The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

بغرنج‌هاي زمانه‌ي ما

شيدان وثيق



عمل کردن به صورتي نابهنگام،
يعني بر ضد زمان و بنابراين بر روي زمان،
به سودِ (من اميدوارم) زماني که فرا خواهد رسيد.
نيچه: ملاحظات نابهنگام

مسايل اجتماعي، به قول مارکس، هنگامي براي انسان‌ها طرح مي‌شوند که شرايط عيني حل آن‌ها آماده شده باشند. او که باني ماترياليسم تاريخي بود راست مي‌گفت اما بايد مي‌افزود که حتا با وجود شرايط مناسب، جنبش‌هاي اجتماعي مي‌توانند راهي براي دگرساني جامعه پيدا نکنند و اين در حالي است که راه‌کار‌هاي پيشين و سنتي يا پاسخگوي وضعيت کنوني نيستند و يا به واقع «اين هماني» را در شکلي ديگر ادامه مي‌دهند. معما و تراژدي عصر ما در همين جاست: جنبش‌هاي اجتماعي براي تغيير وضع موجود، در شرايطي که همه‌ي زمينه‌ها و شرايط نيز فراهم مي‌باشند، در چاره جويي عاجز مي‌مانند و راه‌حل‌‌هاي نجات‌بخش ادعايي نيز کارآمدي ندارند.
در دو سده‌ي‌ گذشته، با تکوين مناسبات سرمايه‌داري و برآمدن روابط سياسي و اجتماعي مدرن در گسست از شيوه‌ها و سامان‌‌هاي پيشين، سه عامل همواره منادي و محرک جنبش‌ها و انقلاب‌هاي اجتماعي از بدو پيدايش آن‌ها در شکل‌هاي نوين در سراسر گيتي بوده‌اند. در عصري که با جهاني شدن سرمايه‌داري و مناسبات سياسي و اجتماعي برخاسته از آن، مساله‌انگيزهاي مبارزات اجتماعي براي تغيير نظم موجود خصلتي جهان روا پيدا کرده‌اند. مسايل اصلي مبارزه‌ي اجتماعي در دوران ما در همه‌ي جوامع بيش از پيش همسان و مشترک شده‌اند. تفاوت‌هاي تاريخي، فرهنگي و اجتماعي ميان کشورها کنار مي‌روند و جاي خود را به مشترکات جهان‌روا universel مي‌دهند که به نوبه‌ي خود بر مناسبات ميان اين جنبش‌ها در پيوند‌ها و وابستگي‌هاي‌‌شان به طور تعيين کننده‌اي تأثير مي‌‌گذارند.
مبارزات اجتماعي براي دگرساني در همه‌ي جوامع امروزي از جمله در ايران با سه بغرنج اصلي و مشترک رو‌به‌رو هستند.
يکي، مساله‌ي هدف يا غايت آرماني مبارزه براي تغيير است که امروزه نامعلوم يا ناپديد شده است. در واقع ما با فقدان افق که با مساله‌انگيز رهايي Emancipation پيوندي ناگسستني دارد رو‌به‌رو مي‌باشيم و اين در زماني است که از يک‌‌سو ايدئولوژي‌هاي آرمان‌گراي سابق در بوته‌ي عمل و آزمايش باطل شده‌اند و از سوي ديگر آرمان‌زدگي يا بي‌آرماني تبليغ و ترويج مي‌شود.
دومي، فقدان راه‌حل براي بهبود شرايط زندگي و معيشت انسان‌ها يعني در يک کلام مشکل تحقق ‌بخشيدن به بهزيستي، برابري و عدالت اجتماعي در جوامع امروزي است. عمل کردن در جهت اين خواسته‌ها امروزه با نفي مناسبات سرمايه‌داري که فراگير، جهاني و بيش از پيش تخريب‌ساز شده‌اند يعني با فرا روي از اين نظم حاکم رابطه‌اي تنگاتنگ پيدا کرده است.
سومين مساله‌ي حل نشده، بحران فاعل جمعي‌(1) و انقلابي‌ و فقدان شکل‌هاي نوين خود‌-‌ سازماندهي او ست. از يک‌سو، پرولتاريايي که در سده‌هاي نوزده و بيست فاعل جمعي انقلابي بود اکنون نقش و «رسالت» اصلي و تعيين کننده‌‌اش را از دست داده است و از سوي ديگر فاعل جمعي‌ آگاه به ضرورت رهايي خود که بايد برانگيزنده‌ي فرايند دگرسازي اجتماعي باشد تاخير مي‌کند و بر‌نمي‌خيزد. بحران ديگر در اين است که شکل‌هاي سنتي تحزب و تشکل کارايي و اعتبار‌ خود را به عنوان سازماندهان دگرديسي اجتماعي از دست داده‌اند و اين در زماني است که اشکال نوين خود‌-‌‌ سازماندهي جمعي به صورتي پايدار بر‌نمي‌آيند.
بي‌ترديد در هر جامعه‌اي، جنبش‌هاي اجتماعي براي دگرديسي در شرايط و موقعيت تاريخي و اجتماعي مشخص عمل مي‌کنند و مناسبات هر يک با بغرنج‌هاي نامبرده در يک سطح کيفي و کمي قرار ندارند. باز بي‌ترديد مسايل ديگري را مي‌توان بر فقدان‌هايي که بر شمرديم افزود اما سه کسري مورد توجه ما در اين جا اصلي‌ترين و بنيادي‌ترين را تشکيل مي‌دهند.
مبارزات و انقلابات اجتماعي هميشه در چنين وضعيتي بحراني قرار نداشتند. اين جنبش‌ها، در گذشته‌‌ي دويست ساله‌، از آرمان‌ها، تئوري‌ها، راه‌حل‌ها و شکل‌هاي نوين مبارزاتي نسبت به دوران پيش از خود برخوردار بودند. چند نمونه‌‌ي اصلي را به ياد آوريم: انقلاب 1789 فرانسه؛ جنبش ها و انقلاب هاي سده‌ي نوزدهم در اروپا چون جنبش بين‌الملل اول زحمتکشان و کمون پاريس؛ انقلاب اکتبر و انقلاب چين در نيمه‌ي اول سده‌ي بيستم؛ جنبش‌هاي آزادي‌بخش و استقلال‌طلبانه‌ي «جهان سوم» در نيمه‌ي دوم همين قرن... همه‌ي اين جنبش‌ها براي دگرسازي توانستند «راه بُردهايي» در سه زمينه‌ي مورد توجه ما به پيش نهند. آن‌ها در زمان خود کما‌بيش موفق شدند تغييراتي نسبت به گذشته‌ي فئودالي، پادشاهي و استعماري به وجود آوردند.
انقلاب فرانسه ايده‌هايي چون آزادي، برابري، جمهوري Res publica و جدايي دولت و دين را که بعدها لائيسيته Laïcité نام گرفت، مطرح کرد. جنبش هاي کارگري سده‌ي نوزده در اروپا به ويژه کمون پاريس نظريه و عمل انقلاب پولتاريا را بر عليه نظم جديد بورژوازي و سرمايه‌داري، مطرح مي‌کنند. انقلاب‌هاي روسيه و چين عصر سوسياليسم و رهبري حزب کمونيست را چون «راه کاري تاريخي و علمي» براي رهايي بشر از استثمار انسان از انسان، اعلام مي‌کنند. در جهان سوم، ايده‌هاي استقلال و حاکميت ملي و نظريه‌هاي ضد امپرياليستي و ضد استعماري از سوي جنبش‌هاي آزاديبخش ملي تبليغ و ترويج مي‌شوند. سرانجام، پس از فروپاشي سوسياليسم واقعاً موجود، ليبراليسم و سوسيال‌‌دموکراتيسم از يک‌سو و دموکراسي‌خواهي و حقوق‌بشر‌گرايي از سوي‌ديگر، چون تنها «افق گذر‌ناپذير» بشريت در سطح افکار عمومي جهاني و ملي توسط نظريه پردازان «امر امکان‌پذير» مطرح مي‌شوند.
اين‌ها همه، با اين که در زمان خود گام‌هايي بودند، اما محدوديت‌ها و تضاد‌هاي شديد خود را نيز آشکار ‌مي‌ساختند.
مهمترين‌ آن‌ها، در آغاز مدرنيته، جمهوري‌خواهي انقلاب فرانسه بود که ايدئولوژي‌اش افقي محدود داشت و نمي‌توانست جز در شکل صوري و نه به واقع «آزادي، برابري، برادري» و به ويژه برابري ادعايي خود را در شرايط حفظ مالکيت، سرمايه و دولت تحقق بخشد.
پس خيلي زود سوسياليسم و کمونيسم چون افقي ديگر در فرا رَوي از نظم بورژوازي نوين و سرمايه‌ مطرح مي‌شود. در گسست از سوسياليسم‌هاي بَدَوي (ديني و تخيلي) پيشين، کمونيسم "علمي" مارکس اعلام مي‌شود. اما نظريه‌ي مارکسي نيز در پاسخ به سه پرسش: کدام هدف آرماني؟ کدام سوسياليسم؟ و کدام سياست، دولت و سازماندهي جمعي؟ به جز چند اصل کلي برگرفته شده از نمونه‌ي هفتاد روزه‌ي کمون پاريس چيزي بيش عرضه نمي‌کند.
«سوسياليسم واقعاً موجود» لنيني و ‌استاليني، با اين که نه هفتاد روز بلکه هفتاد سال حکومت کرد، نشان داد که در هيچ يک از زمينه‌هاي نامبرده راه‌حلي جديد، بديع و اساسي در دستگاه نظري و عملي خود ندارد. فروپاشي اين سيستم توتاليتر که برآيندي از اقتصاد دولتي و ديکتاتوري ‌حزبي و پليسي بود، از جمله به دليل ناکامي‌اش در ايجاد بديلي در برابر نظام سرمايه‌داري از طريق ساختن جامعه‌اي بهتر و مبرا از نابساماني‌هاي آن بود.
ناسيوناليسم برخاسته از جنبش‌هاي استقلال‌طلبانه چون جنبش ملي کردن صنعت نفت در ايران به رهبري مصدق، کنفرانس باندونگ و جنبش غير‌متعهد‌ها (نهرو، ناصر، سوکارنو، چو ‌ان‌لاي، تيتو...) و هم‌چنين جنبش‌هاي آزاديبخش ملي در جهان سوم: کنگو (لومومبا)، الجزيره (بن‌بلا)، ويتنام (جبهه‌ي آزاديبخش ملي) ، فلسطين (الفتح)، کوبا (کاسترو) و آمريکاي لاتين... اگر چه به استعمار و تا اندازه‌اي نواستعمار جهاني در نيمه‌ي دوم سده‌ي بيستم پايان ‌بخشيدند – به ياد آوريم شعار معروف چه‌گوارا در آن زمان را: پيش به سوي ايجاد يک، دو، سه ويتنام... - اما در سه مساله‌ي اصلي - به جز در نظريه و عمل استقلال‌طلبي‌ که آن هم در شرايط جهاني شدن امور دنيا تنها مي‌توانست نسبي باشد – چيزي نو و بديع در حوزه‌ي اجتماعي در چنته نداشتند. اينان، در بهترين حالت، پيرو مُدل‌هاي سياسي،‌اجتماعي و اقتصادي‌اي شدند که نمونه‌ي بارز و ‌اصلي‌شان در شوروي يا چين وجود داشت. نمونه‌اي که در ضمن در همان کشورهاي اصلي و در همان زمان‌ با شکست مواجه شده بود. تنها در کامبوج پل‌پوت در نيمه‌ي اول دهه‌ي 1970 بود که «گسستي» از سيستم جهاني تجربه مي‌شود که اين نيز به فاجعه‌ي تاريخي‌ و قتل عام مي‌انجامد.
در اين ميان، نيازي به تصريح نداريم که بنيادگرايي ديني در چند دهه‌ي اخير چون اسلام سياسي يا اسلام‌گرايي که در اثر فروپاشي ايدئولوژي‌هاي ناسيوناليستي، جهان سومي و سوسياليسم واقعاً موجود... توسعه و رشدي چشم‌گير به ويژه در کشورهاي اسلامي داشته است و تا حدودي هنوز دارد. اما اسلاميسم امروزه در پي دو تجربه‌ي ارتجاعي و ناکام، يکي در نمونه‌ي جمهوري اسلامي ايران در نحله‌ي شيعه‌ي آن و ديگري در نمونه‌ي القاعده و طالبان... در نحله‌ي سني، در هيچ زمينه‌اي نتوانست و به واقع نيز نمي‌توانست و نمي‌تواند آرمان، افق، راه‌کار و شکل‌هاي نويني ارائه دهد. اسلام‌گرايي در عمل يا رجعت به قهقرا‌ ست (القاعده، طالبان...) و يا، در مورد جمهوري اسلامي ايران، تقليدي از شکل‌هاي سياسي کلاسيک و مدرن چون جمهوري، مجلس، انتخابات، مُدل‌هاي اقتصادي بازار، سرمايه‌داري دولتي و خصوصي... اما با تهي کردن همه‌ي اين‌ها از محتواي اصلي‌شان و اين همه نيز همراه با تاريک‌انديشي، سرکوب، استبداد و رشد شديد نابرابري‌ها، بي‌عدالتي‌ها و اختلاف‌هاي طبقاتي.
سرانجام بايد از ايدئولوژي دموکراسي‌خواهي و حقوق بشر‌گرايي نام بُرد که امروزه از رونق و رشدي چشم‌گير برخوردار شده‌ است. به ويژه در آن سامان‌هاي تحت سلطه‌ي ديکتاتوري نظير ايران، کشورهاي عربي... که از چنين بنيادهاي سياسي و اجتماعي گريز‌ناپذير بي‌بهره مانده‌اند و در نتيجه و به راستي در راه کسب آن‌ها مبارزه مي‌کنند. اما خوب مي‌دانيم که دموکراسي وسيله است و نه هدف، که حقوق بشر به تنهايي نه عدالت اجتماعي مي‌آورد و نه از زور، ستم و سلطه‌ي سرمايه مي‌کاهد و آزادي نيز چون آزادي انتخابات در شرايط وجود مالکيت، سرمايه و دولت نسبي است. گرچه هر سه‌ي اين‌ها يعني آزادي، دموکراسي و حقوق بشر در همين حد امروزي‌اش در کشورهاي دموکراتيک که صوري و ناقص است، پيش‌شرط‌ هايي ضروري و حياتي‌ مي باشند.
از بازنگري کوتاه فوق نتيجه مي‌گيريم که آرمان‌ها، تئوري‌ها ، راه‌حل‌ها و شکل‌هاي شناخته‌شده‌ي گذشته و حال، در مجموع اگر نه در کليت‌شان، اکنون پاسخ‌گوي مسائل دوران ما نيستند. اين تشخيص منفي را در حالي انجام مي‌دهيم که برآمدن ايده‌هاي آرماني، راه‌حل ها، تئوري‌ها و شکل‌هاي بديع و نو تأخير مي‌کنند و فرا نمي‌رسند.
خلاصه کنيم: جنبش‌هاي اجتماعي زمانه‌ي ما در برابر سه پرسش اصلي بي پاسخ قرار دارند: معنا و هدف مبارزه چيست؟ راه‌کار تغيير وضع موجود چيست؟ کدامين فاعل و سازمان‌يابي جمعي؟ در پاسخ به اين پرسش‌ها ما نسخه‌اي در دست نداريم و نمي‌توانيم داشته باشيم. اما در مورد هر يک مي‌توانيم مسائل يا پروبلماتيک‌هايي طرح کنيم. در اين ميان، مهم‌تر از هر چيز اين است که ابتدا اين حقيقت را بپذيريم که سه پرسش نامبرده بغرنج‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي عصر ما را تشکيل مي‌دهند.
1- معنا و هدف مبارزه. از «معناي مبارزه» ما همانا افق، هدف ايدئالي يا آرماني و غايت مبارزه را مي‌فهميم. به راستي براي چه مبارزه مي کنيم؟ براي چه هدفي؟ مبارزه‌ي ما چه معنايي sens دارد؟ چه ايده‌ي آرماني يا افقي را در پيشاروي خود قرار مي‌دهيم؟ چه ارزش هاي والايي را پاس مي‌داريم؟ چه چيزي را مي‌خواهيم ايجاب و اثبات کنيم؟ مبارزه‌ي سياسي‌-‌ اجتماعي بدون اين‌ها يعني در فقدان افق و دورنما، ارزش و آرماني ايجابي... تقلايي بيش براي مديريت وضع موجود و روزمره‌گي، براي رتق و فتق امور جاري و در نهايت حفظ آن چه که هست با رنگ و روغني ديگر، کمي بهتر يا بد تر، نيست. در کار مبارزه براي دگرساني نمي‌توان از امر تبيين معناي نهايي مبارزه يعني هدف آرماني چشم پوشي کرد. هر چند که زير اين نام‌ها در گذشته خطاها و جنايت‌ها صورت گرفته است.
اما اين آرمانشهري نوين که در فرايند نقد و رد نمونه‌هاي سابق بايد از سر انديشه شود البته نمي‌تواند استعلايي يا تخيلي باشد بلکه رخدادي اندرباش immanent و اوتوپيايي‌ «ممکن» است. کار ممکن‌ساختن آني‌ست که ناممکن پنداشته مي‌شود.
ايده‌ي ‌آرماني يا هدف ايجابي ما نمي‌تواند تکراري باشد از آن بينش و سيستمي که در سده‌ي بيستم، به نام سوسياليسم و کمونيسم، مناسبات سياسي، اجتماعي و اقتصادي اسارت‌بار موجود را به شکلي ديگر و چه بسا بد‌تر و شديد‌تر حفظ و تداوم ‌بخشيدند. پس به تقريب بايد از ‌آغاز شروع کرد و همواره حافظه‌ي ‌تاريخي شکست سوسياليسم واقعاً موچود را در ياد زنده نگه‌داشت.
اگر افق يا ايده‌ي آرماني و ايجابي پرتو افکن راه مبارزات جاري‌ست، پس عمل سياسي روزمره و کنوني نمي‌تواند جهت مخالف راهي رود که ما را از هدف دور تر مي‌سازد. شکست سوسياليسم واقعاً موجود از جمله در اين بود که ميان آرمانشهري و عمل روزمره‌اش شکافي به‌سان اقيانوس فاصله افتاد. بدين سان که به نام لغو مالکيت، مالکيت (دولتي) را به مراتب قوي‌تر برقرار کردند، به نام تخريب ماشين دولتي، دولت را به مراتب قدر‌فدرت‌تر کردند و به نام حکومت زحمتکشان‌(؟)، ديکتاتوري ‌حزبي و سلطه‌ي بوروکراتيک و پليسي بر آنان و تماميت جامعه را به مراتب شديد‌تر اعمال کردند.
افق آرماني عصر ما چه مي‌تواند باشد؟ ميدان‌هاي مداخله‌گري به سوي چنين هدف ايجابي چه‌ها هستند؟ «رهايي» يا «رهايش» Emancipation مناسب‌ترين مفهوم concept براي تبيين چنين هدف و افقي است. اين مفهوم را بايد در گستره‌هاي مبارزاتي و مداخله‌گري‌اش تعريف و تبيين کرد. در مبارزه براي برچيدن بساط مالکيت و سرمايه. در مبارزه براي محو دولت و «سياستِ» واقعاً موجود که نام ديگر «حکومت کردن و تحت حاکميت قرار گرفتن» است. در مبارزه‌ جهت برابري و عدالت اجتماعي. در مبارزه‌ي مردمان براي تصاحب مستقيم و بي‌ واسطه (بدون نمايندگي) امور خود توسط خود، به دست خود و براي خود. در مبارزه براي تکامل آزادانه‌ي هر فرد چون شرط آزادانه ي همگان در مشارکت و انجمن با هم.
تلاش در جهت هدف آرماني که راهنمايي در مبارزه براي دگرساني اجتماعي است، که در حقيقت رهايي از سه سلطه‌ي مالکيت، سرمايه و دولت است، تنها نظري (تئوريک) نبوده بلکه عملي نيز هست، يعني همراه با مداخله‌گري در مبارزات سياسي و اجتماعي روزمره انجام مي‌پذيرد. در اين راه ما هم به رويکردي فلسفي نياز داريم و هم به آزمودن شکل‌ها و شيوه‌هاي جديد مبارزه در عمل. از اين جا‌ست که دو مساله‌انگيز ديگر طرح مي‌شوند: چه راه‌کاري براي تغيير اوضاع و به ياري کدام فاعل جمعي و خود‌- سازماندهي او ؟
2- راه‌کارهاي تغيير وضع موجود. تغيير وضع موجود به طور مشخص و به واقع يعني اقدام‌ها و راه‌کارها براي بهبود شرايط زيست، معيشت، کار و فراغت انسان‌ها و اين ها همه هم‌اينک و نه در فردايي موعود و نامعلوم. در يک کلام يعني بهزيستي و عدالت اجتماعي براي شهروندان در برابري و آزادي. اما اين‌ها همه امروزه در گرو حل دو مناسبات سخت پيچيده و سر در گم شده‌اند. از يک‌سو مناسبات غالب سرمايه‌داري که بيش از پيش راه بهروزي، برابري و عدالت اجتماعي را محدود و مسدود مي‌کنند و از سوي ديگر جهاني شدن امور اقتصادي، سياسي و اجتماعي که راه‌حل‌هاي محلي، ملي و کشوري را به ميزاني بي‌سابقه و تعيين کننده غير‌عملي ساخته است.
راه‌کارهاي اجتماعي در جهت بهروزي و بهزيستي انسان‌ها امروزه بيش از پيش در همه‌ي کشورهاي جهان و از جمله در جامعه‌ي ايران وابسته به خروج يا گسست از مناسبات سرمايه‌داري در اشکال و درجات مشخص، مختلف و ويژه‌ي آن شده‌اند. اين در حالي است که راه‌حل‌هاي تاکنوني به اصطلاح ضد‌ (يا غير) سرمايه‌داري از نوع تمرکز مالکيت و اقتصاد در دست دولتِ فعال‌مايشا و بوروکراتيک و يا اصلاحات رفرميستي يا سوسيال ‌دموکراتيک توسط «دولت رفاه» در چهارچوب حفظ مناسبات بازار و سرمايه،‌ در هر جا که تجربه شده‌اند – چه در غرب و چه در شرق - طي يکصد سال گذشته نشان داده‌اند که نه عدالت اجتماعي واقعي مي‌آورند و نه برابري و بهزيستي را براي همگان ايجاد و تضمين مي‌کنند. امروزه مساله‌انگيز تصاحب جمعي امور توليد، توزيع و نيروهاي مولده و مديريت و کنترل جمعي و دموکراتيک آن‌ها که نه دولتي باشد و نه خصوصي همواره چون معما و بغرنجي پيچيده بدون پاسخ باقي مانده است.
در چنين شرايطي و به طور نمونه در مورد ايران، مي‌دانيم که سه اصل جمهوري، دموکراسي و جدايي دولت و دين (لائيسيته) گر چه پايه‌هايي بدون ترديد اساسي در برچيدن بساط استبداد و استقرار قانون و حقوق بشر مي‌باشند و از اين نگاه پيش‌شرط‌ ‌هاي هر گونه تحول و دگرگوني‌ هستند، اما اين‌ها همه به تنهايي راه‌حل و پاسخي به چگونگي برون رفت از مناسبات اقتصادي مسلط و تحقق عدالت اجتماعي به دست نمي‌دهند. مناسبات اقتصادي حاکم در ايران که آميزشي از سرمايه‌داري و اقتصاد رانتي متکي بر دولتي مستبد و فعال‌مايشا‌ست، در بنياد خود، استثمار، تبعيض، نابرابري، بي‌عدالتي و هم‌چنين تخريب و نابودي نيروهاي انساني، مادي و معنوي را توليد و بازتوليد مي‌کنند. براي تغيير و دگرگون ساختن چنين مناسباتي ما نياز به ايده‌ها و راه‌کارهايي مشخص داريم که در اپوزيسيون مترقي ايران چندان به چشم نمي‌خورند. ايده‌هايي که بي‌ترديد نمي‌توانند به طرح اصول کلي سياسي و اجتماعي بسنده کنند.
امروزه با جهاني شدن امور دنيوي يعني در شرايط وجود پيوندها و وابستگي‌ها ميان کشورها در همه‌ي زمينه‌هاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي... خروج از مناسبات سرمايه‌داري يا از مناسبات اقتصادي حاکم در يک کشور، مستقل و منفک از ديگر کشورها در منطقه، قاره و حتا گيتي، بيش از پيش غير‌عملي شده است. نه تنها ساختمان جامعه‌ي نوين و مناسبات نوين ديگر نمي‌توانند در محدوده‌ي يک کشور انجام پذيرند، اين را حتا مارکس صد‌ و پنجاه سال پيش‌ مشاهده کرده بود، بلکه همه‌ي شواهد نشان مي‌دهند که حتا رفرم و اصلاحات نيز در چهارچوب‌هاي محلي و کشوري بيش از پيش بدون همراهي و هم‌سويي ديگر کشورها و مناطق دنيا ناممکن شده‌اند. واقعيتِ انکار‌ناپذير جهاني شدن امور زمانه‌ي ما امر جست و جوي راه‌کار‌هاي مشخص براي تغيير وضع موجود در يک کشور را امروزه هر چه بيشتر پيچيده و معايي کرده است.
3- فاعل جمعي و خود‌- سازمان‌يابي. ما با روند منفي مهم ديگري نيز مواجه‌ايم: افول فاعل جمعي‌ و سازمان‌يابي جمعي تا سر حد فقدان آن‌ها. در سيستم‌ نظري سنتي اين نقش را پرولتاريا و «حزب طبقه کارگر» ايفا مي‌کردند. اما طبقه¬ي کارگر جمعي، صنعتي و مولد يا به عبارت ديگر پرولتاريايي که در مرکز بينش‏ فرجام‌گرايانه¬ي آن سيستم فکري و عملي قرار داشت و مارکس در مانيفست از آن چون «جنبش اکثريتي عظيم به نفع اکثريتي عظيم» نام مي‌بُرد، طبقه‌اي که تا نيمه‌ي سده بيستم بر رسته و نيرويش‏ افزوده مي‌شد، امروز نه تنها رو به تقليل مي‌رود بلکه از انسجام، اتحاد، خودآگاهي و خود‌-‌ ‌سازماندهي طبقاتي‌اش‏ کاسته مي‌شود. چنين وضعيتي، بيش‏ از آن که تصادفي يا گذرا باشد، ترجمان تغيير و تحولات ساختاري و اجتماعي است. به اين معنا که تضاد ميان کار و سرمايه، يعني موضوع استثمار سرمايه‌داري در فرايند توليد، اگر چه همواره يک رکن مهم مبارزات طبقاتي و ضد سرمايه‌داري باقي مي‌ماند، اما جايگاه انحصاري و سيادت سابق خود از اوايل سده‌ي نوزده تا نيمه‌ي سده‌ي بيست را از دست داده است. تضاد ميان کار و سرمايه در گستره‌ي توليد ديگر تنها عامل کسب خود‌‌آگاهي ضد سرمايه‌داري و تنها محرک تغيير و تحولات و ايجاد جنبش‏هاي ضد‌سستمي نمي شود، اگر چه اهميت خود را همواره به مثابه¬ي بخشي مهم و قابل توجه از اين جنبش‌ها‏ حفظ مي‌کند.
در اين راستاي بحث مي‌توان با اين نظر هم عقيده بود زماني که طرح مي‌شود: «چه معناي سياسي دارند دگرگوني‌هايي که در کار و در وضعيت زحمتکشان به وجود آمده‌اند، از صنعت گرفته تا بخش خدمات، از کار مزدوري تا کار مستقل، از کار مادي تا کار فکري، از امنيت شغلي تا بي ثباتي شغلي، از امتناع از کار تا کمبود کار؟ معناي تئوريک همه‌ي اين‌ها چيست؟... با استفاده از اصطلاحي که مارکس به کار مي‌بََرَد، مي‌گوييم سرمايه جامعه را در کليت‌اش در خود ادغام مي‌کند.» (تاکيد از من ا‌ست)‌(2).
اين سلطه‌ي همه جانبه‌ي سرمايه بر «کليت جامعه» در همه‌ي ابعاد زندگي فردي، خصوصي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي... نه فقط بر طبقه‌ي کارگر و نه فقط در مکان توليد بلکه بر جمع بسيارگونه multitude و در مکان‌هاي گوناگون، مي‌تواند (ولي مسلم نيست) شرايط خود‌آگاهي، خود‌- سازماندهي جمعي و مبارزه‌ي براي رهايي را در ميان قشرهاي وسيع اجتماعي به وجود آورد. خودآگاهي ضد‌سرمايه‌داري و رهايي‌خواهانه و خود‌-‌‌ سازماندهي اجتماعي مي‌توانند (ولي مسلم نيست) حاصل مبارزاتي شوند که در بستر آن‌ها راه‌کار‌ها و پروژه‌هاي نفي ارزش‏هاي حاکم مطرح ‌شوند. يعني نفي ارزش‏هاي سرمايه‌دارانه‌ که به طور اساسي مبتني بر سلطه‌ي سود و ارزش‏ (مبادله) و قوانين بازار بر انسان و هستي او است. در اين مبارزات، قشرهايي مختلف (و نه تنها کارگران) در جبهه‌هايي مختلف (و نه تنها در ميدان توليد) با نظم و ارزش‏هاي حاکم درافتاده و درگير مي‌شوند. مردماني که تحت ستم، انقياد و ازخود‌بيگانگي نظام سرمايه‌داري قرار دارند با وارد شدن در ميدان دخالت‌گري اجتماعي، اقتصادي، سياسي، فرهنگي و خود- مديريتي... قابليت‌ها و توانايي‌هاي‌ خود را در چاره‌جويي براي ارايه‌ي راه کار‌ها جهت رهايي خود به کار مي‌اندازند.
با اين همه اما امروزه شاهد آنيم که چنين امري اتفاق نيافتاده و نمي‌افتد. آن فاعل جمعي، انقلابي و دگرگون‌ساز که مي‌بايست برانگيزنده‌ي فرايند دگرساني اجتماعي شود، تنها به صورت لحظه‌اي و ناپايدار - و نه مستمر و پايدار - شکل مي‌گيرد. از يک‌سو، سيستم موجود قشر‌هاي وسيع اجتماعي در سطح ملي و جهاني را وارد ميدان مبارزه ي ضد‌سيستمي مي‌کند اما از سوي ديگر فاعل جمعي سيستم‌برانداز سر بر نمي‌آورد. بر نيروهاي فعال اجتماعي است که علل مختلف و از حمله جامعه‌شناسانه‌ و اجتماعي چنين کسري يا فقداني را در هر جا به طور مشخص بررسي و ريشه‌يابي کنند.
اما در مساله‌ي سازماندهي جمعي و مناسبات ميان هستي اجتماعي و آگاهي، دو بينش همواره در برابر هم قرار کرفته‌اند. مي‌دانيم که در سيستم سرمايه‌داري، طرح‌ها، برنامه‌ها و سازماندهي‌ها به طور عمده به وسيله¬ي گروه‌هايي از تحصيل‌کردگان بالاي اجتماعي، متخصصان، کارشناسان امور اقتصادي و سياسي، روشنفکران، خطيبان و سازندگان «افکار عمومي» چون رسانه‌هاي عمومي با کمک و همگاري تکنوکرات‌ها، روشنفکران، نهاد‌ها و احزاب سياسي... در کميته‌هاي دولتي، کميسيون‌هاي مجلس و گروه‌هاي کاري باز يا د‌ربسته، خصوصي يا دولتي و در مؤسسات پژوهشي و دانشگاهي و در بهترين حالت با نظرسنجي از مردم و گرفتن راي آن‌ها در انتخاباتي آزاد انجام مي‌پذيرند. از سوي ديگر، بينشي در چپ سنتي شکل مي‌گيرد که کائوتسکي مبتکر و ‏ لنين مبلغ و مروج آن در آستانه سده‌ي بيستم مي‌شوند. در اين بينش‏ نيز تنها نخبگان و اشرافيتي محدود و معين ولي اين بار «سوسياليست» هستند که صاحب «دانش سوسياليسم علمي» مي‌باشند، که اين «علم» برين را بايد به ميان زحمتکشان و مردم برند. پس در اين جا نيز، همان کاست‌ها هستند که در رهبريت، مديريت و حاکميت بر جامعه قرار مي‌گيرند با اين تفاوت که اينان حتا نيازي به آراي عمومي براي کسب مشروعيت ندارند.
اما در برابر اين دو بينش ‏ که در حقيقت از يک سنخ هستند و هر دو از يک سرچشمه‌ي فلسفي واحد تغذيه مي‌کنند که همانا ‌ايده‌ي فيلسوف‌-‌ پادشاهي افلاطوني است، مي‌توان بينش‏ ديگري را قرار داد: قابليت‌ها و توانايي‌هاي خودِ فاعل اجتماعي در جنش‌ها و مبارزات اجتماعي‌ در کسب شناخت و دست‌يابي به ‌ايده‌ها، نطريه‌ها و طرح‌هايي به طور نسبي صحيح‌‌تر و نزديک‌‌‌تر به واقعيت و به همين سان قابليت او در خود- ‌سازماندهي خويش. «واقعيت» در اين جا نه به معناي آن چه که واقعاً هست، امکان‌پذير مي‌نمايد و يا آن چه که به طور يقين به باور ما بايد انجام پذيرد، بلکه به مفهوم آني‌ست که ناممکن به نظر مي‌رسد ولي مي‌تواند رخ دهد و حداقل مي‌توان بر سر آن «شرط بندي» کرد. اين قابليت‌ها و توانايي‌ها نيز از آن جا ناشي مي‌شوند که جنبش‌هاي‏ اجتماعي مي‌توانند نمونه¬ي عالي فضاي آزاد، دمکراتيک و پر چالش تبادل و تقابل نظري باشند که در فرايند آن‌ها مبارزه و عمل دگرگشتي اجتماعي با مراوده‌ي فکري و برنامه‌اي آميزش‏ مي‌يابند و خود شهروندان و فعالان اجتماعي در اين فرايند نقش‏ فاعلان، مبتکران و بازي‌کنان اصلي، مستقيم را ايفا مي‌کنند. در يک ‌کلام مداخله‌گري مستقيم بدون واسطه‌گري، بدون واگذاري، بدون نمايندگي‌کردن و نمايندگي دادن.
امروزه با نقد و رد شکل‌ها و شيوه‌هاي کهنه‌ي فعاليت سياسي و سازماني، جنبش‌هاي احتماعي در همه جا در جست و جوي کشف شکل‌هاي نويني از مشارکت و خود- ‌سازماندهي‌اند. همه‌ي آن‌ها نيز در برابر چالش‌هايي جديد و سخت قرار دارند. اشکال تاريخي و سنتي سازماندهي‌هاي شناخته شده که در سده‌ي بيستم در نمونه‌ي حزب، جبهه... به صورت نهادينه شده institutionnel براي رهبري، متحد کردن، تصرف قدرت سياسي و حفظ آن عمل مي‌کردند و هم‌چنان نيز مي‌کنند، اکنون در بحران سختي به سر مي برند، مردمي را جلب و متشکل نمي‌کنند. در مساله‌ي شکل سازماندهي جمعي، شاخص مشترک و امروزي جنبش‌هاي اجتماعي کنوني در همه جا – چه در غرب و چه در جوامعي چون جامعه‌ي ايران - نافي شکل‌هاي تاکنوني و سنتي فعاليت سياسي و حزبي است.
تشکل‌هاي حزبي، حزبيتِ واقعاً موجود، چه در گذشته و جه امروز، چه چپ و چه راست، با هر ايدئولوژي، ساختار و شيوه‌اي، چه با اتکا به مردم و چه بدون اتکا به مردم، همواره براي تصرف قدرت و حکومت کردن زاده، ساخته و پرداخته شده‌اند. اين‌ها با وجود نقشي که در طول تاريخ مدرن در هدايت و سازماندهي مبارزات و تحولات سياسي و اجتماعي ايفا کرده‌اند، همواره در مقطعي از مبارزه در مقابل حرکت‌ها و جنبش‌هاي اجتماعي رهايي‌خواهانه قرار گرفته و مي‌گيرند. حزب Parti، بنا بر سرشت محافظه‌کارانه‌ي «حفظ‌خود» چون دستگاه و سيستمي در خود و براي خود، در نهايت، در مرحله‌اي از مبارزات اجتماعي اگر نه از همان ابتدا، از رشد و توسعه‌ي حرکت‌‌ها و جنبش‌‌هاي رهايي‌خواهانه و خود‌مختار که خارج از حوزه‌ي اقتدار و کنترل‌اش قرار مي گيرند، جلوگيري به عمل مي‌آورد.
اما در برابر تحزب کلاسيک چون ابزار و ساختاري براي حکومت کردن، ما با اشکال نوين خود‌-‌ سازماندهي جمعي که استمرار داشته باشند رو به رو نمي‌شويم. گر چه اين «استمرار» مي‌تواند خود استحاله پيدا کند و سر از نوعي ديگر از ساختار حزبي يا مشابه درآورد. در جريان رخدا و جنبش اجتماعي، شکل‌هاي مداخله‌گري سامان‌يافته و جمعي و مستقل از احزاب به وجود مي‌آيند – با اين که هميشه چنين نيست همان طور که در نمونه‌ي جنبش خرداد 88 ايران مشاهده کرديم – ولي اين اشکال ديري نمي‌پايند. دوام سرسختانه‌ي «حزب» که خود را تنها چاره براي تغيير اوضاع از طريق تصرف قدرت سياسي اعلام مي‌کند از جمله در اين است که در برابر چنين ادعا و بديلي، جنبش‌هاي اجتماعي همواره در کشف اشکال سازماندهي از نوعي ديگر که پايدار باشند، باز مانده‌اند.
با اين همه، اشکال خود‌- ‌سازماندهي‌ در جنبش‌هاي اجتماعي امروزي، با وجود مسايل و مشکلات‌، داراي چنين خصوصياتي‌اند که هر گونه انحصار‌طلبي را رد و مشارکت مستقيم و بدون واسطه‌ي همه‌ي داوطلبان و مداخله‌‌گران را تشويق مي‌کنند. اين اشکال نوين تمايل به شيوه‌هاي خودگردان سازماندهي دارند که مشخصه‌ي آن‌ها ايجاد ساز و برگ‌هاي تشکيلاتي از سنخ ديگري است که هم‌چنان بايد در عمل ابداع و تجربه شوند. اين اشکال نوين، در حد شناخت کنوني ما، از نوعي مي توانند باشند که به افراد و گروه‌هاي مختلف و فعال و شرکت کننده امکان دهند نقش خود را به منزله‌ي کنشگران، دخالت‌گران و تعيين‌کنندگان مستقيم و بدون واسطه ايفا کنند. جنبش‏هاي اجتماعي براي دگرديسي تمايل نيرومندي به خودمختاري، خودگرداني و خودرهايي دارند. خودمختاري به معناي آزادي، استقلال، حاکم شدن و حاکم ماندن بر سرنوشت خود است. خودگرداني به معناي نفي رهبري توسط يک مرکز (ولو مرکزي انقلابي، آگاه و پيشرو) و خود‌-‌مديريت برابرانه و گردان امور است. خود‌‌رهايي به معناي آزادي و رهايي انسان‌ به دست خود از سه سلطه‌ي‌ اساسي يعني مالکيت، سرمايه و دولت و بنابراين از «سياست» چون امري گسسته از جامعه و مسلط بر آن است.
مبارزات زحمتکشان و مردم در مراکز اصلي سرمايه‌داري جهاني در اعتراض به مناسبات نابود کننده‌ي آن، قيام‌هاي مردمي، از آمريکا تا چين با گذر از اروپا، آفريقا و آسيا، از جمله شورش‌هاي اخير در جهان عرب و يا جنبش اعتراضي مردم ايران در خرداد 88... اين‌ها همه، در توانايي‌ها و ناتواني‌هاي‌شان، در جنبه‌هاي مثبت و منفي‌شان، نسبت به جنبش‌ها و انقلاب‌هاي سده‌ي نوزده و بيست تفاوت‌ها و ويژگي‌هايي دارند که بايد مورد مطالعه و بررسي ما قرار گيرند. اين‌ها همه فعالان چپ را فرا‌مي‌خوانند که به بازنگري نقش و جايگاه خود در اين جنش‌ها بپردازند: در گسست از شيوه‌ها و اشکال تحزب سنتي، در گسست از خود‌مرکز‌بيني و اِعمال کنترل و سلطه بر جنبش‌هاي اجتماعي و به دور از ايده‌ي تصرف قدرت سياسي و دولت. همراه با اين جنبش‌ها و در درون آن‌ها، فعالان چپ بايد وظايف خود را در جهت رشد و ارتقاي اين جنبش‌ها، در جهت برآمدن آگاهي جمعي نسبت به تغيير واقعيت موجود و در جهت رهايش تبيين کرده و انجام دهند.
در اين راستا، جنبش رهايي‌خواهي براي دگرسازي همواره در برابر اين پرسش بنيادين قرار مي‌گيرد که چگونه مي‌توان جامعه و جهان را تغيير داد بدون آن که قدرت و دولت را تصرف کرد؟ در اين جا‌ست که ما همواره به آن نگاه و بينشي اساسي نزديک مي‌شويم، به آن ايده يا فرضيه‌ي مارکسي اجتناب‌‌ناپذير که چگونه مبارزه‌ي زحمتکشان و به طور کلي امروزه مبارزات اجتماعي رهايي‌خواهانه مردمان تحت ستم و سلطه‌ي سيستم و خود‌سازماندهي آن‌ها، در فرايند عمل همراه با کسب آگاهي praxis، در خدمت انقلابي اجتماعي و نه سياسي قرار مي‌گيرند. انقلابي اجتماعي که در روند پر فراز و نشيب خود به نفي و الغاي دولت و نه تنها دولت بلکه خودِ «سياست» و تشکلات سياسي، نهاد‌هاي سياسي و احزاب سياسي چون قدرت‌هايي جدا و حاکم بر انسان‌ها، چون عاملين از‌خودبيگانگي آن‌ها مي‌انجامد.

4- نتيجه‌گيري. در عصر گسترش جهاني سيستم سرمايه‌داري و جهاني‌شدن امور اجتماعي، سياسي و اقتصادي... مبارزات اجتماعي براي دگرساني وضع موجود با بغرنج‌هايي دست به گريبان‌اند. در اين نوشتار من سه بغرنج اصلي و تعيين‌کننده‌ي‌ زمانه‌ي ما را با طرح پرسش‌هايي ‌پاسخ‌نيافته در خطوط کلي و اساسي مورد تأمل قرار دادم: کدام هدف آرماني؟ کدام راه‌کار خروج از سيستم؟ و کدام فاعل و سازماندهي جمعي؟.
جنبش‌هاي مردمي براي دگرگشتي اجتماعي امروز در وضعيتي عمل مي‌کنند که از يک‌سو راه حل‌ها، تئوري‌ها، آگاهي‌ها و سازماندهي‌هاي گذشته و تا کنوني پاسخگوي نيازه‌ها و شرايط جديد نيستند و از سوي ديگر هر گونه راه‌حل، تئوري و خود‌- سازماندهي سيستم‌برانداز، بيش از پيش در چهارچوب يک کشور و يک ملت نا‌ممکن مي‌شود. بيش از پيش، کشف راه‌کار‌هاي جديد و نوين چه اقتصادي، چه سياسي و چه اجتماعي و حتا فرهنگي را بايد در ابعادي فرا ملي، منطقه‌اي و جهاني در نظر گرفت. اما چنين امري در برابر ناسازه يا پارادُکسي شگفت‌انگيز قرار مي‌گيرد: از يکسو با ورود و دخالت‌گري انبوه توده‌هاي ميليوني زير ستم سيستم جهاني، نيرو‌هاي بالقوه‌ سيستم‌برافکن به لحاظ کمي و قدرت توسعه‌ا‌ي بي‌سابقه و عظيم کسب مي‌کنند ولي از سوي ديگر و هم‌زمان، شرايط هم‌سويي، هم‌گرايي و مشارکت (اگر نگوييم اتحاد) اين توده‌ي بين‌المللي بسيارگونه و گثرت‌گرا (پلوراليست) در تبيين هدف‌ها و راه کارها و چگونگي امر رهايي از سلطه‌ي سيستم، بسي دشوار‌تر و سخت‌تر مي‌شود. سيستمي که هم‌چنان توانايي‌هايش را در بازتوليد خود، در انطباق دادن خود با شرايط جديد و در ادغام بخش‌هايي از توده در سيستم ارزشي، ايدئولوژيکي و فرهنگي خود، از دست نداده و نمي‌دهد. از سويي ستم و سلطه‌ي سيستم غالب ملي- جهاني انبوه توده‌ها و خلق‌ها را وارد مبارزه و مقابله با خود مي‌کند و شرايط مساعدي براي مبارزه‌ي ضد ‌سيستمي به‌ وجود مي‌آورد و از سوي ديگر و هم‌زمان همين عمومي شدن و جهاني شدن مبارزه‌ شرايط مبارزه‌ي ضد‌سيستمي را سخت معمايي و پيچيده مي‌کند. عمومي شدن مبارزه در اين جا بدين معنا‌ست که هم اقشار و طبقات مختلف اجتماعي – و نه تنها زحمتکشان - در چند‌گانگي، اختلاف‌ها و تضادهاي شان و هم‌چنين در هم‌گرايي‌ها و اتحاد‌هاي‌شان، امروزه وارد مبارزه‌ي ضد‌سيستمي و به طور مشخص ضد‌سرمايه‌داري مي‌شوند و هم اين که با جهاني شدن، مبارزه‌ي ملت‌هاي مختلف در وابستگي‌هاي شديد اقتصادي، سياسي و اجتماعي‌شان، در پيوندي ناگسستني با هم قرار مي‌گيرند. نتيجه آن که انقلابات و تغييرات بنيادين در يک کشور بيش از پيش وابسته به انقلابات و تغييرات بنيادين هم‌زمان در ديگر کشورهاي منطقه و جهان مي‌شوند.
با اين همه، نگاه بدبينانه‌ي ما نسبت به وضعيت و بحران جنبش رهايي‌خواهانه در زمانه‌ي بايد از نوع «بدبيني» نيچه‌اي باشد يعني بدبيني‌اي فعال. بدبيني توانايي و نه ناتواني. «بدبيني توانايي»، نزد نيچه، چون نيرو، دچار توهم نمي‌شود. همواره خطر را بدون لاپوشاني و رتوش مد نظر قرار مي‌دهد. مرگبار بودن تسليم و انتظار بازگشت آني که تا کنون بوده را پيش بيني مي‌کند. با انديشه‌اي تحليل‌گر به پديدارها مي‌نگرد و اصل را بر اين قرار مي‌دهد که به رغم همه‌ي موانع، امکان خودآگاهي نيروها و شرايط لازم براي چيرگي بر وضعيت تاريخي وجود دارد»(3).
«بدبيني» ما اما با شرط‌‌بندي پاسکالي نيز توام است بدين معنا که اميدي است همراه با تلاش و مبارزه براي شکافتن سقف ناممکنات چون امري محتمل اما نه محتوم و مسلم. پس بحث خود را بايد با اين گفته‌ي آخر تمام مي کنم که تا حدودي ترجمان گوياي تمامي اين نوشته است:
«آگاهي نسبت به خصلت تحمل‌ناپذير سيستم را نبايد در آن جا جست که نيازهاي اساسي انسان در چنين سيستمي برآورده‌ شدني نيستند بلکه قبل از هر چيز بايد در آگاهي نسبت به ازخودبيگاني انسان در اين سيستم يافت. يعني در اين واقعيت که زندگي در چنين سيستمي ارزش زندگي کردن را ندارد و فاقد هر گونه معنايي است... بنا بر اين به سان شعاري که در مه‌ي 68 مي دادند: «تخيل را بايد به قدرت رساند». اين بدين معنا‌ست که گستره‌ي امکان‌پذيري بسي وسيع تر از آن است که طبقات حاکم مي‌خواهند به ما بقبولانند. گستره‌ي ممکنات بي‌کران است پس نبايد تسليم ناممکني شد و به آن تن داد... آن چه که بيش از همه مهم است، اين نيست که زحمتکشان نسبت به استثمار شدن خود آگاه شوند بلکه مهم اين است که آن‌ها نسبت به توانايي‌هاي خود، نسبت به امکانات خود آگاه شوند»‌‌(4).


يادداشت‌ها
(1) فاعل جمعي : Sujet collectif
(2) آنتونيو نِگري Antonio Negri در: L’Idée du communisme volume 2 – Berlin 2010
(3) مارتين هايدگر: جمله خدا مرده استِ نيچه، در کتاب Holzwege: کوره راه هاي جنگلي (ترجمه فارسي) يا راه هايي که به هيچ جا نمي انجامند در ترجمه فرانسوي. ترجمه فراز برگزيده از متن فرانسه در صفحه 270 نشر Gallimard از من است.
(4) ژان پل سارتر: گفت و گويي با مجله ايل مانيفستو ، اوت 1969 در Les temps modernes N° 282 Janvier 1970
تاکيدات همه از سارتر است.

اوت 2011 – مرداد 1390
cvassigh@wanadoo.fr

[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration