The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

چهار سخن به ياد و با ياد پوران بازرگان

ناصر پاکدامن

(1385 – 1316/2007 -1937)

اين سطور حاصل بازنوشت سخناني است گفته شده در مجلس يادبود پوران بازرگان در روز شنبه 26 اسفند 1385
/ 17 مارس 2007 در پاريس.

اين کلمات را در همدردي مي‌گويم. و از جمله در خطاب به آن وجود حاضر غايب. روشن و آشکار است که چقدر مي‌خواستم که هرگزچنين نمي‌شد که چنين کنم.
درست است که آن "رفت آنکه رفت، آمد آنکه آمد...." را در مدرسه خوانديم و از آن پس هم تکرار کرديم که روال زندگي است اما "از سنگ ناله خيزد..." هم روي ديگر همان واقعيت است.
پس هرچه مي گويم سخناني است از سر اندوه و در همدلي و همدردي. سخناني از همدردان و دربرابر همدردان.

نخستين سخن، از راه دور است، پيام دوستي که پيام‌رساني را بر عهدۀ من گذاشته است. پيام درد و همدرديِ بهروز معظمي خطاب به تراب حق‌شناس و با عنوان "به ياد يک پيشکسوت! به ياد پوران بازرگان":

"تراب عزيز،
با احترام و به ياد پوران عزيز خواستم مجدداً با تو ابراز همبستگي و همدردي کنم. از راه دور مي‌توانم حدس بزنم که درچه حال و روزي هستي. چندي پيش از فوت پوران، از دوستي مشترک در صحبت تلفني شنيدم که حال تو هم به اندازۀ پوران وخيم است، اما با شناختي که از پايداري و بردباري تو دارم مطمئنم که اين بحران طاقت فرسا را نيز پشتِ سر خواهي گذاشت.
سي و دو سه سال پيش در مقاله‌اي در باختر امروز نوشتي "مفهوم زندگي در عرض آن است و نه در طول آن" و کار به سرانجام رسانيدن انقلاب را همچون کشيدن جنازه‌اي بر دوش تصوير کردي. ما جنازۀ خودمان را بر دوش مي کشيديم. سرنوشت لعنتي مان ـ نمي توانم واژگان بهتري را براي بيان اوصاف حالمان بيابم ـ، ما را تبديل به رهروان دايمي اين راه کرده است. خاوران "لعنت‌آباد" ، بهشت‌زهرا، پِرلاشِز، تّلِ زَعتَر، صَبرا و بغداد همچنان ما را در خود مي‌بلعند.
پوراني که با لهجۀ شيرينش دربارۀ مشکلترين مسائل زندگي روزمره، همچون حقيقتي ساده و پيش پا‌افتاده صحبت مي‌کرد، پوراني که کيک دست پختش بخشي جدايي‌ناپذير از ميهمانيهاي گاه بيگاه ما در پاريس دوران دربدري بود، پوراني که بر ماتم کودکان فلسطيني اشک مي‌ريخت و همواره عضوي ثابت در جمع کوچک ما تبعيديان بود، ديگر در ميان ما نيست و جاي خالي او بيش از هر چيز ديگر براي تو دردناک خواهد بود.
تراب عزيز،
از آغاز آشناييمان در بغداد (تابستان 1972)، من به تو به چشم يک پيشکسوت نگريستم. بعدازظهر داغي بود و ما منزلي را اجاره کرده بوديم که هيچ چيز نداشت و تو براي انجام کاري به ديدنمان آمده بودي. يکي دو ساعتي در حياط‌خلوت خانه و در سايۀ ديوار ـ تنها جايي که مي‌شد از گرماي آفتاب گريخت ـ با هم بحث کرديم. آنوقتها مجاهد بودي و اگر اشتباه نکنم روزه. بعد از صحبتهايمان، من با دوچرخه به دنبال خريدن يخ و درست کردن شربت براي افطار تو به خيابانهاي شهري رفتم که درست نمي‌شناختم. هيچ وقت خوشحالي خودم را از يافتن يک تکه يخ در آن تابستان گرم فراموش نمي‌کنم. انگار يک دنيا را به من داده بودند. اولين موفقيت در کار مشترک! آه که همه چيزمان چقدر معصوم و پُرشور بود، من که دلم براي آن معصوميت، آن پُرشوري لک زده است. بار سنگين اين سرنوشت لعنتي، ما را در درون خود نيز درهم شکسته است.
از طريق تو با پوران در پاريس دوران تبعيد آشنا شدم (1983).‌ البته پيش ازين دربارۀ او از دوستاني که در ظُفار داشت شنيده بودم. ديدار اوليه‌مان در ايستگاه مترو سَن‌لازار و قرارمان براي رد و بدل کردن مُهر تمديد پاسپورت بود (آن روزها هنوز اين کارها دِمُده نشده بود). رفتارش آنقدر ساده، صميمانه و دوستانه بود که من را مجذوب خودش کرد. در طي سالها آنچنان او را محکم و استوار در جايگاهش ديدم که چاره اي نداشتم بجز اداي احترام به او، مواضع و حرفهايش، حتي زماني که به نظرم کاملاً نادرست مي‌آمدند. پوران از آن معدود آدمهايي بود که حتي اشتباهش نيز صميمانه بود.
من هميشه به شوخي به هر دويتان مي‌گفتم که اگر ما مسلمان بوديم، من حتماً پشت سرتان نماز مي‌خواندم.
تراب عزيز،
جالا که جنازۀ اين پيشکسوت را بر دوش مي‌کشيم، من همان حرف را تکرار مي‌کنم.
يادش گرامي باد. "
سخن همدرديِ بهروز معظمي، از راه دور، از نيويورک.

سخن دوم حدود نيمه شب 21 اسفند / 12 مارس، از دوست ديگري از تهران رسيد. آن بانوي گرانمايه‌ از جمله نوشته بود:
"... نيم ساعت پيش شنيدم پوران بازرگان مرد. و من که نه سر پيازم و نه ته آن، غصه دار شدم. راستي براي غصه دار شدن بايد سر و ته پيازي بود؟ شخصاً نمي شناختمش به جز تک و توک دفعه اي که اينجا و آنجا، گهگاه به پست هم مي‌خورديم. .فقط قصه زندگي او و نسلش را مي دانستم که شد برگي تراژيک از تاريخ تراژيک معاصر ما. قصه اي که هنوز که هنوز است پس لرزه هايش جامعه ما را مي لرزاند. شايد همين دانستن نيم بند بود که هيچ وقت براي بيشتر دانستن پا به جلو نگذاشتم. شايد هم مطمئن بودم اگر پا به جلو بگذارم، يک پا عقب خواهد نشست. در هر دو صورت، گفتگو ناممکن بود. غصه من احتمالاً به همين دليل است: حسرت از کنار گوشه اي از تاريخ روزگارت بگذري و بي اعتنا. از کنار معلم قرآني که مرتد شد. مؤمن بود و کافر شد. چريک بود و تبعيدي شد. پر هياهو بود و تنها شد، جغرافي بود و تاريخ شد. «شدن» هايي را که بسياري از دوستان و شاگردانش هرگز بر او نبخشيدند . آيا معلمي را که اعلام مي کند هرچه تا به امروز آموزانده بي فايده و دروغين بوده است مي‌شود بخشيد؟ ... "

سخن سوم، حاصل کلماتي است که در پاسخ به فکرم رسيد و بر قلم رفت:
"... نامۀ شما با آنهمه درد و همدردي خوشحالم کرد. بالاخره پس از اين همه هفته ها و ماهها بيخبري، خبري بود. اميدوارم که اين کلمات هم به دستتان برسد.
مرگ پوران مرا هم بسيار متأثر کرد. در دام بيماري نادر و پردرد و رنجي گرفتار آمده بود. بي اغراق شش ـ هفت ماهي در بيمارستان بستري بود. و يکي دو سالي بود که از درد دست و استخوان بي‌امان مي‌شد. مي‌پرسيدي در پاسخ مي‌گفتند که آب بدنش خشک مي‌شود. بيماري غريب و نادري بود.
اين سالها و با گذشت زمان و ورق خوردن تقويمها، مرگي که دوردست مي‌نمود به همين حول و حوشها رسيده. و هر بار خبري از کسي مي آيد که ديگر نيست. شاهرخ مسکوب، مولود خانلري، فرخ غفاري، عبدالله جاويدي، بهروز منتظمي و آدمهاي ديگري از دور و نزديک. و حالا هم پوران!
بهروز منتظمي خواسته بود که سوزانده شود و در انتظار آن لحظه، يکي از جوانان خانواده متني را ازو خواند دربارۀ مرگ و اينکه پرندگان و جانوران با مرگ چه مي‌کنند و آيا از مردن خود آگاهي دارند يا نه؟ هم پرسش جالب بود و هم متن او خواندني!
در مرگ پوران با خود به راه پر پيچ و خمي فکر مي‌کردم که او را تا روي تخت بيمارستان هانري موندور شهر کرتي آورده است و با خودم مي‌گفتم که نيم قرني تلاش و پايداري بيهوده نمانده است. تغيير و جابچائي اجتماعي را از جمله همين سنت‌شکنيهاي نافرجام پديد مي‌آورد. دخترکي که در سالهاي جنگ جهاني دوم پا به مدرسه گذاشته است از لابلاي چه جزر و مدها و و در زير چه خسوف و کسوفهايي. همچنان ناآرام به تلاش خود ادامه داده است و از کجاها گذشته است تا به اين آستانۀ هيچي پرهيبت رسيده است.
صبح دوشنبه که کامپيوتر را روشن کردم تا متني را که دوستاني براي مشورت و رايزني برايم فرستاده بودند بخوانم نخست نامۀ همسرش در برابر چشمم آمد که يک کلمه بود نوشته با حروف لاتيني: "يادش بخير". همين.
بگذريم... " .

نه، نگذريم!
پوران. معلم، پرستار، فعال سياسي، فعال اجتماعي، فعال جنبش زنان. اين همه که اعتراض بود و مبارزه و عصيان. همۀ آنچه در آن جامعه و در اين زمانه سنت‌شکني بود و سرپيچي و لعن‌پذيري بود. ودر همه حال و همواره با بي اعتنائي، ادامۀ راه بود با سربلندي و سرسختي و پايداري.
مرگ پوران، پورانها، مرا به دنياي افسانه‌ها مي‌برد. يا بهتر بگويم: گوئي چنين مي نمايد که افسانه ها هم واقعيتند. قُقنوس، پرندۀ آتش. هر لحظه افتادن و همزمان برخاستن. افتادن و برخاستن. و برخاستن و افتادن.. از پا ننشستن. همچنان استوار ماندن. تلاش. بازهم تلاش. همواره تلاش!
پوران هم از تبار قُقنوسها بود. پرندۀ آتش. يا پرندۀ آتشين!
بگذريم؟
نه، نگذريم که همچنان هستيم!

و درين همچنان بودن، به اين سخن واپسين، سخن چهارمين، سروده‌اي از ناظم حکمت (1931) گوش فرا دهيم که ياران و همراهان را بدرود مي‌گويد؛ گوش فرا دهيم با ياد بيدار آن گرامي بانوي هميشه و همواره در تلاش براي بهتريها و برابريها و بهروزيها!

" بدرود!

آسوده بمانيد، يارانم
آسوده بمانيد!
من ازينجا مي‌روم
با شمايان در دل
و با پيکارم در سر.
آسوده بمانيد!
ياران خودم
آسوده بمانيد!
نمي‌خواهم شما را بر کرانۀ دريا ببينم
رديف، همچون پرندگان کارت‌پستالها
نمي‌خواهم شما را با دستمالي به دست ببينم
نه! نه، چنين کاري.
من خودم را به تمامي در چشمان دوستانم مي‌بينم.

اي يارانم!
همرزمانم!
همراهانم!
بدرود و نه سخني بيش.
شبها چفت در را خواهند شکست
سالها پردۀ کتان خود را بر روي پنچره خواهند بافت
و من سرود زندانم را همچون سرود پيکار
خواهم خواند.
ما يکديگر را خواهيم ديد، يارانم، ما يکديگر را خواهيم ديد.
با هم به خورشيد خنده خواهيم زد
شانه به شانه پيکار خواهيم کرد.
اي يارانم!
همرزمانم!
همراهانم!
بدرود. "


[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration