The Union Of People's Fedaian Of Iran
اخبار    سرسخن    مقالات سیاسی    اعلامیه ها    ديدگاه ها    کارگری    زنان    دانشجویی    مسئله ملی    اجتماعی    رويدادهای بين المللی    برای جهانی دیگروسوسياليسم    حقوق بشر    گفتارهای رادیویی    یادها    در راه کنگره    اعلان ها    موضوعی    گفتگو      
صفحه اول معرفي و تاريخچه  |   اسناد سازمان  |   آرشيو  |   پيوندهاي ديگر  |   آدرس هاي ما  |   آرشيو مقالات

از نژادپرستي حاکمان تا نژادپرستي اهل قلم

گفتگو ي هايده ترابي با يوسف عزيزي بني طرف, ٤ آبان ١٣٩٠


از نژادپرستي حاکمان تا نژادپرستي اهل قلم
گفتگو ي هايده ترابي با يوسف عزيزي بني طرف, ٤ آبان ١٣٩٠
مشکل عربها در سالهاي اخير همراه وهمگام با مشکل ساير مليتهاي غيرفارس مطرح گرديده است و اين، کار من وهمفکرانم را قدري آسان‌تر کرده است. يعني اگر مسألۀ ستم بر ترکها، کردها، بلوچها و ترکمنها نمي‌بود، شايد فرياد ما به جايي نمي‌رسيد يا اساسا در هياهوي بلند نژادگرايان گم مي‌شد.


يوسف عزيزي بني طرف

شهرزاد نيوز: تا يک دهه پيش شايد نام "يوسف عزيزي" با کنيۀ قبيله‌‌اي‌اش "بني طرف"، به عنوان داستان‌نويس، مترجم و روزنامه‌نگار عرب- ايراني براي گروههائي از ايرانيان فارسي‌زبان غريب بود. در چند سال اخير اما نام "بني طرف" معرّف صدائي رسا، آشکارگو و تابوشکن براي پيش کشيدن مسئلۀ ستم ملي و بويژه فرهنگ عرب‌ستيزي در افکار عمومي ايرانيان شده است؛ به اينهمه بايد پژواک فعاليتهاي بين‌المللي وي و يارانش را براي دفاع از حقوق مليتهاي ايران افزود. هر چه هست و نيست، در کنار همراهي و هم‌آوائي انگشت‌شماري از اهل قلم فارسي‌زبان با وي، امروز نام عربي و قبيله‌اي "بني طرف" مي‌تواند گوش بسياري از انکارگران عرب‌ستيزي و ستم ملي در ايران را به شدت تيز و حساس کند. اينهمه در حالي است که کارنامۀ ادبي و فرهنگي اين نويسندۀ عربي- فارسي‌نويس حاکي از تلاش و سهم آشکار وي در حيات روشنفکري و سياسي ايران است.

يوسف عزيزي زادۀ شهر سوسنگرد (خفاجيه)، استان خوزستان (اقليم اهواز)، دانش آموختۀ دانشکده مديريت دانشگاه تهران، عضو کانون نويسندگان ايران از سال 1978، کتابها و مقالات فراواني را در زمينۀ ادبيات داستاني، شعر، تاريخ و فرهنگ فولکلور خلق عرب در ايران و نيز در زمينۀ سياست منتشر کرده است. ترجمۀ فارسي اشعار و رمانهائي از نويسندگان مصري، فلسطنيي، عراقي و کويتي را در کارنامه دارد؛ از جمله ترجمۀ فارسي آثاري از محمود درويش، نجيب محفوظ، عبدالوهاب البياتي و يک ديوان شعر از شاعرۀ کويتي سعاد الصباح به نام "براده‌هاي يک زن".

او که پيشتر به عنوان زنداني سياسي، زندان شاه (1972 ) و زندان جمهوري اسلامي را (1981) تجربه کرده بود، در سال 2005 يک بار ديگر به علت انتقاد آشکار به سرکوب تظاهرات مسالمت‌آميز مردم عرب خوزستان، به زندان مي‌افتد. 65 روز را در سلولهاي انفرادي زندانهاي اوين و اهواز به سر مي‌برد و زير شکنجه‌هاي روحي مختلفي قرار مي‌گيرد تا به جرم نکرده‌اش اعتراف کند و به ندامت در مصاحبۀ تلويزيوني حاضر شود. عزيزي بي‌آنکه تسليم اين فشارها شود، با وثيقۀ کلاني از زندان مخفي اهواز آزاد مي‌شود. در سال 2006 نيز پس از يک سخنراني در اعتراض به موج اعدام جوانان عرب اهوازي در انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران در تهران، بار ديگر به وزارت اطلاعات احضار مي‌شود و مورد بازجوئي طولاني قرار مي‌گيرد و سرانجام با گذاشتن وثيقه‌اي (خانۀ مسکوني‌اش) معادل صد هزار دلار مي‌تواند اين بار هم از زندان به در رود. تا اينکه در سال 2008، درست چند روزي پس از گزينش وي به عنوان عضو علي البدل در هيأت دبيران کانون نويسندگان ايران، دادگاه انقلاب تهران وي را به اتهام سازماندهي تظاهرات مردم عرب اهواز به 5 سال زندان محکوم مي‌کند. يوسف عزيزي که همواره چنين اتهامي را رد کرده است و تنها بر نقش خويش (در حوادث اهواز) به عنوان يک مدافع آزادي بيان تأکيد مي‌ورزد، پس از آگاهي از محکوميت خويش، از مراجعه به زندان اوين سرباز مي‌زند و ناگزير از ترک ميهنش مي‌شود. او هم اينک به عنوان يک پناهنده و يک نويسندۀ تبعيدي در انگلستان زندگي مي‌کند.

گفتگوي حاضر به منظور آشنائي بيشتر، و چه بسا به منظور چالشي عميق‌تر، با ديدگاههاي يکي از پيشگامان فرهنگي جنبش مليت عرب در ايران، انجام شده است.

ت: آقاي عزيزي در سالهاي اخير شما بارها از طريق برخي رسانه‌هاي فارسي‌زبان صدا و پيام خود را به گوش ما رسانده‌ايد و خواهان همبستگي نيروهاي مترقي ايراني با خواستهاي مليت عرب در خوزستان شده‌ايد. آيا در اين راه موفق بوده‌ايد؟

ع: کار من – البته – منحصر به رسانه‌هاي فارسي‌زبان نبوده و زبان‌هاي غيرفارسي و ديگر عرصه‌هاي فرهنگي، سياسي ونشر کتاب را هم در برگرفته است.

ت: درست است. اين را پرسيدم چرا که گمان مي‌کنم در شرايط پراکندگي حاضر ايرانيان، گفتمان جنبشهاي ملي در ايران بيشتر از طريق رسانه‌هاي فارسي‌زبان دنبال مي‌شود.

ع: مشکل عربها در سالهاي اخير همراه وهمگام با مشکل ساير مليتهاي غيرفارس مطرح گرديده است و اين، کار من وهمفکرانم را قدري آسان‌تر کرده است. يعني اگر مسألۀ ستم بر ترکها، کردها، بلوچها و ترکمنها نمي‌بود، شايد فرياد ما به جايي نمي‌رسيد يا اساسا در هياهوي بلند نژادگرايان گم مي‌شد. کانون مبارزه با نژادپرستي و عرب‌ستيزي در ايران که به پيشنهاد من و با همت شماري از همفکران عرب ايراني در خارج تاسيس شد، نقش مهمي در رصد و نبرد با عرب‌ستيزي داشته است. من شکي ندارم که نه تنها کوششهاي من، بلکه کوششهاي ساير فعالان فرهنگي و سياسي عرب باعث شد تا جو ضد عربي در ميان برخي از لايه‌هاي جامعه قدري تلطيف شود . به عنوان مثال اکنون هر شاعر يا پژوهشگر يا نويسنده‌اي بخواهد در باره عرب‌ها چيزي بگويد يا از ديگري نقل کند که مربوط به ادبيات اهانت آميز گذشته باشد، در ابتداي کتاب يا سخنراني يا شعر خواني خود از عربها پوزش مي‌‌خواهد. اين امر در گذشته سابقه نداشته است. در آن هنگام هرکس وناکسي هر گونه که مي‌خواست به عرب‌ها بد مي‌گفت و هر اهانت و تحقيري را به آنان روا مي داشت. اکنون اين امر کاهش يافته اما پايان نيافته است. برخي از نويسندگان به نقد آثار نويسندگان و متفکران ناسيوناليست عرب‌ستيز پرداخته‌اند. اين سو و آن سو هم، در ميان فعالان زنان، يا برخي سازمانهاي سياسي هم کساني پيدا شده‌اند که حرفهاي ما را گوش دهند و پيشداوري نکنند. البته در آن سو نيز برخي از شخصيت‌ها، سازمان‌هاي سياسي، سايت‌ها و تلويزيون‌هاي وابسته به گروه‌هاي ملي‌گرا و سلطنت‌طلب به تريبوني براي عرب‌ستيزي و نفرت‌پراکني عليه عرب‌ها تبديل شده‌اند. عرب‌ستيزي پديده‌اي است که از اواسط قرن نوزدهم تاکنون توسط نويسندگان وشاعران و فعالان فکري و فرهنگي فارس‌زبان ترويج يافته و متاسفانه در ضمير آگاه و ناآگاه لايه‌هايي از جامعۀ ايران نهادينه شده است و ريشه کني اين بيماري سرطان‌وار نياز به کار سترگ واساسي و بلند مدت دارد.

ت: در همين رسانه‌ها شما بارها تشريح کرده‌ايد که براي رفع تبعيض و ستم ملي عليه عربهاي ايران به راه حلي دمکراتيک در چهارچوب ايران باور داريد. با اينهمه شما و همانندان شما را مدام متهم به "تجزيه طلبي" مي‌کنند.

ع: همين طور است. من معتقد به کوشش براي دستيابي به حقوق ملي خلق عرب در چهارچوب ايراني آزاد، دموکراتيک وفدرال هستم وهمۀ نوشته‌ها و سخنانم طي چهار دهۀ گذشته بيانگر اين امر است. من با شناختي که از جامعه و تاريخ کشور واستان خودمان دارم اين را مطرح مي‌کنم. زندانبانان و بازجويان در زندان مخفي اهواز هم کوشيدند اتهام تجزيه طلبي را به من بزنند اما هر چه بيشتر گشتند کمتر يافتند. من هم صريحاً به آنان گفتم که اگر يک واژه در اين زمينه پيدا کنيد، آمادۀ پذيرش پيامدهايش هستم. اصولاً مثلثي از سه ضلع با کوشش‌هايم در اين عرصه مخالفت مي‌کنند وحتا مي‌توان گفت با من سر جنگ دارند: نخست، رژيم جمهوري اسلامي ايران، دوم، نژاد‌پرستان وعرب‌ستيزان فارس‌محور، و سوم، جدايي‌خواهان افراطي عرب. دستگاه امنيتي ايران براي کوبيدن مخالفان خود آنان را به دو دسته تقسيم مي‌کند. به اين معنا که حاکميت و نهادها ورسانه‌هاي وابسته به آن از دو اصطلاح براي لجن‌پراکني عليه اپوزيسيون استفاده مي‌کنند: براي اپوزيسيون فارس‌زبان از برچسب "ضد انقلاب" و براي اپوزيسيون غير فارس زبان از برچسب "تجزيه طلب" بهره مي‌گيرند. اتهام تجزيه طلبي را براي هر عرب، کرد، ترک، بلوچ يا ترکمني که براي احقاق حقوق ملي‌اش مبارزه مي‌کند، به کار مي‌گيرند. حال فرقي نمي‌کند اين شخص خواهان اجراي اصل 15 و 19 قانون اساسي ج.ا.ا است يا خواهان برقراري نظام فدرال يا حق تعيين سرنوشت.

ت: چرا اغلب اهل قلم و اهل سياست فارسي‌زبان که وابسته به رژيم هم نيستند، آن دسته از فعالان و روشنفکران عرب را هم که خواهان جدائي نيستند، "تجزيه‌طلب" مي‌نامند؟

ع: همه اين گونه نيستند اما برخي از آنان بر اين باورند که دشمن نخست ايرانيان، عرب‌ها هستند. اين را من در نوشته‌هاي کساني که ژست ترقي‌خواهي هم مي‌گيرند ديده‌ام. اين امر ناشي از ناآگاهي اينان نسبت به تاريخ ادبيات و فرهنگ اين کشور و ناداني نسبت به بافت جامعه چند مليتي ايران است.

ت: البته اين شامل ترکها و کردها هم مي‌شود.

ع: بله، مثلا نويسنده وناقد مشهوري چون دکتر رضا براهني را هم که دوازده هزار صفحه به زبان فارسي نوشته است، به تجزيه‌طلبي متهم مي‌کنند چون مثلا در پي تشکيل انجمن قلم آذربايجان ايران است يا چون شعر به ترکي مي‌سرايد. اين اتهام‌زنان ديگر کاري ندارند که ترکي زبان مادري براهني است واين حق طبيعي اوست و او پايه‌گذار نقد نوين ادبي در ادبيات فارسي است. اينان گويي نمي‌خواهند ببينند که از 24 کتاب منتشر شدۀ بني طرف، 20 کتاب به زبان فارسي است. يک بار با روانشاد مهندس بهاء الدين ادب که از فعالان کرد ونمايندۀ پيشين سنندج در مجلس شوراي اسلامي بود در بارۀ اين اتهام حاکميت و ناسيوناليستها صحبت مي‌کردم. او به من گفت: "اتهام تجزيه‌طلبي را نه تنها به شما عرب‌ها بلکه به ما کردها هم مي‌زنند. واين البته برخلاف هندوانه‌اي است که گاهي زير بغل‌مان مي‌گذارند و آريايي‌تبارمان مي‌خوانند." وبا طنزي خاص افزود: "به هر حال ما براي رد اين اتهام، تصميم گرفته‌ايم پلاکي به گردنمان آويزان کنيم وروي آن بنويسيم: من تجزيه طلب نيستم." خود مي‌‌دانيد که مسألۀ ستم ملي در هر کشوري از مسائل سنگين وزن سياسي به شمار مي‌رود که در قياس با ديگر مسائل جامعه نظير ستم جنسي، ستم طبقاتي ونظاير آن، نياز به درک و آگاهي‌هاي ژرف‌تري دارد و قدري ديرتر به ميدان آگاهي فعالان وروشنفکران مليت مسلط نفوذ مي‌کند. ايران نيز از اين قاعده مستثني نيست. افزون بر آن، در قياس با ساير مليتهاي غيرفارس، مسألۀ مردم عرب، حساس‌تر و پچيده‌تر است، زيرا ما با انبوهي از تراکم‌ها و پيشداوريهاي تاريخي، جغرافيايي، فرهنگي و نژادي رو به رو هستيم. گرچه مسألۀ ملي در ايران تاريخي هشتاد ساله دارد و گاه به گاه به اين يا آن شکل در جامعه پديدار شده است اما جاي چنداني را در ادبيات سياسي ايران اشغال نمي کرد.

ت: خب، درک مسئلۀ تبعيض جنسيتي يا طبقاتي هم آگاهي عميق جامعه را مي‌طلبد. از قضا مسئلۀ زن هم با وجود تاريخ چند هزارسالۀ ستم جنسي، به ندرت جائي را در ادبيات سياسي ايران اشغال مي‌کرد، از سالهاي اخير بگذريم، منظورم در يک قرن اخير است. مسئلۀ زن هم اگر به شکل ريشه‌اي و آشکار و تابوشکنانه مطرح شود، زنان فعال را با انواع پيشداوريها، برچسپها، حمله‌ها و خطرها روبرو مي‌کند. من تفاوت را تنها در تقدم و تأخر ورود اين جنبشها به عرصۀ افکار عمومي در سالهاي اخير مي‌بينم.

ع: به هر حال ما تا چند سال پيش با ديوار بتني بلندي از ناآگاهي و بي‌اعتمادي هموطنان فارس نسبت به مسألۀ مليت‌ها رو به رو بوديم. بايد حادثه‌اي مثل سرنگوني و تبعيد شيخ خزعل از اقليم عربستان (خوزستان) به تهران در سال 1925 رخ مي‌داد تا مطبوعات آن هنگام تهران به آن بپردازند و مسألۀ عربها را مطرح کنند. آنگاه مثلاً بايد حوادث جمهوري مهاباد و اقليم خود مختار آذربايجان در 1946 رخ مي‌داد تا مطبوعات مرکز به آن حوادث بپردازند. سپس بايد بيش از سه دهه مي‌گذشت تا انقلاب بهمن 57 رخ دهد و شاهد خيزش‌ها و دادخواهي‌هاي مردمان غيرفارس در عربستان، ترکمن صحرا، آذربايجان، کردستان وبلوچستان باشيم تا براي مدتي مسألۀ ملي، ذهن مرکز‌نشينان را به خود جلب کند. انقلاب انفورماتيک باعث شد تا مسأله ملي نه تنها در ايران بلکه در ساير کشورهاي منطقه خاورميانه و شمال آفريقا برآمد کند و به يک مسألۀ مطرح در عرصه سياسي و فرهنگي بدل شود.

ت: گفتيد تا چند سال پيش. کدام مقطع زماني را در نظر داريد؟

ع: از اواسط دهه نود ميلادي و همراه با گشايش نسبي فضاي سياسي ايران در دورۀ اصلاحات، مليت‌ها و از جمله عرب‌ها توانستند در عرصه‌هاي فرهنگي، مطبوعاتي، دانشگاهي و – تا اندازه‌اي – سياسي، دردهاي ملي خودرا مطرح کنند و در برخي از لايه‌هاي اجتماعي مليت مسلط، گوش شنوا پيدا کنند. در دورۀ هشت ساله رياست جمهوري آقاي خاتمي، اين امکان براي من به وجود آمد تا در هشت دانشگاه مهم کشور براي دانشجويان سخنراني کنم، يا همراه ساير فعالان مليت‌ها در برخي نهادها مانند سازمان برنامه و بودجه يا مرکز پژوهش‌هاي مجلس يا ديگر نهادهاي فرهنگي سخنراني کنم يا در مطبوعات مستقل در بارۀ مسائل عرب‌ها در ايران مقاله بنويسم يا گفتگو کنم. والبته من همواره در فعاليت‌هايم – چه در داخل و چه در خارج - به مبارزات مردم عرب مستظهر بوده‌ام. اما اين روند – متأسفانه – با چيرگي جناح راست افراطي بر حاکميت ايران به بن بست رسيد، وعمدۀ فعاليت‌ها به خارج از کشور منتقل شد. در اينجا فضا و گوشها بازتر است اما موانع هم کم نيست.

ت: و شما تصور مي‌کنيد که خاتمي در آن دوره در صدد به رسميت شناختن حقوق اقليتهاي ملي از جمله مليت عرب در ايران بود؟

ع: بي‌گمان در دورۀ رياست جمهوري محمد خاتمي، شاهد گشايش فضاي سياسي وفرهنگي ايران نسبت به گذشته بوديم. با وجود فراز ونشيب‌ها وبستن‌ها و کشتن‌ها (از سوي رقيبان خاتمي)، فضاي نيمه بازي ايجاد شد که عموم مردم ايران از آن بهره بردند. واين البته نتيجه رأي مردم در انتخابات رياست جمهوري سال 76 شمسي بود. من از نزديک گواه آن فضا بودم. در آن هنگام نه تنها عرب‌ها بلکه ترک‌ها، کردها و ترکمن‌ها نيز با برپايي اجتماعات، شب‌هاي شعر، سخنراني و نمايشگاه و نشر کتاب و نشريات مختلف به زبان‌هاي محلي، از آن فضا بهره گرفتند. کار به جايي کشيد که پرويز ورجاوند رهبر جبهه ملي در سال 80 شمسي با نوشتن نامه‌اي به رئيس جمهور خاتمي نسبت به اين گونه فعاليت‌ها اعتراض کرد و براساس احساسات ناسيوناليستي افراطي‌اش خواستار بستن نشريات غير فارسي (به ويژه ترکي) و برخورد با فعالان مليت‌هاي غير فارس گرديد. خاتمي هم که خودرا به ورجاوند [يکي از منجيان موعود ايرانيان در دين زرتشت] نزديک‌تر مي‌ديد، کوشش‌هايي در اين زمينه انجام داد، اما نتوانست همۀ روزنه‌ها را ببندد.

ت: از موضوع دور مي‌شويم، اما ناچارم يادآوري کنم که ما هنوز از مسائل پشت پردۀ قتلهاي زنجيره‌اي در دورۀ خاتمي چيزي نمي‌دانيم. ارتباط خاتمي به عنوان رئيس جمهور را با دستگاههاي سرکوب رژيم، از جمله با وزارت اطلاعات را که نمي‌توان انکار کرد. ما هنوز دربارۀ نقش او در اين ميانه، اطلاع يا عدم اطلاع او، هيچ چيز نمي‌دانيم. پرسشها در مورد نقش و مسئوليت موسوي و کروبي و جميع اصلاح‌طلبان امروزي در سرکوبهاي دهۀ شصت نيز هنوز برجاست.

ع: مي‌توان گفت مسئولان مهمي چون رفسنجاني (وي اکنون با خامنه‌اي اختلاف پيدا کرده) دراعدام‌هاي دهۀ شصت و کشتار 67 نقش داشته‌اند. ضمناً وي احياء کنندۀ طرح توسعۀ نيشکر کارون (دورۀ شاه) است که منجر به غصب هزاران هکتار از زمين هاي روستائيان عرب در دو سوي رود کارون، از شوشتر تا محمره (خرمشهر) شده است. اين طرح که به اعتراف رفسنجاني يک طرح سياسي بوده تا اقتصادي، باعث خانه خرابي هزاران روستايي عرب شده است و از نظر نهادهاي بين‌المللي، نوعي پاکسازي قومي به شمار مي‌آيد. انگيزه‌هاي رفسنجاني – بي گمان – ناسيوناليستي و هدفش عرب زدايي بوده است. به هر تقدير مشکل است بتوان محمد خاتمي، مير حسين موسوي و مهدي کروبي را – با وجود نقاط ضعف شان – از جنبش دموکراسي خواهي ايران جدا کرد. اما در بارۀ نقش آنان در رويدادهاي دهۀ شصت مي‌توان اميد داشت که در آينده يک نظام قضايي مستقل به چنين اتهاماتي بپردازد.

ت: مجال پرداختن به دهۀ شصت را اينجا زياد نداريم. برگرديم به سياستهاي جمهوري اسلامي عليه مليتها از زمان خاتمي به بعد. فراموش نکنيم که در دورۀ خاتمي بود که با رويکرد "گفتگوي تمدنها"، ايدئولوژي ناسيوناليسم ايراني در رنگ و لعاب شيعي- اسلامي‌اش بازسازي و وارد سياست جمهوري اسلامي شد. جريان کورش‌گرائي، پژوهشها و گفتارهاي تاريخي- تبليغاتي دربارۀ برتري فرهنگ ايراني- آريائي و "دوران طلائي" ايران باستان از اين دوره آغاز شد. يک جريان نيرومند عظمت‌طلبي ايراني در داخل و خارج راه افتاد که هماهنگ هم بود با سياستهاي جمهوري اسلامي و دولت خاتمي. براي نمونه رجوع مي‌دهم به کتابي به نام "از کورش هخامنشي تا محمد خاتمي: در شناخت تاريخ و جامعۀ مدني ايران و گفتگوي تمدنها" که در سال 1379 منتشر شد. همۀ قرائن نشان مي‌دهد که اين رويکرد مورد حمايت دولت خاتمي و اصلاح‌طلبان بود. بعدتر کروبي و موسوي هم در گفتارهايشان خطاب به جناح رقيب (احمدي نژاد) همين سياست را دنبال مي‌کردند. گرچه هم اينک احمدي نژاد و شرکاء دست همۀ رقبايشان را از اين بابت از پشت بسته‌اند. جنبش سبزي هم که از ايران برخاست، به شدت وابسته به چنين پيشينه و رويکردي بود. آيا فکر نمي‌کنيد اميد بستن به همراهي اصلاح‌طلبان با مبارزات مليتهاي ايران، اين جنبشها را به فرسايش و شکستهاي ديگري بکشاند؟

ع: بکوشيم قدري از مطلق‌گرايي دور شويم . وقتي من در بارۀ دورۀ خاتمي صحبت مي‌کنم در بارۀ بازشدن نسبي فضايي صحبت مي‌کنم که قبل از وي امکان هرگونه تحرک را از فعالان مليتها گرفته بود. من از دموکراسي سويس يا سوئد صحبت نمي‌کنم. هر آن چه مي‌گوئيد درست است و آن گونه مسائل ناسيوناليستي فارس‌محور توسط اصلاح طلبان مطرح شد. اما فرقي که ميان دورۀ خاتمي و دوره هاي قبل و بعد از وي وجود داشت اين است که ما، يعني فعالان مليتهاي غير فارس در آن دوره مي‌توانستيم – در حد توان خودمان – به اين مسائل پاسخ دهيم. در مطبوعات، در دانشگاه‌ها در گردهمائي‌ها ونظائر آن. اما اکنون – در دورۀ احمدي نژاد – جاده کاملا يکطرفه شده است وهر گونه فعاليتي با داغ و درفش رو به رو مي‌شود.

ت: فکر مي‌کنم روشن است که منظور من مقايسۀ شرايط ايران با شرايط سوئيس و سوئد نيست. فارغ از اين، پرسش من برمي‌گشت به زمينه‌ها و هد فهاي سياسي واقعي اصلاح‌طلبان حکومتي، يعني جريانهائي که هرگز پايدار و يکدست نبوده‌‌اند که بتوان آنها را در يک خط و جناح مشخص بازشناخت. اصولا چهره‌ها و جناحهاي مختلف نظام جمهوري اسلامي را نمي‌توان در صف‌بنديهاي کلاسيک اصلاح‌طلب، اصولگرا، ميانه رو و غيره جاي داد و تعريف کرد. اينها با اعتراضها و مقاومتهاي مردم و با فشارهاي بين‌المللي، سياستهاي بسيار متضادي پيشه مي‌کنند. تجربه و تاريخ جمهوري اسلامي نشان داده است که روي دوستي و دشمني اين جناحها با هم، نمي‌توان تحليلها را بنياد کرد. در مورد حفاظت از آثار تاريخي، يک نمونه‌اش مثلا تخريب قصر شيخ خزعل بود که اصلاح‌طلبان آن را کاملا مسکوت گذاشتند و هيچ اعتراضي نکردند. سورپريز اين بود که سازمان ميراث فرهنگي که زير نظر احمدي نژاد هم هست، عليه تخريب آن بناي تاريخي عربهاي ايران موضعگيري کرد، با اينهمه سپاه پاسداران کار خودش را کرد. در نتيجه آن بناي زيباي کنار رود کارون که يادگاري از تاريخ سياسي ايران هم بود، با خاک يکسان شد.

ع: من با سخن شما در باره عدم پايداري و يکدستي جناح‌هاي حاکم وتاثير پذيري آنها از اعتراضات مردمي، کنش‌ها و فشارهاي داخلي و خارجي موافقم اما صف‌بندي‌ها در درون و برون حاکميت يک واقعيت است وقابل انکار نيست. اغلب اصلاح‌طلباني که من مي‌شناختم واساسا در مطبوعات و نهادهاي فرهنگي ومطبوعاتي حضور داشتند، با ديدۀ نقد به گذشتۀ خود نگاه مي‌کردند. در دورۀ رياست جمهوري محمد خاتمي فضاي سياسي ايران قدري باز شد و همه مردم، به ويژه مليت‌هاي غيرفارس وعرب‌ها به طور اخص، توانستند از آن فضا استفاده کنند. من شاهد آن فضا بودم و در آن زندگي کردم. برخي که بيست سي سال است در خارج هستند نمي‌توانند ارزيابي دقيقي از آن دوره‌هاي افت و خيز داشته باشند. آن نسيم شمالي که پس از شرجي‌هاي خفه کننده بر ما وزيد، ريه‌هاي ما را پر از اکسيژن کرد. آن اکسيژن براي رشد نهال اين مليتها ضروري بود که اکنون ساقه‌هايش تنومند شده‌اند وديگر هيچ باد و سمومي قادر به برافکندن آن نيست.

ت: در اينکه در دورۀ خاتمي، در کنار سرکوبها و ترورها، زمينۀ اوج‌گيري جنبشهاي گوناگون در ايران مهيا شد، حرفي نيست. اکثريت عربهاي ايران هم به خاتمي رأي دادند، درست است؟

ع: آري، رأي عرب‌ها به خاتمي در سال 76 بسيار بالا بود. برخلاف فضاي کاملا باز اوائل انقلاب، در اين دوره فعالان مليت‌هاي غيرفارس در داخل، مسألۀ شناسايي حقوق کامل خودرا مطرح نکردند بلکه فقط بر ضرورت اجراي مواد 15 و 19 و 48 قانون اساسي تأکيد کردند. بايد گفت که شرايط سياسي موجود در دورۀ اصلاحات چيزي بيش از اين را اجازه نمي داد. ومي‌دانيم که اين مواد مربوط به پاره‌اي از حقوق مليت‌ها همچون تدريس زبان‌هايشان در مدارس است که تاکنون نيز اجرا نشده، در واقع اصلاح‌طلبان در زمينۀ اجراي اين مواد، همچون ساير عرصه‌هاي سياسي ايران قاطعيت نشان ندادند. خاتمي وياران اصلاح‌طلبش در مسائل کلان سياسي در برابر اقتدارگرايان ديني ودر زمينۀ اجراي اصول ياد شده، در برابر اقتدارگرايان ناسيوناليست فارس‌گرا ضعف نشان دادند و عقب نشيني کردند.

ت: موقعيت امروز را از انتخابات 88 به بعد، چگونه مي‌بيند؟

ع: من بر اين باورم که اکنون در جنبش دموکراسي‌خواهي ايران، دو بخش متمايز وجود دارد: جنبش مرکز و جنبش پيرامون. اساسي‌ترين نيروي جنبش مرکز همانا جنبش سبز است واين را در شمار زندانيان و تحرک و فعاليت‌هاي سياسي تهران وچند شهر مرکزي ديگر مي‌بينيم. اين حالت ممکن است در آينده تغيير کند. من هم معتقدم که جنبش سبز نتوانست آن گونه که بايد وشايد پاسخگوي همۀ خواسته‌هاي جنبش اعتراضي بعد از خرداد 88 باشد و آن جنبش گستردۀ مردمي به نتيجۀ مطلوب نرسيد. از جمله از طرح خواسته‌هاي اساسي مليت‌هاي غيرفارس باز ماند و نتوانست بخش دوم جنبش دموکراسي خواهي در ايران را با خود همراه سازد.

ت: شما اشاره‌اي داشتيد به اينکه فعالاني فارس‌زبان از جنبش زنان از خواستهاي مليتها دفاع مي‌کنند، به نظر شما چرا جنبش زنان مي‌تواند حاوي اين رويکرد و گرايش حمايتي باشد؟

ع: برخي از فعالان جنبش زنان ونه همۀ آنان، از حقوق مليت‌ها حمايت مي‌کنند. واين برمي‌گردد به تبعيض مشترکي که جمهوري اسلامي ايران نسبت به هر دو گروه اعمال مي‌کند. تبعيض جنسي عليه زنان و تبعيض ملي ومذهبي عليه مليت‌هاي غيرفارس. احتمالا اين دو گروه خودرا "هم‌تبعيض" وهم‌زنجير مي‌بينند. در ايران زنان از ستم جنسي رنج مي‌برند و خلق‌هاي غيرفارس از ستم ملي. به طور کلي شمار مردان فارس‌زباني که بر هويت ملي خود به قيمت نفي هويت ساير مؤلفه‌هاي ملي جامعۀ ايران تأکيد مي‌کنند، بيشتر از زنان است. اما وقتي زنان وارد گود ناسيوناليسم آريائي که همان ناسيوناليسم فارس‌محور است، مي‌شوند، دست کمي از همگنان مردشان ندارند. مثلا اگر به شعرها و صحبتهاي سيمين بهبهاني رجوع کنيد، متوجه منظورم مي‌شويد. در يکي از شعرهاي اخيرش "هرگز نخواب کورش" که ظاهرا در مخالفت با نظام حاکم سروده شده است، کار به آريا پرستي و کورش‌بازي هم کشيده است. مي‌گويد:

"بر نام پارس‌دريا / نامي دگر نهادند / گوئي که آرش ما / تير و کمان ندارد / درياي مازني‌ها / بر کام ديگران شد / نادر ز خاک برخيز...". کمي بعدتر در افسوس نبودن "نوشيروان" و "شير ژيان" و حسرت "شهنامه‌اي" ديگر مي‌سرايد. خلاصه اينکه پديدۀ حمايت فعالان جنبش زنان از فعالان مليت‌ها را من بيشتر در خارج ديدم و به ندرت در داخل. چون تا دو سه سال پيش که من در داخل بودم هيچ‌گونه تمايلي در سازمان‌هاي زنان براي نزديکي يا دوستي با فعالان مليت‌هاي غير فارس، يا بالعکس، مشاهده نکردم.

ت: درست است. بويژه در درون ايران، اغلب زنان فارس‌زبان در جنبش زنان جذب جريان ناسيوناليسم ايراني فارس‌محور شده‌اند و در اين زمينه نگاه مستقلي از خود ندارند. من مي‌توانم بگويم که ما در ميان جنبش زنان ايران/ايراني با نوعي "فمينيسم" فارس‌محور يا حتا با نوعي "فمينيسم" نژادپرستانه هم روبرو هستيم. و اين پديدۀ نوظهوري هم نيست. ستودن مبالغه‌آميز"زن‌خودي" و رمانتيزه کردن آن در ايدئولوژي ناسيونال سوسياليسم آلمان هم وجود داشت. "زنان زيبا و تندرست و نيرومند ژرمني" هم به عنوان مادر و هم به عنوان سرباز يا پشت جبهۀ ارتش نازيها ، تاج سر "ملت آلمان" و "پيشوايش" بودند. آن شعر بهبهاني هم مانيفستي ناسيوناليستي و جنگ‌طلبانه است و اين خلاف همۀ شعارهاي "خشونت‌پرهيزي" است که اين گرايش "اصلاح‌طلبانه" از جنبش زنان سر مي‌دهد. اما ما فروغ را هم داريم يا ژاله (عالمتاج قائم مقامي) را. ژاله يک فمينيست و از آن منظر يک انترناسيوناليست تمام عيار بود و کودتاي رضاخاني را هم تجربه کرده بود. ژاله و فروغ تبليغات و خوانشهاي آريائي- ناسيوناليستي از تاريخ و فرهنگ ايران را حسابي به باد نقد و طنز گرفته‌اند. شعر "هرگز نخواب کورش" بهبهاني را مي‌بايست با شعر "اي مرز پرگهر" فروغ مقايسه کرد.

ع: فروغ با روح سرکش زنانه‌اش و زلالي شعرهايش از صداهاي ماندني شعر فارسي است. در دوران دانشجويي با اشعار فروغ فرخزاد همدم و همنشين بودم. شايد ندانيد که فروغ در دهۀ سي شمسي با همسرش پرويز شاپور در اهواز زندگي مي‌کرد. او در خانه‌اي در انتهاي خيابان بيست و چهارمتري زندگي مي‌کرد. در محله‌اي عرب‌نشين. او در شهري زندگي مي‌کرد که در آن هنگام غلظت جمعيت عرب‌ها بسا بيش از اکنون بود اما دريغ از يک اشاره به آنان در شعرها، نوشته ها يا مصاحبه‌هايش. اين را مقايسه کنيد با جلال آل احمد که در اوائل دهۀ چهل شمسي به اهواز مي‌آيد و کتاب "کارنامۀ سه ساله" را در اين باره مي‌نويسد و به زندگي بوميان عرب اشاره مي‌کند و با جرأت هميشگي‌اش از "روشنفکرهاي عرب در زندان" سخن مي‌گويد. اما فروغ که راسيست هم نبود، گوئي در يک شهر فارس‌نشين زندگي مي‌کرده است، حتا زندگي رقت‌بار و رنج آلود زنان عرب هم نظرش را جلب نکرده است. يک شعر يا يک واژه در بارۀ اين واژبختان ستمديده ندارد.

ت: فروغ در شانزده سالگي با پرويز شاپور ازدواج مي‌کند و پس از آن بايد چهار پنج سالي هم در اهواز زندگي کرده باشد. در آن زمان فروغ مادر در عنفوان جواني است و درگير نخستين خوديابيهاي دروني به عنوان يک زن. آل احمد در آن زمان يک نويسندۀ چهل سالۀ سياسي معترض مذهبي است. توجه او به زندگي بوميان عرب که اکثريتشان شيعۀ اثني عشري هم هستند، نبايد بي‌ارتباط با ايدئولوژي شيعي- اسلامي وي باشد. او در غرب‌زدگي از رسالت سياسي شيعۀ ايراني مي‌گويد که خود به حد کافي خودبرتربيني مذهبي و ناسيوناليستي را دارد. و طبيعي است که از اين زاويه به هم‌کيشان خود نزديک مي‌شود. توجه وي تنها از زاويۀ مذهبي يا فقر است و نه ستم جنسيتي و ملي. و فکر نمي‌کنم که آل احمد به عربها به عنوان يک مليت زير ستم توجه داشته است. اما فروغ در نقد بيرحمانۀ "هويت ملي ايراني" که از سوي طبقۀ حاکم ديکته مي‌شد و در مردانه بودن آن شکي نمي‌توان داشت، سرآمد است. شعر اثرگذار "اي مرز پر گهر" يک تلخ‌طنز نيرومند زنانۀ مدرن است در اين زمينه.

ع: من با اين تحليل شما در باره فروغ فرخ زاد موافقم اما وي بعدها نيز که به تهران آمد هيچ اشاره اي به مردم عربي که ينچ سال در ميان آنان زندگي کرده نمي کند. از آن جا که فروغ زن است و مخالف با جامعۀ مرد سالار، بيشترين مشغلۀ ذهني‌اش نقد شاعرانۀ اين جامعه است اما در انسان‌گرايي خود از اين مرز فراتر نمي‌رود. لذا رغبتي براي ديدن دردها و آلام زن عرب اهوازي نمي‌بيند. زني که در همان خيابان بيست و چهارمتري و کمي آن سوتر، در خيابان فردوسي همسايۀ اوست. او را در هيچ جاي شهر اهواز يا در هيچ جاي استان نمي بيند. نقد کامل آل احمد، عرصۀ بيشتري را مي طلبد و جاي آن اينجا نيست. بايد بگويم که آل احمد دقيقاً به ستم ملي نظر دارد. او در سال 46 که همراه صمد بهرنگي و ساعدي به دانشگاه تبريز رفته بود هم به ضرورت تدريس زبان ترکي اشاره مي‌کند. در آن هنگام اين حرف ها واقعاً جرأت مي‌خواست. من در اينجا اصلاً نمي‌خواهم فروغ را در برابر آل احمد بگذارم، چون اينها با هم فرق مي‌کنند.

ت:نگاه و آثار نويسندگان فارس‌زبان جنوبي را در زمينۀ تبعيضات ملي و همزيستي با عربها چگونه ديده‌ايد؟ مثل نسيم خاکسار، منوچهر آتشي، منيرو رواني‌پور، نجف دريابندري و...

ع: نخستين نويسندۀ فارس‌زباني که دربارۀ عربها نوشت، دوستم ناصر مؤذن بود. وي زادۀ محمره (خرمشهر) است. داستان بلند "شبهاي دوبه چي" مؤذن، نخستين اثر داستاني فارسي است که در آن زندگي يک زحمتکش عرب بازتاب مي‌يافت. اين کتاب کوچک در اواخر دهۀ چهل شمسي منتشر شد و تأثير زيادي بر من گذاشت که در آن هنگام دانشجو بودم. پس از او بود که دوست ديگرم، نسيم خاکسار داستان‌هاي کوتاهي در اين باره نوشت و البته بيشتر از ناصر مؤذن. نسيم متولد عبادان است. احمد محمود هم اهوازي است.

ت: البته، احمد محمود هم هست.

ع: احمد محمود در برخي از داستان‌هايش که دربارۀ جنگ ايران و عراق است، شخصيت‌هاي عرب اهوازي نقش دارند. در شاهکارش يعني رمان همسايه‌ها، يکي از قهرمانان فرعي رمان، عرب اهوازي است. گرچه اشارات مستقيم و نام‌هاي عربي و انعکاس ابعادي از زندگي اجتماعي مردم ما در آثار داستاني اين نويسندگان بازتاب داشت اما همگان که متعلق به اقليت‌هاي غيرعرب در اين دو شهر بودند، کمابيش بر جنبۀ طبقاتي زندگي عربها و فقر و محروميت آنان تأکيد مي‌کردند و جنبه‌هاي تبعيض، ستم ملي، عرب‌ستيزي و عرب‌زدائي، توجه آنان را بر نمي‌انگيخت. منوچهر آتشي و منيرو رواني‌پور هم اساساً به اين مسأله اهميت نداده‌اند. نجف دريابندري هم با اينکه عباداني است، اما کارهاي داستاني ندارد. او در گفتگوهائي که دربارۀ زادگاهش مي‌کند، اصلاً اشاره‌اي به وجود عرب‌ها نمي‌کند.

ت: شما عضو کانون نويسندگان فارسي‌‌نويس ايران هم شديد، چرا؟

ع: من در سال 1356 شمسي به عضويت کانون نويسندگان ايران درآمدم. در دورۀ دوم فعاليت کانون. در آن هنگام من چند کتابي منتشر کرده بودم که برخي از آنها بر خلاف سياست‌هاي رژيم شاه بود. لذا در برابر تهديدهاي ساواک، نياز به عضويت در تشکيلاتي فرهنگي داشتم که از من دفاع کند. کانون هم پس از هفت سال انقطاع، چند ماهي بود که فعال شده و با بيانيه‌هايش عليه ديکتاتوري شاه، آوازه‌اي در ميان مردم پيدا کرده بود. بسياري از دوستاني که اکنون عضو کانون نويسندگان‌اند در آن زمان در کانون نبودند. در منشور کانون که در گير ودار انقلاب و تحت تاثير فضاي سياسي آن دوره به تصويب رسيد، ماده اي وجود داشت که صراحتاً بر "حقوق فرهنگي وزباني خلق‌هاي ايران" تاکيد مي‌کرد. اين نيز انگيزۀ ديگري براي عضويتم در کانون نويسندگان ايران بود. اين ماده، همان مادۀ 3 کانون نويسندگان ايران است که اکنون نيز وجود دارد اما با مضموني کم خاصيت‌تر: "کانون، رشد و شکوفايي زبان‌هاي متنوع کشور را از ارکان اعتلاي فرهنگي و پيوند و تفاهم مردم ايران مي‌داند و با هرگونه تبعيض و حذف در عرصۀ چاپ و نشر و پخش آثار به همه‌ي زبان هاي موجود مخالف است." هوشنگ گلشيري و همفکران راستگرايش اين تغيير را در شهريور 75 يعني در دورۀ سوم فعاليت کانون انجام دادند. گويا بحث و جدل فراواني در اين زمينه انجام شده بود و روانشاد محمد جعفر پوينده، محمد خليلي، رضا براهني و چند تن ديگر با اين موضوع مخالف بودند.

ت: گلشيري و همفکرانش دقيقاً چه تغييري را وارد کردند؟

ع: مادۀ 3 کانون نويسندگان که در منشوري که در دورۀ دوم فعاليت کانون يعني در بحبوحۀ انقلاب به تصويب رسيد، بر "حقوق فرهنگي و زباني خلقهاي ايران" تأکيد مي‌کرد. اما در دورۀ سوم فعاليت کانون و دقيقاً در شهريور 75 که کانون زير سيطرۀ راستگراياني چون هوشنگ گلشيري قرار گرفته بود، واژه‌هايي چون "خلقها" و "حقوق فرهنگي‌شان" حذف شد. آمدند مادۀ 3 کنوني را جايگزين آن کردند که اساسا کم خاصيت‌تر است. تازه همين ماده هم، مثل اصل 15 قانون اساسي، اجرا نمي‌شود و توجه و تمرکز کانون نويسندگان ايران اساسا روي زبان و ادبيات فارسي است و سهم زبان و ادبيات بيش از شصت در صد مردمان ايران در اين نهاد مستقل فرهنگي که نام کل ايران را يدک مي‌کشد، صفر يا نزديک به صفر است. شما اگر دقت کنيد، مي‌بينيد به رغم تفاوت ايده‌هاي سياسي و ايدئولوژيک حاکم بر جمهوري اسلامي و کانون نويسندگان، انگيزه‌هائي که جلوي اجراي اصل 15 قانون اساسي و مادۀ 3 کانون نويسندگان ايران را مي‌گيرد، يکسان است. البته کوتاهي از خود اهل قلم غيرفارس هم هست که وارد کانون نمي‌شوند تا بر آن تأثير بگذارند. اکنون شماري از آنان در کانون هستند اما صدايشان ضعيف است.

ت: اشاره کرديد که "گويا بحث و جدل فراواني در اين زمينه انجام شده بود"، مگر خودتان در اين بحثها شرکت نداشتيد؟ آيا تلاشي نکرديد که اين روند را تغيير بدهيد؟

ع: من خاطرات خوبي از گرايشهاي شووينيستي و ضدعربي گلشيري در دورۀ دوم فعاليت کانون نداشتم، لذا در دورۀ سوم هم تا زماني که او زنده بود، به جلسات کانون که در خانه‌ها تشکيل مي‌شد، نرفتم. البته جز دو سه جلسه که يکي از آنها مجمع عمومي کانون در سال 79 شمسي بود. در واقع کانون برخلاف موضع استوار و سرسختانه‌اش در زمينۀ مخالفت با سانسور و آزادي بيان در ايران به "آزادي زبان در ايران" توجهي ندارد . من در مجمع عمومي سال 80 شمسي پيشنهاد کردم تا کانون، شعبۀ نويسندگان ترک در تبريز، شعبه نويسندگان کرد در سنندج وشعبه نويسندگان عرب در اهواز را ايجاد کند و گرنه بايد اسمش را بگذاريم کانون نويسندگان فارس و نه ايران. متأسفانه ترکيب کانون به گونه‌اي است که از اين گونه ايده‌ها استقبال نمي‌شود. البته من شخصاً با وجود نويسندگان چپ و معدودي از نويسندگان غيرفارس در کانون توانستم روزنه‌اي براي تنفس فرهنگي پيدا کنم. در مناسبت‌هائي مثل اول مهر يا روز زبان مادري در 21 فوريه يا اعدام فعالان عرب و بلوچ، توانستيم سه چهار بيانيه منتشر کنيم. آن هم با کمک شماري از نويسندگان ترک مثل مجيد امين مؤيد و محمد خليلي و برخي از دوستان چپ مثل فريبرز رئيس دانا و ديگران. بعيد مي‌دانم پس از خروجم از کشور اين کار ادامه يافته باشد. شايد يکي از دلائل تشکيل "انجمن قلم آذربايجان جنوبي (ايران)" توسط نويسندگان آزربايجاني در خارج کشور، همين بي‌توجهي به مسائل فرهنگي مليتهاي غيرفارس باشد که وجه مشترک اغلب نويسندگان فارس در داخل و خارج است. اگر آن پيشنهاد من مورد توجه کانونيان قرار مي‌گرفت، شايد کار به اينجا نمي‌کشيد. بعيد نمي‌دانم که اهل قلم عرب و کرد ايراني نيز کم کم نهادهاي صنفي خاص خود را تشکيل بدهند.

ت: برخورد ديگر اعضاي فارسي‌زبان کانون با فعالاني چون شما چگونه بود؟

ع: من به عنوان يک نويسندۀ عرب بارها در کانون با احساسات نفرت‌آميز پاره‌اي از اعضاء عليه عربها روبرو شده‌ام. يک بار در جلسۀ کانون در سال 86 در منزل اکبر معصوم بيگي با يورش زباني سيمين بهبهاني رو به رو شدم که هر وقت به من مي‌رسيد شعر بي‌ارزش "يارب عرب مباد و قوم عرب مباد" به خاطرش مي‌آمد و آن را با صداي بلند مي‌خواند. درگيري لفظي ميان ما به وجود آمد که با وساطت ساير اعضاء پايان يافت. او حتا از کاربرد اصطلاح مورد علاقۀ وزارت اطلاعات يعني "تجزيه طلب" عليه من هم ابائي نداشت. البته من احترام سن او را داشتم، منتهي ديگر نمي‌توانستم اين رفتار وي را تحمل کنم. او چند ماهي قهر کرد و ديگر در نشست‌هاي کانون شرکت نکرد. پس از وساطت برخي رفقا، مسأله ظاهرا پايان يافت و در جلسه‌اي در منزل ايشان باهم سلام وعليک و آشتي کرديم. ولي نمي‌دانم که آيا ايشان واقعا از گرايشهاي ضدعربي گذشته‌شان دست برداشته است يا خير؟

نيز در نشستي عمومي که در بهار 87 شمسي براي بزرگداشت علي اشرف درويشيان در نشر ثالث برگزار شد ايشان که بر روي صندلي چرخدار بود لطيفه‌اي از زندگي خود را تعريف کرد که سراسر اهانت به عرب ها بود. در آن لحظه، محمود دولت آبادي به من خيره شد و بعد از جلسه به من گفت که از سخنان درويشيان شرم‌زده شده است واضافه کرد که در نشر رمان " آن ماديان سرخ يال" هم که در بارۀ امرء القيس شاعر عرب دوران جاهليت است، با سرزنش‌هاي (به قول خودش) شووينيستها رو به رو بوده است.

ت: در مورد علي اشرف درويشيان دور از انتظار است. او اهل کرمانشاه است؛ شهري که اکثريت مردمش کرد هستند، درويشيان، به عنوان يک نويسندۀ متعهد سياسي که به ادبيات کردي هم توجه دارد، قاعدتا مي‌بايست در برابر تبعيضات و سخنان تحقيرآميز عليه مليتها حساس باشد.

ع: براي من هم دور از انتظار بود. اما با کنکاش در اين موارد به اين نتيجه مي‌رسيم که احساسات نژاد‌پرستانۀ عرب‌ستيزي درايران عمق و گسترش فراوان دارد؛ و اين باعث مي‌شود گاهي برخي از روشنفکران غيرفارس هم به دام آن بيافتند. فراموش نکنيم که تاريخ‌نگاري چون احمد کسروي ترک آذربايجاني نيز، به اين ويروس آلوده بود. شايد نوعي مصلحت‌گرايي فردي هم در پس قضيه باشد، چون به هر حال اينان فکر مي‌کنند بيشتر مخاطبانشان کساني هستند که عرب‌ستيزي را مي پسندند.

ت: البته نگاه دولت آبادي هم به هويت ايراني چيزي بيشتر از همان فارس‌محوري خلص نيست. براستي او هرگز در رمانهايش به معضلات مليتها يا به قول خودش به "اقوام" نپرداخته است. استفادۀ صرف از نامهاي عربي يا ترکي براي شخصيتهاي رمانتيزه شدۀ داستانهايش نيز دليلي بر اين مدعا نمي‌تواند باشد. بهر رو، دولت آبادي نيز فردوسي و شاهنامه را مساوي با هويت ايراني مي‌داند؛ امري که مورد مناقشۀ نه تنها ترکها و عربهاي ايراني بلکه مورد مناقشۀ بسياري از فارسي‌‌زبانان ايراني نيز است؛ از جمله خود من. دولت آبادي مدعي است که تا دويست سال پس از حملۀ اعراب، مردمان ايران حق سخن گفتن به زبان مادريشان را نداشتند. چنين چيزي غيرممکن بوده است. آخر اعراب چگونه مي‌توانستند حق سخن گفتن به زبان مادري (پارسي) را از کرور کرور مردم بيسواد و قليلي باسواد بگيرند؟ چگونه مي‌توانستند پارسيان و ديگر اقوام را از سخن گفتن به زبان مادريشان در اين قلمرو جغرافيائي وسيع و ناهموار باز بدارند؟ آن زمان که آموزش و پرورش سراسري و اجباري و ديکته شده براي کودکان وجود نداشت، يا راديو و تلويزيوني در کار نبود که بتوان با تکيه بر آن نسلهاي "يک زبانه" يا عربي‌زبان تربيت کرد. امروز هم مکتوباتي به خط پهلوي از دو قرن اول پس از استيلاي اعراب بدست آمده و حتا سکه‌هائي هست از اين دوره که متعلق به اشراف ايراني بوده و اين روشن مي‌کند که اشراف ايراني که با اعراب مهاجم هم همکاري و همدستي داشتند و با آنها در قدرت سهيم بودند، از زبان وخط پهلوي حتا براي امور حکومتي‌شان استفاده مي‌کردند. اين تناقض در اظهارات دولت آبادي را چگونه مي‌توان توضيح داد؟

ع: من فقط نقل قولي کردم از دولت آبادي در باره احساسش نسبت به سخنان علي اشرف درويشيان در نشر ثالث و برخوردهايي که نسبت به رمان " آن ماديان سرخ يال" با وي داشته‌اند. وگرنه من بارها گفته‌ام که هفتاد تا هشتاد در صد اهل قلم در ايران گرايش‌هاي عرب‌ستيزي دارند والبته اين مسأله نسبي است، در برخي شديدتر است و در برخي ديگر خفيف‌تر. مسألۀ عرب‌ستيزي اينان مطمئتا در حد صادق هدايت يا محسن پزشکپور نيست. مسألۀ ستم ملي هم روز به روز دارد در ميان روشنفکران فارس جا باز مي‌کند اما اين فرآيند خيلي کند است، متأسفانه. حتا اگر اين ادعاهاي بي‌سند تاريخي را در باره دو قرن سکوتي که عرب‌ستيزان نژادپرستي چون عبدالحسين زرين کوب از آن سخن مي‌گويند بپذيريم، پرسش اين است که آيا مردم عرب در ايران بايد تقاص آن موضوع تاريخي را پس بدهند و قوم غالب بايد اينان را به مدت يکصد سال از آموزش و نوشتن و سخن گفتن به زبان مادري‌شان محروم سازد؟ و تازه اين منع غيرانساني نه در قرن هفتم و هشتم بلکه در قرن بيستم و بيست ويکم ميلادي رخ مي‌دهد ونه تنها عربها بلکه ترکها، کردها،ترکمنها، بلوچها، و ديگران را هم در برمي‌گيرد، يعني بيش از شصت در صد جمعيت ايران را. تجربه تلخ من از اين برخوردهاي نژاد‌پرستانه، منحصر به کانون نويسندگان نيست بلکه طي 12 سالي که در روزنامۀ همشهري بودم، نيز بارها با اين موارد رو به رو شدم. اين گونه رفتارها مرا به ياد برخوردهاي سفيد پوستان راسيست عليه سياه‌پوستان آمريکا مي‌اندازد. البته بگويم که هم در کانون نويسندگان وهم در ساير نهادهاي فرهنگي ايران، انسان‌هاي آزاده و رها از گرايش‌هاي راسيستي و ضد عربي هم وجود دارند. من بارها گفته‌ام که ريشه‌هاي اين نژادپرستي در بنيادگزاران ادبيات معاصر فارسي است که در اينجا مجالي براي تکرار آن نمي‌بينم. اگر بخواهم همۀ اين برخوردها را که در زندگي شخصي‌ام رخ داده بنويسم، يک کتاب مي‌شود واگر روزي از تک تک شهروندان عرب ايراني بخواهند در اين زمينه خاطرات خودرا بنويسند فکر مي‌کنم به صدها جلد خواهد رسيد. لذا نخستين نهادي که در خارج به کمک دوستان عرب اهوازي ايجاد کرديم کانون مبارزه با نژاد پرستي و عرب ستيزي در ايران بود.

ت: در ميان اليتهاي عرب ايراني چگونه است؟ آيا در آثار نويسندگان عرب احساسات و تعصبات نژادپرستانه وجود ندارد؟ مثلا فارس‌ستيزي، کردستيزي يا ترک‌ستيزي؟

ع: در ادبيات سياسي روشنفکران عرب، بويژه در ميان ناسيوناليستهاي افراطي، احساسات فارس ستيزي وجود دارد اما کرد ستيزي يا ترک ستيزي نديده‌ام. ما اين را بيشتر در گفتمان سياسي گروه‌هاي ناسيوناليستي عرب ايراني مي‌بينيم. در اشعار برخي از شاعران عرب هم به اين گونه احساسات بر مي‌خوريم. گرچه نگاه من به اين گونه امور انتقادآميز است اما آن را نوعي واکنش عليه موج سنگين و سهمگين عرب‌ستيزي و ستم ملي در ايران مي‌بينم. نمونه‌هايش در اينترنت ديده مي‌شود و البته اين واکنشهاي تند را، به طور وسيع‌تر، در ميان ناسيوناليست‌هاي ترک و کرد نسبت به فارس‌ها هم مي‌بينيم. با اين همه اين گونه احساسات فارس ستيز در قياس با دامنۀ گستردۀ عرب ستيزي در ايران ناچيز است. شايد يکي از دلايل آن، امکانات فراواني است که ملت غالب دارد واصولاً فارس‌ستيزي در ايران جرم است چون به ايران‌ستيزي تعبير مي‌شود اما عرب ستيزي و ترک ستيزي جرم نيست بلکه گاهي رسماً نيز تشويق مي‌شود.





ت: آقاي عزيزي، به تازگي "کانون مبارزه با نژادپرستي و عرب ستيزي در ايران" پيامي به مناسبت هفتادمين سالگرد تاسيس حزب تودۀ ايران منتشر کرده است. آيا اين نشانگر اين است که اعضاي کانون شما همگي از وابستگان يا دوستداران حزب تودۀ ايران هستند يا بايد باشند؟ با انتشار اين پيام خود بخود روشن مي‌شود که در کانون شما بايد به روي عربها يا غيرعربهاي ايراني که مخالف و منتقد جدي حزب توده هستند، بسته بماند و يا اينکه خود آن افراد بايد به همين جهت از کانون شما دوري بجويند. آيا کانون شما تنها دربرگيرندۀ گرايش "توده‌اي" در مبارزه با نژادپرستي و عرب‌ستيزي است؟ اگر آري، چگونه مي‌توان اين کانون را نهادي فراگير و دمکراتيک دانست؟

ع: کانون مبارزه با نژادپرستي و عرب‌ستيزي در ايران يک حزب سياسي نيست بلکه يک نهاد مدني است که به يک مسألۀ سياسي، اجتماعي و تاريخي مي‌پردازد که همانا مسألۀ راسيسم ضدعربي در ايران است که در انديشه وعمل عليه شهروندان عرب ايران به طور خاص وعليه عنصر عربي به طور عام اعمال مي‌شود. لذا اين نهاد – همان گونه که در منشورش آمده – دست دوستي به سوي هر نهاد، حزب و شخصيتي که با راسيسم و عرب ستيزي مخالف است دراز مي کند. کانون پيشتر نيز به کنگرۀ سازمان فداييان خلق ايران-اکثريت نيز پيام تبريک فرستاده بود. خود من شخصا بارها با رسانه‌هاي اتحاد فداييان خلق، راه کارگر، جنبش سبز و ديگر احزاب موسوم به سراسري مصاحبه کرده‌ام. دو هفته قبل از مراسم هفتاد سالگي حزب توده، چند تن از اعضاي کانون مبارزه با نژاد پرستي در تظاهرات نيروهاي چپ – راه کارگر و حزب کمونيست کارگري – در اعتراض به اعدام هاي سال 67 شرکت کردند واز ميدان ترافالگار تا جلوي ساختمان بي بي سي راه پيمايي کردند. اگر استدلال شما را مبنا قرار دهيم بايد بپذيريم که کانون تا روز شنبه 11/9/24 راه کارگري بوده و در روز شنبه 11/10/1 توده‌اي شده است. ولي در واقع اين گونه نيست و کانون مبارزه با نژاد پرستي و عرب‌ستيزي در ايران با همۀ نيروهاي دموکراتيک تعامل دارد اما وابسته به هيچ يک از آنها نيست.

وقتي در ايران بودم در کنار روابط‌م با علي عمويي، ابراهيم يزدي، رئيس دانا ،زرافشان و زيد‌آبادي، با جنبش مسلمانان مبارز و رهبر آن دکتر حبيب الله پيمان روابط خوبي داشتم و در نشست‌هاي جنبش در باره مسألۀ ملي در ايران سخنراني کرده‌ام. واتفاقاً بد نيست بدانيد که جنبش مسلمانان مبارز از معدود سازمان هاي سياسي داخل کشور است که "نظام فدرال" را براي حل مسألۀ مليت‌ها در ايران پذيرفته. شما اگر به پيام تبريک کانون ما به حزب توده توجه کنيد، مي‌بينيد که از مواضع اين حزب در مورد وقايع شهر محمره (خرمشهر) در سال 1358 انتقاد کرده است. آري انتقاد در پيام تبريک! خود من از پيش از انقلاب تاکنون، منتقد حزب توده – چه در سطح سياست‌هاي عام و چه سياست‌هاي خاص حزب در مورد عرب‌ها – بوده‌ام. منتهي من، احزاب چپ – و از جمله حزب توده – را با وجود برخي گرايش‌هاي ناسوناليستي فارس‌محورشان، در رديف احزاب افراطي ناسيوناليستي ضد عرب، طبقه بندي نمي‌کنم.

ضمناً ما در کانون مبارزه با نژاد پرستي از هيچ کس نمي‌پرسيم، چه عقيده‌اي دارد و به کدام سازمان نزديک است، از اين رو در اين کانون، فعالاني با مشرب‌هاي گوناگون حضور دارند. اجازه بدهيد در برابر موج سهمگين عرب‌ستيزي وعرب‌زدايي در ايران، ما بساط تفتيش عقايد را برپا نکنيم. در اين وانفساي عرب ستيزي در ميان جامعۀ فارس‌زبان، مبناي ما براي ارتباط با ديگران تنها وتنها غير نژاد پرست بودن آنهاست، حال اگر ناقد عرب‌ستيزي در جامعۀ ايران باشند چه بهتر. خانم ترابي شما نمي دانيد ما عرب‌ها در ايران چه مي‌کشيم. وقتي براي نمونه، علي اشرف درويشيان کرمانشاهي چپگراي ضدامپرياليست، آن موضعگيري را در مورد عرب‌ها نشان مي‌دهد، شما بايد عمق فاجعه را بسنجيد. در حقيقت عرب‌ستيزي در ميان روشنفکران ايراني به شدت رواج دارد. سکولارهاشان به علت ضديت با اسلام، و مذهبي‌هاشان به علت سني‌ستيزي. اين را من نمي‌گويم، دکتر صادق زيبا کلام پژوهشگر فارس ايراني مي‌گويد. واقعيت اين است که راسيسم ضد عربي – به اعتراف خود فعالان ترک و کرد وبلوچ – بسا سنگين‌تر و وسيع‌تر از تبعيض عليه ديگر مليت‌هاي غير فارس است. مردم ما فقط اين شانس را داشتند که شيعه‌اند و گرنه معلوم نبود چه بلايي سرشان مي‌آمد. ما از هر صدايي که به ياريمان بشتابد استقبال مي‌کنيم و دست هر کسي را که در راه نقد گفتمان نژادپرستي و عرب‌ستيزي در ايران گام بر مي‌دارد، مي‌فشاريم. اين صدا مي‌خواهد از صادق زيبا کلام باشد يا مجيد نفيسي، از هايده ترابي باشد يا ماشاء الله آجوداني. اين شمع‌ها بايد به نورافکن تبديل شوند تا بر دل تاريک انديشان عرب‌ستيز پرتو بيافکنند. شما اين خفاشان را مي‌تواني در نهادها و رسانه‌هاي ديداري و شنيداري فارسي ببيني، در جبهه‌اي گسترده از لس آنجلس تا تهران و از لندن تا عبادان.

ت: آقاي عزيزي پرسش من ابداً ربطي به تفتيش عقايد نداشت. و تأکيد مي‌کنم که بيشترين حرفهاي شما براي من قابل درک و روشنگر است. در مورد شکافهاي بينشي اساسي و مهم، ديگر چيزي نمي‌گويم زيرا اين فرصتي است براي شنيدن حرفهاي ناگفته يا کمتر ناگفتۀ شما. اين گفتگو باز مي‌ماند براي همۀ مخاطباني که علاقمند به ادامۀ آن هستند. از شما بسيار سپاسگزارم براي وقت زيادي که صرف اين گفتگو کرديد و براي حوصله و دقت و صراحتي که در آن بکار برديد. واقعا خسته نباشيد.


[ نسخه چاپی ]     [ بازگشت به صفحه اول ]


اخبار
درگيري فيزيکي مردم با گشت ارشاد در ميدان درکه تهران
تجمع حق التدريسان و معلمان پيش دبستاني مقابل مجلس
روزنامه رسمي حكم ابطال رياست مرتضوي را چاپ نكرد
دلار 2023 تومان ، سكه 747 هزار تومان
اظهار ناتواني دولتي ها در جلسه مجمع تشخيص
مقابل شهرداري ملارد رخ داد خودسوزي مقابل چشم شهردار
بازداشت يک فعال سياسي عرب در حميديه
خواستار پايان اعتصاب غذاي کبودوند هستيم
رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان:كتابفروشان به تعطيلي فكر مي‌كنند :
فدراسيون دوچرخه‌سواري هم «تعليق» شد
اخبار دانشجوئی
کوي دانشگاه تهران ۱۰ روز قبل و بعد از ۱۸ تير تعطيل است
اجراي دستورالعمل پوشش دانشجويان از اول مهر/ انتقاد از نيروي انتظامي۱۳۹۱/۰۳/۲۰
۶۲ درصد مدال‌آوران ايراني رقابت‌هاي علمي جهاني از کشور رفتند
ادامه‌ي تنش در دانشگاه مازندران به دنبال مرگ يک دانشجو
گزارش شوراي دفاع از حق تحصيل
سخنان وزير علوم افشاي نقض آشکار حقوق دانشجويان است
تجمع اعتراضي دانشجويان علوم پزشکي در مقابل مجلس و وزارت بهداشت
نويد بهاري دانشجويان از پشت ميله هاي زندان
تجمع ۵ روزه‌ي دانشجويان علوم پايه در مقابل وزارت بهداشت
اعتراض داريوش اجلالي، دانشجوي دانشگاه ياسوج با دوختن لب‌هايش
 
کارگران دربند را آزاد کنید

دانشجویان دربند را آزاد کنید

برگی از تاریخ

با یاد یاران

اسامی قربانيان کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷





شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران











خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران










آرشیو آثار کلاسیک مارکسیستی









Copyright 2004 © etehadefedaian.org - All Rights Reserved - Administration