The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

مادر بهکيش تولدت مبارک!

مادران پارک لاله

به صبورترين مادر ميهن:
اشک هاي چروکيده مادر
مي چکد
بر زخم هاي سرزمين ام
طاقت
جوانه مي زند

روز 6 اسفند برايم يک روز بياد ماندني بود. شايد از آن روزهاي که در طول عمر هر کسي خيلي پيش نيايد. روزي که احساس مي کني در حال رشد و بزرگ شدن هستي. او را اولين بار 6 سال قبل در يک مهماني مادران صلح در باشگاهي ديدم و دوستي گفته بود ايشان خانم بهکيش هستند که چهار برادر و يک خواهر و شوهرخواهرشان را از سالهاي 60 تا 67 اعدام کرده اند. ناخودآگاه او برايم قابل احترام تر حتي از خودم شد.
او دو هفته قبل به ما گفته بود تولد مادر است و من هم گفته بوديم ميايم ولي يادم رفته بود. زندگي سخت و پر مشغله فراموشي مي آورد. وقتي سري به ايميلهايم زدم ديدم دوستي نوشته بود: در نظر داريم براي تولد مادر کادويي که ارزش معنوي آن هزاران بار بيشتر از ارزش ماديش است تهيه کنيم. نظر شما چيست؟ فکر بسيار عالي بود.
مادري چنين مقاوم ارزشش با ماديات سنجيده نمي شود. شايد بايد مشورت مي کردم ولي بدون شور تصميم گرفته و جواب مثبت دادم.

ساعت 5.30 دقيقه از خانه بيرون رفتم. خيابان خلوت بود و از هياهوي روز قبل و آن همه ماموري که وزير کشور گفته بود براي محافظت مردم براي خريد عيد در خيابانها حضور دارند، خبري نبود. راه بلد بودم. يکبار به آنجا رفته و مادر را در حالي که چشمش را عمل کرده بود و کمي ضعف داشت و خوابيده بر تخت ديده بودم اما!
زنگ را فشردم و او در باز کرد؟ رسيدم طبقه دوم و منصوره به استقبالم آمد. مادر پر صلابت روبروي در ورودي نشسته بود تا هراسي به دل کسي نريزد. او مقاوم چون کوه بر صندلي نشسته بود و با لبخندي پر معنا از مهماناني که بعضا نمي شناخت به گرمي استقبال مي کرد. مادر مي دانست مهمانان براي چه به منزلش آمده اند.
او تميز و شسته و رفته و به گفته دوستي: مادر انگاري نوزادي است که تازه به دنيا آمده و چه شفاف است. البته او مي دانست که تولدش 7 اسفند است و دخترانش زودتر از موعد به استقبال زاد روزش رفته اند.
در اين روزها و سالها کمتر کسي با اين سن بالا در ايران چنين استوار و محکم با ديدن داغ فرزندان برومندش مي تواند ايستادگي کند و به قول گلسرخي ايستاده بماند.
هر چند که ما ايرانيان 32 سال است که ايستاده و در حال نفس کشيدن مرده ايم و هر روز براي زنده ماندن با ديکتاتوري زمانه دست و پنجه نرم مي کنيم.
مادر با روي خوش مرا پذيرفت. دختر ديگرش هم بود. او را براي اولين بار مي ديدم. چقدر اين خانواده با اين همه داغ صبور و خندان هستند. آنها بهتر از هر کسي مي دانند که هيچ تيري بر قلب دشمن زبون، بالاتر از لبخند و جشن و شادي نيست. براي کساني که فقط براي مردم سياهي و نکبت و غم مي خواهند و آنها چه خوب مي دانند که چطور بايد خصم را به چالش بکشانند و با او مبارزه کنند تا از پا درآيد.
دست مادر را در دست گرفته و رويش را بوسيدم. احساس بزرگ شدن را در خود حس کردم. آيا من هم مي توانم اين چنين مادري باشم براي فرزندان وطنم؟
مادران بسياري که هم سن و سال مادر بودند بر روي مبلهاي قرمز رنگ خانه مادر نشسته بودند. مادر عاشق رنگ سرخ است و اين مبل ها را که خاطره فرزندانش و بخصوص زهرا را برايش زنده مي کند، خيلي دوست دارد. فرزندان اش اين رنگ را براي زنده نگاه داشتن لاله ها و شقايق ها انتخاب کرده بودند.

مادر گاهي لبخند مي زد و گاهي قيافه اش بهم مي ريخت و آن لحظات زماني بود که مي توانستي حدس بزني بياد بچه هاي از دست رفته اش افتاده و غمگين مي شد و گويا با خود مي انديشيد غمگيني در جمهوري اسلامي گناه است و دوباره سر را به آرامي بالا مي گرفت و لبخندي کمرنگ بر لبانش مي نشست. مادران ديگر اما چشمهاي اشک بار داشتند. شايد لبهايشان مي خنديد ولي چشمهايشان
مي گريست و دلهايشان نيز!

غم تنهايي و از دست دادن گلهاي ناشکفته کمر مادران را خم کرده بود. مادراني که هر کدام فرزند و يا فرزنداني را در طول اين 50 سال سياه از دست داده بودند. همسران و خواهران و برادراني که يار غارشان را از دست داده بودند. چه مادران و زنان و خواهران و دخترکاني که در سکوت و خاموشي بي پدر شدند و بلعکس همين طور چه مرداني که بي همسر و خواهر و مادر و دختر شدند. چرا که حکومت سياهي، همدردي با خانواده هاي داغدار را جرم و گناهي نابخشودني مي دانست و مردم هم اسير خرافات شده و اعدام را مختصخانواده هاي کافر مي دانستند. با غمي آشکار و نهان و به دور از ديگران در تنهايي و در غربت غم خوردند و آه کشيدند و براي عزيزانشان سوگواري کردند و به ديدار عزيزان شان به گورهاي بي نام و نشان رفتند ولي هم را يافتند و با هم بودن را تجربه کردند.


بايد تيز چون خبرنگار و عکاسي منتظر شکار لحظه ها مي شدم و از آن لحظات زيباي حس با هم بودن عکس و مطلب تهيه مي کردم ولي آيا اين عزيزان جايي هم براي شکار شدن داشتند که آن لحظه از آن من شود؟

به آرامي با ديگر مادران سلام و احوال پرسي کرده و بر روي صندلي روبروي مادر نشستم. ديدن حالات صورتش در جشن نود سالگي اش به دور از دلبندانش يا در غربت اند يا زير خاک خفته برايم تداعي نوشتاري را داشت که اينک مي خوانيد.

صداي زنگ بلند شد و زني سالمند و کوتاه قامت و پر انرژي در ميان چارچوبدر پيدا شد. او را صدا مي کردند مادر لطفي. اوه چه با نشاط بود اين زن ترتيزک. تو گويي اين زن خوشبخت ترين انسان روي زمين است و هرگز معناي غم را نچشيده. ولي وقتي به صورتش دقت مي کردي، همان غمي را مي ديدي که در چهره مادر بود و ديگر مادران و ياران مادر.
چقدر زياد در آن روز چهره هاي مقاوم و استوار مي ديدي. استواري و مقاومت چهره ها با هم تفاوت داشت چرا که ظرفيت انسانها متفاوت است ولي عجيب که همه شبيه هم بودند. يک حس مشترک همه آنها را به هم پيوند داده بود و عجيب اينکه حس انتقام نبود شايد حس زندگي بخشيدن به کساني بود که معناي زيباي زندگي را درک نکرده بودند. همان معنايي که آرش مي خواند: زندگي زيباست، زندگي آتشگهي ديرينه پا برجاست.
مادر لطفي با ورودش شوري ديگر به مجلس داد و چنان هياهويي بوجود آورد که همه شروع به خواندن و رقصيدن کردند. مادر مي نگريست و مانده بود بخندد و يا با ياد عزيزانش خلوت کند. تصميمش را گرفت امشب شب او بود و مهمانانش. براي خلوت کردن با فرزندانش هنوز خيلي وقت داشت آنقدر وقت داشت که تا به آرزويش نرسد رخت سفر نبندد. به عزيزانش قول داده بود که با خبر خوش به ديدارشان برود و همه مي دانيم که خبر خوش مادر چيست؟

آهنگي محلي خوانده مي شد و رعنا و پشت بندش آهنگي از سيمابينا و تولد مبارک. يکي روي ميز ضرب گرفته بود و آن ديگري مي خواند و يکي مي رقصيد و مجلس گرم شد. مادر خوشحال بود چون دو فرزند دخترش کنارش بودند. هنوز دو دختر و دو پسر برايش مانده بود . او ياد گرفته بود که با اينها هم مي تواند خوشحال باشد و مادر بقدري براي فرزندان عزيز بود که با گرفتن جشن 90 سالگي دو روز پشت سرهم دوست داشتند شاديش را بيشتر کنند، هر چند که لحظات شاد در زندگيش اندک بود.
مادر لطفي چنان سخنوري مي کرد و همه را به وجد مي آورد که به نظر من کار يک مجري حرفه اي را انجام مي داد. او هر دوري که مي زد مادر را در آغوش مي گرفت و مي بوسيد و به ديگران يادآور مي شد که مادر بهکيش آستانه تحمل دردش چقدر بالاست و چه مقاوم توانسته سر پا بايستد. مادر گاهي چند کلامي صحبت مي کرد و باز در سکوت خود لبخند کمرنگي بر لب مي نشاند. سرود يار دبستاني خوانده شد و صد البته يادمان رفته بود که مراسم را با سرود اي ايران شروع کنيم. شور مستي تولد مادر عشق وطن را براي لحظاتي از ما دور کرد. عشق مادر و عشق مام وطن هر دو يکسان است. ايکاش شعري، سرودي در وصف مادر با خود همرا داشتم و براي هر دو مادر مام ميهن و مادر بهکيش مي خواندم.

منصوره فيلم مستند کوتاهي از زندگي مادر ساخته بود و بعد از اينکه همه مهمانان رسيدند، فيلم را براي پخش آماده کرد. فيلم از زمان دختري مادر همراه با عکس و خاطراتي بود که به سختي بياد مي آورد. صداي مادر بر روي فيلم بود. او از دورا ن مدرسه و زمان خواستگاري و ازدواجش گفت و از زايمانهايش اما حرفي به ميان نياورد. شايد همان شرم زنانه قديمي هنوز همراهش بود که نبايد از حاملگي و درد زايمان پيش غريبه ها حرف زند. وقتي به قسمت دستگيري بچه ها رسيد اشک از چشم همه روان بود. همه در سکوت هق هق مي زدند. هر چند که منصوره عمدا اين بخش را خيلي کم رنگ آورده بود که روز تولد مادر را زياد با درد همراه نکند ولي بايستي تولد او تفاوت مي داشت و مادر چه صبورانه تعريف مي کرد وهر بار فقط يک "خاک بر سر" به کساني مي

گفت که فرزندان جوانش را جلوي چشمانشان دستگير کرده و وقتي از پاسداران سوال کرده بود که بچه هايم کي بر مي گردند؟ پاسدار گفته بود: هرگز و منتظر نباشيد. و مادر اينجا با يادآوري اين جمله يک "خاک بر سر" نثار آن پاسدار لعنتي کرده بود. وقتي از شوهرش مي گفت که چطور دچار توهم شده بود، سخت ترين قسمت داستان زندگي واقعي انساني بود که حتي در جنگ ايران و عراق هم هيچ مادري مثل او فرزند از دست نداده بود. 5 فرزند و يک داماد.
فرق مادر با مادراني که در جبهه جنگ فرزندشان را از دست داده بودند: براي فرزندان آنان هم که مثل فرزندان مادربي گناه بودند و براي اميال يک عده مفتخور پول پرست جانشان را در راه وطن از دست مي دادند اين بود که با مادران آنها همه همدردي مي کردند و گورهاي زيبايي برايشان مي ساختند ولي براي اين جوانان برومند و نخبه و پاک نه مزاري بود و نه نشاني. همه را با هم در گودالي مي ريختند و آسفالت مي کردند و اسم مکان را هم گذاشته بودند لعنت آباد که امروز به خاوران مي شناسيم و برخي را نيز در گورهاي گمنام در بهشت زهرا و يا شهرستان ها بدون حضور خانواده دفن کرده بودند.

مادر بهکيش چون هزاران مادر عزيز از دست داده و در زير کدام خاک خوابيده، سالها در تنهايي و با همسر خود غم از دست دادن فرزندان را تحمل کرد. اما سخت ترين و دردناکترين لحظات زندگيش شايد زماني بود که شوهرش دچار توهم شده بود و هر لحظه بيم آن داشت که مي خواهند اعدامش کنند. او مي گفت: به شوهرم مي گفتم مرد تو که کاري نکردي براي چه بايد تو را اعدام کنند؟ و
شوهرش مي گفت: مگر بچه هاي من چه کرده بودند که سرشان بالاي دار رفت؟ مگر جز دلسوزي و آه کشيدن براي مردمي که نان شب نداشتند، خطاي ديگري کرده بودند که با گلوله تنشان را سوراخ کردند.

مادر تعريف مي کرد: آقاي بهکيش شب و روز دور خانه مي چرخيد و مي گفت: مگر بچه هايم چه گناهي کرده بودند؟ مگر جز غم نان مردم دردمند خطاي ديگري داشتند؟ همانطور که آنها را کشته اند مرا هم يک روز از اين تير برق آويزان مي کنند و آخرش هم با اين توهم از دينا رفت. اشک چنان از چشمهايم سرازير بود که ديگر طاقت شنيدن حرفهاي مادر را نداشتم و او اما بي آنکه حتي بغض کند برايمان تعريف مي کرد و حتي يکبار هم آنهايي را که فرزندانشان را کشته بودند نفرين نکرد. او با محبت و عشق از نوه ها و عروسهايش مي گفت. او عشق را در صفحات قلب فرزندان و نوه هايش نشانده بود تا کينه ورزي نکند. او معتقد است که کشتار آدمي بايد يک روز تمام شود و همه با هم در صلح و مهرباني و آرامش زندگي کنند.

شام صرف شد. بعد از شام کيک آورده شد و مادر به تنهايي 90 شمع را به کوري چشم دشمنان فوت کرد و نشان داد که مي خواهد تا نابودي ديکتاتوري با ديگر ياران و فرزندانش زنده باشد و همراهي کند. مراسم تولد در ميان اشک و لبخند و بوسه و عشق به آرامي به پايان رسيد. مادر لطفي همه را به سکوت دعوت کرد و اين چنين گفت: دو هفته قبل وقتي منصوره گفت مي خواهد براي
مادر تولد بگيرد همه تصميم گرفتيم که پرتره اي از مادر به نشان پايداري و مقاومت بسازيم. ولي به دليل ذيق وقت بر آن شديم که تابلويي با ايده نقاش برايش تهيه کنيم. نقاش وقتي غم و درد مادر بهکيش را شنيد نيز از مشکلات خودش گفت و اينکه پدر و مادرش را از دست داده و دلش مي خواهد زني به عنوان مادر او را در آغوش گيرد تا او حس مادرانه را بعد از سالها پيدا کند. مادر لطفي مي گفت: چنان آغوشم را به رويش گشودم و بوسيدمش که ياد پسر خودم افتادم.

بعد از اين تعريفها مادر لطفي قاب عکس بزرگي را از روي ميز برداشت و پرده سفيد دور آن را باز کرد و پرتره بهکيش بزرگ و مقاوم نقاشي شده بر بوم با لباسي قرمز و شش گل رز قرمز به نشانه شش عزيز از دست رفته اش نمايان شد. همه محو زيبايي نقاشي شده بوديم. بقدري نقاشي گوياي درد و غم مادر بود که همه را شگفت زده کرده بود. صورت مادر با چهره واقعي اش مو نمي زد و لبخند همراه با دردش کاملا نمايان بود و همچنين گل هاي گلبرگ ريخته اش را که محکم به قلب فشرده بود و نور اميدي که از پشت سرش هويدا بود، همه را به وجد مي آورد. دوربين ها بود که پشت هم عکس و فيلم مي گرفت تا اين لحظات را ثبت کند. چه زيبا کشيده بود نقاش دردمند عصر ما که غمي چون مادر بهکيش و مادر لطفي و همه مادران و پدران عزيز از دست داده در دل دارند.

چه دردي است براي برادر و خواهر و همسر و فرزند که وصله تنش را از او جدا کنند و فقط به صرف انديشيدن به دار بياويزند. آيا اينها سلاح انديشه شان مخربتر از سلاح شيميايي است که توليد کنندگان سلاح شيميايي آزادنه در جهان مي گردند و صاحبان انديشه يا زير خاک خفته اند يا در سلولهاي سرد و نمورند و يا آواره در غربت؟

مادرلطفي 6گل سرخ رز براي مادر خريده بود که در کنار نقاشي مادر گذاشت و مادران خاوران و ديگر مادران جان باختگان با هديه بسيار ارزنده شان در کنار او عکسي به يادگار انداختند. چه صحنه هاي زيبايي بود. چقدر قاصرم از نوشتن و توضيح دادن آن لحظات زيبا. چه گرانبها مادراني دارد اين خاک. چه نخبه هاي را در دل خود داري اي خاک زر خيز که برايت مي خوانيم اي خاکت سر چشمه هنر!!!
قاب ديگري باز شد اشعاري به خط خوش بر روي آن نوشته شده بود اين اثر کاري بود از مادران پارک لاله. خانه مادر پر از گل و هديه بود. همه مادران و همسران و خواهراني بودند که روزگاري دخترکاني شاد و بي غم بودند که جز غم دوري از عروسک و اسباب بازيهايشان غم را نمي شناختند.

صداي خداحافظي و بدرود از همه بلند شد. ساعت از نيمه شب گذشته بود و همه براي رفتن عجله داشتند. اينجا ايران است و اگر کسي بعد از ساعت 11 شب بخواهد به خانه اش برگردد بايد سوال و جواب پس دهد. اينجا حکومت نظامي معنا ندارد اما سر چهارراه ها و خيابانهايش پر از مامور مسلح است. حيف بود بعد از اين شب زيبا و معنوي بخواهي سين جين شوي. همه براه افتاديم و منصوره ماند و خواهرش و مادر و دو نفر ديگر از دوستان براي کمک و سر و سامان دادن به خانه.
دست همگي شان درد نکند، خيلي زحمت کشيده بودند. مخصوصا منصوره و خواهرش که بار تدارک مهماني و پذيرايي بر دوش آنها بود و بار بزرگ تهيه فيلم از زندگي و جواني و دربدري مادر و فرزندانش که بر عهده منصوره کوه پر صلابت دماوند بود.
مادر عزيز به اميد اينکه 100سالگيت را جشن بگيريم و به آرزويي که تو و صدها هزار مادر ايراني در دل داريد، برسيد.
مادر بهکيش آرزو مي کنم کاش دختر و پسرانت در کنارت بودند، هر چند که آن موقع ديگر ما نبوديم. تو با چه عشقي منصوره و فاطمه رو مي بوسيدي. مادر! نمي خواهم نفرين کنم چون آن بسيجي و لباس شخصي و پاسدار هم حتما مادري دارد که منتظر اوست .مادر بهکيش عزيز به اميد روزي که هيچ مادري براي انديشيدن و آگاه کردن مردم به حقوق اوليه شان نگران فرزندش نباشد. اول باري که ديدمت خوابيده بودي و نمي توانستم حدس بزنم که تا چه اندازه مقاومي. تو را براي همه مقاومتت مي ستايم.
مادر اينک پاسي از نيمه شب گذشته و من دارم برايت مي نويسم و مي دانم که مي داني ساليان زيادي است که در اين ملک مادري آسوده نخوابيده اما تو آسوده خاطر باش که دخترکانت بيداران روزگارانند.

به اميد پيروزي ايران
جاودان باد نام و ياد تمامي جان باختگان راه آزادي


امشب در سر شوري دارم
امشب در دل نوري دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازي باشد با ستارگانم
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويي دورم
از شادي پر گيرم که رسم به فلک
سرود هستي خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بريزم ساغر شکنم
با ماه و پروين سخني گويم
وز روي مه خود اثري جويم
جان يابم زين شبها
ماه و زهره را به طرب آرم
وز خود بي خبرم ز شعف دارم
نغمه اي بر لب ها
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويي دورم
سبو بريزم ساغر شکنم

منبع: سايت مادران پارک لاله (مادران عزادار)



[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration