بندي نادرست اين فرآيندها برخاسته است. با اين حال هرچند که اين مسير به تنهايي قادر به هدايت ما به سوسياليسم دموکراتيک مي­باشد، يک جهت برعکس هم دارد: دو خطر در کمين آن نشسته­اند. اولين آن­ها واکنش دشمن يعني بورژوازي است. اين خطر اگر چه قديمي و شناخته شده است در اين جا به شکلي جدي­تر ظاهر مي­شود. پاسخ کلاسيک استراتژي قدرت دوگانه دقيقا نابودي ابزار دولت بود - طرز فکري که از يک نظر معتبر باقي مي­ماند، چرا که گسست­هاي حقيقتا عميقي لازم است، و نه تعديلات درجه دوم در ابزار دولت. اما تنها از يک نظر معتبر است. تا آن جا که ديگر نه نابودي آن ابزار و جاي­گزيني آن با قدرت دوم، بل که بيش­تر يک فرآيند طولاني دگرگوني مطرح باشد، دشمن امکانات بيش­تري در تحريم تجربه سوسياليسم دموکراتيک و دخالت بي­رحمانه در توقف آن دارد. روشن است که مسير دموکراتيک به سوسياليسم صرفا يک تغيير سيستم صلح­آميز نخواهد بود.

مي­توان از طريق اتکاي فعال به يک جنبش وسيع مردمي با اين خطر مواجه شد. بگذاريد کاملا رو راست باشيم ، مسير دموکراتيک به سوسياليسم، برخلاف استراتژي قدرت دوگانه "پيشروگرا"، حمايت پيوسته يک جنبش توده­اي بر اساس اتحادهاي گسترده مردمي را به عنوان روش قطعي براي تحقق اهداف و براي تشريح دو بازدارنده در برابر دولت­مداري و بن­بست سوسيال دموکراسي، پيش­فرض مي­گيرد. اگر چنين جنبشي (که گرامشي آن را انقلاب فعال در برابر انقلاب منفعل ناميد) به طور موثر و فعال وجود نداشته باشد، اگر چپ در برانگيختن آن موفق نشود، آن گاه هيچ چيز نمي­تواند مانع سوسيال دموکراتيزه شدن تجربه شود: برنامه­هاي متنوع، هر اندازه هم که راديکال باشند تغيير چنداني در اين جهت ايجاد نخواهند کرد. يک جنبش مردمي گسترده تضميني است در برابر واکنش دشمن، اگرچه کافي نيست و بايد هميشه به دگرگوني کامل دولت پيوند زده شود. اين درس دومي است که مي­توان از شيلي گرفت: پايان تجربه آلنده نه تنها به خاطر فقدان چنين تغييراتي بود، بل­که به واسطه اين حقيقت هم بود که دخالت بورژوازي (که خود ناشي از آن فقدان بود) به دليل شکست اتحادها در ميان طبقات مردمي، به ويژه بين طبقه کارگر و خرده بورژوازي ممکن گرديد. حتي قبل از وقوع کودتا، اين مسئله، قدرت وحدت مردمي در حمايت از دولت را شکسته بود. براي برانگيختن اين جنبش گسترده، چپ بايد خود را به وسايل ضروري تجهيز کند، به ويژه خواست­هاي توده­اي جديد که سابقا به اشتباه "درجه دوم" خوانده مي­شدند (مبارزات زنان، جنبش محيط زيست و غيره) را مطرح کند.

سئوال دوم در رابطه با اشکال ترکيب دو فرآيند است: دگرگوني­هاي دولت و دموکراسي نمايندگي، و توسعه دموکراسي مستقيم و جنبش براي خودمديريتي. به محض اين که ديگر مسئله سرکوب يکي به نفع ديگري مطرح نباشد، چه از طريق حذف مستقيم - که به همان جا مي­رسد - و چه از طريق ادغام يکي در ديگري (مثلا مراکز خودمدير در نهادهاي دموکراسي نمايندگي)، مسائل جديدي بروز خواهند کرد؛ در واقع به مجردي که ديگر مسئله نفي استقلال دو فرآيند مطرح نباشد. چگونه مي­توان از کشيده شدن به توازي يا تقابل صرف اجتناب ورزيد، در حالي که هر يک مسير خاص خود را دنبال مي­کنند؟ در چه حوزه­هايي، مربوط به چه تصميم­گيري­هايي، و در چه مقاطعي مجامع نمايندگي بايد بر مراکز دموکراسي مستقيم اولويت داشته باشند: پارلمان بر کميته­هاي کارخانه، شوراهاي شهر بر انجمن­هاي شهروندي - يا برعکس؟ با فرض اين که کشاکش تا اندازه­اي غيرقابل اجتناب است، چگونه بايد آن را به آرامي اما به شکلي مطمئن و بدون اين که به يک وضعيت قدرت دوگانه جنيني يا بلوغ يافته منجر شود، حل کرد؟

در اين حالت قدرت دوگانه شامل دو قدرت چپ است - يک دولت چپ و يک قدرت دوم مرکب از ارگان­هاي مردمي. و همان طور که از تجربه پرتغال مي­دانيم، حتي وقتي دو نيروي چپ در قضيه درگير باشند، وضعيت به هيچ وجه نمايان­گر فعاليت قدرت­ها و مخالفين آن­ها در تعادل با يک ديگر براي صلاح بزرگ­تر سوسياليسم و دموکراسي نيست. بل که با سرعت بيش­تري به مخالفت آشکار مي­انجامد و اين خطر وجود دارد که يکي به نفع ديگري حذف شود. در يک مورد (مثلا پرتغال)، نتيجه سوسيال دموکراتيزه شدن است، حال آن که در نسخه ديگر - حذف دموکراسي نمايندگي - اضمحلال دولت يا پيروزي دموکراسي مستقيم نيست که نهايتا به منصه ظهور مي رسد، بل که نوع جديدي از ديکتاتوري مقتدرانه است. در هر دو حالت اما اين دولت است که پيروز نهايي است. البته اين شانس قوي وجود دارد که حتي قبل از اين که قدرت دوگانه به اين نتيجه منجر شود، اتفاق ديگري بيفتد - چيزي که پرتغال به دشواري از آن اجتناب کرد - به اصطلاح واکنش بيرحمانه نوع فاشيستي يک بورژوازي که هميشه مي­تواند در بازي حضور داشته باشد. بنابراين تقابل آشکار بين اين دو قدرت، پس از اولين مرحله از فلج کردن واقعي دولت، به طور جدي تهديد­کننده است و مي­تواند توسط يک بازي­گر سوم، بورژوازي، مطابق با سناريوهايي که تصورشان دشوار نيست، حل شود. من گفتم بازي­گر سوم، اما از توجه خواننده دور نيست که در تمام موارد (دخالت نوع فاشيستي، سوسيال دموکراتيزه شدن، ديکتاتوري مقتدرانه متخصصان بر ويرانه­هاي دموکراسي مستقيم) اين بازي­گر سوم به هر صورت نهايتا همانا بورژوازي است.
بنابراين راه حل چيست، پاسخي به تمام اين مسائل؟ البته من مي­توانم به مشاهدات بالا، به بي شمار آثار، پروژه­هاي تحقيقاتي و بحث­هاي کمابيش در جريان در سرتاسر اروپا اشاره کنم، و در عين حال به تجربيات پراکنده­اي که اکنون در سطح منطقه­اي، شهري يا خودمديريتي صورت مي­گيرد. اما اين موارد دستورالعمل چندان ساده­اي براي يک راه حل در پيش نمي­نهند، چرا که پاسخ به چنين سئوالاتي هنوز وجود ندارند - نه حتي به عنوان يک مدل که در اين يا آن متن مقدس تئوريک تضمين شده باشد. تاريخ هنوز به ما تجربه موفقي از مسير دموکراتيک به سوسياليسم را نشان نداده است: چيزي که فراهم آورده - که کم اهميت هم نيست - نمونه­هاي منفي براي اجتناب، و اشتباهاتي است که بايد روي­شان انديشيد. طبعا هميشه مي­توان به نام رئاليسم (چه از سوي هواداران ديکتاتوري پرولتاريا باشد و چه از جانب ديگران، نئوليبرال­هاي ارتدکس) استدلال کرد که اگر سوسياليسم دموکراتيک تاکنون هرگز وجود نداشته است، به دليل غيرممکن بودن آن است. شايد. ما ديگر در اين هزاره در باوري که بر اساس چند قانون آهنين مربوط به ناگزير بودن يک انقلاب سوسيال دموکراتيک بنا شده شريک نيستيم. اما يک چيز مسلم است: سوسياليسم، يا دموکراتيک خواهد بود، يا اصلا سوسياليسم نخواهد بود. و فراتر از آن، خوشبيني نسبت به مسير دموکراتيک به سوسياليسم نبايد ما را به آن جا رهنمون گردد که آن را به عنوان يک راه سلطنتي، روان و خالي از خطر بپنداريم. خطرات وجود دارند اگر چه ديگر نه کاملا جايي که سابقا بودند. در بدترين حالت ما ممکن است به عنوان قربانيان تعيين­شده به سوي کمپ­ها و قتل عام­ها هدايت شويم. اما من اين گونه پاسخ مي هم که: اگر ما خطرات را سبک سنگين کنيم، در هر صورت بر قتل عام ديگران زير تيغ کميته امنيت ملي يا نوعي ديکتاتوري پرولتاريا براي نجات خودمان برتري دارد.
تنها يک راه مطمئن براي اجتناب از خطرات سوسياليسم دموکراتيک وجود دارد، و آن جديت به خرج دادن و پيش روي تحت تعليمات و هدايت دموکراسي ليبرال پيش رفته است. اما اين داستاني ديگر است.

New Left Review I/۱۰۹, May-June ۱۹۷۸

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration