The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

انقلاب عرب و پايانِ پايانِ تاريخ پيروزي نظري مارکسيسم

آرش عزيزي


سه‌شنبه ۲۴ اسفند ۱٣٨۹ - ۱۵ مارس ۲۰۱۱

arash@azizy.org
تا بحال ناظرين متعددي٬ هم از راست و هم از چپ٬ موج انقلابي که جهان عرب را فرا گرفته است با فروپاشي بلوک شرق در سال‌هاي آخر دهه‌ي ۸۰ مقايسه کرده‌اند. نکات صحيح بسياري در اين مقايسه هست. نکته‌ي جالب‌تر اما اين است که اين موجِ انقلابي٬ که پس از رويدادهاي تاريخي ديگري در چند سال گذشته مي‌آيد٬‌ به روشني پايان دوره‌اي است که پس از آن رويدادها آغاز شده بود؛ صحيح‌تر اگر بگوييم پايان قاطع توهم وجود چنين دوره‌اي است که در واقع هرگز وجود نداشت.

دو پر سر و صداترين محصول فکري بورژوازي جهاني در پي فروپاشي نظام غيرسرمايه‌داريِ استالينيستي در سراسر جهان را مي‌توان تزهاي معروف دو نظريه‌پردازِ هيئت حاکمه‌ي آمريکا دانست: نخست٬ فرانسيس فوکوياما که در سال ۱۹۹۲ کتابي با عنوان «پايان تاريخ و آخرين انسان» نوشت و سپس٬ ساموئل هانتينگتون که چند ماه بعد در موسسه آمريکن اينترپرايز سخنراني‌اي در پاسخ به او با عنوان «تخاصم تمدن‌ها؟» انجام داد.

اين دو تز گرچه در مقابل همديگر مطرح شده بودند اما تا حدود زيادي دست در دست همديگر حرکت مي‌کردند و به عنوان مکمل هم شناخته مي‌شدند. نقطه مشترک آن‌ها اين بود که هر دو در واقع پايان عصر مبارزه‌ي طبقاتي را اعلام مي‌کردند. اين تلاش فکري بورژوازي براي بيرون آمدن از زير قامتِ سنگينِ مارکس و مارکسيسم بود که بر سراسر جهان٬ و از جمله بر نظريات غالب در علوم اجتماعي و سياسي دانشگاه‌هاي خود بورژوازي٬ سايه افکنده بود. فوکوياما مي‌گفت: «ما اکنون شاهد پايان تاريخ هستيم؛ يعني پايان تکامل ايدئولوژيک نوع بشر و جهان‌شموليِ دموکراسي ليبرال غربي به عنوان نقطه نهايي دولت انساني». هانتينتگتون اگر با او مخالف بود٬ اين مخالفت بر سر اين «جهان‌شمولي» و قائل بودن به «نهايت» بود. هانتينتگتون تاريخ را پايان‌يافته تلقي نمي‌کرد اما با بازگشت به ارتجاعي‌ترين افکارِ نژادپرستانه و تقسيم انسان‌ها به هويت‌هاي بنيادين فرهنگي و مذهبي٬ آينده را نه در جدالِ طبقات٬ نه در همان جدال قديمي دارا و ندار و نه در خيزش‌هاي مردم با خواست‌هاي جهان‌شمول که در «تخاصمِ تمدن‌ها» مي‌ديد. هانتينتگتون هم البته پيروزيِ‌ ليبرال دموکراسي را مي‌خواست اما اگر فوکوياما مي‌خواست سيرِ‌ به قول خودش «هگلي» تاريخ٬‌ خودش خود به خود طي شود٬ هانتينگتون عملا مي‌گفت «تمدن غرب» بدوني جدال خونين به اين نتيجه نمي‌رسد.

طرفه آن‌جا که ملغمه‌اي از افکار اين دو از يک سو خوراک راستِ افراطي شد تا در يک سوي دنيا «پايان تاريخ» را با بمب روي سر مردم افغانستان و عراق بريزد و در سوي ديگر٬‌ به مهاجرين در کشورهاي متروپل حمله ببرد و از سوي ديگر٬ بسترِ اصلي چپ (از ليبرال‌ چپ‌ها تا سوسيال دموکرات‌ها و حتي تا انواع و اقسامِ «کمونيست‌ها») به ارتجاعي‌ترين افکار ممکن رو آورد: يعني مولتي‌کالچراليسم و نسبيت فرهنگي که (چنان که آيان بوروما در کتابِ «قتل در آمستردام» به زيبايي توضيح مي‌دهد)‌ خصلتِ انترناسيوناليستي چپ را از آن خلع کرده و آن‌را از مدافع اصول جهان شمول آزادي٬ برابري و نبردِ طبقاتي به نگهبان «هويت»هاي ساختگي و مستعمراتي جوامع «غيرغربي»‌ بدل کرد.

اين راست و آن چپ در واقع در اتحادي نامقدس گرد آمدند: اتحاد عليه مارکسيسم٬ اتحاد عليه رويکرد علمي به تاريخ. هر دو مي‌خواستند مفاهيم بنيادين ماترياليسم ديالکتيک و تاريخي را از سياست بزدايند. يکي قدرت دولتي سرمايه‌داري را به «اداره‌ي مسالمت‌آميز» امور تقليل مي‌داد و ديگري با انکار جهاني بودن نيروهاي سياسي عملا شرق‌شناسيِ جديدي تبليغ مي‌کرد. به قول ژيژک: «پس از تجزيه‌ي رژيم‌هاي کمونيستي در سال ۱۹۹۰ وارد عصر جديدي شديم که در آن شکل غالب اعمال قدرت دولتي اداره٬ کارشناسانه‌ي غيرسياسي و هماهنگي منافع است.» (گاردين٬ اکتبر ۲۰۱۰). و باز به قول او شاهد «بازتعريف معاصر سياست به عنوان هنر اداره‌ي کارشناسانه٬‌ به عنوان سياست بدون سياست» (همان‌جا) بوديم.

فوکوياما يا مارکس؟

از ظاهر دانشگاهي و پازيتيويست اين تزها که بگذريم٬ آن‌ها در واقع سلاحي بودند در دستان بورژوازي. تاريخ پايان نيافته بود اما طبقه‌ي حاکم پس از فروپاشي شوروي (که چنان‌چه توضيح خواهيم ديد شکستي تاريخي براي طبقه‌ي کارگر بود) آمده بود تا با اعلام نبردي بي‌امان به آن پايان بخشد. اين خود بيش از هر چيز تاييدي بر نظرياتِ مارکسيسم و بر ادامه‌ي مبارزه‌ي طبقاتي بود

پايان جنگ سرد و فروپاشي اتحاد شوروي نه پايان مبارزه طبقاتي که فصلي از آن بود؛ فصلي که با ظفرمندانه‌ترين پيروزي تاريخِ سرمايه‌داري همراه بود. نظامِ استالينيستي و نمونه‌هاي مشابه آن در اواخر قرن بيستم بر يک سوم مردم جهان حکم مي‌راندند. در اين کشورها گرچه حکومتِ طبقه‌ي کارگر يا سوسياليسم برقرار نشده بود اما نظام سرمايه‌داري از ميان رفته بود. اقتصاد برنامه‌ريزي و ملي‌شده نقطه قوت بزرگي براي زحمتکشان جهان و بنا به ماهيت وجودي خود خاري به چشمِ‌ نظام حاکم سرمايه‌داري بود.

فروپاشي استالينيسم در شوروي و اروپاي شرقي با پايان نظام‌هاي مشابه در تقريبا همه‌ جاي دنيا همراه شد. در چين و ويتنام٬ حکومت حزب کمونيست حفظ شد اما سرمايه‌داري سر کار بازگشت. همين روند در سراسر جهانِ دوم و سوم٬ از اتيوپي و بنين تا سوريه و ليبي تا شيلي و آٰرژانتين٬ هم تکرار شد. صندوق جهاني پول جوري بر سياستِ‌ همه‌ي کشورها تاثير گذاشت که کمينترن هرگز نگذاشته بود. نه فقط سرمايه‌داري بازگشت که نوليبراليسم و سياست‌هاي بازار آزاد آرام آرام در هر جا که پا نگرفته بودند٬ پا گرفتند (استثناهاي نجيبي مثل کوبا البته موجود بودند و هستند).

اين پيروزي جهان‌گيري براي سرمايه‌داري بود. پايان روندي که بورژوزاي از آغاز تولد برايش جنگيده بود. پديده‌ي جهاني‌سازي و گسترش بي‌سابقه‌ي بازار آزاد سرمايه‌داري را براي اولين بار به نظامي واقعا سراسر جهاني بدل کرد. ديگر يک کيسه ذرت يا يک قطعه اسباب بازي که بورژوايي در هر نقطه‌ي جهان مي‌ساخت کم و بيش مي‌توانست در هر نقطه ديگري به فروش برود.

توضيح اين رويدادها اما بيش از آن‌که با نظريات فوکوياماها ممکن باشد٬ با نظريات مارکسيسم ممکن بود. طولي نکشيد که تئوري‌هاي فوکوياما و هانتينگتون نزد نظريه‌پردازان دورانديش‌ترِ‌ خودِ بورژوازي نيز بي‌اعتبار شد اما شاهد احياي توجه به مارکس بوديم. معلوم شد «مانيفست کمونيست» مدرن‌ترين کتاب جهان است. هر چه باشد مگر اين‌ کدام کتاب نبود که مي‌گفت: «نياز به يک بازار دائم‌التوسعه براي فروش کالاهاي خود٬ بورژوازي را به همه جاي کره زمين مي‌کشاند. همه جا بايد رسوخ کند٬ همه جا بايد ساکن شود و با همه رابطه برقرار سازد.» اين کدام رساله است که پيامبرانه در سال ۱۸۴۸ اعلام مي‌کند: «بورژوازي جهاني را از روي تصوير خود مي‌آفريند.»

اما اين فقط اين بخش از تحليلِ مارکسيستي نبود که درست از آب در آمد. اگر حوالي سال ۲۰۰۰ کارشناسان بورژوا با تماشاي روندِ جهاني‌سازي حيرت‌زده‌ بصيرتِ مارکس را مي‌ستودند٬ با وقوع بحران اقتصادي سال ۲۰۰۸ اين‌بار نوبت ستودن نظريه بحران ادواريِ مارکسيسم و در واقع تاکيد آن بر تناقضات نهفته درون اين نظام بود. خلاصه اين‌که سقوط ديوار برلين تنها پيش‌زمينه‌ي سقوط «ديوار»ي ديگر شده بود. «ديواري» که اين‌دفعه نامِ خياباني بود: سقوط «وال» استريت.

و اين بار با ظهور دور جديد انقلاب عرب٬ واقعيت ديگري نيز مقابل چشمان‌مان رژه مي‌رود: يک بخش ديگر تئوري مارکسيسم نيز درست از کار در آمده است و آن‌اين‌که تثبيت سرمايه‌داري هر چه بيشتر انجام شود بيشتر به تولدِ گورکنان خود سرمايه‌داري يعني طبقه‌ي کارگر يا پرولتاريا مي‌انجامد. جهاني‌سازي سرمايه‌داري تنها پيش‌زمينه‌ي انقلاب جهاني را فراهم کرده است.

لوکوموتيوِ انقلاب و تعرض به خرافات راست و چپ

همزمان با اين تفوق جهاني سرمايه‌داري واژه‌ي «انقلاب» قرار بود از دستور خارج شود. اين واژه البته به صورت قلب‌شده و با پسوندهايي که هدف‌‌شان تهي کردن معني آن بود کم به کار نمي‌رفت اما به معناي کلاسيک آن کاملا کنار رفته بود. باز هم بستر اصلي راست و چپ در اين راهِ قلب معنا٬ در اين نشر خرافات غيرعلمي٬ در کنار يکديگر بودند.

راست معجون خرافي خاصي تبليغ مي‌کرد که چندين جز مکمل هم داشت:‌ «حقوق بشر»٬ «عدم خشونت»٬ «دموکراسي» و «حکومت قانون».

«حقوق بشر» نه به آن عنوان تا حدودي ترقي‌خواهانه‌اي که در پي جنگ جهاني دوم مطرح شده بود که به عنوان مفهومي سياست‌زدايي‌شده که نطفه‌ي آن محصول مشترک بنياد فورد و عفو بين‌الملل براي توجيه نقش جنايات شرکت فورد و سرمايه‌داري آمريکا در شيليِ پينوشه پس از کودتاي سال ۱۹۷۳ بود (نائومي کلين٬ «دکترين شوک»). طبق اين مفهوم٬ که پس از ۱۹۹۱ نقشي بسيار مهم‌تر به خود گرفت٬ جواناني که وارد عرصه‌ي فعاليت اجتماعي مي‌شدند بيشتر و بيشتر به جاي اين‌که جذب سازمان‌هاي سوسياليستي و کمونيستي و جبهه‌هاي توده‌اي آن‌ها شوند٬ بايد ياد مي‌گرفتند عضو سازمان‌هاي غيردولتي تک‌موضوعي شوند٬ از احزاب سياسي دوري کنند و تنها از «حقوق بشر» دفاع کنند بدون اين‌که٬ به قول نائومي کلين٬ هرگز به اين فکر کنند که کدام منافع اقتصادي٬ باعث مي‌شود دولت‌ها حقوقِ انسان‌ها را نقض کنند.

«عدم خشونت» به عنوان تعرضي ايدئولوژيک که هر گونه عمل مستقيم توده‌اي را به عنوان «خشونت» تقبيح مي‌کرد که شايسته‌ي دفاع مدافعين حقوق بشر نيست (اين است که «عفو بين‌الملل» و سازمان‌هاي حقوق بشر در تمام سال‌هايي که نلسون ماندلا در زندان بود يک بيانيه در دفاع از او صادر نکردند چرا که مدافع اعمال «خشونت‌آميز» کنگره ملي آفريقا عليه ديکتاتوري نژادپرستانه‌ي آپارتايد بود).

«دموکراسي» نه به عنوان آن مفهومي که بر حق نزد توده‌ها مقدس است (و امروز شعار اصلي انقلاب‌ در خاورميانه است) نه به عنوان درگير کردن وسيع توده‌هاي ميليوني مردم در عرصه‌ي سياست (که چنان‌که شالگوني در کتاب «کدام سوسياليسم» اشاره مي‌کند٬ در قرن بيستم بيشتر از همه توسط مارکسيست‌ها انجام شده) که به عنوان مقدس بودن «حکومت قانون»٬ به عنوان انتقال قدرت از مردم به «نهادها»٬ به عنوان دفاع از ضددموکراتيک‌ترين نهاد جامعه‌ي معاصر٬‌ يعني قدرت دولت و ارتش و دادگاه.

اين‌ها اما اگر خرافه‌هاي راست بود٬ بستر اصلي چپ که از آن صحبت کرديم نيز بسياري از اين‌ها را پذيرفته و تبليغ مي‌کرد. بدتر آن‌که چپ خرده‌بورژوايي دانشگاه‌ها٬ که نفوذي اسف‌بار در ميان چپ انقلابي و گرايشات کارگري نيز پيدا کرد٬ خرافه‌هاي خودش را تبليغ مي‌کرد که براي انقلابيون و کارگران صدبار بيشتر خطرناک بودند. ويروسِ پست مدرنيسم مهم‌ترين اين خرافه‌ها بود و مشتقات آن همچون مولتي کالچراليسم و نسبيت فرهنگي نفوذي بسيار يافتند.

خرافه٬ هر چقدر نيروي واقعي و مادي صاحبان سود و سرمايه پشتش باشد٬ هميشه در مقابل سير واقعي تاريخ قرار مي‌گيرد و رسوا مي‌شود. از اين رو اين رواج اين خرافات که با سقوط شوروي و تکه‌پاره شدن يوگسلاوي در دهه‌ي ۱۹۹۰ همه‌گير شده بود٬ با عروج جنبش‌هاي ضدسرمايه‌داري بين جوانان٬ که اوج آن نبرد سياتل در سال ۱۹۹۹ بود٬‌ به چالش کشيده شد٬‌ اما اين ابر سياه حملات تروريستي ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بود که براي مدتي دوباره بازار ارتجاع و خرافه را گرم کرد.

در پي اين رويدادها٬ راست (و بخش‌هايي از «چپ» سابق) پشت پرچم امپرياليسم آمريکا و جورج دبليو بوش جمع شدند تا روياي «تخاصم تمدن‌»هاي هانتينگتون را در عرصه واقعي زنده کنند و چپ در اسف‌بارترين و گيج‌سرترين وضعيت تاريخ خود قرار گرفت. نويسنده‌ي اين سطور به ياد دارد که وقتي در ۱۶ سالگي٬ در تابستان ۲۰۰۴٬ به انگلستان سفر کرد٬ ناباورانه شاهد بود که يکي از بزرگ‌ترين جريانات کمونيستي وقت آن کشور (حزب کارگران سوسياليست٬ از سنت توني کليف) مدافع جمهوري اسلامي٬ اسلام‌گرايان و آخوندهاي انگليس شده بود. وقتي مي‌خواستم به اين روند اعتراض کنم٬ پاسخ اين بود که آن‌ها از اسلام‌گرايي حمايت مي‌کنند تا به «فرهنگِ مردم آن منطقه» احترام بگذارند. وقتي پرسيدم پس دفاع از آزادي و برابري و طبقه‌ي کارگر در مطنقه چه مي‌شوند٬ پاسخ شنيدم که نمي‌خواهند ارزش‌هاي «غربي» را به آن‌ها تحميل کنند.

در تمام اين دوران رواج خرافات اما مارکسيسمِ «ارتدوکس» با پافشاري بر جهان‌شمولي و انترناسيوناليسمِ عميق خود و با درک علمي خود٬ تلاش کرد حافظه‌ي تاريخي طبقه‌ي کارگر و تحليل علمي از سير تاريخ بشري را زنده نگاه دارد. راه نابودي اين خرافات اما نه تلاش‌هاي فکري مارکسيست‌ها که ظهور واقعي انقلاب است که اکنون دوباره بر صدر اخبار جهان جاي مي‌گيرد.

انقلاب عرب البته اولين موج انقلابي قرن بيست و يکم نيست. امواج انقلاب پيش از اين سراسر آمريکاي لاتين را در گرفته بود.

انقلاب‌هاي آمريکاي لاتين را اما راست با عنوان «ديکتاتوري» و با استفاده از ضعف‌هاي خود اين انقلاب‌ها (مهمتر از همه عدم روشني انترناسيوناليستي آن‌ها و اشتباه مهلک رهبران‌شان در همبستگي استراتژيک با ديکتاتورهاي جمهوري اسلامي) کوبيد و چپِ خرده‌بورژوايي يا با آن در اين راه همراه شد و يا با رواج خزعبلات غيرعلمي «سوسياليسم قرن بيست و يکم» (هانس ديتريش) و بت‌واره ساختن تمدن‌هاي پيشاسرمايه‌داري منطقه٬ کاري جز دوستي خاله خرسه با اين انقلاب‌ها نکرد.

انقلاب عرب اما جايي براي اين تلاش‌هاي مذبوحانه باقي نمي‌گذارد. باز هم به قول ژيژک «اين خيزش جهان‌شمول بود: بلافاصله براي همه ما در سراسر جهان ممکن بود که با آن هم‌ذات‌پنداري کنيم٬ بفهميم در مورد چيست٬ بدون هيچ نيازي به تحليل فرهنگي ويژگي‌هاي جامعه‌ي مصر... در اين‌جا چارچوب به روشني٬ فراخواني سکولار و جهان‌شمول براي آزادي و عدالت است تا آن‌جا که اخوان مسلمين مجبور شده زبان خواسته‌هاي سکولار را اتخاذ کند.»

امروز راستِ امپرياليست چگونه مي‌تواند محبوب‌ترين جنبش سياسي تاريخ معاصر٬ که چيزي جز انقلاب قهرآميز توده‌ها نيست٬ تقبيح کند و «خشونت‌» بخواند؟ چگونه مي‌تواند سال‌هاي سال همدستي با ديکتاتورهاي خاورميانه را توجيه کند؟ در فضايي که توده‌هاي تونس و مصر در اولين قدم‌هاي انقلاب با خواست‌هاي واقعي دموکراسي انقلابي در مقابل ارگان‌هاي دولت کهن قرار مي‌گيرند٬ چگونه مي‌تواند خرافه‌ي بي‌طرفي دولت و غيرسياسي بودن ارتش را تبليغ کند؟

چپِ پست مدرنيستِ خرافي چگونه مي‌تواند بر متفاوت بودن «فرهنگِ مسلمان‌ها» تاکيد کند و نواي نسبيت فرهنگي سر دهد؟ چگونه مي‌تواند در غرب از اجراي قانون شريعه دفاع کند وقتي که شمار ميليوني مردم منطقه با خواست‌هاي مدرن و عليه ارتجاع اسلامي به ميدان مي‌آيند؟ چگونه مي‌تواند اين جنبش‌ها را در رازآلودي‌ »فرهنگي» بپيچاند وقتي انقلابيون مصر از ميدان تحريرِ قاهره براي کارگران اعتصابي ويسکانسينِ آمريکا٬ پيتزا سفارش مي‌دهند؟

از پيروزي نظري تا پيروزي عملي: پيش به سوي آغازِ تاريخ

در تمام دوران سياهِ اخير٬‌ مارکسيست‌ها خلاف جريان شنا کردند و عليه اين خرافات مبارزه و تبليغ کردند. اما کوچک بودن نيروهاي آن‌ها در دوره‌ي اخير به اين معني است که اين مبارزه کمتر از حوزه‌ي تبليغ آن هم در سطوح به نسبت کوچک فراتر رفته است.

اکنون اما اين توده‌هاي ميليوني خاورميانه‌اند که با «تبليغ در عملِ» خود بنيادهاي نظري مارکسيسم را تاييد مي‌کنند. حرکت آن‌ها تمام اين خرافه‌ها را کنار مي‌زند. اين پيروزي نظري بزرگي براي مارکسيسم است چرا که نشان مي‌دهد ماترياليسم ديالکتيک و ماترياليسم تاريخي و تحليل طبقاتي از جهان٬ بهترين ابزارها هستند٬ هم براي تفسير تاريخ و هم براي تغيير آن. چرا که نشان مي‌دهد تنها راه عملي پيشروي تاريخ نه عقب‌گرد و بازگشت به فلان قبيله‌ي آن گوشه‌ي دنيا و دفاع از «فرهنگِ» فلان ملت٬ که دفاع از آرمان‌هاي مدرنيته و پيشروي آن‌ها است. چرا که نشان مي‌دهد عروج سرمايه‌داري لاجرم به تولد آن نيرويي مي‌انجامد که قدرت عملي سرنگوني کل نظام حاکم را دارد.

تاريخ هرگز پايان نيافته بود. اما فوکوياماهاي «هگلي» پايان آن‌را اعلام کردند و هانينتگتون‌ها و بوش‌ها تلاش کردند با مشت آهنينِ زرادخانه‌ي نظامي خود به آن پايان دهند و بخش اعظم چپِ خرده‌بورژوايي دانشگاه با رواج خرافات پست مدرنيستي خواسته يا ناخواسته کنار آن‌ها بود. انقلاب٬ اين به قول مارکس «لوکوموتيو تاريخ»٬ اما نشان مي‌دهد که تاريخ پايان نيافته و ادامه دارد و مبارزه طبقاتي هنوز بهترين راه تفسير آن است.

اين ابزار تفسير اما بايد ابزار تغيير نيز باشد. فقدانِ احزاب مارکسيستي توده‌اي در ميان طبقه‌ي کارگر بزرگترين علت واحدي است که روند انقلاب‌هاي امروز را به درازا مي‌کشاند. نيروهاي توده‌اي چپ و کارگري اما از همين مراحل اول انقلاب ظهور کرده‌اند و بي‌شک نقشي حياتي در رشدِ انقلاب بازي مي‌کنند. زماني که آن‌ها به سلاح مارکسيسم٬ که چيزي جز فشرده‌ي تاريخ طبقه‌ي کارگر جهان نيست٬ مجهز شوند٬ قدم واقعي به سوي پايان نظام طبقاتي را برخواهند داشت. اين اما نه پايان تاريخ که پايانِ پيشاتاريخ است: پايان تاريخ جامعه‌ي طبقاتي و آغاز تاريخ جامعه‌ي انساني.

۶ مارس ۲۰۱۱
تورنتو



[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration