The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

نقش پنهان فرح پهلوي در نخست وزيري شاپور بختيار

جمعه ۲۱ مرداد ۱۳۹۰ ناصر رحيم‌خاني


نقش پنهان فرح پهلوي در نخست وزيري شاپور بختيار
« چند خاطره » و « يک خاطره »
جمعه ۲۱ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۲ اوت ۲۰۱۱


ناصر رحيم‌خاني



‍به مناسبت بيستمين سالگرد ترور شاپور بختيار، نوشته‌ها و ارزيابي‌هاي منتشره در رسانه‌ها و سايت‌ها، بيشتر همراهند با گونه‌اي «مصلحت سياسي روز». رويدادهاي سياسي پيچيده و چند سويه‌ي ديروز، امروزه روز فرو کاسته مي‌شوند به روايت‌هائي گزينشي، يکسويه و دلبخواه. از سويي چهره آرائي و قهرمان سازي همچون پشتوانه‌اي اسطوره‌اي به جبران نارسائي‌هاي انديشگي و سياسي گروه‌ها و محفل‌هاي پرشمار کوچک و پراکنده. در اين چهره آرائي‌هاي رنگ گرفته از الگوي کهن ثنويت مانوي، در نبرد نور و ظلمت، «گناه» ناکامي بختيار سراسر به گردن همه‌ي ديگراني است که گويا او را نفهميدند بي‌هيچ سخني از ناتواني جبهه ملي و همه‌ي رهبران آن / و به شمول بختيار / از فهم روند پرشتاب دگرگوني‌هاي جامعه‌ي طغياني. شماري از «سياسي نويسان» و روشنفکران «ژورناليست شده» در «تحليل گذشته»، صف بندي امروز خود را بيان مي‌کنند. از سوي ديگر و همچنان با گسيختن و گزينش دلبخواه ديدگاه‌ها و رويدادهاي گذشته، تلاش مي‌شود در ترسيم و تصوير «ضد قهرمان». نوشته‌ي «چند خاطره» و يک «خاطره»، نه ادعاي پرهيزگاري سياسي دارد و نه بيطرفي سياسي. اما به واقع، بيشتر گزارش گونه‌اي از روايت‌هاي گوناگون است پيرامون چگونگي نخست وزيري شاپور بختيار. روايت‌هاي گوناگون تا آنجا که منتشر شده بود و در دسترس بود. اين گزارش گونه پيش از اين در فصل نامه‌ي باران / سوئد / منتشر شده بود.

*****
• نهاوندي درباره‌ي «حلقه کوچک پيرامونيان شهبانو» مي‌نويسد: «براي اين گروه که ديگر نفرت خود را از شاه (که همه چيز را مديون او بودند) پنهان نمي‌کرد، بختيار وسيله‌اي براي دست‌يابي به قدرت سياسي و انتقام‌گيري از شاه بود.» نهاوندي درباره‌ي نقش خود فرح پهلوي مي‌نويسد: «سپس شهبانو، که نگران حفظ تاج و تخت براي پسرش بود و آن را در برابر ديگران آشکارا اظهار مي‌کرد. او تنها کسي بود که از بيماري همسرش آگاه بود و او را از نظر جسمي در لبه‌ي پرتگاه مي‌ديد. بنابراين بر آن بود که پادشاهي را نجات دهد و احتمالا با پشتيباني «حلقه»‌اي از تشنگان شرايطي تازه، از چند سال قدرت و حکومت بهره گيرد.
• بختيار آماده‌ي رفتن به پاريس و ديدار و گفت‌و‌گو با آيت‌الله خميني بود. بني‌صدر طرح ديگري داشت و نقشه‌ي بختيار را برهم زد.

آنچه تاکنون در روايت‌ها و خاطرات نقش‌آفرينان پشت صحنه‌هاي سياست ناگفته مانده بود، نقش فرح پهلوي و انگيزه‌هاي او در پشتيباني از گزينه‌ي شاپور بختيار بود در برابر پرسوناژ‌ها و چاره‌جويي‌هاي ديگر. «چند خاطره»، روايت شخصيت‌هايي است که در سال‌هاي اول انقلاب، خاطرات خود را بيان کرده‌اند و «يک خاطره»، آخرين خاطره از اين دست و اشاره به کتاب دکتر نهاوندي است که در پاييز ۱۳۸۳ خورشيدي برابر اکتبر ۲۰۰۴ ميلادي منتشر شده است. دکتر هوشنگ نهاوندي در کتاب «آخرين روز‌ها» روايت ديگري از چگونگي نخست‌وزيري شاپور بختيار و نقش فرح پهلوي به‌دست مي‌دهد.
دکتر شاپور بختيار در کتاب «سي و هفت روز پس از سي و هفت سال» که در برگيرنده‌ي مصاحبه‌هايي با او در سال ۱۳۶۰ خورشيدي ست درباره‌ي مقدمات کار و چگونگي اولين ملاقات با شاه، اشارات چنداني نمي‌کند. در کتاب خاطرات شاپور بختيار به ويراستاري حبيب لاجوردي (مصاحبه در اسفند ۱۳۶۲)، دکتر شاپور بختيار درباره‌ي اولين ملاقات با شاه مي‌گويد: «سپهبد بدره‌اي [فرمانده‌ي وقت گارد شاهنشاهي] از طرف دفتر مخصوص به من تلفن کرد که «شما لباس‌هايتان را بپوشيد و امشب تشريف بياوريد به کاخ. بنده خودم مي‌آيم و با اتومبيل خودم شما را به کاخ نياوران مي‌آورم». من به ايشان گفتم که من هميشه حاضر هستم و اين يک وصيتي‌ست که مصدق کرده است که ما خودمان [از شاه] وقت نخواهيم، ولي اگر احضار کردند، برويم. اگر شاه مملکت بر طبق قانون مي‌خواهد با افراد مملکت تماس بگيرد و مشورت بکند، بايد آزادانه ما بتوانيم برويم. البته راجع به رفتن، اجازه هم از کسي نگرفتم. آن جا رفتم و آن چيزي را که نوشتم خوانده‌ايد [منطور بختيار کتاب يکرنگي است صص ۱۶۲-۱۵۴] و ديگر صحبتش را نمي‌کنم» [خاطرات شاپور بختيار ص ۹۵]
کنايه‌ي شاپور بختيار درباره‌ي از کسي اجازه نگرفتن، به سنجابي و ديگر رهبران جبهه‌ي ملي است. شاپور بختيار ادامه مي‌دهد و مي‌گويد: «فردا يا پس‌فرداي آن روز، دقيقا نمي‌دانم، ايشان [شاه] از من سئوال کرد که صديقي چه طور آدمي است؟ گفتم. [بعد سئوال کرد] سنجابي چه طور آدمي است؟ گفتم. بازرگان چه طور آدمي است؟ گفتم. تمام اين‌ها را آن چنان که گمان مي‌کنم اخلاص و يکرنگي اجازه مي‌داد، نقاط قدرت و ضعفشان را گفتم». از گفته‌هاي شاپور بختيار روشن مي‌شود که هدف شاه از اين ملاقات- حداقل آن‌طور که بيان کرده است- مشورت با بختيار درباره‌ي ديگران بوده است و مستقيما از خود او درباره‌ي امکان قبول يا رد پيشنهاد نخست‌وزيري، پرسشي نکرده است.
بختيار در گفتگو با لاجوردي مي‌افزايد که شاه «به من گفت من مي‌خواهم صديقي را نخست‌وزير بکنم. گفتم به نطر من اين يک برداشتي است که اعليحضرت مي‌کنيد. هرچه زود‌تر اين کار را بکنيد براي اينکه روز به روز اين سرطان در تمام جا‌ها ريشه مي‌دواند. از اين جهت من شخصا مي‌توانم به شما قول بدهم که من به او [صديقي] کمک مي‌کنم، در حدودي که از دستم ساخته باشد. بدون اينکه از او بخواهم، به هيچ عنوان. دليل هم نداشت بخواهم. گفت بسيار خوب. من [به صديقي] گفته‌ام فردا ايشان هم بيايد» [ص ۹۵. خاطرات شاپور بختيار]
شاپور بختيار در ادامه‌ي همين بخش از گفت‌و‌گو مي‌گويد: «گويا فردا يا پس فردا، درست نمي‌دانم چه روزي [صديقي] رفته بود و [شاه] ايشان را مامور تشکيل کابينه کرده بودند.
چند روزي يا يک هفته – روزهايي که نبايد يک ساعتش از دست مي‌رفت متاسفانه- تمجمج يا مقداري هم گرفتاري‌هاي آقاي سنجابي يا آقاي صديقي که اينجا بايد به شما بگويم ‌‌نهايت پست فطرتي و بي‌شرمي را هم فروهر که خودش را شاگرد و عبد و عبيد سنجابي هميشه مي‌دانست و آقاي بازرگان نسبت به اين مرد [صديقي] کردند.» [خاطرات شاپور بختيار، ويراستار حبيب لاجوردي ص ۹۶]
شاپور بختيار در اينجا از سر خشم و نفرت و با عباراتي به گفته‌ي خودش «مستهجن»، از دکتر کريم سنجابي ياد مي‌کند. در حاشيه، بد نيست گفته شود که بختيار آن ظريفه‌ي «مستهجن» را از يک روايت ويژه‌ي لري نقل مي‌کند اما به فارسي. بختيار ادامه مي‌دهد و مي‌گويد: «ايشان [سنجابي] با فروهر نشستند و فرستادند منزل صديقي که شما قبول نکنيد کاغذ را صديقي پرت کرد و گفت تعيين تکليف من با شما نيست. بعد صديقي با خشونت آن آقاياني را که رفته بودند منجمله فروهر را از خانه بيرون کرد.» [خاطرات شاپور بختيار ص ۹۷]
دکتر کريم سنجابي در مصاحبه با راديو بي‌بي‌سي در دهمين سالگرد انقلاب درباره‌ي چگونگي برخورد جبهه‌ي ملي با نخست‌وزيري دکتر صديقي چنين مي‌گويد: «دکتر صديقي در شوراي ما نبود، تک و تنها بود، من ديدم اگر صديقي الان قبول مسئوليت بکند به تنهايي، بدون اينکه در جزو شوراي ما باشد، براي ما دچار زحمت خواهد شد. اين بود که بنده به وسيله‌ي اعلاميه‌اي به ايشان هشدار دادم که جناب آقاي صديقي شنيده شده است که شما براي تشکيل حکومت در نظر گرفته شديد، محترما خدمتتان اطلاع مي‌دهم، اگرچه شما جزو فعالين جبهه‌ي ملي نيستيد و هر اقدامي بکنيد مربوط به خودتان خواهد بود ولي اگر بدون مشورت با جبهه‌ي ملي اقدام بکنيد انتطار همراهي از طرف جبهه‌ي ملي نداشته باشيد. اين اعلاميه که منتشر شد دکتر صديقي کنار کشيد.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. تنظيم عبدالرضا هوشنگ انصاري صص ۲۹۸- ۲۹۷ مصاحبه با دکتر سنجابي]
مهندس بازرگان درباره‌ي بي‌اعتمادي مليون به شاه، و گفت‌و‌گوي شاه با صديقي چنين مي‌گويد: «کليه‌ي کساني را که ايشان [شاه] مراجعه مي‌کرد براي نخست‌وزيري به او اعتماد نمي‌کردند. ايشان البته مي‌گفت من ديگر دخالت نخواهم کرد. هم به دکتر صديقي اين را گفته بود و هم به بختيار اين را گفته و هم به اشخاص ديگر. ولي آن‌ها باور نمي‌کردند و آقاي دکتر صديقي، اتفاقا در ملاقاتي که آقاي سنجابي و من با ايشان داشتيم، ايشان گفتند بله به من چنين چيزي گفته و حتما اصرار دارد من آن را بپذيرم چون مي‌خواهد از مليون و مردم مورد اعتماد، اشخاص و شخصيت‌هاي مورد اعتماد مردم نخست‌وزير بشوند. من همين را گفتم که شما با هيچ کس درست راه نيامديد. گفت نه. من هم گفتم خيلي خوب، به شرط اينکه به محض اينکه ديدم شما از اين قولتان عدول کرديد من بطور علني آن موقع به همه خواهم گفت، با اين شرط من مي‌خواهم بپذيرم. البته ايشان هنوز نپذيرفته بود.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. تنظيم عبدالرضا هوشنگ انصاري، مصاحبه با مهندس بازرگان ص ۲۹۸]
علي اميني نخست‌وزيرسابق نيز با مهندس بازرگان هم نظر است. اميني مي‌گويد: «در مورد انتخاب نخست‌وزير به شاه گفتم مهندس بازرگان را بنده ترجيح مي‌دهم و از خدا مي‌خواهم. به بازرگان گفتم آقا ايشان [شاه] از شما کمتر مي‌ترسد تا از من. چون ما هم‌ديگر را آزمايش کرده‌ايم و نمي‌توانيم با هم کار کنيم [اشاره‌ي اميني به دوره نخست‌وزيري خود او از ۱۵ ارديبهشت ۱۳۴۰ تا ۲۷ تيرماه ۱۳۴۱و اختلاف نظر او با شاه است].... ديدم آقا، به قول بازرگان اصلا راست نمي‌گويد. يعني الان گير کرده است. بازرگان گفت، اين شاه به محض اينکه از گير بيرون آمد‌‌ همان [شاه قبلي] مي‌شود. دليل بنده هم اين بود که آقا، اين [شاه] را نمي‌شود صد در صد عوض کرد بايد يک جوري دور کرد تا از اين بحران بگذريم و ببينيم چه مي‌شود ولي من مي‌دانم که او [شاه] درست شدني نيست.» [خاطرات علي اميني. با پيشگفتار باقر عاقلي نشر گفتار، تهران ۱۳۷۶ ص ۱۷۹]
اما گذشته از گفت‌و‌گو‌ها و کشمکش‌هاي دروني جبهه‌ي ملي، شرايط دکتر صديقي براي پذيرش نخست‌وزيري، شرايط سياسي بسيار مهمي بودند و به نظر مي‌رسد دکتر صديقي بيشتر بدين سبب که زمينه را براي پذيرش و اجراي شرايط سياسي مورد نظر خود مناسب نمي‌ديد در ‌‌نهايت از پذيرش نخست‌وزيري سر باز زد.
احسان نراقي نظرات و شرايط دکتر صديقي را چنين توضيح مي‌دهد: «دکتر صديقي مي‌گفت آقا من مي‌خواهم نخست‌وزير قانوني طبق قانون اساسي بشوم. شاه بايد سلطنت کند نه حکومت. و جلوي فساد را هم بگيرم. در مورد ارتش هم بايد فرماندهي کل قوا به دولت برگردد. ساواک هم منحل شود و ايران از سنتو بيايد بيرون. ملاقات خارجي‌ها هم موقوف. شاه هم در ايران بماند. براي اينکه ارتش کاري نکند. عقيده‌ي دکتر صديقي اين بود که شاه در ايران بماند و شوراي سلطنتي از يک سري اشخاص موجه تشکيل شود.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. تنظيم عبدالرضا هوشنگ انصاري ص ۲۹۷]

به نظر مي‌رسد از ميان شروط دکتر صديقي آنچه بيش از همه در نظر او مهم مي‌نمود، ماندن شاه در کشور بود؛ زيرا به درستي تشخيص مي‌داد که رفتن شاه به منزله‌ي از هم گسيختن تمامي سيستمي بود که به شخص شاه وابسته بود، به ويژه ارتش.

شاه در کتاب «پاسخ به تاريخ»، درباره‌ي پيشنهاد نخست‌وزيري به دکتر صديقي و نظر جبهه‌ي ملي، روايتي متفاوت با آنچه از دکتر سنجابي و دکتر بختيار خوانديم، ارائه مي‌دهد. او مي‌گويد: «نخست به دکتر غلامحسين صديقي، عضو جبهه‌ي ملي، ماموريت دادم تا براي تشکيل کابينه اقدام کند. دکتر صديقي را مردي وطنخواه مي‌دانستم و او هيچ شرطي براي قبول اين ماموريت قائل نشد. فقط يک هفته براي مطالعه و بررسي از من وقت خواست که بلافاصله پذيرفتم.» شاه در ادامه متناقض حرف مي‌زند. نخست مي‌گويد که دکتر صديقي، به پيروي از «توقعات جبهه‌ي ملي» از من خواست تا در ايران بمانم. اما بعد وقتي از گفت‌و‌گوي خود با دکتر سنجابي ياد مي‌کند مي‌گويد: سنجابي از من خواست به بهانه‌ي «استفاده از تعطيلات» راهي خارج شوم.
«دکتر صديقي به پيروي از توقعات جبهه‌ي ملي، از من خواست که در ايران بمانم ولي اختيارات خود را به يک شوراي سلطنت تفويض کنم. اين تقاضا برايم پذيرفتني نبود زيرا مفهومش آن بود که قبول کنم قادر به سلطنت نيستم. اما بايد بگويم که دکتر صديقي تنها سياستمدار مخالفي بود که مصرا از من مي‌خواست ايران را ترک نکنم.» [پاسخ به تاريخ صص ۲۶۶ و ۲۶۷]
درباره‌ي «قادر نبودن شاه به سلطنت»، کافي‌ است يادآوري کنيم که تقريبا تمامي کساني که شاه را در روزهاي بحراني پيش از انقلاب از نزديک ديده‌اند و با او گفت‌و‌گو کرده‌اند بر اين نظرند که او به کلي روحيه‌ي خود را باخته، گرفتار نوعي افسردگي و سردرگمي و بي‌تصميمي بوده است.
شاه ادامه مي‌دهد: «در همين ايام آقايان سنجابي و بازرگان که تازه از اروپا بازگشته بودند به چنان تحريکات سياسي و مخالفت قانون اساسي دست زدند که دولت طبق مقررات حکومت نظامي ناگزير از بازداشت آن‌ها شد. دکتر سنجابي از زندان به وسيله‌ي رئيس ساواک سپهبد مقدم تقاضاي ملاقات مرا کرد. براي تسهيل مذاکرات و آماده‌سازي محيط از دولت خواستم سنجابي و بازرگان را آزاد کند. پس از از چند روز تقاضاي ملاقات سنجابي را پذيرفتم. او با احترام زياد دست مرا بوسيد و نسبت به مقام سلطنت و شخص من ابراز وفاداري بسيار کرد و گفت که حاضر است مقام نخست‌وزيري را قبول کند به شرطي که من به بهانه‌ي «استفاده از تعطيلات»، راهي خارج شوم. او نه مي‌خواست شوراي نيابت سلطنت تشکيل شود، که تشکيل آن قانونا الزامي بود و نه مي‌خواست از مجلس راي اعتماد بخواهد. من از قبول توقعات سنجابي سرباز زدم و در حالي که شرايط روز به روز دشوار‌تر مي‌شد، در جست‌و‌جوي راه حل ديگري بر‌آمدم.» [پاسخ به تاريخ ص ۲۶۷]
اگر شاه به گفته‌ي خود از قبول «توقعات سنجابي» سر باز زد از آن سوي، نيروهاي مخالف رژيم هم، سنجابي را از پذيرش نخست‌وزيري شاه برحذر مي‌داشتند. بسياري از اعضاي جبهه‌ي ملي از جمله حاج محمد شانه‌چي مخالف هرگونه مصالحه‌ با شاه بودند. شانه‌چي مي‌گويد: «من خودم با چند نفر از دوستان به دکتر سنجابي گفتيم که مسلما اين کار را قبول نکن که نمي‌تواني هيچ کار بکني. با اين عصياني که مردم کرده‌اند و با اين ناراحتي که مردم دارند و اگر شما قبول کني هيچ کاري نمي‌تواني بکني. بدنام مي‌شوي. دکتر سنجابي دو مرتبه با شاه ملاقات کرد و قبول هم نکرد. بعد رفته بود سراغ آقاي دکتر صديقي، که من يادم است سه مرتبه من خودم به اتفاق چند تن از دوستان خدمت آقاي صديقي رفتيم. گفتم آقا اين کار را نکن و دکتر صديقي مصمم بود نخست‌وزيري را قبول کند به شرط آن که شاه در مملکت بماند و ايشان نخست‌وزير باشد و اختيارات تامه به ايشان بدهد و در حقيقت نخست‌وزير مشروطه بشه و شاه هيچکاره و ما بر حذر داشتيم.» انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. تنظيم عبدالرضا هوشنگ انصاري ص ۲۹۶
بي‌اعتمادي شانه‌چي نظير بي‌اعتمادي مهندس بازرگان، علي اميني و ديگر سياستمداران و فعاليني بود که طي سال‌ها فعاليت، شاه را آزموده بودند و چنين درک و دريافتي از روش او داشتند. شانه‌چي مي‌افزايد: «ما مي‌گفتيم در شرايط کنوني اگر شما نخست‌وزير بشويد در حقيقت يک افعي زخم خورده را شفا داده‌ايد، فعلا يک مقدار آرامش پيدا مي‌کند و بعد که آرامش پيدا کرد، دوباره التيام پيدا مي‌کند و دو مرنبه زهرش را خواهد زد و اين کار را نکنيد و يادم هست که شب آخري را که خدمت آقاي صديقي بوديم، داريوش فروهر هم بود. فوق‌العاده عصباني شد و کلاهش را به زمين زد و ناراحت شد و گريه کرد که آقا نکنيد، که ما هم گفتيم آقا اين کار را نکنيد که صلاح نيست.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. خاطرات حاج محمد شانه‌چي ص ۲۹۷]

نخست‌وزيري شاپور بختيار
شاه مي‌نويسد: «... در اين هنگام بود که شاپور بختيار، يکي از اعضاي جبهه‌ي ملي به وسيله‌ي سپهبد مقدم، رئيس ساواک از من تقاضاي ملاقات کرد. من قبلا به وسيله‌ي جمشيد آموزگار نخست‌وزير سابق تماسي با بختيار داشتم و هم‌چنان به کوشش خود براي تشکيل يک دولت ائتلافي ادامه مي‌دادم. در اين اواخر در حالي که سنجابي هم‌چنان به اظهارات تحريک‌آميز خود ادامه مي‌داد شاپور بختيار روشي معتدل‌تر داشت و تقريبا سکوت کرده بود. در نتيجه شاپور بختيار را به حضور پذيرفتم. و اگر اشتباه نکنم سپهبد مقدم شخصا وي را شبانه و در خارج از ساعات متعارف ملاقات، به کاخ نياوران هدايت کرد. بختيار در اين ملاقات مکررا نسبت به مقام سلطنت اظهار وفاداري کرد و کوشيد به من ثابت کند که تنها کسي است که مي‌تواند در دوران دشوار دولت را تشکيل دهد. او مي‌گفت مايل است تمام ترتيبات مندرج در قانون اساسي را رعايت کند بدين معني که قبل از مسافرت من به خارج از کشور به عنوان تعطيلات، يک شوراي نيابت سلطنت تشکيل دهد و از دو مجلس راي اعتماد بگيرد. اين شرايط براي من قابل قبول بود. بختيار با دشواري کابينه‌ي خود را تشکيل داد و از مجلس راي اعتماد گرفت. اما فرصت نيافت برنامه‌ي خود را که براي خبرنگاران وسايل ارتباط جمعي شرح داده بود به مرحله اجرا درآورد. جالب آنکه از‌‌ همان روز نخست دوستان سياسيش در جبهه‌ي ملي براي سقوط او کوشيدند. عجيب اين است که در اين هنگام کسي در پي بازگشت آرامش و تجديد فعاليت اقتصادي نبود و تنها مسئله مورد علاقه‌ي رهبران کشور سرنوشت پادشاه بود. بعضي از اطرافيان به منظور آرام‌سازي محيط، به من توصيه مي‌کردند چند هفته‌اي از ايران دور شوم. فرمانده‌هان ارتش از من مي‌خواستند در کشور باقي بمانم تا نيروهاي مسلح از هم پاشيده نشوند.» [پاسخ به تاريخ ص ۲۶۸ و ۲۶۹]
شاپور بختيار هم در خاطرات خود بدون اشاره به مقدمات و چگونگي تماس‌هاي قبلي خود مي‌گويد: «همين‌طور اوضاع مرتب خراب و خراب‌تر مي‌شد. آقاي ازهاري سکته کرده بود. ديدم که يک روزي مقدم به من تلفن کرد که آقاي دکتر شما مايل به شرفيابي به حضور اعليحضرت نيستيد؟ گفتم که تيمسار من اولا جناب‌عالي را نديده‌ام و در مرحله‌ي دوم مي‌دانم شغلتان چيست و درجه‌تان چيست.
اما به من مرحوم دکتر مصدق نصيحتي کرده، يعني به همه‌ي ما که شاه مملکت حق دارد هر کسي را بخواهد احضار کند. يعني اگر که ديديد مي‌خواهد با شما مشورت کند، و شما بگوييد که آقا بنده نمي‌کنم اين کار را اين صحيح نيست. خودتان نگوييد که مي‌خواهم بيام شرفياب شوم. خيال مي‌کنند که مي‌خواهيد بياييد يک مقام يا پستي و چيزي بگيريد. ولي اگر او خواست مي‌توانيد برويد. اين را به او گفتم و گفت نه اجازه بدهيد خدمتتان بيايم. در خدمتتان برويم پيش شاه. گفتم نه. خانه ايشان با من هشتصدم‌تر فاصله دارد. اصلا پياده مي‌روم. هيچ لزومي ندارد. بعد شوخي با او کردم، گفتم، رضاشاه پياده به منزل فروغي رفت، خوب من هم پياده به منزل محمدرضاشاه مي‌روم. اشکالي ندارد.»
کنايه شاپور بختيار به سوم شهريور ۱۳۲۰ شمسي است که رضاشاه براي استعفاي خود و حفظ سلطنت براي جانشينش، به فروغي- نخست‌وزير پيشين و مغضوب رضاشاه- متوسل شد.
بختيار ادامه مي‌دهد و مي‌گويد: «اين مسئله باز مسکوت ماند تا اينکه دوباره آقاي مقدم تلفن کرد که اعليحضرت مايل است شما را ملاقات کنند و شايد هم تنها نباشيد. گفت بنده بيايم و با هم برويم شرفياب شويم. گفتم نه من خودم را دعوت کرده‌اند، مي‌روم، هيچ اشکالي ندارد... تلفن زنگ زد ديدم که بدره‌اي که رئيس گارد بود گفت بنده با يکي دو تا اتومبيل اسکورت خدمتتان مي‌آيم. آمدم و بدره‌اي مي‌راند و بنده هم پهلوي بدره‌اي نشسته بودم و رفتيم و به کاخ و من وقتي بالا مي‌رفتم، قبل از من دکتر صديقي و آقاي انتظام و اميني هم آنجا بودند که مورد مشورت قرار گرفته بودند. يعني اول نظر شاه شايد اين بود که صديقي را نخست‌وزير بکند، مشورت کرده بود با ارتشي‌ها و ارتشي‌ها بودند که بيشتر از همه تمايلشان را نسبت به من گفته بودند. گفته بودند اين يک آدم شجاعي است از ميدان بيرون نمي‌رود و خيلي رک و لر و يک دنده است و از اين چيز‌ها.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. مصاحبه با شاپور بختيار ص ۳۰۶ و ۳۰۷]
دکتر کريم سنجابي در بازگويي خاطرات خود از جريان نخست‌وزيري بختيار مي‌گويد، بختيار در گفت‌و‌گو با رهبران جبهه‌ي ملي موضوع ملاقات خود با شاه را نه مسئله خود بلکه چگونگي تشکيل حکومت جبهه ملي عنوان مي‌کرده است. دکتر سنجابي مي‌گويد: «... يک روز آقاي بختيار به من تلفن کرد، گفت مطلب مهمي است که بايد با شما در ميان بگذارم... بختيار گفت که ديشب شاه مرا خواسته و راجع به حکومت جبهه‌ي ملي صحبت کرده که به چه ترتيب حکومت جبهه‌ي ملي تشکيل شود. من به اعليحضرت عرض کردم، شرايطش – اين حرفي بود که بختيار مي‌زد- گفت من به اعليحضرت عرض کردم شرايط‌‌ همان است که دکتر سنجابي خدمت شما گفته‌اند. گفت شاه گفته است که «دکتر سنجابي به من پيشنهاد کرد که من از ايران خارج شوم. در آن موقع من صلاح نديدم ولي اکنون فکر مي‌کنم که براي معالجه و استراحت خودم يک مدتي به خارج بروم و ديگر رفع آن اشکال شده است. بنابراين حکومت جبهه‌ي ملي مي‌تواند تشکيل شود.» بختيار پرسيد چه بايد جواب داد. يک کلام راجع به اينکه درباره‌ي نخست‌وزيري خود ايشان صحبت شده است ذکر نکردند. گفتم حالا که اشکال از طرف شاه رفع شد بايد اشکال را از طرف آقاي خميني رفع کنيم که راه تغيير و تبديل به صورت يک تعديل و آرامش صورت گيرد. بايد با آقاي خميني فورا صحبت کنيم. و هر چه زود‌تر من و يک نفر ديگر برويم به پاريس و با آقاي خميني فورا صحبت کنيم. همه تصديق کردند حتا بختيار و من حتا به بختيار گفتم که به آن شخصي که واسطه بوده و شما را پيش شاه برده است بگوييد که به اعليحضرت بگويد که خودشان شخصا مرا بخواهند که شخصا با ايشان صحبت کنم.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. مصاحبه با دکتر کريم سنجابي ص۳۰۷ و ۳۰۸]
دکتر سنجابي در ادامه‌ي خاطرات خود به خبر نخست‌وزيري بختيار اشاره مي‌کند. مسئله‌اي که در سخنان شاپور بختيار نبوده و رهبران جبهه‌ي ملي نيز انتظار آن را نداشته‌اند. واکنش جبهه‌ي ملي در برابر اين موقعيت، تصميم به اخراج شاپور بختيار از جبهه‌ي ملي بود: «من ظهر به منزل برگشتم. از خبرگزاري فرانسه به من خبر دادند که صحبت اين ملاقات شاه با بختيار چيست؟ گفتم که حکومت دکتر بختيار نيست، صحبت جبهه‌ي ملي است، آن هم صحبتي است که به جايي نرسيده... گفت آقا چه مي‌فرماييد. خبر حکومت دکتر بختيار انتشار پيدا کرده است. من به بختيار تلفن کردم گفتم آقا چه مي‌گويند، اين‌ها صحبت از حکومت شما مي‌کنند. گفت خوب چه اشکالي دارد. گفتم اشکالي ندارد که تو باشي يا نباشي اشکال اين است که تا زمينه‌ي اين کار فراهم نشود يک عمل غلط زيانبخشي خواهد بود براي مملکت، و براي انقلاب و همه‌ي ما را نابود مي‌کند. گفت فردا صبح دوباره در‌‌ همان محل همديگر را ملاقات مي‌کنيم. فردا صبح دوباره در منزل آقاي حق‌شناس آمدند. همه اشخاص رو به او کردند و به او گفتند که تو ديروز دروغ گفتي، تو ديروز گفتي که حکومت جبهه‌ي ملي، صحبت اين بود فلان کس باشد و بعد صحبت اين بود که به پاريس برويم، در پاريس صحبت کنيم و بعد رفقا به او گفتند با اين کيفيت شما نهضت و جبهه‌ي ملي را به رسوايي و شکست مي‌بري و مخصوصا زيرک‌زاده بلند شد و خطاب به او گفت که اين يک عملي است که زيانش به همه مي‌رسد. بختيار از اينکه همه به او اعتراض کردند و هيچ کس با او موافق نبود، در را به هم زد و رفت بيرون و گفت اين کاري است که من کرده‌ام و مي‌کنم. اين بود که ما ديگر از رفتن به پاريس و فلان و اين‌ها منصرف شديم و بلافاصله شوراي عالي جبهه‌ي ملي را براي فردا من دعوت کردم که فردا همه به منزل من آمدند. تقريبا بالاتفاق، يعني حتا يک راي مخالف نداديم، بالاتفاق ايشان را از جبهه‌ي ملي اخراج کرديم.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. مصاحبه با دکتر کريم سنجابي. ص ۳۰۸ و ۳۰۹]
حاج محمد شانه‌چي در خاطرات خود از گفت‌و‌گوي خود با بختيار پس از پذيرش نخست‌وزيري از جانب او به اين مسئله اشاره مي‌کند که اختلاف جبهه‌ي ملي با بختيار جنبه‌ي شخصي نداشت بلکه جنبه‌ي اصولي داشت. او به دو نکته‌ي اساسي در خاطرات خود اشاره مي‌کند. يکي اينکه قبول نخست‌وزيري به نفع «مار زخم‌خورده» يعني شاه است و ديگر اينکه بختيار مردم را پشت سر خود ندارد و نمي‌تواندکاري انجام دهد: «به بختيار گفتم کار بدي کردي قبول کردي و نمي‌تواني هيچ کاري پيش ببري جز اينکه اين مار زخم‌خورده را سالم کني. بهره را تو نمي‌بري، بهره را دشمن که از تو قوي‌تر است مي‌برد. چون مردم اگر پشت سر تو بودند همه کار مي‌توانستي بکني. الان مردم پشت سر تو نيستند. اگر آقاي صديقي و دکتر سنجابي هم مي‌آمدند، مردم از پشت سرشان کنار مي‌رفتند. چون مردم پشت سر تو نيستند کاري نمي‌تواني بکني. او مي‌گفت من حرفم اين است شما‌ها بياييد و پشت سر من باشيد تا من بتوانم کار کنم. گفتم ما نمي‌آييم، چون کار تو غلط است. چون اگر ما هم بياييم مردم نمي‌آيند. چون مردم بايد مملکت را اداره کنند، مردم نمي‌آيند. فرض کنيم صد يا دويست نفر رجال سياسي هم دنبال تو آمدند، مردم وقتي نيامدند کاري نمي‌تواني بکني.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. خاطرات حاج محمد شانه‌چي. ص۳۱۰]
بختيار پس از معرفي کابينه‌ي خود و گرفتن راي اعتماد از مجلس شوراي ملي و سنا با اولين مسئله‌ي بزرگ پيش روي يعني چگونگي توافق با آيت‌اله خميني و جلب رضايت او روبه‌رو بود. پس از تماس‌هاي مقدماتي و فعاليت واسطه‌ها قرار شد بختيار به پاريس سفر کند و با آيت‌اله خميني ديدار کند و توافق او را براي چگونگي پيشبرد امور و حل بحران به دست آورد. پاسپورت‌هاي لازم، مخارج سفر و هواپيما آماده شده بود که نزديکان و مشاوران آن زمان آيت‌اله خميني او را از پذيرفتن و ديدار بختيار منصرف کردند.
بختيار در خاطرات خود مي‌گويد فکر ملاقات با آيت‌اله‌ خميني از خود او بوده است: «اين فکر شخص من بود. شبي همينطور مي‌خوابيدم و بيدار بودم، گفتم اگر من خودم بروم بدون قيد و شرط ايشان را ببينم و بگويم آقا حرف حساب شما چيست؟ من حاضرم با شما بنشينم و راجع به تمام مسايل مملکتم بحث بکنم... صبح تلفن کردم به بازرگان گفتم من يک چنين فکري دارم چون بازرگان هم موافق با چنين فکرهايي بود. چون خودش را مابين من و او در هچل مي‌ديد. گفت فکر خوبي است. حالا يک جوري اين را بنويس. گفتم من يک نامه مي‌نويسم، براي تو مي‌خوانم و مي‌دهم يک نفر بياورد. اگر اصلاح هم خواستي بکني بکن. در حدود ۱۰ سطر من نوشتم که حضرت آيت‌اله العظمي خميني دامت افاضاته اينجانب که به سهم ناچيز خود سال‌ها بر ضد استبداد و چه و چه و چه کرده‌ام و در اين حرکت عظيمي که ملت به سوي آزادي مي‌خواهند بردارد، در مدت کوتاهي هم اين‌کار‌ها را کرده‌ام خيلي خيلي مايل هستم بدون قيد و شرط، بدون سمت نخست‌وزيري، به عنوان يک ايراني با حضرت آيت‌اله بنشينم و مسايل مملکت را بررسي کنيم. در صورتي که توافق بدون قيد و شرط باشد بنده در ظرف ۲۴ ساعت به پاريس خواهم آمد و رفتم حتا پول از بانک هم دادم برايم گرفتند، پاسپورتم را هم درست کردم و در عرض دو ساعت، تمام اين‌ها را آماده کردم. طياره را هم آماده کرديم و بازرگان هم گفت من هم مي‌آيم... [با بازرگان گفت‌و‌گو کردم] نامه را هم امضاء کردم و دادم و گفتم ببرند بدهند به آقاي بهشتي که رئيس کميسيونشان بود... بدين ترتيب ما نامه را نوشتيم داديم آقاي بهشتي شب بخواند. ما هم سبيل‌هايمان را تاب مي‌داديم که فردا مي‌رويم... فکر مي‌کردم آقاي خميني يا مي‌گويد آره يا مي‌گويد نه. اگر گفت بله و نشست با من صحبت کرد نصف کاريسمايش [جاذبه‌ي معنوي] مي‌رود و اگر اين کار را نکرد به مردم ايران مي‌گويم ببينيد آدم مي‌خواهد برود با او بنشيند حاضر به هيچ نيست. هيچ چيز سرش نمي‌شود.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. مصاحبه با شاپور بختيار. ص۳۵۰ و ۳۵۱]
به گفته بازرگان اعضاي شوراي انقلاب هم که به دستور خميني و به طور سري در ايران تشکيل شده بود با سفر بختيار موافق بوده‌اند.
دکتر ابوالحسن‌بني‌صدر در خاطرات خود مي‌گويد که او آيت‌اله خميني را از ديدار با شاپور بختيار منصرف کرده است. بني‌صدر پيشنهاد ديگري داشته است و پيشنهاد خود را با عباسقلي بختيار از اعضاي کابينه که به پاريس آمده بود در ميان گذاشته است: «ايشان [شاپور بختيار] از نخست‌وزيري شاه استعفا کند، من با آقاي خميني صحبت مي‌کنم به عنوان نخست‌وزير انقلاب مشغول کارش بشود. گفت پيشنهاد خوبي است. گفتم شما برويد با آن طرف صحبت کنيد. من هيچ قولي نمي‌دهم چون تصميم را آقاي خميني مي‌گيرد. رفتم پيش آقاي خميني. گفتم خوب اگر الان اوضاع در داخل و خارج، ارتش، غير ارتش همه به هم بريزد به مصلحت است؟ گفت نه. گفتم خوب اگر اين بختيار را راضي کنيم که از نخست‌وزيري شاه استعفا کند شما حاضريد او را نخست‌وزير بکنيد، به عنوان نخست‌وزير انقلاب؟ فکري کرد و گفت بله، گفتم خوب فکر کنيد اگر حاضريد من روي آن کار کنم. گفت نخير حاضرم. گفتم قسم بخوريد. گفت قسم احتياج ندارد آقا. گفتم نه. اين تصميم سياسي کلاني است، فردا هر چه پيش بيايد، اين گردن من بني‌صدر مي‌افتد. مي‌گويند اين زير سر بني‌صدر بوده و بختيار را آورد و به خميني تحميل کرد و بعد هم بد است من بروم به او حرفي بزنم و يک قراري بشود و شما مجبور بشويد قرارتان را نقض کنيد. قسم خورد، به قران قسم خورد که اگر بختيار استعفا کند از نخست‌وزيري شاه، ايشان حکم نخست‌وزيري آقاي بختيار را بنويسد. من هم آمدم و آقاي عباسقلي هم فردايش آمد. گفتم من آقاي خميني را راضي کردم و ايشان حاضر است بپذيرد نخست‌وزيري اين آقا را به عنوان نخست‌وزير انقلاب. گفت بله ايشان خودشان هم بي‌ميل نيست، مايل به اين کار است و خيلي هم خوب مي‌داند ولي ارتش زير بار نرفته و گفته کودتا مي‌کند. اگر اينطور بشود. گفتم شما که ديروز مي‌گفتي که ارتشي در کار نيست و ايشان نخست‌وزير است و آلت دست نيست حالا امروز آمدي و مي‌گويي ارتش کودتا مي‌کند، نه جانم من ارتش را بهتر از شما مي‌شناسم. ارتشي در کار نيست کودتا بکند. به ايشان بگو آقاجان خام نشو، اين آخرين فرصت توست. نپذيرفت. وقتي نپذيرفت بعد شب من آمدم خانه. ساعت نيم به نصف شب بود. ديدم روي کانال سه فرانسه يک خانمي دارد با آقاي قطب‌زاده مصاحبه مي‌کند و قطب‌زاده هم دارد مي‌گويد که آقاي بختيار به عنوان نخست‌وزير به پاريس مي‌آيد. من فوري زنگ زدم به نوفل لوشاتو، احمد را به زحمت پيدا کردم. اين احمد هم متخصص است که در مواقعي که نمي‌خواهد گم مي‌شود. ايستادم تا پيدايش کردم. ده دقيقه‌اي طول کشيد. گفتم برو به بابات بگو مردم شما را به عنوان مرجع قبول کرده‌اند به عنوان سياست‌باز قبول نکرده‌اند. اگر اين آقا را به اين ترتيب پذيرفتيد، از اين به بعد ديگر سياستمداريد. او مانده و شما رفته‌ايد براي اينکه قبول کرديد او نخست‌وزير ايران است. فردا در اين دنيا نمي‌توانيد بگوييد که اين آقا نخست‌وزير نيست، پس او به عنوان نخست‌وزير مانده، يک طرف بايد برود و يک طرف بماند. او مانده و شما رفته‌ايد.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. خاطرات ابوالحسن بني صدر. ص۳۵۲ و ۳۵۳]
بدين ترتيب سفر شاپور بختيار به پاريس و ديدار و گفت‌و‌گو و مصالحه‌ي او با آيت‌اله خميني، منتفي شد.
دومين مسئله‌ي اساسي دوران نخست‌وزيري بختيار، اعلاميه‌ي بي‌طرفي ارتش بود که در واقع نشانه‌ي پايان رسمي دولت بختيار بود. دولتي که هم از آغاز و در عمل توان ايستادگي در برابر امواج رو به گسترش انقلاب را نداشت.
آيت‌اله خميني پس از ورود به ايران و استقبال بي‌سابقه‌اي که از او شد، مهندس مهدي بازرگان را در ۱۵ بهمن ۵۷ به «نخست‌وزيري انقلاب» منصوب کرد. دو دولت در يک کشور. قدرت دوگانه. در يک‌سو دولت بختيار بدون پايگاه اجتماعي، از درون متزلزل و خواهان مذاکره و مصالحه با روحانيون و با مهندس مهدي بازرگان. در سوي ديگر «دولت» بازرگان با پشتيباني ميليوني. امريکا و غرب نيز از رژيم حاکم دست شسته در پي راه‌هاي انتقال قدرت بودند. ژنرال هايزر امريکايي با هدف کنترل فرماندهان ارتش، جلوگيري از فروپاشي ارتش و تغيير و تحول آرام قدرت وارد ايران شده بود. فرمانده‌ي واقعي ارتش شاهنشاهي اين ژنرال امريکايي بود. به دنبال درگيري همافران و نيروهاي گارد شاهنشاهي، شورش توده‌اي تهران و شهرستان‌ها را به هيجان انقلاب کشاند. دستور بختيار براي بمباران منطقه‌ي تسليحاتي در مسلسل‌سازي از طرف فرماندهان ناديده گرفته شد. بختيار در کتاب «سي و هفت روز پس از سي و هفت سال» مي‌گويد: «... امروز من اطمينان دارم که بدره‌اي مي‌خواست دستور را اجرا کند اما ربيعي به علت اينکه خودش نيروي هوايي را داشت و ژنرال آمريکايي که آنجا بود گفته بود دست نگاهداريد کار به يک صورت ديگري ممکن است در بيايد به اين علت استنکاف کرد... و در اين ماجرا مسلما قره‌باغي هم که از هويزر و از فردوست مخصوصا دستور مي‌گرفت نقش خودش را بازي مي‌کرد. به طوري که وقتي ساعت ۳ بعد از نصف شب من از ستاد کل پرسيدم اين طرح اجرا شد يا نه گفتند به اشکال برخورده و من به قره‌باغي گفتم شما فردا ساعت ۹ صبح در دفتر من باشيد تا يک طرح ديگري اجرا کنيم. اين طرح که عرض کردم خيلي ساده بود که نگذارند اسلحه دست مردم بيفتد...» [سي و هفت روز پس از سي هفت سال. ص ۵۶]

ارتشبد عباس قره‌باغي درباره‌ي وضعيت ارتش و اعلان بي‌طرفي مي‌گويد: «... صبح سپهبد صانعي تلفن زد از نيروي زميني و گفت من به علت اينکه زير دست تيمسار بودم و ارادت به تيمسار دارم خواستم به تيمسار عرض کنم که با توجه به مذاکراتي که ديشب تا صبح ما در نيروي زميني مشغول بوديم و وضعيت را بررسي کرديم به تيمسار عرض کنم که تيمسار روي نيروي زميني حساب نفرمايند. گفتم نفهميدم. من اگر روي نيروي زميني حساب نکنم پس روي چي حساب کنم. گفت همين است که هست. گفتم خيلي جاي تاسف است. گفت کاملا صحيح است. گفتم که پس بهترين راه اين است تمام فرماندهان را احضار کنيد بيايند شوراي فرماندهان تشکيل بدهيم تا بفهميم که قضيه از چه قرار است. در آن جلسه تک تک فرماندهان هر کدام وضعيت خودشان را تشريح کردند. نيروي زميني گفت که از دست من کاري ساخته نيست. نيروي هوايي گفت من کاري نمي‌توانم بکنم، همافران آنجا هستند نمي‌توانم از عهده‌شان بربيايم.... در بحث‌هاي مفصلي که آنجا شد يک عده از افسر‌ها طرفدار اين بودند که بايد اعلان همبستگي بشود و يک عده طرفدار اعلان بي‌طرفي. در اين موقع من گفتم که در نظر داشته باشيد که اعليحضرت فرموده‌اند که ما بايد ارتش را حفظ کنيم، ارتش براي حفظ استقلال کشور ضروري است... دو مرتبه بحث‌ها ادامه پيدا کرد. آن عده‌ي قليلي که طرفدار اعلان همبستگي بودند آن‌ها هم طرفدار اعلان بي‌طرفي شدند... آقايان گفتند که زود‌تر اين ابلاغ بشود. من به مسئول روابط عمومي ستاد بزرگ، دستور دادم که شما با راديو تماس بگيريد، من در همين‌جا با نخست‌وزير صحبت مي‌کنم. من تلفن کردم به نخست‌وزير [بختيار] که آقاي نخست‌وزير شوراي فرماندهان بالاخره به اين نتيجه رسيده‌اند که اعلان بي‌طرفي بکنند. سپهبد وفا تلفن کرد که تيمسار الان راديو بي‌طرفي ارتش را اعلام کرد. ساعت يک و ربع بود.» [انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي. خاطرات ارتشبد عباس قره‌باغي. ص۳۸۱ و ۳۸۲]
به اين ترتيب ارتش شاهنشاهي فرو پاشيد. بختيار که قرار بود در منزل مهندس جفرودي با بازرگان و فرماندهان ارتش ديدار و مذاکره و مصالحه کند، به جاي منزل جفرودي به مخفيگاه رفت.
به راستي چگونه شاه به فکر نخست‌وزيري شاپور بختيار افتاد؟ تماس‌هاي مقدماتي چگونه بوده‌اند؟ چه کساني نقش داشته‌اند؟ نقش فرح پهلوي، انگيزه‌ها و اهداف او در اين ميان چه بوده‌اند؟
روايت دکتر هوشنگ نهاوندي، پرده‌هاي ديگري را کنار مي‌زند و ناگفته‌هايي از نقش فرح پهلوي را باز مي‌گويد. کتاب دکتر هوشنگ نهاوندي به نام «آخرين روز‌ها» منتشره در پائيز ۱۳۸۳ شمسي و ۲۶ سال پس از انقلاب، براي نخستين بار جزئيات بسياري را پيش روي خواننده مي‌گذارد. گوشه‌هايي از روايت دکتر هوشنگ نهاوندي از رايزني‌ها و تلاش‌ها براي نخست‌وزيري شاپور بختيار را با هم مي‌خوانيم. دکتر نهاوندي ضمن شرح چگونگي استعفاي جمشيد آموزگار و مقدمات نخست‌وزيري شريف‌امامي، براي اولين‌بار به نقش فرح پهلوي و تماس او با شاپور بختيار اشاره مي‌کند. مي‌نويسد: «احتمالا از‌‌ همان زمان، تلاش‌هاي شخصي شهبانو براي يافتن راه‌حل‌هايي براي بيرون آمدن از بحران آغاز شد. نمي‌دانم آيا شاه از اين تلاش‌ها با خبر بود يا نه. هم‌چنين به درستي نمي‌دانم آيا او مي‌دانست که شهبانو چند روز بعد محرمانه «شاپور بختيار» را ملاقات کرد تا فراگردي را آغاز کند که در پايان دسامبر به برگزيدن «بختيار» به نخست‌وزيري انجاميد.» [آخرين روز‌ها، پايان سلطنت و در گذشت شاه ص ۱۵۴]
دکتر نهاوندي سپس و در صفحات مياني کتاب مي‌نويسد: «پنجشنبه ۲ نوامبر ساعت هفت و نيم شب، به علت درد ستون فقرات در تخت خوابيده بودم که شهبانو تلفن کرد و گفت «اعيحضرت در کنار من‌اند و به گفت‌و‌گو‌هايمان گوش مي‌دهند. بنابه آخرين گزارش‌ها هواداران «خميني» خيال دارند روز سه‌شنبه هفتم نوامبر، در تهران شورش بزرگي به راه اندازند. آنان خواهند کوشيد سينما‌ها را به آتش بکشند، بانک‌ها را غارت کنند و پيرامون دانشگاه، کشتاري به‌راه اندازند. آنان با اين کار‌ها مي‌خواهند موقعيتي به کلي انقلابي به وجود بياورند... بنابر اين پيش از سه‌شنبه‌ي آينده بايد دولتي که مورد اعتماد مخالفان باشد تشکيل شود تا بتوان از لحاظ سياسي اين دسيسه را خنثا کرد.» فرح افزود: «مي‌توانيد به رهبران اپوزيسيون تلفن کنيد و از آنان بخواهيد يک دولت وحدت ملي تشکيل دهند.» [آخرين روز‌ها. ص ۵۰-۲۴۹]
نهاوندي توضيح مي‌دهد که در تماس‌هاي مختلف با شاپور بختيار هم تماس گرفته و شاپور بختيار از ملاقات با او طفره رفته و گفته است: «وقت زياد است. او [شاه] بيست و پنج سال صبر کرد بگذار چند روز ديگر هم انتظار بکشد.» نهاوندي مي‌افزايد: «بعد‌ها دريافتم که در حقيقت او [شاپور بختيار] از ماه سپتامبر با شهبانو در گفت‌و‌گو بوده است. شايد گمان داشت راهي که شهبانو در پيش گرفته، با موافقت شاه بوده است و درک نمي‌کرد که پس چرا او مرا پيام‌آور خود کرده است. و اما شهبانو، احتمالا هنگامي که به من تلفن کرد، کاري را انجام مي‌داد که شوهرش از او خواسته بود، بي‌آنکه نزد او [شاه] اعتراف کند که خودش نيز تصميماتي گرفته و کارهايي کرده است. روش او [شهبانو] دوجانبه بود.» [آخرين روز‌ها. ص۲۵۱]

دکتر نهاوندي توضيح مي‌دهد که پس از شکست راه‌حل «صديقي» شاه به «مظفر بقايي» روي آورد. بقايي با شاه ملاقات مي‌کند و سپس در اواخر دسامبر جلسه‌اي بسيار پنهاني در منزل شيرواني نماينده‌ي مجلس، با شرکت اردشير زاهدي، شيرواني، سپهبد ربيعي فرمانده نيروي هوايي و دکتر بقايي برگزار مي‌شود. طرح بقايي اين بود که «شاه پايتخت را ترک کند ولي در پايگاه وحدتي که پايگاهي بسيار مجهز بود بماند.» بقايي «مي‌خواست از مجلسين تقاضاي اختيارات کامل کند، سپس دو مجلس را منحل کند تا بتواند پس از بازگشت آرامش، انتخاباتي آزاد و شبهه‌ناپذير را در دير‌ترين مهلتي که قانون اساسي مي‌دهد، يعني شش ماه بعد برگزار کند. بر اساس مقررات حکومت نظامي و اختيارات کاملي که مي‌داشت در نظر داشت چهار هزار نفر را بازداشت کند تا بدان ترتيب، تحريکات و آشوبگري‌ها قاطعانه در هم شکسته شود سپس بيشتر بازداشت شدگان را اندک اندک آزاد کند. بقايي با خنده پرسيده بود: «مي‌دانيد نخستين کسي که بايد دستگير شود در فهرست من کيست؟ و خودش پاسخ داده بود: بهشتي که چند روز است وارد تهران شده و از مهم‌ترين رهبران اين بلواهاست». آن فهرست را چند مهره‌ي امنيتي مخالف سياست «شل و ول» رژيم تهيه کرده بودند.» [آخرين روز‌ها ص ۴-۲۹۲]
دکتر نهاوندي در ادامه‌ي روايت خود مي‌افزايد: «فرداي آن روز شاپور بختيار به نخست وزيري برگزيده شد. شيرواني که اصلا درک نمي‌کرد چه مي‌گذرد، به اردشير زاهدي تلفن کرد و به او گفت ما که مسخره‌ي خاص و عام شديم و زاهدي پاسخ داد شما که مي‌دانيد چه کسي مسئول اين کار است و پس از معرفي بختيار به شاه دکتر بقايي به داريوش شيرواني تلفن کرد و از او خواست شخصا به نزد شهبانو برود و به ايشان عرض کند روي کار آمدن بختيار يعني سقوط سلطنت پهلوي. دکتر شيرواني با تعجب جواب داد چرا نزد شهبانو؟ بقايي گفت: مي‌گويم برويد نزد شهبانو و فقط همين جمله را از قول من بگوييد و نه چيز ديگر. شيرواني بلافاصله وقت خواست و فرداي آن بار يافت و پيام را تکرار کرد. شهبانو پاسخ داد: ديگران چيز ديگري مي‌گويند. هرکس حرفي مي‌زند.» [آخرين روز‌ها ص ۳۱۵]
دکتر هوشنگ نهاوندي ريشه‌هاي خويشاوندي بختيار با فرح پهلوي را نشان مي‌دهد و مي‌نويسد: «اما شاپور بختيار، او، خواهرزاده‌ي خانم لوييز قطبي (صمصام بختياري) همسر دايي شهبانو بود. مي‌گويند مادرش (مادر بختيار) که در جواني فوت کرد شباهت بسيار به خواهر خود لوييز (خاله‌ي شاپور بختيار) داشت. در تمام اين سال‌ها محمد علي قطبي مقاطعه کار ثروتمند و پر نفوذ که پس از فوت پدر شهبانو، هنگامي که او بيش از هفت سال نداشت، خواهرزاده‌ي خود را چون پدري بزرگ کرده بود، حامي و پشتيبان بختيار بود. و بدين سان «رضا قطبي» و «فرح ديبا» که هم‌سن بودند، با هم در کانون خانوادگي «محمد علي قطبي» پرورش يافتند. شهبانوي آينده‌ي ايران همواره «رضا قطبي» را چون برادري مي‌پنداشت و دوست مي‌داشت. به عبارت ديگر پسر خاله‌ي بختيار، پسر دايي شهبانو و تقريبا برادر او بود و اين روابط ظاهرا در آن روزهاي بحراني نقشي مهم داشت. به ويژه که گفته مي‌شود خانم لوييز صمصام بختياري هم در شاپور بختيار و هم در شهبانو فرح نفوذ بسيار داشت که حتا بعد از جدايي محمد علي قطبي از او در روزهاي انقلاب،... هم‌چنان ادامه داشت... نخستين ديدار در سپتامبر ۱۹۷۸ در ويلاي قطبي در شمال تهران (دروس) انجام گرفت. نوشته‌اند که اين ديدار شش ساعت به درازا کشيد. صاحب‌خانه بعد‌ها گواهي داد که خانه را شش ساعت از پيشخدمت‌ها تهي کردند. اما گفت‌و‌گو‌ها کوتاه‌تر بود و دو ساعت و نيم ادامه داشت. ظاهرا سپس شهبانو رفت و خانم لوئيز قطبي که در خانه مانده بود گفت‌و‌گويي دراز‌تر با خواهر زاده‌ي خود (شاپور بختيار) داشت. دست کم يک ديدار ديگر، چند روز بعد صورت گرفت. آيا اين ديدار‌ها بدون آگاهي شاه انجام شد. مي‌توان چنين پنداشت...» [آخرين روز‌ها صص ۲-۳۰۱]
نهاوندي در فرازهاي بعدي مي‌افزايد: «مي‌شود مطمئن بود که شاه از ديدارهاي شهبانو و «بختيار» خبر نداشته است. به هر حال ديدارکنندگان از يکديگر خوششان آمد. بختيار که از آن پس همواره مدعي بود که «شاه را بيرون رانده» و به خود مي‌باليد، از شهبانو به گونه‌اي ديگر سخن مي‌گفت و پيرامون «نظرات آزادي‌خواهانه و پيشرو» و «دلبستگي او به شعرهاي فرانسوي» سخن پراکني مي‌کرد. شهبانو حتي کتابي از «پل‌الوار» هم به او هديه داده بود که بختيار در خاطراتش به آن اشاره مي‌کند.» [آخرين روز‌ها صص ۳-۳۰۲]
اما سرانجام انگيزه و هدف سياسي فرح پهلوي و اطرافيان او از ارتباط با بختيار و پيش کشيدن نخست‌وزيري او چه بوده است؟ روايت دکتر نهاوندي در اين‌باره چنين است:
«از آن‌زمان، يعني بعد از سپتامبر ۱۹۸۷، که شاه در تکاپوي رويارويي با بحران هر دم فزاينده بود، گروه کوچک دوستان شهبانو آغاز به طرح موضوع «پادشاهي سوسيال دمکرات» به عنوان تنها راه حل آن بحران کردند. و هم‌زمان و در لفافه‌ي نام «Cousin» (به فرانسه يعني پسرخاله) را به ميان آوردند. بدين‌ترتيب بود که «شاپور بختيار» را به‌سان «مرد سرنوشت‌ساز» که نظامي تازه را برقرار خواهد کرد، جا انداختند. «پسرخاله» هم همه‌جا خود را يک سوسيال دمکرات معرفي مي‌کرد.
آيا اين دسيسه‌اي بود عليه شاه يا براي شاه؟ دريافتنش آسان نيست. هر چه بود، بازي‌اي بود موازي کوشش‌هاي شاه که از سوي تني چند از اشخاص سطحي که هيچ‌گونه آگاهي از واقعيت‌هاي اجتماعي و سياسي کشور نداشتند، انجام مي‌شد. کساني که در بازي تقلب مي‌کردند، به گونه‌اي فزاينده موجب هدر شدن توانايي‌هايي مي‌شدند، و در نتيجه به هنگامي که نظام بيش از هر زمان ديگر نيازمند همبستگي و استحکام بود، آن را به ضعف و تزلزل کشاندند.» [آخرين روز‌ها ص ۳۰۳]
فرح پهلوي چه مي‌گويد و چه چيزهايي نمي‌گويد؟
فرح پهلوي در کتاب خاطرات خود مي‌نويسد، اويسي و مقدم در ملاقات با او از «وخامت اوضاع» و خطر «حمله انقلابيون به کاخ سلطنتي» صحبت مي‌کنند و شاپور بختيار را براي نخست وزيري پيشنهاد مي‌کنند و چون بختيار براي «نخستين ملاقات» حاضر نبوده است به کاخ برود فرح با موافقت شاه، با بختيار ديدار مي‌کند.
فرح پهلوي مي‌نويسد: «... چنين به نظر مي‌رسيد بختيار براي نخستين ملاقات حاضر نبود به کاخ بيايد. بنابراين من به همسرم پيشنهاد کردم او را در منزل همسر دايي‌يم، لوئيز قطبي که با بختيار خويشاوندي داشت ملاقات کنم. پادشاه با پيشنهاد من موافقت کرد و من با بختيار ملاقات کردم. من او را نمي‌شناختم و از‌‌ همان ابتدا درباره‌ي نبود آزادي و وجود ارتشاء صحبت کرد. من يادآور شدم که کشور، در خطر است. او به اطلاع من رساند که يکي از شرايط قبولي اين سمت، آزاد کردن کريم سنجابي، يکي از رهبران جبهه‌ي ملي و دوست اوست. من نتايج گفتگو‌هايمان را به آگاهي پادشاه رساندم و او امر به آزادي کريم سنجابي داد و نخستين ابتکار سنجابي، قبل از حرکت به سوي نوفل‌لوشاتو مدح خميني بود. چون اين مشکل حل شده بود، بختيار به کاخ آمد.» [فرح پهلوي. کهن ديارا. ص ۲- ۲۸۱]
اين عبارت کوتاه تمام آن چيزي است که فرح پهلوي از گفتگوهاي طولاني با شاپور بختيار نقل مي‌کند.
فرح پهلوي در بخش ديگري از خاطرات خود، با اشاره به رويدادهاي پس از انقلاب و اقامت شاه در مکزيک، به تماس تلفني شاپور بختيار با آنان اشاره مي‌کند و مي‌گويد که شاه حاضر به صحبت با بختيار نشد: «شاپور بختيار از پاريس با ما تماس گرفت. بنابراين توانسته بود صحيح و سالم از ايران خارج شود. او هنگاميکه ما سر ميز غذا بوديم تلفن کرد. پادشاه حاضر نشد با وي صحبت کند. پرسيدم: «مي‌خواهي من با او حرف بزنم» او در جواب گفت «اگر مايلي». نخست وزير سابق گفت که خيال دارد از آن پس عليه روحانيوني که مملکت را متصرف شده‌اند مبارزه کند و از من خواست مراتب احترام او را با پادشاه برسانم.» [فرح پهلوي. کهن ديارا. ص ۳۱۱]
موضوع ديگري که فرح پهلوي باز هم به کوتاهي و ناروشني به آن مي‌پردازد موضوع طرح خاش و اقدامات فرماندهان ارتش است. مي‌نويسد: «بعضي از افسران از جمله تيمساران بدره‌اي و خسروداد، پيشنهاد کردند تا آرام شدن وضع پادشاه در جزيره کيش اقامت کند و آمادگي خود را براي هرگونه جانفشاني، در صورت لزوم اعلام کردند. عده‌اي از نمايندگان مجلس هم که به ملاقات من آمده بودند همين اعتقاد را داشتند.» [فرح پهلوي. کهن ديارا. ص ۲۸۳]
فرح پهلوي به ديدار و گفت‌و‌گوهاي خود با دکتر مظفر بقايي کرماني هيچ اشاره‌اي نمي‌کند. شايد اشاره‌ي او به «عده‌اي از نمايندگان مجلس» آن هم در ضمن پيشنهاد «تيمساران بدره‌اي و خسروداد»، به همين موضوع برگردد.
هوشنگ نهاوندي در کتاب آخرين روز‌ها به گستردگي و با جزئيات بسيار از نقش فرح پهلوي و «حلقه تشنگان شرايط تازه» سخن مي‌گويد. نهاوندي درباره‌ي «حلقه کوچک پيرامونيان شهبانو» مي‌نويسد: «براي اين گروه که ديگر نفرت خود را از شاه (که همه چيز را مديون او بودند) پنهان نمي‌کرد، بختيار وسيله‌اي براي دست‌يابي به قدرت سياسي و انتقام‌گيري از شاه بود.» نهاوندي درباره‌ي نقش خود فرح پهلوي مي‌نويسد: «سپس شهبانو، که نگران حفظ تاج و تخت براي پسرش بود و آن را در برابر ديگران آشکارا اظهار مي‌کرد. او تنها کسي بود که از بيماري همسرش آگاه بود و او را از نظر جسمي در لبه‌ي پرتگاه مي‌ديد. بنابراين بر آن بود که پادشاهي را نجات دهد و احتمالا با پشتيباني «حلقه»‌اي از تشنگان شرايطي تازه، از چند سال قدرت و حکومت بهره گيرد. اين بازي، اگر مردي در حد ‌‌نهايت قدرت و فداکاري در کنار شهبانو بود، با پشتيباني بي‌چون و چراي ارتش و دست کم بخشي از روحانيت ممکن بود به پيروزي انجامد اما در هر حال، و به دليل نداشتن تحليلي درست از اوضاع، شهبانو، «بختيار» را جلوي صحنه انداخت.» [هوشنگ نهاوندي. آخرين روز‌ها. ص ۳۰۶]

آن «مرد در ‌‌نهايت قدرت» و در پيوند و ارتباط با ارتش و «روحانيون عالي‌مقام» را در چهره‌ي خود نهاوندي و در صفحات کتاب پر حجم او مي‌توان بازشناخت. فرح پهلوي در پاسخ گفته‌هاي نهاوندي درباره‌ي نقش «شهبانو» و «حلقه پيرامونيان» هيچ نمي‌گويد. فرح پهلوي در کتاب ۴۰۰ صفحه‌اي خود در اشاره‌اي کوتاه به نهاوندي و در ظاهر تائيد او، کنايه‌اي مي‌زند به «علاقه‌مندي» او به نخست‌وزير شدن و از ترجيح شريف امامي بر او توسط شاه سخن مي‌گويد: «انتصاب نخست وزير جديد، فکر پادشاه را به خود مشغول کرده بود و در اين‌باره با من مشورت کرد. نخست وزير جديد بايد مردي اهل عمل، متجدد و بردبار باشد و داراي سجاياي اخلاقي. من هوشنگ نهاوندي رئيس سابق دفترم را پيشنهاد کردم. او تحصيلاتش را در فرانسه در رشته اقتصاد به پايان رسانده بود و مرد تصميم بود. نهاوندي که قبلا رياست دانشگاه را بر عهده داشت، در ميان روشنفکران دوستان بسيار داشت و بالاخره شنيده بودم بسيار علاقمند است که نخست‌وزير شود. پادشاه جعفر شريف امامي را به او ترجيح داد...» [فرح پهلوي. کهن ديارا. ص ۲۷۲]

روايت بقايي
دکتر بقايي در روايت خود از روزهاي پيش از انقلاب و ديدار نخست با شاه مي‌گويد پس از حادثه حمله‌ي ساواک به مسجد کرمان «عکس‌هايي از اين جريان براي من رسيده بود و يک جايي صحبت شد گفتم اگر فرصتي مي‌شد که من اين عکس‌ها را به شاه نشان بدهم خيلي خوب بود. نه اينکه من تقاضايي کرده باشم. همين‌طور صحبت. چند روز بعد از دربار احضار شديم. احضار شديم و رفتم کاخ صاحبقرانيه»
در اين روايت روشن نيست در چه زماني و با چه کساني صحبت شده است و چه مقامي از طرف دربار، بقايي را به دربار دعوت کرده است. از اين مهم‌تر بقايي مي‌گويد: «جزئيات صحبت‌هايمان يادم نيست» و در توضيح مي‌گويد: «بله بعد رفتم و اين عکس‌ها را هم برده بودم و متاسفانه جزئيات اين ملاقات‌ها و اين‌ها را چون وقتي برگشتم براي آن هيئت مشاورينم که تعدادي از هيئت اجراييه حزب (حزب زحمتکشان ايران) بودند چيز کردم نوار هم گذاشتيم، حالا نمي‌دانم نوار را من دکمه‌اش را نزده بودم يا اين پاک شده نگرفته، خلاصه نوار را پشتش نوشتم که ملاقات با شاه و شهبانو. ولي همين اخيرا که گذاشتم ديدم نوار سفيد است. بله جزئيات صحبت‌هايمان يادم نيست.... يک مقداري راجع به اوضاع روز صحبت کرديم که مي‌گويم متاسفانه هيچ چيزي به خاطرم نمانده.»
بقايي ادامه مي‌دهد و مي‌گويد: «بعد صحبت کرمان را پيش کشيدم و اين عکس‌ها را نشان دادم و اين عملي که انجام شده و اين چيز‌ها. شاه گفت که «شريف امامي اين موضوع را تعقيب مي‌کند.» نمي‌دانم فلان. گفتم «شريف امامي هيچ غلطي نمي‌تواند بکند... اين هم از دهانم پريد». بقايي درباره‌ي وضعيت و روحيات شاه و مسئله‌ي پيشنهاد نخست‌وزيري مي‌گويد: «شاه هم خيلي به اصطلاح بي‌حال بود. نشسته بود و همينطور، يک نگاه بي‌مقي داشت. و معمولا هم هيچ حرف نمي‌زد گاهي يک جمله چيز مي‌کرد. و از مجموع صحبت‌ها به اصطلاح مثل اينکه مجال مي‌داد که من پيشنهاد نخست‌وزيري بکنم... نه اينکه چيزي بگويد ولي از صحبت‌ها. ما هم همين‌طور صحبت مي‌کرديم چيزي تحويل نمي‌گرفتيم. بعد از اين صحبت‌ها گفت: «خوب به نظر شما کي مي‌تواند اين اوضاع را در دست بگيرد و چيز کند؟» گفتم: «يک کسي که قدرت قوام‌السلطنه را داشته باشد.» اينجا تنها جايي بود که چشم‌هاي شاه برق زد و گوش‌هايش به اصطلاح سيخ شد»... بله اين ملاقات اول ما بود. الان تاريخش از روي وقايع معلوم است. موقعي که ازهاري استعفا داده بود و آن ملاقات را مقدم با سنجابي با شاه چيز کرده بود ترتيب داده بود و بعد ملاقات با دکتر صديقي.»
دکتر بقايي درباره‌ي ملاقات دوم خود با شاه مي‌گويد: «اين دفعه‌ي دوم اولا شاه صورتش را نمي‌دانم با چي چرب کرده بود چرب چيلي، يعني به طوري که من هر آن انتظار داشتم يک قطره روغن بچکد روي کراواتش... و تمام صحبت‌ها به اينجا مي‌بايست منتهي بشود که من بگويم که من حاضرم بيايم.. نخست‌وزير بشوم ولي من چنين کاري نمي‌توانستم بکنم براي اينکه اگر اين حرف را مي‌زدم ديگر شرط نمي‌توانستم بگذارم که من حاضرم به اين شرط نخست‌وزير بشوم در صورتي که او پيشنهاد مي‌کرد که بيا نخست‌وزير بشو من مي‌توانستم بگويم به اين شرط مي‌توانم بشوم... به اين جهت من هيچ پيشنهادي نکردم.»
مصاحبه کننده از بقايي مي‌پرسد: «ايشان [شاه] صراحتا پيشنهاد نخست‌وزيري نکرد؟» و بقايي در پاسخ مي‌گويد: «نه، نه، نه ولي صحبت‌ها طوري بود که به آن جهت منتهي مي‌شد که من پيشنهاد بکنم.»
بقايي ادامه مي‌دهد و مي‌گويد: «اين گذشت و بعد صحبت نخست‌وزيري بختيار شد و بعد انوشيرواني وکيل مجلس اين با دربار در ارتباط بود و اين آمد و يک روز گفت که شهبانو مي‌خواهد ترا ملاقات کند. من هم گفتم «خيلي خوشوقت مي‌شوم.» بعد يکي دو روز بعد وقتي را ايشان تعيين کرده بودند که ساعت ده صبح من بروم به دفتر مخصوص ايشان. رفتيم و خيلي به اصطلاح با مهر و محبت و خيلي هم مودب.»
بقايي در اينجا، و در پاسخ مصاحبه‌کننده که مي‌گويد در آن‌موقع رئيس دفتر فرح دکتر نصر يا دکتر نهاوندي بود و آيا اين‌ها واسطه بودند؟ مي‌گويد: «نخير واسطه انوشيرواني بود» و «آن رئيس دفتر مخصوص يک سرواني بود که خيلي هم خوشگل بود و بعد‌ها شنيدم که، اسمش يادم نمي‌آيد، سر او بين شهبانو و اشرف مدت‌ها کشمکش بوده». بقايي درباره‌ي محتواي گفت‌و‌گو‌ها با فرح پهلوي مي‌گويد: «هيچ يادم نمي‌آيد. فقط مي‌دانم که محتوايش اين بود اولا تمام حرف‌هاي مرا دربست مي‌پذيرفت و چيزهايي را که من مي‌گفتم اين‌طور مثلا بايد بشود، اين‌طور بايد مي‌شد، مي‌گفت «به خدا ما اين‌ها را کرارا به اعليحضرت گفتيم»... خلاصه، موقعي که حالا موقعي که به اصطلاح بختيار دارد مي‌آيد... موقعي که نزديک خداحافظيمان بود شهبانو گفت: «شما راجع به بعد از شاپور بختيار چه مي‌بينيد؟» گفتم: «من براي شاپور بختيار بعدي نمي‌بينم.» اين جمله‌ي تاريخي را هم ما صادر کرديم بله.» [خاطرات دکتر مظفر بقايي کرماني. حبيب لاجوردي. ژوئن ۱۹۸۶]
و اما درباره‌ي اصليترين موضوع يعني ملاقات با زاهدي و ربيعي و طرح «خاش»، بقايي مي‌گويد: «زاهدي خودش يک ملاقات از من خواست او يک ملاقات از من خواست که باز آن هم به وسيله‌‌ همان انوشيرواني بود و در منزل انوشيرواني. رفتيم آنجا با زاهدي و سپهبد ربيعي و خود من نشستيم راجع به اوضاع صحبت کرديم. ديگر اوضاع خيلي وخيم شده بود.» بقايي مي‌گويد در آن گفت‌و‌گو زاهدي پيشنهاد نخست‌وزيري بقايي را مطرح کرد اما نه به عنوان پيغام از طرف شاه بلکه به عنوان نظر خودش. بقايي مي‌گويد: «زاهدي مطرح کرد که در اين موقع شما بايد بياييد و کار‌ها را اصلاح کنيد. گفتم که در صورتي که اعليحضرت پيشنهاد مرا بپذيرند حاضرم که اين کار را بکنم. گفت که خوب در آن صورت شما امکان موفقيت را چه اندازه مي‌دانيد؟ گفتم ده درصد امکان ابقاء شاه، بيست درصد امکان سلطنت وليعهد، هفتاد درصد فتح خميني.» بله اين را به اردشير زاهدي گفتم.»
مصاحبه کننده مي‌پرسد: «اين پيشنهادات شما چه بود که گفتيد اگر پيشنهادات را قبول بکند نخست‌وزيري را مي‌پذيريد؟» و بقايي پاسخ مي‌دهد: «آن‌ها را خود شاه مي‌دانست، جلوگيري از سوء استفاده‌هاي اين‌ها، تبعيد اشرف، عدم دخالت در کار‌ها... يعني خلاصه‌اش اين‌که شاه بايد سلطنت کند نه حکومت.» مصاحبه کننده اظهار مي‌کند: «صحبت‌هاي سي سال پيش» و بقايي مي‌گويد: «بله صحبت‌هاي هميشه» و در پاسخ اين سئوال اساسي که «نتيجه‌ي جلسه چه شد با آقاي زاهدي؟» بقايي مي‌گويد: «هيچي، خيلي دوستانه از هم روبوسي کرديم و جدا شديم ديگر.»
از پاسخ‌هاي بريده بريده‌ي بقايي در مي‌يابيم که شاه هيچگاه به صراحت و يا حتا به کنايه پيشنهاد نخست‌وزيري به بقايي نداده است. حتا اردشير زاهدي نيز از طرف شاه پيغامي در مورد پذيرش نخست‌وزيري براي بقايي نياورده است. چرا شاه آشکارا از بقايي نخواسته بود نخست‌وزير شود؟ نکته‌ي قابل توجه ديگر آن‌که بقايي در بازگويي جلسه گفت‌و‌گو با زاهدي و ربيعي به طور کامل درباره‌ي نقش ربيعي و پيشنهادات او در آن جلسه سکوت مي‌کند. گويي اصلا ربيعي در آن جلسه حضور نداشته است. در برابر سکوت بقايي روايت نهاوندي آشکارا از طرح «خاش»، کودتا و روي کار آوردن دولت قدرتمند صحبت مي‌کند. علت سکوت بقايي درباره‌ي نقش ربيعي و نقشه‌هاي آن جلسه چيست؟ و تفاوت روايت بقايي با نهاوندي را چگونه مي‌توان توضيح داد؟ و چرا فرح پهلوي درباره‌ي ديدار و گفت‌و‌گو با دکتر بقايي و به ويژه «جمله‌ي تاريخي» بقايي درباره‌ي بختيار سکوت مي‌کند و هيچ چيز نمي‌گويد؟ به هر رو اکنون همه‌ي روايت‌ها در اختيار خوانندگان است.
برگرفته از فصل نامه باران. شماره ۸ و ۹ پائيز ۱۳۸۴خورشيدي. استکهلم



[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration